توصیه‌ای بهتر از کیمیا

اتفاقات روزانه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۲ دیدگاه »

در مطلب «امید من، مستحبات، امر به معروف و نهی از منکر ندارد» اشاره کرده بودم که آیه الکرسی را زودتر از تسبیحات می‌خوانم و یکی از نمازگزاران گیر داده بود که تسبیحات را اول بخوان. بعد گفته بودم که «حوصله نداشتم دلیل کارم و داستان های مربوط به آن را برایش تعریف کنم… فقط گفتم چشم اما مجبورم دیگر کنار او ننشینم که نفهمد به حرفش گوش نمی کنم…» زهرا خانم، (همسایه قدیمی‌مان!) پرسیده‌اند که آن داستان و دلیل این موضوع چیست؟

عجیب است! فکر می‌کردم قبلاً در مورد این موضوع صحبت کرده بودم اما ظاهراً صحبت نکرده‌ام!!

اولاً یک مقدمه در این مطلب: «پیشنهادی به نوجوانان و جوانانی که دوست دارند «مذهبی اصولی» بار بیایند» نوشتم که باید بخوانید. در آن مطلب به داستان مربوط به این تسبیحات لینک داده‌ام. اما محض احتیاط اینجا کپی می‌کنم.

سعی کنید به این دستور که توسط مرحوم نخودکی به امام داده شده است عمل کنید، به خصوص آن آیه آخر را با توجه بخوانید، اگر در زندگی «از کیمیا بهتر» نصیبتان نشد، به مرحوم نخودکی لعن بفرستید!!!

من که خیلی خیلی مدیون این توصیه هستم:

 

از حضرت آیه الله آقا موسی شبیری زنجانی نقل شده است که:
در سفری که حضرت امام و پدرم برای زیارت به مشهد مقدّس رفته بودند امام خمینی(ره) در صحن حرم امام رضا علیه السلام با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه می‌شوند. امام امت(ره) که در آن زمان شاید در حدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت وقت را غنیمت می‌شمارد و به ایشان می‌گوید با شما سخنی دارم. حاج حسنعلی نخودکی می‌گوید: من در حال انجام اعمال هستم شما در بقعه حرّ عاملی(ره) بمانید من خودم پیش شما می‌آیم. بعد از مدتی حاج حسنعلی می‌آید و می‌گوید چه کار دارید؟
امام(ره) خطاب به ایشان رو به گنبد و بارگاه امام رضا(علیه السلام) کرد و گفت: تو را به این امام رضا (علیه السلام) اگر (علم) کیمیا داری به ما هم بده؟
حاج حسنعلی نخودکی که رضوان خدا بر او باد انکار به داشتن علم(کیمیا) نکرد بلکه به امام(ره) فرمودند:
اگر ما «کیمیا» به شما بدهیم و شما تمام کوه و در و دشت را طلا کردید آیا قول می‌دهید که به جا استفاده کنید و آن را حفظ کنید و در هر جائی به کار نبرید؟
امام خمینی(ره) که از همان ایام جوانی صداقت از وجودشان می‌بارید. سر به زیر انداختند و با تفکری به ایشان گفتند: نه نمی‌توانم چنین قولی به شما بدهم.
حاج حسنعلی نخودکی که این را از امام(ره) شنید رو به ایشان کرد و فرمود:

حالا که نمی‌توانید «کیمیا» را حفظ کنید من بهتر از کیمیا را به شما یاد می‌دهم و آن این که:

بعد از نمازهای واجب یک بار آیه الکرسی را تا «هو العلی العظیم» می‌خوانی.
و بعد تسبیحات فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را می‌گویی .
و بعد سه بار سوره توحید «قل هو الله احد» را می‌خوانی.
و بعد سه بار صلوات می‌گویی .
و بعد سه بار آیه مبارکه؛
«وَ مَن یَتَّقِ اللهَ یجْعَل لَّهُ مخْرَجاً . وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یحْتَسِب وَ مَن یَتَوَکلْ عَلى اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ إِنَّ اللهَ باَلِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللهُ لِکلِّ شىْءٍ قَدْراً»؛‌(طلاق/۲و ۳) (هر کس تقواى الهى پیشه کند خداوند راه نجاتى براى او فراهم می‌کند. و او را از جائى که گمان ندارد روزى مى‌دهد، و هر کس بر خداوند توکل کند کفایت امرش را مى‌کند، خداوند فرمان خود را به انجام مى‌رساند، و خدا براى هر چیزى اندازه‌اى قرار داده است.) را می‌خوانی این از کیمیا برایت بهتر است.

منبع:
مجله بشارت، ش ۵۸، صادق زینی لشکاجانی .

چه می کنی با شرم آن!؟

امید نامه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۶ دیدگاه »

امید من،
به مرور که بزرگتر می شوی، عقلت کامل تر می شود و از گناهان گذشته ات نه تنها توبه که تعجب می کنی!! من بودم که چنان کردم؟
گیریم که توبه ات هم قبول افتاد، اما چه می کنی با شرم آن!؟ چه می کنی با آنچه به خاطر آن گناهان از دست داده ای!؟
امید من،
توبه به معنی Undo کردن نیست بلکه به معنی Pause کردن عذاب ها و مصیبت هایی که قرار بود از این پس Play شود است.

امید من، مستحبات، امر به معروف و نهی از منکر ندارد

اعتقادات خاص مذهبی من, امید نامه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها یک دیدگاه »

امید من،
تو را بر حذر می دارم از اینکه بخواهی به مستحبات مردم گیر بدهی…
__________
دیشب یکی از نمازگزاران بعد از نماز، دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت:
بهتر است ابتدا تسبیحات را بگویی و بعد آیت الکرسی را!!
حوصله نداشتم دلیل کارم و داستان های مربوط به آن را برایش تعریف کنم… فقط گفتم چشم اما مجبورم دیگر کنار او ننشینم که نفهمد به حرفش گوش نمی کنم…

یا جبار (وقتی خدا جبران می‌کند)

اتفاقات روزانه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۲ دیدگاه »

یکی دو محصول آموزش زبان در فروشگاه وجود داشت که از همان اول که به فروشگاه اضافه شد احساس خوبی نسبت به آن‌ها نداشتم چون ظاهراً در کنار آموزش زبان، فرهنگ غرب را هم آموزش می‌داد (البته همه کتاب‌ها و محصولات آموزش زبان همینطور هستند! اما این یکی‌ها مثل English Today خیلی بدتر!). امروز دیگر دل را به دریا زدم و رفتم حذفشان کنم. هر چند حذف کردم اما در لحظه‌ای که داشتم روی دکمه Delete کلیک می‌کردم، یک لحظه آمد به ذهنم که سود این محصول از دستمان رفت!!
به محض اینکه حذف کردم (یعنی بدون حتی یک ثانیه تأخیر)، دیدم تب مربوط به ایمیل نشان داد که ۲ ایمیل جدید آمده. چک کردم دیدم در همان لحظه (در حالی که نسخه تجاری با مبلغ ۳۰۰ هزار تومان، کم‌تر فروش دارد) دو نسخه تستای تجاری! خریداری شده و ۶۰۰ هزار تومان درآمد داشتیم! (یعنی شاید برای رسیدن به این سود باید دو سال آن محصولات را می‌فروختیم!! آن هم با کشیدن بار گناه کسانی که از آن‌ها استفاده می‌کردند!)
نگاهی به آسمان که از پنجره نورگیر مشخص است کردم و لبخند و چشمکی زدم و گفتم: ای جبار… چَشم…، گرفتم چه می‌گویی 😉

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

جبار بر وزن «فعال» است و هر کلمه‌ای که در عربی به این وزن برود، باید با «بسیار» بگویید. یعنی: «بسیار جبران کننده»

امید من! گاهی به دلایلی باید آزمایش شوی

امید نامه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها یک دیدگاه »

امید من، پسرم،
بگذار یکی دیگر از رموز دنیا را برایت بگویم:
در طی مسیر إلی الله، در سنین خاصی بعد از یک عبادت سنگین، قطعاً یک آزمایش سنگین در راه خواهد بود و تو معمولاً در این آزمایش شکست خواهی خورد و خداوند به همین بهانه چندین نوبت پشت سر هم تو را از عبادات اضافه محروم خواهد کرد…
می بینی؟ خداوند دوست ندارد تو را خسته از عبادت ببیند پس به دنبال بهانه ای می گردد تا تو را به مرخصی اجباری بفرستد… (و البته آن گاه که مسیرت الی الشیطان شود، شیطان را با خدا اشتباه خواهی گرفت…)

؟

روانشناسی نماز جماعت

اعتقادات خاص مذهبی من, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها ۵ دیدگاه »

یکی از چیزهایی که پس از مدت‌ها حضور در مساجد دستگیرم شده این است که فقط کافی ست یک نفر یک نماز جماعت کنارم بخواند تا روحیاتش را به خوبی تشخیص دهم، می‌خواهم اصول روانشناسی نماز جماعت را بگویم، فقط قبل از آن باید بگویم که به «معمولاً» ‌ها و «احتمالاً» ‌ها دقت کنید! یعنی ممکن است خیلی موارد پیدا شود که در موردشان این قضایا صدق نکند اما من طبق بررسی‌هایم معتقدم اشتباه نیستند:
– اگر کسی سریعاً بعد از امام جماعت تکبیر گفت، معمولاً خیلی باهوش و مطالعه کرده است اما اگر حرف زد یا به کار دیگری مشغول بود و بعد از حمد تکبیر گفت، معمولاً اطلاعات دینی ضعیفی دارد.
– کسی که دو بار یا بیشتر (!) تکبیره الاحرام گفت، دچار وسواسی بسیار شدید و غیرقابل درمان است.
– کسی که در رکوع، بیش از حد خم می‌شود، معمولاً از آن‌هاست که یا از این طرف پشتبام می‌افتند یا از آن طرف. حالت وسط ندارند و معمولاً دچار فهم غلط از دین هستند و غیرقابل اعتماد.
– کسی که اکثر حرکاتش زودتر از امام جماعت است، معمولاً از آن انسان‌های مغرور و خودپسند است که هیچ کس را به جز خودش قبول ندارد و معمولاً اگر هم به نماز جماعت آمده، به خاطر دنیایش است نه آخرتش!
– کسی که گردنش را در قنوت یا حالت ایستاده خم می‌کند، استعداد وسواسی شدید را دارد و کم کم وارد آن مرحله می‌شود. دچار کج فهمی است که بسیار خطرناک است.
– کسی که اذکار حاوی حروف ح غ س ص را چند باره ادا می‌کند، احتمالاً از یک حالت بی‌دینی شدید وارد مسجد شده. معمولاً خیلی احساس گناه می‌کنند و دچار تعادل روحی نیستند.
– کسانی که در مسجد بلند بلند حرف می‌زنند، معمولاً بسیار بسیار از خود راضی‌اند و هر چند در بیان به همه احترام می‌گذارند، اما اگر پایش بیفتد، هیچ ارزشی برای هیچ کس قائل نیستند.
– کسی که گوشه‌ای نشسته و به دور از همه کتاب دعا یا قرآن می‌خواند معمولاً درون گراست و بیشتر ترجیح می‌دهد در عالم، فکر کند تا حرف بزند.
– کسی که بعد از نماز، با هیچ کس دست نمی‌دهد یا حتی دست دیگران را رد می‌کند، بسیار متعصب و برای دین و مردم خطرناک است. اصلاً نمی‌شود با او شوخی کرد! معمولاً قدرت تشخیص «اهم» و «مهم» را ندارند و این خیلی خیلی خیلی خطرناک است!
– کسی که بعد از نماز فقط با دو نفر اطراف خود دست می‌دهد و بیشتر را دست نمی‌دهد و حتی نگاه هم نمی‌کند که دیگران اقدام کنند، غرور قابل توجهی دارد.
– کسی که با دو نفر اطراف و دو نفر کنار آن‌ها دست می‌دهد، معمولاً شخصی منطقیست که تا حد زیادی بر غرور خود غلبه کرده.
– کسی که علاوه بر آن‌ها با پشت سری‌ها هم دست می‌دهد معمولاً شخصی ساده و بدون غرور است که کینه‌ای از کسی به دل نمی‌گیرد … انسان‌های دوست داشتنی و قابل اعتمادی هستند.
– کسانی که حتی با جلوی‌های خود نیز دست می‌دهند، معمولاً کمی (فقط کمی) از نظر ذهنی و سواد، کم دارند. این نوع افراد معمولاً زیاد شوخی می‌کنند و خیلی سریع با همه رفیق می‌شوند.
– کسی که با ورود به مسجد، با تمام مسجدی‌ها دست می‌دهد معمولاً انسانی خودساخته و ترسان از آخرت است و به حرف و حدیث‌های دیگران توجهی ندارد.
– … ادامه دارد.

محل تجمع زبده ها

امید نامه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها ۵ دیدگاه »

امید من!
زبده‌های هر محله در مسجد آن محله جمع‌اند و زبده‌های هر مسجد در نماز جمعه آن شهر…

تقوی یعنی پرهیز، با حرکت

دین من، اسلام, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۲ دیدگاه »

الان یک حاج آقایی دارد صحبت می کند، جمله جالبی گفت:
تقوا یعنی پرهیز، با حرکت نه پرهیز با سکون.
استدلال ایشان آیه ۲۷ سوره حدید بود:
رهبانیت مورد تأیید خدا نیست:
ثُمَّ قَفَّیْنَا عَلَىٰ آثَارِهِم بِرُسُلِنَا وَقَفَّیْنَا بِعِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ وَآتَیْنَاهُ الْإِنجِیلَ وَجَعَلْنَا فِی قُلُوبِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَهً وَرَحْمَهً وَرَهْبَانِیَّهً ابْتَدَعُوهَا مَا کَتَبْنَاهَا عَلَیْهِمْ إِلَّا ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَایَتِهَا…

سپس در پی آنان رسولان دیگر خود را فرستادیم، و بعد از آنان عیسی بن مریم را مبعوث کردیم و به او انجیل عطا کردیم، و در دل کسانی که از او پیروی کردند رأفت و رحمت قرار دادیم؛ و رهبانیّتی را که ابداع کرده بودند، ما بر آنان مقرّر نداشته بودیم؛ گرچه هدفشان جلب خشنودی خدا بود، ولی حقّ آن را رعایت نکردند؛

چه موقع بدها خوب می شوند؟

نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۲ دیدگاه »

یک نکته طلایی:
تا وقتی خوب ها، خوب تر نشوند، بدها خوب نمی شوند!
(نقل قولی زیبا از استاد پناهیان)

بزرگ ترین اشتباه رهبران مذهبى

نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها یک دیدگاه »

یکی از بزرگ‌ترین اشتباهاتی که بچه‌های مسجد و حزب اللهی‌ها ممکن است مرتکب شوند این است که خودشان را نساخته، به سراغ ساختن دیگران می‌روند!
خودشان هنوز تجوید قرآن را بلد نیستند اما به فکر این هستند که قاری مصری بیاورند که مردم را بسازند!
خودشان هنوز ساده‌ترین احکام رساله را مطالعه نکرده‌اند، اما دنبال کار فرهنگی هستند که به دیگران آموزش دهند!
خودش اهل نماز شب و عبادات مستحبی مؤکد نیست، اما سرپرست ده‌ها جوان مسجدی است و کلی برنامه برای نماز شب خوان کردن آن‌ها اجرا کرده و می‌کند!
آنقدر درگیر کار فرهنگی شده‌اند که وقتی می‌گویی الان در ابتدا وظیفه تو به عنوان رهبر جوان‌های مسجد، یادگیری زبان انگلیسی و عربی است، می‌گوید: فرصتش نیست!

این را اکنون در حکمت ٧٣ نهج البلاغه خواندم:
مَن نَصَبَ نفْسَه لِلنّاسِ إماماً فَلْیبدأْ بِتَعلیمِ نفسِه قبلَ تعلیمِ غیرِه، ولْیکُنْ تأدیبُه بسیرَتِه قبلَ تأدیبَه بلسانِه، و مُعلّمُ نفْسِه و مؤَدِّبُها أحقُّ بِالإجلالِ مِن مُعلِّمِ النّاسِ و مؤدَّبِهِم.
کسی که خود را رهبر قرار داد، باید پیش از آن که به تعلیم دیگران بپردازد، خود را بسازد و پیش از آن که به گفتار تربیت کند، با کردار تعلیم نماید. زیرا آن کس که خود را تعلیم دهد و ادب سازد سزاوارتر به تعظیم است از آن که دیگری را تعلیم دهد و ادب بیاموزد.

گاهی باید برای یافتن پاسخ یک سؤال، یک سال صبر کرد!

نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته هیچ دیدگاه »

سال گذشته (۹۱) که حجه الاسلام هاشمی‌نژاد مهمان شهرمان بود، یک داستان تعریف کرد که ابهامات و سؤالاتی در ذهنم ایجاد شد که خدا می‌داند از سال گذشته تا به حال ذهن من را درگیر نگه داشته بود… جالب است که امسال (۹۲) ناخواسته جواب آن ابهاماتم در مورد آن داستان را در سخنرانی امشبشان گرفتم!! 🙂

اتفاق جالبی بود!

(اینکه سؤال و جواب چه بود، بماند!)

خوب خوردن، خوب خوابیدن هم دارد!

نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته هیچ دیدگاه »

ما فقط یک شب خوب خوردیم، خوب هم خوابیدیم! و نماز شبمان قضا شد! من مانده ام آن ها که هر شب، خوب مى خورند چه کار مى کنند!؟
_______________
دیشب یک دل سیر، پیتزا و چیپس و سبزى و سالاد و نوشابه خوردم

دنیاى تقیه

امید نامه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته هیچ دیدگاه »

امید من!
در دنیایى که حق و باطل با بالا و پایین رفتن نرخ دلار تعیین مى شود، همان بهتر که تو علناً از حق دفاع نکنى…
چرا که:
حقى که نرخ دلار را بالا نبرد، حق نیست!
و آنگاه که بالا رفت، دنیا تو را و حقى که از آن دفاع کردى را ناحق شمرد و سرکوفتت زند!!

احمد و محمود

خاطرات, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها هیچ دیدگاه »

این داستان را باباى خدا بیامرزم چندین بار، هر وقت مى دید زیاد وقتم را در مسجد سپرى مى کنم، تعریف مى کرد:
دو برادر بودند به نام هاى احمد و محمود که در یک خانه زندگى مى کردند. احمد سالیان سال بود که در طبقه دوم به نماز و عبادت مشغول بود و محمود سالیان سال بود که در طبق اول به عیاشى و گناه!
بعد از سال ها، یک روز محمود با خودش گفت: سال هاست که من عیاشى مى کنم، خسته شدم از این فسق و فجور! بگذار بروم ببینم احمد چه کار مى کند؟ او احتمالاً وضعش بهتر از من است… از قضا احمد هم داشت با خودش مى گفت: من سال هاست که از دنیا کناره گرفته ام و شادى هایش را کنار زده ام و به عبادت مشغولم! خسته و افسرده شدم از این وضعیت! بگذار بروم ببینم محمود چه کار مى کند؟ او احتمالاً وضعش بهتر از من است…
احمد داشت از پله ها پایین مى آمد و محمود از پله ها بالا مى رفت که در بین راه، ناگهان اجل هر دو فرا رسید و جان دادند.
خداوند احمد را به جرم کافر شدن به جهنم انداخت و محمود را به خاطر نیتش که قصد ایمان کرده بود، به بهشت راه داد…

هر چند این داستان ساختگى است، اما شاید روزى یک بار آن را از ذهن بگذرانم. بسیار تأثیرگذار است.
حداقل تأثیرش این است که انسان اگر یک محمودى را دید، او را به دید جهنمى نگاه نمى کند! این احتمال را مى دهد که او در آخرین لحظات عمرش کارى کند یا تصمیمى بگیرد که چه بسا جایگاهش از خیلى از احمدها بالاتر رود و این موجب احترام بیشتر به همه بندگان مى شود.

من در عمرم احمدها و محمودهاى بسیارى را دیده ام اما همیشه میان راه پله ها را بیشتر دوست داشته ام و خٓیرُ الأمورِ أوسٓطُها (بهترینِ امور، میانه روى در آن امر است)
کرمانشاه، ستاد اسکان فرهنگیان، بین الطلوعین (۵ صبح)

زندگی بی‌دردسر!

نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۶ دیدگاه »

هیچ وقت یادم نمی‌رود که پانزده سال پیش، روزهای اولی که در سن ۱۲ سالگی وارد مسجد و درگیر کارهای فرهنگی مسجد شدم، دوستی در مسجد بود که هرگز خودش را درگیر کارها و مسؤولیت‌ها نمی‌کرد. فقط می‌آمد نمازش را می‌خواند و می‌رفت. هیچ مسؤولیتی قبول نمی‌کرد! خودمان را می‌کشتیم که مثلاً مسؤول کتابخانه شود یا مثلاً یک مقاله برای نشریه‌ی مسجد تهیه کند، اما هرگز قبول نمی‌کرد. یک روز به او گفتم: فلانی! چرا اینطوری هستی!؟ دقیقاً حالت و جای نشستنمان در ذهنم هست! سرش را به گوش من نزدیک کرد و گفت: من یاد گرفته‌ام که اگر می‌خواهی جایی بمانی، باید خودت را درگیر هیچ مسؤولیتی نکنی! باید مثل گوسفند باشی!

نمی‌دانم، شاید هم راست می‌گفت، اما من نتوانستم گوسفند بمانم! نتوانستم بیایم و بروم و هیچ تغییری در اطرافم ایجاد نکنم. نتوانستم پیشنهادات خوبی که به ذهنم می‌رسد را سرکوب کنم، بلکه اجرایی کردم. اما خوب، همان مسائل هم باعث شد که ۶ سال بیشتر در آن مسجد عمر نکنم. همین بحث‌هایی که سر مسؤولیت‌ها پیش آمد باعث شد دیگر نتوانم آنجا بمانم اما او هنوز در آن مسجد است…

اما در مسجد دوم، هر روز که وارد مسجد می‌شدم، آن جمله دوستم در گوشم زمزمه می‌شد. بنابراین هرگز و هرگز خودم را درگیر هیچ کاری نمی‌کردم. حتی با اینکه می‌توانستم مثلاً بعد از نماز و تلاوت قرآن، قرآن‌ها را از اطرافیانم جمع کنم و در کتابخانه بگذارم، اما همین کار را هم نکردم! البته چند باری ناخواسته از پوست گوسفند خارج شدم و حتی نزدیک بود کدورت‌هایی پیش آید. مثلاً یک بار به مسؤول هیأت امنا که کنارم نشسته بود، گفتم: قصد ندارید مسجد را بزرگ‌تر کنید که نمازگزاران بیرون از در نماز نخوانند؟ گفت: چرا! گفتم: خوب، یک اقدامی بکنید! همین امشب در بین نماز اعلام کنید که ما می‌خواهیم مسجد را بزرگ کنیم، هر کس هر کمکی از دستش برمی‌آید اعلام کند… شاید یکی پیدا شد مثل آن خانمی که ارث همسرش را وقف مسجد کرد، دنبال یک مسجد نیازمند بگردد و از این طریق به گوشش برسد و فرجی شود. اما او به طرز عجیبی کم‌محلی کرد و اعلام هم نکرد! شاید می‌خواست بگوید: تو را چه به دخالت در کار ما!؟ با توجه به اینکه خیلی مراقب بودم، در این مسجد حدود ۱۰ سال عمر کردم تا اینکه چند وقت پیش، باز هم نتوانستم جلو خودم را بگیرم و پی اصلاح امام جماعت برآمدم و …
و در نتیجه، کدورتی که بین بنده و او پیش آمد باعث شد که دیگر به آن مسجد هم نروم!

اصلاً جالب است که ما خانوادگی نمی‌خواهیم گوسفند باشیم! هر کداممان وقتی در یک جمع قرار می‌گیریم، دائم پیشنهاد و انتقاد به ذهنمان می‌رسد و باید به صاحب مجلس منتقل کنیم. هر مسجدی که می‌رویم، دائم اطراف را نگاه می‌کنیم و نظر و پیشنهاد به ذهنمان می‌رسد اما خیلی از مردم را می‌بینم که خیلی راحت می‌آیند و می‌روند و ازهمه چیز راضی‌اند! مثلاً یک مسجد رفتم که بوی نم و تعفن برای انسان حالی باقی نمی‌گذاشت. به یکی از افرادی که بیشتر درگیر بود، گفتم: آقا، یک روز پول جمع کنید، یک دستگاه خوشبو کننده بخرید، مسجد باید خوشبو باشد… حالا صد نفر دیگر هم چند سال است به آن مسجد می‌آیند و می‌روند و هیچ چیز نمی‌گویند…

وقتی بررسی می‌کنم، می‌بینم هر کجا که گوسفند بوده‌ام، بیشتر دوام آورده‌ام!! در زندگی شغلی هم همینطور است. جاهایی که خودم را در کارهای مؤسسه و دانشگاه درگیر نکرده‌ام، عمرم در آنجا بیشتر بوده اما وقتی خواسته‌ام برای پیشرفتشان کمی پیشنهاد و انتقاد داشته باشم، کدورتی پیش آمده و من هم که  منتظر کوچک‌ترین کدورت هستم تا با یک نفر یا گروه قهر کنم!!! (می‌دانم که اخلاق بدی است!)

در اطرافیانم هم همینطور مسائل را دیده‌ام. مثلاً یکی که در یک سِمت فعال بوده است و بیشتر خودش را درگیر کرده، چنان او را از بالا به پایین انداخته‌اند که یاد بگیرد برای همیشه گوسفند باقی بماند!! 🙂

نمی‌دانم، هنوز نتوانسته‌ام تحلیل کنم و به نتیجه برسم که گوسفند بودن و زندگی بی‌دردسر بهتر است یا گوسفند نبودن و زندگی پردردسر!؟

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها