آرزو آری، توقع خیر…

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته یک دیدگاه »

جمله جالبی دیروز در ضبط ماشین که این روزها سخنرانی‌های استاد عالی را روی آن ریخته‌ام شنیدم که خیلی خوشم آمد:

آرزو آری، توقع خیر…

اینکه انسان مثلاً آرزو داشته باشد که امام زمان علیه السلام را ببیند یا مثلاً آرزو داشته باشد که به بهشت برود خوب است اما اینکه به خاطر یک سری کارها و عبادات توقع پیدا کند که این قضایا اتفاق بیفتد، می‌شود شیطان و کار شیطانی…

امانت…

ترفندهای من, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) هیچ دیدگاه »

این یک ترفند بسیار جالب است که باید قدر آن‌را دانست و از آن استفاده کرد:

 

لینک دانلود

ای فرزند آدم، اگر من روزی‌سان تو ام…

صداها, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) هیچ دیدگاه »

چقدر این کلیپ را دوست دارم:

لینک دانلود

عالم ذرّ

اتفاقات روزانه, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکته هیچ دیدگاه »

خیلی وقت بود که این عالم ذرّ ذهنم را مشغول کرده بود.

چند وقت پیش از جمکران کتابی به نام عالم ذر از محمدرضا اکبری خریدم و چند روزی می‌شود که دست گرفته‌ام…

در مورد این عالم داریم:

«وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ أَوْ تَقُولُواْ إِنَّمَا أَشْرَکَ آبَاؤُنَا مِن قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیَّهً مِّن بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ؛ (سوره اعراف، آیه ۱۷۲- ۱۷۳٫)

و یادآور زمانی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریّه آنها را بیرون کشید و آنان را بر خودشان گواه گرفت، آیا من پروردگارتان نیستم؟ گفتند: آری. شهادت می‌دهیم تا اینکه روز قیامت نگویید ما از این غافل بودیم یا بگویید همانا پدران ما پیش از ما مشرک شدند و ما فرزندان بعد از آنها هستیم. آیا ما را به جهت آنچه باطل‌گرایان انجام داده‌اند، هلاک می‌کنی؟»

امام باقر(ع) درباره عالم ذرّ می‌فرمایند:
«خدای تعالی ذریّه حضرت آدم(ع) را تا روز قیامت، از پشت آن حضرت خارج کرد. آنها همچون ذرّه‌هایی خارج شدند. خداوند خودش را به آنها نمایاند و شناساند و اگر این معرفت‌بخشی نبود، احدی پروردگارش را نمی‌شناخت.»

 

جالب است که بعد از خواندن این بخش‌ها به این فکر می‌کردم (و هر کسی به این فکر می‌کند) که از نظر ظاهری و علمی مگر می‌شود در پشت حضرت آدم همه ذریه‌اش جا شوند؟ (یکی از اشکالات پاسخ‌داده‌شده در این کتاب هم همین است)

تا اینکه دیروز یکی از دوستان هم‌کلاسی این مطلب را در گروه ارسال کرد:

atom_99.99999

خیلی برایم جالب بود.

 

بعد، در حین خواندن کتاب به این فکر می‌کردم که آیا واقعاً یک توجیه و اثبات علمی برای عالم ذر وجود دارد؟

حالا امروز در ادامه دیدن ویدئوهای دوره «علوم اعصاب شناختی» رسیدم به ویدئوی ۱۳۷ (جلسه دهم: تفکر / مبحث سیستم نماد ادراکی)

دقیقه ۳ به بعد این ویدئو را ببین:

http://maktabkhooneh.org/video/ekhtiari419-137

جملات ایشان: واقعاً الان در فضای علوم اعصاب کنونی یه کم شواهدی وجود داره که می‌شه توجیهات نوروساینتیفیک برای این باورها آورد. به نظر می‌رسد که ما یه سری از این سیمبول‌ها (مثلاً درک از خوبی، بدی، یا درک از صندلی و…) را با خودمون به این دنیا میاریم…

توضیحاتی در مورد «عالم مُثُل»

 

گذشته از جالبی بحث عالم ذر، به این فکر می‌کنم که ظاهراً حقیقت دارد که وقتی انسان روی یک چیزی متمرکز شود، همه عالم نیز به سمت آن موضوع گرایش پیدا می‌کنند.
به همین دلیل است که پاسخ هر چیز را که بخواهم فقط به آن فکر می‌کنم و منتظر می‌مانم که از اطراف پاسخش برسد…
و اینکه گاهی شما یک فکری می‌کنید و می‌بینید مثلاً کل عالم به هم ریخت تا با افکار شما هماهنگ شود.
این‌ها همه با آن توجیه که عالم همه در خدمت شما یک نفر است و شما تنها هستید جور در می‌آید.

امید من، چشمانت را ببند تا عجایب را ببینی…

امید نامه, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) هیچ دیدگاه »

الله اکبر‍! من چرا این حدیث را تا به حال نشنیده بودم!؟

پیامبر (صلی الله علیه و آله):

غُضُّوا اَبْصارَکُم تَرَوْنَ الْعَجائِبَ؛ چشم‌هایتان را (از نامحرم) بپوشانید تا عجایب و شگفتی‌ها را ببینید.

[۹] . بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۴۱

چند روز پیش در سخنرانی‌های بعد از اخبار ساعت ۱۴ در حرم قم شنیدم.

 

تازه دلیل خیلی چیزها را فهمیدم! خیلی مصرتر شدم در این کار…
افسوس می‌خورم که اگر این حدیث عجیب را ۱۰ سال پیش می‌شنیدم، چقدر راحت‌تر با نفس مبارزه می‌کردم.

ارواح همدیگر را جذب می‌کنند!

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) یک دیدگاه »

تاریخ نگارش مطلب: ۴ شهریور ۹۲

مطلب در تاریخ ۱۱ خرداد ۹۵ آپدیت شد…

 

تا به حال بارها شده وقتی می‌روم مسجد، بدون توجه به اینکه کنار چه کسی قرار می‌گیرم، یک جا می‌نشینم. بعد زیرچشمی شروع به بررسی فردی که کنارم نشسته می‌کنم. معمولاً می‌بینم چه جالب! این شخص چقدر شبیه خودم نماز می‌خواند!  چقدر حرکات و سکناتش مثل خودم است! یعنی همانطوری است که خوشم می‌آید! چند بار هم پیش آمده که دیده‌ام چه جالب! این شخص حتی مثل خودم آیفون هم دارد!!! 🙂

دیروز یک سخنرانی از استاد پناهیان گوش می‌کردم:

آیا ولی فقیه مورد تایید امام زمان (عج) است؟

چند ثانیه آخر آن‌را بشنوید!

آن چند ثانیه را جدا کردم و اینجا هم قرار دادم:

http://download.aftab.cc/uc/users/hamid/2013-08-26-arvah-hamdgar-ra-jazb-mikonand.mp3

 

کمی در مورد این روایت جستجو کردم. فعلاً‌اصل روایت را نیافته‌ام اما اشاراتی به آن شده است: اینجا را ببینید.

فکر می‌کنم این موضوع به خصوص در مورد ازدواج بیان شده. شاید هم از همان آیه «الطیبات لطیبین و الطیبون لطیبات و الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات» سرچشمه گرفته.

جالب شد… تا به حال به این فکر نکرده بودم که به خاطر کشش روحی است که زنان پاکدامن برای مردان پاکدامن می‌شوند و زنان خبیث برای مردان خبیث…

انصافاً بحث جالبی‌ست… لذت بردم 🙂

 

آپدیت در تاریخ ۱۱ خرداد ۹۵:

هر چند از این صحنه‌ها خیلی اتفاق می‌افتد اما چند وقت پیش در نماز جمعه، داشتم از پارکینگ بیرون می‌آمدم که دیدم یک جوان دوست‌داشتنی و نورانی و متین با خانمش که او هم بسیار محجبه بود و با اندک نگاهی که انداختم فهمیدم او هم بسیار متین و «خانم» است با هم در حال صحبت هستند و گویا منتظر بودند… یک لحظه به ذهنم آمد که می‌شود ما هم اینطوری باشیم و متقابلاً یک همچین خانمی گیرمان بیاید!؟
خلاصه، بدون اینکه من را ببینند، از کنارشان رد شدم و رفتم داخل مسجد و رفتم جای همیشگی‌ام نزدیک ستون سوم، آن وسط‌ها نشستم.
چند دقیقه نگذشته بود که دیدم یک جوان آمد کنارم نشست. برگشتم که سلام کنم، در کمال تعجب دیدم همان جوان است!!! شاخ درآوردم!! یاد این مطلب افتادم! حالا جالب است که اگر عکس آن جوان را بگذارم می‌فهمید که چقدر قیافه‌اش شبیه من است و از آن جالب‌تر اینکه یکی دو هفته بعد که او را دیدم یک لحظه یادم افتاد که او را قبلاً در یک مرکز کامپیوتری دیده‌ام و او هم رشته‌اش کامپیوتر است!

دقت کن! از بین چند صد نفر در نماز جمعه یک جایی آن وسط‌ها بنشینی و بعد شخصی که روحش شبیه به تو است بدون اینکه هر دو بخواهند، ارواحشان همدیگر را جذب می‌کند…

به هر حال، آن اتفاق را به فال نیک گرفتم، اما چیزی که باعث شد این مطلب را آپدیت کنم، این حدیثی است که اناری چند روز پیش برایم فرستاده و احتمالاً همانی است که در فایل صوتی بالا اشاره شده:

​الْأَروَاحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَهٌ تَلْتَقِی فَتَتَشَامُّ، کَمَا تَتَشَامُ‏ الْخَیْلُ،‏ فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا ائْتَلَفَ وَ مَا تَنَاکَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ وَ لَوْ أَنَّ مُؤْمِناً جَاءَ إِلَی مَسْجِدٍ فِیهِ أُنَاسٌ کَثِیرٌ لَیْسَ فِیهِمْ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَاحِدٌ لَمَالَتْ رُوحُهُ إِلَی ذَلِکَ الْمُؤْمِنِ حَتَّی یَجْلِسَ إِلَیْهِ‏؛
لشگر ارواح جمع شده‏اند، با هم ملاقات و همدیگر را بو می‌کنند؛ همان‌طور که اسب‌‌ها همدیگر را می‌بویند. پس ارواحی که با همدیگر آشنا باشند ائتلاف می‏کنند و ارواحی که از هم نفرت داشته باشند، اختلاف می‏کنند. اگر مؤمنی به مسجدی وارد شود که در آن مردمان بسیاری باشند و در میان آنها جز یک مؤمن نباشد، روح این مؤمن تازه‌وارد به سوی او تمایل می‏کند تا اینکه می‏رود و در کنار او می‏نشیند.
بحار الأنوار، ج۷۱، ص۲۷۳٫

 

انصافاً این موضوع جای تحقیق و کار ندارد؟ به خدا انسان شاخ در می‌آورد! خودت این موضوع عجیب را تجربه کنی، بعد ببینی ۱۴۰۰ سال پیش یک روایت برای آن وجود داشته… در حالی که هنوز بشر کار تحقیقاتی خاصی روی آن انجام نداده.

ای مردم! از پیشینیان خود پند بگیرید قبل از اینکه مایه عبرت آیندگان شوید

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) یک دیدگاه »

نه، این چند روز چند سری کتاب دست گرفتم اما آخرش به این نتیجه رسیدم هیچ چیز همان نهج البلاغه خودمان و بعد از آن، صحیفه سجادیه نمی‌شود! دیگر عزمم را جزم کردم و هر دو را آوردم کنار دستم که إن شاء الله تا این‌ها را تمام نکرده‌ام سراغ کتب مذهبی دیگر نروم.

قبلاً تا خطبه ۳۱ خوانده بودم، فقط ببین خطبه ۳۲ چقدر زیباست! (روی تصاویر کلیک کن)

انسان باور نمی‌کند این‌ها ۱۴۰۰ سال پیش گفته شده باشد! خیلی عمیق است!

به خصوص عربی‌ها را بخوان و از انتخاب کلمات لذت ببر:

image

image

ده خصلت!

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) یک دیدگاه »

خیلی زیباست و باید دائم جلو چشمم باشد:

کِی بدانم که من بد کردارم؟

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکته هیچ دیدگاه »

یکی مردی را پرسید: کی بدانم من نیکو کردارم؟

گفت: آن زمان که بدانی که تو بد کرداری!

گفت: کی بدانم که من بد کردارم؟

گفت: آن زمان که بدانی نیکو کرداری! چون بنده بداند که نیکو کردار است، به بد کرداری آراسته شود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این داستان جذاب و آموزنده، باب مطرح کردن در کلاس‌های برنامه‌نویسی است! مطرح کنی و بگویی تفسیر کنید!

انصافاً این کلیپ‌های رادیو جوان عجیب به دل می‌نشیند! معتادش شده‌ام چه جور!!!

گفت کل عمرت ای نحوی فناست

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکته ۲ دیدگاه »

شبکه چهار، برنامه معرفت (یکشنبه ساعت ۱۵) این جریان کشتی‌بان و نحوی را تعریف کرد، چقدر جالب بوده من نمی‌دانستم:

اصل شعر

حکایت را از اینترنت کپی می‌کنم:

مولانا قصه ای در دفتر اول مثنوی دارد که مردی سوار کشتی می شود و چون علم آشنا بوده و خودرا عالم می دانسته رو به کشتیبان و ناخدای کشتی می کند و با حالتی تمسخر آمیز و همراه با فخر فروشی به ناخدای کشتی می گوید آیا از علم نحو چیزی می دانی و ناخدا می گوید خیر چیزی نمی دانم و مرد نحوی به ناخدا می گوید پس نصف عمر تو بر فنا و نابودی است زیرا که نحو نمی دانی
آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نمود آن خود پرست
گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا
گفت نیم عمر تو شد در فنا

اشاره مولانا در حقیقت به این است که آن علمی که بتواند مارا از خودپرستی دورکند و تواضع و فروتنی را برای انسان ایجاد کند علم واقعی است نه علمی که به انسان فخر فروش را یاد بدهد به او کبرو غرور اضافه کند.
علم در نهایت باید بتواند در طوفان زندگی انسان وسیله نجات او باشد وگرنه اگر که انسان را به سعادت نرساند علم واقعی نیست و وقتی علم وسیله تجارت و ثروت اندوزی می شود همین نقش را دارد که مولانا ذکر می کند چون مایه فخر می شود به جای اینکه فروتنی در انسان ایجاد کند در انسان غرور و تکبر اضافه می کند.
آنگونه که مولانا در مثنوی نقل می کند این حرف بر آن کشتیبان بسیار گران تمام می شود و ناخدای کشتی از این فخر فروشی این مرد نحوی در خود می پیچید تا اینکه طوفان در دریا آغازمی شود و کشتی را به این طرف و آنطرف می کوبید طوری که دیگر خودکشتی نیز کم کم زیر آب می رود و باید همه به درون آب می پریدند و شنا می کردند اینجا بود که ناخدای کشتی رو به مرد نحوی کردو گفت آیا شنا کردن بلدی و آن مرد گفت خیر بلد نیستم و اینجا بود که مرد کشتیبان زبانش باز شد و شروع کرد به گفتن و مرد نحوی را مورد خطاب قرار داد و
گفت کل عمرت ای نحوی فناست
زانکه کشتی غرق این گردابهاست

و اینجا بود که ناخدای کشتی زبانش باز شد و به مرد نحوی گفت حالا چون شنا کردن بلد نیستی کل عمرت بر فناست چونکه کشتی در تلاطم است و اگر شنا بلد نباشی نابود می شوی و لذا اینجا باید محو یاد بگیری نه نحو باید بیاموزی که چگونه محو شوی یعنی بتوانی فروتنی کنی و در نهایت خودرا برای خداوند قربانی کنی در چنین دریای پر تلاطم نحو به درد نمی خورد و محو لازم است.
اگر این دنیا را دریا فرض کنیم همه ما غرق این گردابهائی هستیم که مارا در خود فرو می برند و باید محو شدن را بیاموزیم تا سعادتمند بشویم.
محو می باید اینجا نه نحو این را بدان
گر تو محوی بی خطر در آب ران
انسانی که خودرا محو خداوند کرده و قربانی او کرده و عشق خداوند را در درون دارد البته که می تواند در این دریای پرتلاطم بی هیچ هراسی از خطرها براحتی براند و به مقصد برسد.
و مولانا در آخر هم این جمله را می گوید که با این قصه ما در حقیقت می خواهیم به شما درس محو شدن بیاموزیم که انسانی سعادتمند می شود که درس محو را بیاموزد .
مردنحوی را از آن در دوختیم
تا شمارا نحو محو آموختیم

 

یک جمله جالب استاد دینانی: در گذشته هر کس نحو می‌دانسته مغرور بوده…

 

پرونده‌های نیمه‌باز + العلمُ نورٌ

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکته هیچ دیدگاه »

عجب مقاله‌ای بود این مقاله:

پرونده‌های نیمه‌باز را ببندید تا درهای موفقیت باز شود

محض احتیاط برای آینده «اینجا» هم قرار دادم…

 

دقیقاً مقابلم، کنار مانیتور یک لیست ۱۲ تایی از پروژه‌ها و یک لیست ۱۰ تایی از کارهایی که ناتمام است قرار دارد! مدت‌هاست که خودم به این نتیجه رسیده بودم که وجودشان جلو چشمم کمی آشفتگی در ذهنم ایجاد می‌کند… این مقاله هم مؤید آن شد… دقیقاً درک می‌کنم چه می‌گوید!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* یکی از نعمت‌هایی که خدا ممکن است به یکی بدهد این است که در راستای نیازش، ابتدا یک مشکلی را ایجاد کند تا با تمام وجودش آن مشکل را لمس کند، سپس خود خدا کمک کند که او به راه حل آن مشکل برسد، بعد، برای تأیید اینکه او بفهمد مسیر را درست آمده و درست فهمیده، یک مؤید به او نشان دهد… معتقدم خداوند برای اجرایی کردن «العلم نور یقذفه اللّه فی قلب من یشاء» (علم، نوری است که خدا در قلب هر کس بخواهد قرار می‌دهد) از این روش استفاده می‌کند.

مثلاً بدون اینکه تو در مورد گرافیک و روانشناسی چیز علمی‌ای مطالعه کرده باشی، از درون تشخیص می‌دهی که لوگوی فلان شرکت به فلان دلایل جذاب نیست. بعد از مدتی می‌بینی بله، آن شرکت لوگویش را به خاطر همان علت‌هایی که تو بدان‌ها از درون رسیدی، تغییر می‌دهد!

اصلاً معتقدم یکی از تفاوت‌های شیعه ایرانی با یک غربی همین است! او به خواست خدا از درون به برخی علوم و درک‌ها می‌رسد اما غربی چون خدا را ندارد و خدا آن علم را در قلبش قرار می‌دهد، باید صبر کند تا بعد از کلی تحقیق و امثالهم به آن برسند!

مثلاً یک خدمات از یک شرکت بزرگ مثل مایکروسافت می‌بینی و تو با اینکه نه در آن شرکتی و نه علم مربوطه را مطالعه کرده‌ای، می‌فهمی که این خدمات با شکست مواجه می‌شود. بعد از مدتی می‌بینی آن‌ها به همان دلیل آن خدمات را متوقف کرده‌اند. بعد برسی می‌کنی می‌بینی چرا متوقف کرده‌اند؟ چون یک متخصص در آن زمینه تحقیق کرده و به این نتیجه رسیده که آن خدمات فلان ایراد را دارد و بهتر است متوقف شود! تو می‌گویی خوب این را که من روز اولی که آن خدمات را دیدم فهمیدم!؟ چرا آن‌ها با آن همه کارشناس و عظمت نفهمیده بودند؟ این همان نوری است که خدا در قلب یک بی‌خدا قرار نمی‌دهد…

به بهشت نمی‌روید مگر آنکه به کودکی خود برگردید…

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) هیچ دیدگاه »

چهارشنبه در درس بیان شفاهی داستان ۲، یک داستان سخت اما بسیار جالب از لئو تولستوی را باید ارائه می‌دادیم. (دکتر علاءالدینی هم که هر بار از ما به عنوان پیرمرد کلاس می‌خواهد به عنوان اولین نفر ارائه بدهیم! درسی بود پر از لغات تخصصی اما چون دوستش داشتم به راحتی و عالی ارائه کردم)

داستان کوتاه اما شیرینی است. متن و ترجمه‌اش اینجا هست:

http://father87.blogfa.com/post-238.aspx

 

انتهای داستان، یک جمله جالب داشت که جزء داستان نیست اما خیلی خوشم آمد:

Unless you turn and become like child, you will never enter the kingdom of Heaven.

وارد بهشت نمی‌شوید مگر به کودکی خود برگردید…

 

امشب در حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) حاج آقا رنجبر یک روایت گفت که دیدم با این داستان و آن جمله چقدر تناسب دارد!

از جایی کپی می‌کنم:

در حدیثی ارزشمند از پیامبر نور و رحمت حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله) آمده است:
من به خاطر ۵ خصلت، کودکان را دوست دارم:
اول: کودکان راحت و زیاد گریه می‌کنند. یعنی رقیق‌القلب هستند. و در روایت آمده است برای هر چیزی قیمتی است مگر قطره اشکی که از خوف خدا از چشم جاری شود.
دوم: کودکان با خاک انیس و هم‌بازی هستند. یعنی اصل خود را فراموش نکرده و از تکبر بویی نبرده‌اند.
سوم: دعوا می‌کنند ولی کینه به دل نمی‌گیرند. باز فردا روز از نو‏، دوست می‌شوند.
چهارم: چیزی را ذخیره نمی‌کنند و به فکر فردا نیستند. یعنی حرص و طمع ندارند و به خدا امید دارند.
پنجم: می‌سازند و دل نمی‌بندند. یعنی به هیچ چیز دلبستگی ندارند.
منبع: کتاب مواعظ العددیّه، ص ۲۵۹

زین توبه که صد بار شکستم توبه

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) ۲ دیدگاه »
​ ​عجب شعری در رادیو جوان شنیدم:
جز یاد تو ​دل به هر چه بستم توبه … بی ذکر تو هر کجا نشستم توبه
در حضرت تو توبه شکستم صد بار … زین توبه که صد بار شکستم توبه!
این هم الان دارد می‌گوید زیباست:
حکیمی گفته است: سه چیز با سه چیز کم گرد آید:
حلال خوردن، با آرزوهای بسیار داشتن.
مهربانی، با خشم گرفتن
و راست گفتن با بسیار گفتن!

اگر علم خواهی…

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکته هیچ دیدگاه »

حاج خانم یک کاغذ آورده که ظاهراً در یک جلسه به او داده‌اند. جملات نابی روی آن نوشته شده. یکی از آن‌ها پاسخ سؤالی بود که مدتی‌ست در ذهنم هست؛ از خواجه عبد الله انصاری (که خدا بیامرز روحیاتش خیلی به خودم شبیه بود!!):

اگر علم خواهی با تنهایی بساز

 

جستجو کردم دیدم ظاهراً جملاتش از درس سیزدهم زبان و ادبیات فارسی سال سوم راهنمایی برداشت شده.

بقیه جملاتش را هم می‌گذارم، خیلی جالب است:

سخن ناپرسیده مگوی و از گفتار خیره پرهیز کن.

چون باز پرسند، جز راست مگوی.

تا نخواهند، کس را نصیحت مگوی و پند مده.

خاصّه کسی را پند نشنود که او خود اوفتد.

در میان جمع هیچ کس را پند مده.

از جای تهمت­زده پرهیز کن و از یار بداندیش و بدآموز بگریز.

از دوستِ بدخواه و بدآموز فراری باش.

به غم  مردمان شادی مکن تا مردمان نیز به غم تو شادی مکنند.

داد ده تا داد یابی (با دیگران به عدل و انصاف رفتار کن تا با نو نیز به عدالت و انصاف رفتار شود)

خوب گوی تا خوب شنوی.

اگر طالب علم باشی، پرهیزگار و قانع باش و علم دوست و بردبار و کم­‌سخن و دوراندیش.

از «قابوس­نامه» نوشته­‌ی امیر عنصر المعالی کیکاووس بن قابوس وُشمگیر، از اُمرای آلِ زیار است. او این کتاب را برای فرزندش گیلانشاه در آیین مملکت داری و تعلیم و تربیت، نوشته است.


عمر در پرستش خدای تعالی خرج کن که حساب، او خواهد خواست.

بر گذشته و شکسته و ریخته، افسوس مخور.

بر عمر و ایّامی که پشتِ سر گذاشتی، و بر سبو یا ظرفی که شکسته­است، و بر روغنی که ریخته، حسرت و پشیمانی به خود راه مده.

تمام زیرکی را عاقبت­شناسی نام نِه.

معیشت تنگ را به توکّل دفع کن.

دین را به علم نگاه دار.

اگر علم خواهی با تنهایی بساز.

فراخ­دلی خواهی، تن­‌آسانی را بگذار.

کم خصمی خواهی، به خود مشغول باش.

خلق را دوست خواهی، مال را دشمن گیر.

شر نخواهی، بد بگذار.

جنگ نخواهی، تحمّل کن.

دعا را بهتر از سپاه دان.

امید را بهتر از گنج دان.

هر چه دون خدای است همه را باطل دان.

بلا از دوست عطا­ست، پس، از عطا نالیدن خطاست.

هر گونه آسیب و آفتی از طرف دوست مثل هدیه­ای ارزشمند است پس گله­ و شکایت از هدیه­ی او اشتباه است.

از الهی­‌نامه ، خواجه عبد الله انصاری: ملقّب به پیر هرات و پیر انصار. عارف و نویسنده­ی قرن پنجم هجری و از پیش­گامان نثر مسجّع بود.


 

آدمی باید که بسیار نگوید و سخن دیگری به سخن  خود قطع نکند.

هر که حکایتی یا روایتی کند و او برآن واقف باشد، وقوف خود برآن اظهار نکند.

تا آن کس به اتمام رساند و چیزی را که از غیر او پرسند، جواب نگوید.

پرسشی را که از دیگری می­پرسند، پاسخ ندهد.

اگر سؤال از جماعتی کنند که او داخل آن جماعت بود، بر ایشان سبقت ننماید.

و اگر کسی به جواب مشغول شود و او بر بهتر جوابی از آن قادر بود، صبر کند تا آن سخن تمام شود.

پس جواب خود بگوید، بر وجهی که در متقدم طعنه نکند.

و در محاوراتی که به حضور او میان دو کس رود، خوض ننماید. (در گفت­‌وگوهایی که در حضور او بین دو نفر صورت می­‌گیرد، کنجکاوی و دقّت بیش از اندازه نکند)

و اگر  از او پوشیده دارند، استراق سمع نکند.

و اگر از او پنهان می­کنند، دزدیده به آن­ها گوش ندهد.

و تا او را  با خود در آن مشارکت ندهند ، مداخلت نکند.

از «اخلاق ناصری»، خواجه نصیر الدین توسی

امید من، سابقه رحمت خدا را یاد کن تا آرام شوی…

امید نامه, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکته هیچ دیدگاه »

امید من،

هر گاه فکر کردی خداوند رحمت خود را نسبت به تو فراموش کرده، به «سابقه رحمت او» بیندیش…

______________

این بخش از دعای کمیل برایم خیلی جالب است:

یَا مَوْلاَیَ فَکَیْفَ یَبْقَى فِی الْعَذَابِ وَ هُوَ یَرْجُو مَا سَلَفَ مِنْ حِلْمِکَ

مولای من، (بنده‌ات) چگونه در آتش عذاب خواهد ماند در صورتی که به سابقه حلم نامنتهایت چشم دارد

 

این «سَلَفَ مِنْ حِلْمِکَ» (سابقه رحمت) برای من یک عامل آرامش‌بخش است.

یعنی هر وقت انسان فکر کرد خدا او را فراموش کرده یا حس ناامیدی پیدا کرد، کافی‌ست از «سَلَفَ مِنْ حِلْمِکَ» یاد کند!

مثلاً این روزها نگرانم که استاد راهنما برای پایان‌نامه پیدا می‌کنم یا خیر؟ به‌موقع تمام می‌کنم یا خیر؟ یا مثلاً ازدواج دیر نشود و امثالهم… بعد یاد این «سَلَفَ مِنْ حِلْمِکَ» می‌افتم، می‌گویم مگر تا الان، خدا تو را به‌موقع و در بهترین رشته مد نظرت در کارشناسی و ارشد و امثالهم قبول نکرده؟ مگر به‌موقع و به بهترین حالت همه‌شان را پشت سر نگذاشته‌ای؟ مگر همه اتفاقات زندگی‌ات را به‌موقع و به بهترین شکل رقم نزده؟ خوب پس بقیه‌اش هم (إن شاء الله) همینطور خواهد بود… بعد، با خیال راحت منتظر می‌مانم که وقتش برسد و خدا خودش را نشان دهد…

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها