<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>پـیــرو ; Follower &#187; خاطرات</title>
	<atom:link href="http://hamid.aftab.cc/category/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://hamid.aftab.cc</link>
	<description>یادداشت‌های حمید رضا نیرومند</description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Feb 2012 03:55:28 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>جناتٍ تجری من تحت الأنهار</title>
		<link>http://hamid.aftab.cc/1390/05/%d8%ac%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%8d-%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d9%8a-%d9%85%d9%86-%d8%aa%d8%ad%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d8%a3%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://hamid.aftab.cc/1390/05/%d8%ac%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%8d-%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d9%8a-%d9%85%d9%86-%d8%aa%d8%ad%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d8%a3%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Aug 2011 22:01:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمید رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[دین من، اسلام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hamid.aftab.cc/1390/05/%d8%ac%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%8d-%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d9%8a-%d9%85%d9%86-%d8%aa%d8%ad%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d8%a3%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[این هفته با یکی از دوستان سطح اولم به نماز جمعه رفته بودیم. بیرون که آمدیم، گفت: حمید! وقت داری کمی در شهر بگردیم و حرف بزنیم تا بعد از یک هفته پرکار، حال و هوایمان عوض شود؟ گفتم: من دلم شدیداً برای روستاهای اطراف تنگ شده، بنابراین بگاز که برویم سیلیجرد (روستای باصفایی در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این هفته با یکی از دوستان سطح اولم به نماز جمعه رفته بودیم. بیرون که آمدیم، گفت: حمید! وقت داری کمی در شهر بگردیم و حرف بزنیم تا بعد از یک هفته پرکار، حال و هوایمان عوض شود؟ گفتم: من دلم شدیداً برای روستاهای اطراف تنگ شده، بنابراین بگاز که برویم سیلیجرد (روستای باصفایی در اطراف ساوه) کنار چشمه‌اش کمی آب بازی می‌کنیم و بر می‌گردیم.<br />
به نیت سیلیجرد حرکت کردیم، اما نزدیک که شدیم، پیشنهاد داد که برویم ییلاق، باغ دایی‌اش.<br />
هر چند دوست نداشتم مزاحم خانواده دایی‌اش شوم و کلاً دوست ندارم وارد باغ مردم بشوم، اما با اصرار او رفتیم &#8230;</p>
<p>وارد باغ شدیم و بعد از یک احوال پرسی با خانواده دایی‌اش، رفتیم که گشتی در باغ بزنیم.<br />
جایتان خالی! باغ به این جذابی ندیده بودم! سرسبز!‌ تر و تازه! تمیز! پر نعمت!<br />
تقریباً هر نوع میوه که بشود در تابستان تصور کرد، در این باغ موجود بود: هلو، شلیل، زردآلو، گلابی، گیلاس، انجیر، انواع خیار و چندین نوع میوه و درخت دیگر. و جالب اینکه با بهترین کیفیت! هلوهایش را باید دو نفری می‌خوردی!! گلابی‌های بسیار خوشمزه &#8230;<br />
در حین حرکت در باغ و دیدن درختان پرمیوه و تنوع میوه‌ها و این وجدی که در من ایجاد شده بود (تا حدی که دلم خواست که داشتن چنین باغی نصیبم شود)، ناخودآگاه یاد بهشت و توصیف‌های خدا از بهشت افتادم.<br />
خیلی‌ها فکر می‌کنند وقتی خدا می‌گوید باغ هایی با همه نوع میوه، باغ هایی که نهرها در زیر درختانش جاری است و توصیفات مادی دیگر، مثالهای ساده و نه چندان مهمی است اما من آن روز فهمیدم که انصافاً ارزشش را دارد که انسان کمی ریاضت بکشد و ولخرجی نکند و در عوض چنان باغی را بخرد! همانطور، ارزشش را دارد که انسان در این دنیا کمی متحمل رنج مبارزه با نفس شود و نگذارد این نفس در گناه، ولخرجی کند و در عوض چنان باغی که خدا وصفش را کرده پاداش بگیرد!<br />
آن هم در شرایطی که خستگی و رنج و دلزده شدن معنی نداشته باشد! و ده‌ها مزیت دیگر نسبت به باغ‌های دنیایی.<br />
ارزشش را دارد، اینطور نیست؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hamid.aftab.cc/1390/05/%d8%ac%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%8d-%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d9%8a-%d9%85%d9%86-%d8%aa%d8%ad%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d8%a3%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا ما واقعاً از مرگ نمی‌ترسیم؟</title>
		<link>http://hamid.aftab.cc/1390/03/%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d8%a7%d9%8b-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%9f/</link>
		<comments>http://hamid.aftab.cc/1390/03/%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d8%a7%d9%8b-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Jun 2011 15:55:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمید رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[نکته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hamid.aftab.cc/?p=514</guid>
		<description><![CDATA[اگر از شما بپرسند: آیا از مرگ می‌ترسید؟ خدا وکیلی نمی‌گویید: نه، مرگ که ترس ندارد!؟ اگر این سؤال را از همه انسان‌ها بپرسی، شاید اکثرشان بگویند نمی‌ترسیم! دلیل آن هم واضح است: نه به بار است نه به دار! از چه بترسیم؟ دایی بزرگ‌ترم سال‌ها پیش وقتی من کمتر از ۱۰ سال داشتم عمرش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگر از شما بپرسند: آیا از مرگ می‌ترسید؟ خدا وکیلی نمی‌گویید: نه، مرگ که ترس ندارد!؟</p>
<p>اگر این سؤال را از همه انسان‌ها بپرسی، شاید اکثرشان بگویند نمی‌ترسیم!</p>
<p>دلیل آن هم واضح است: نه به بار است نه به دار! از چه بترسیم؟</p>
<p>دایی بزرگ‌ترم سال‌ها پیش وقتی من کمتر از ۱۰ سال داشتم عمرش را به شما داد.</p>
<p>جوان رعنا و قوی هیکلی بود. چند ماه بود که ازدواج کرده بود و خانمش باردار بود.</p>
<p>یک روز تصمیم می‌گیرند که با دوستانش، با موتور به کوه بروند.</p>
<p>از آزاد راه تهران ساوه می‌روند که آن زمان تازه کار احداث آن شروع شده بوده است. غافل از اینکه هنوز پل‌های روی گودال‌ها و پرتگاه‌ها را نزده‌اند.</p>
<p>البته فقط همین دایی ما بی‌احتیاطی می‌کند و از روی جاده می‌رود. بقیه از پایین جاده می‌روند.</p>
<p>وسط راه با سرعت تمام می‌رفته‌اند که متوجه می‌شوند به یک پرتگاه نزدیک می‌شوند. شخصی که پشت موتور نشسته است، خودش را از موتور به پایین پرت می‌کند. تعادل موتور از دست دایی خارج می‌شود و &#8230;</p>
<p>دایی ما می‌افتد و پایش طوری می‌شکند که اینطور که دکترها گفته‌اند، چربی بدنش وارد خون می‌شود.</p>
<p>دکترها با دیدن وضعیت می‌گویند اگر بتوانید سریعاً به تهران برسانید (قبل از اینکه چربی به قلب برسد)، شاید امیدی باشد که زنده بماند. گویا با سر و صدایی که خواهرهایش انجام می‌دهند، دایی که فعلاً حالش خوب بوده، متوجه می‌شود که امیدی به زنده ماندنش نیست.</p>
<p>مادرم می‌گوید من وحشت را کمی در چهره‌اش دیدم. به دایی کوچک‌ترم التماس می‌کند که سریعاً آمبولانس بگیر و من را به تهران منتقل کن.</p>
<p>با کلی دردسر آمبولانس جور می‌شود و در این بین شاید دایی ما به دخترش که قرار است به دنیا بیاید فکر می‌کند. به خانه‌اش که خدا شاهد است من در جریانش بودم، خودش از صفر به عنوان کارگر زحمت کشید و فقط نمای ساختمان باقی مانده بود که تمام شود. به آرزوهایش&#8230; احتمالاً دلش نمی‌خواست که بنویسند &#8220;جوان ناکام&#8221;.</p>
<p>به هر حال، به سمت تهران حرکت می‌کنند.</p>
<p>از شانس بد او، آمبولانس در وسط راه پنچر می‌کند!</p>
<p>تصور کنید! خود را در این موقعیت بگذارید&#8230;</p>
<p>مادرم می‌گفت که: در این مواقع التماس جواد به اوج رسیده بوده است. دائم به محمد (دایی دوم ما) می‌گفته: محمد! من می‌خوام زنده بمونم&#8230; <img src='http://hamid.aftab.cc/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </p>
<p>به تهران و به بیمارستان می‌رسند، اما بیمارستان اعلام می‌کند که اینجا مربوط به قلب و عروق نیست، باید به فلان بیمارستان ببریدش.</p>
<p>در این مواقع چربی به قلب دایی رسیده بوده است و امانش را بریده بوده.</p>
<p>به خاطر گرفتن رگ‌ها و فشاری که به او می‌آمده، بی‌تاب شده بوده است. بلند بلند گریه می‌کرده، داد می‌زده است و هر چه به دستش می‌آمده می‌کشیده است. طوری که حتی لباس دایی محمد را هم چنان کشیده که لباس و کمربند و &#8230; پاره شده بوده. بلند می‌شده است و خودش را محکم روی تخت می‌زده است و در یک لحظه آرام می‌شود. <img src='http://hamid.aftab.cc/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>حالا چه فکر می‌کنید؟</p>
<p>اگر در چنین موقعیتی می‌بودید آیا باز هم از مرگ نمی‌ترسیدید؟ تصور اینکه چند ماه بعد قرار است پدر یا مادر شوید. خانه‌ای ساخته‌اید و چند روز دیگر قرار است اساس‌کشی داشته باشید. برای دخترتان کلی برنامه دارید&#8230; کلی آرزو.<br />
در یک لحظه موقعیتی پیش آید که بدانید اگر سریع‌تر به دکتر برسید، زنده می‌مانید وگرنه نهایتاً ۲ ساعت دیگر زنده‌اید.<br />
حالا مشخص می‌شود که آیا واقعاً از مرگ نمی‌ترسید؟</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>با دانستن این قضایا، وقتی قصه‌های جنگ را می‌شنوم، می‌فهمم که اکثر شهدا واقعاً از مرگ نمی‌ترسیدند. واقعاً زندگی دنیا در برابر زندگی عقبا برایشان ارزشی نداشت.</p>
<p>تصور کنید، شما می‌دانید که اگر بروید به این عملیات، بلاشک شهید خواهید شد.<br />
خانمتان باردار است و قرار است چند ماه دیگر پدر شوید.<br />
کلی آرمان و آرزو داشته‌اید که دارد به مرور به واقعیت می‌پیوندد.<br />
جبهه رفتن یعنی چند ماه زندگی در سخت‌ترین شرایط ممکن.<br />
چه چیز باعث می‌شد که این شهدا و به خصوص فرماندهان جنگ، با این همه مانع، باز هم وقتی در خانه‌اند، بی‌تاب جبهه شوند؟</p>
<p style="text-align: left;">الهی! ما از مرگ می‌ترسیم، پس، مرگ را هم از ما بترسان!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hamid.aftab.cc/1390/03/%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d9%85%d8%a7-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d8%a7%d9%8b-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دردناک‌ترین صحنه عمرم</title>
		<link>http://hamid.aftab.cc/1390/02/%d8%af%d8%b1%d8%af%d9%86%d8%a7%da%a9%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b5%d8%ad%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%85%d8%b1%d9%85/</link>
		<comments>http://hamid.aftab.cc/1390/02/%d8%af%d8%b1%d8%af%d9%86%d8%a7%da%a9%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b5%d8%ad%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%85%d8%b1%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 May 2011 11:36:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمید رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کمی خنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hamid.aftab.cc/?p=459</guid>
		<description><![CDATA[ممکن است من و شما وضع مالی یک نفر را ببینیم و تصور کنیم که او از ابتدا که به دنیا آمد، همینطور وضعش خوب بود و می‌توانست تنهایی ارتزاق کند. گاهی اوقات برخی دوستانم و یا دانشجوها و حتی برادر کوچک‌تر من وقتی می‌بینند که مثلاً الان دستم به دهانم می‌رسد، فکر می‌کنند من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ممکن است من و شما وضع مالی یک نفر را ببینیم و تصور کنیم که او از ابتدا که به دنیا آمد، همینطور وضعش خوب بود و می‌توانست تنهایی ارتزاق کند.<br />
گاهی اوقات برخی دوستانم و یا دانشجوها و حتی برادر کوچک‌تر من وقتی می‌بینند که مثلاً الان دستم به دهانم می‌رسد، فکر می‌کنند من در سنین آن‌ها هم که بودم وضعم اینطور بوده. خود من هم وقتی مثلاً وضع مالی یک ثروتمند را می‌بینم، فکر می‌کنم او سختی‌های من را نکشیده! اما زندگی‌نامه‌اش را که مرور می‌کنم می‌بینم از شستن دستشویی‌ها به اینجا رسیده! (این جریان در یک سری مستند ایرانی‌های موفق خارج از کشور بود که اگر دیده باشید، اکثرشان وقتی رفته بودند خارج مجبور بودند در خیابان بخوابند یا دستشویی‌ها را بشویند&#8230;)</p>
<p>در مورد خودم کمی توضیح می‌دهم و قبل از آن می‌گویم که بنده منظورم این نیست که بگویم وضع فعلی‌ام خوب است! خیر، بنده از نظر وضع مالی در سطح عموم جامعه هستم و همینقدر برایم کافی‌ست. قصدم فقط این است که بگویم در سنین دانشجویی چطور بودم. مثل خیلی از دانشجوهایی که در این دوران به خاطر حس استقلال‌طلبی و غرور نمی‌توانند از پدر درخواست پول کنند و احتمالاً مجبورند خیلی از توقعات را پایین بیاورند. اما به مرور همه چیز درست می‌شود، پس هدف این است که بگویم شما اگر دانشجو و یا در سنین و شرایط این داستان هستید، نباید عجله کنید. (این‌ها واقعیات زندگی من است و مجبورم برای همدردی با برخی دانشجویانی که هر روز با چشمم می‌بینم که از نظر مالی و غیره مشکلات عدیده‌ای دارند، اما می‌سوزند و می‌سازند، بیان کنم)</p>
<p>اگر پدرتان در قید حیات است، برایتان حفظش کند و اگر نیست، خداوند رحمتش کند.</p>
<p>سال ۸۲، یعنی زمانی که من ۱۷ سال داشتم بابای ما عمرش را به شما داد.</p>
<p>این در حالی بود که من تقریباً به طور کامل وابسته به جیب پدر بودم. (به جز اندکی درآمد که از طریق کانون تبلیغاتی داخل مسجد به دست می‌آمد که قابل بحث نبود، بیشتر برای تجربه آن را راه انداخته بودیم تا درآمد.)</p>
<p>بابای ما وقتی رفت، یک مغازه خواروبار داشت که خود مغازه کرایه‌ای بود، اما اجناس طبیعتاً از خودش، به انضمام یک موتور براوو و یک میلیون پول در حساب. (که فکر می‌کنم خرج کفن و دفنش شد)</p>
<p>برادر بزرگ‌تر ما مغازه را به دست گرفت و به خاطر خساست شدیدی که داشت و دارد*، همان روزهای اول قرار کرد که: من به جز اجناس خانه که از مغازه می‌آورم، یک ریال پول به کسی نمی‌دهم، هر کس خواست، خودش بیاید مغازه و کار کند و پول دربیاورد.<br />
من در شأن خودم نمی‌دیدم در مغازه خواروبار کار کنم و البته دوست داشتم درس بخوانم نسبت به اینکه بخواهم درگیر آن شغل پردردسر شوم، بنابراین، درآمد هم نداشتم&#8230; تا یک سال زندگی‌ای به شدت سخت را گذراندم، تا اینکه در دانشگاه آزاد قبول شدم.<br />
برادر بزرگ‌تر قرار کرد که من به هیچ وجه شهریه دانشگاه را نخواهم داد، بهانه این بود که: درس بخوان، برو دولتی! یادم نمی‌رود که در ترم‌های اول بارها گریه کردم تا فقط پول قرض بدهد که ثبت نام کنم و بعداً به او برگردانم.<br />
بنابراین، همان اول من قید دانشگاه آزاد را زدم و گفتم یک سال درس می‌خوانم که بروم دولتی (غافل از اینکه بر فرض دولتی هم که قبول شوی چقدر خرج دارد).</p>
<p>اما آن زمان، وقتی عباس آقا و حاج حسن (دوستان ۶۵ ساله من که از ۱۲ سالگیِ من، با هم در مسجد بودیم و هر سه‌مان در سال ۸۳ از آن مسجد گذاشتیم و رفتیم و حالا هم هر هفته و هر روز همدیگر را می‌بینیم) داستان را شنیدند، دنبال یک کار پاره‌وقت گشتند.<br />
پسر حاج حسن پیغام داد که من یک شاگرد برای مغازه فتوکپی نیاز دارم. پس من قبول کردم که آنجا کار کنم به ازای ماهی ۵۰ هزار تومان!<br />
خوشبختانه با تخفیف بزرگی که به خاطر آشنایی حاج حسن با رئیس دانشگاه می‌گرفتیم و این حقوق، می‌شد خرج دانشگاه را به زور درآورد.<br />
البته به محض ورود به آن مغازه، آنجا محل درآمد من هم شد، چون طراحی کارت ویزیت و پوستر و بنر و &#8230; و کلی کار کامپیوتری دیگر مثل ساخت کلیپ تبلیغاتی و طراحی وب و &#8230; هم انجام می‌دادم و درآمد داشتم. خدا خیرش دهد پسر حاج حسن را خیلی دوستانه کار می‌کردیم، گاهی من می‌نشستم کار طراحی انجام می‌دادم و او، بنده خدا، فتوکپی می‌گرفت!!<br />
اما به هر حال، با توجه به اینکه مخارج دانشگاه سنگین بود و من همیشه مجبور بودم خرج کنم تا به‌روز باشم (از جمله داشتن خط اینترنت پرسرعت در همان زمان و خرید کتاب‌ها و سی.دی‌های آموزشی و &#8230;) این حقوق و درآمد، بسیار ناچیز بود!<br />
در دانشگاه من مجبور بودم ساده‌ترین لباس‌ها را به تن کنم، کیف و لوازم را مواظب باشم که پاره نشود که اگر می‌شد، پولی برای خرید نداشتم.<br />
مجبور بودم ارزان‌ترین لباس‌ها و لوازم را بخرم، اما کتاب‌ها و سی.دی‌های آموزشی خوب بخرم.</p>
<p><strong>و اما دردناک‌ترین صحنه عمرم:</strong></p>
<p>زمانی بود که قسم می‌خورم، قسم می‌خورم که پول خرید کفش نداشتم!<br />
یک کفش از مغازه‌های ارزان‌فروشی خریده بودم به قیمت ۶ هزار تومان!<br />
آنقدر پوشیده بودم که زوارش در رفته بود و به پایم گشاد شده بود، باور کنید وقتی از پله‌های دانشگاه بالا می‌رفتم کفش از پایم جدا می‌شد و در پله بعد می‌خورد به کف پایم و انگار دمپایی به پا کرده‌ام.</p>
<p>دردناک‌ترین صحنه زمانی بود که یک روز با این کفش‌ها داشتم می‌رفتم که تاکسی سوار شوم و بروم دانشگاه، تاکسی مقابل پایم ایستاد، پای چپم را آهسته بلند کردم که کفش نیفتد و داخل تاکسی گذاشتم، اما به محض اینکه خواستم آهسته پای راستم را بالا بیاورم، تاکسی حرکت کرد و کشف از پایم افتاد!! عرق کل هیکلم را گرفت! چطور بگویم که آقا کفشم افتاد!؟ نمی‌خندند؟<br />
مجبور بودم، پس داد زدم: آقا صبر کن، کفشم افتاد. کفش را با دست بلند کردم و داخل آوردم و پوشیدم!</p>
<p>تا آنجا عرق می‌ریختم و سرم را بالا نمی‌آوردم که نکند چشمم به چشم مسافران دیگر بیفتد.</p>
<p>هیچ وقت این صحنه را فراموش نمی‌کنم&#8230; هر بار که کفش می‌پوشم انگار دارم خم می‌شوم که آن کشف را بردارم&#8230;</p>
<p>در دانشگاه، همیشه باید کفش‌ها را زیر صندلی قایم می‌کردم که نکند آن باکلاس‌ها ببینند و انگشت‌نما شوم!</p>
<p>در همان شرایط به خاطر جوش خوردن‌های بسیار معده درد شدیدی می‌گرفتم که مجبور بودم با شربت و قرص ساکتش کنم. شاید از بیرون همه و حتی خانواده، من را شادترین فرد می‌دیدند، اما در درون خبرهای دیگری بود.</p>
<p>اما به هر حال، بعید می‌دانم حتی در این شرایط کسی از من شنیده باشد که ناشکری کنم. همیشه این‌ها را صلاح می‌دیدم و می‌گفتم:<br />
=- وَ مَن یّتّقِی اللهَ یَجعَل لهُ مَخرجاً و  یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِب وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ  حَسْبُهُ. إنَّ اللهَ بالغُ اَمرِه. قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شیئٍ قدراَ<br />
[و هر کس تقوا پیشه کند، خداوند راه بیرون رفتن (از مشکلات) برایش قرار  می‌دهد و از جایی که فکرش را نمی‌کند، روزی‌اش را می‌دهد و هر کس بر خدا  اعتماد کند او براى وى بس است. خدا فرمانش را به انجام رسانده است. به  راستى خدا براى هر چیزى اندازه‌اى مقرر کرده است.]</p>
<p>خلاصه اینکه ممکن است خیلی از دانشجوها در شرایطی حتی سخت‌تر از من زندگی کنند! (به قول یکی‌شان: ای کاش فقط مشکل ما مشکل مالی بود!!) این‌ها تجربه‌ها و شیرینی‌های زندگی است. بسازید و صبور باشید که آینده روشن است، إن شاء الله <img src='http://hamid.aftab.cc/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>_______________<br />
<em>پی‌نوشت: حالا که می‌بینم، خساست برادر را اولاً حق او می‌دانم و ثانیاً یک موتور محرکه برای تلاش بیشترم.</em></p>
<p><em>پی‌نوشت۲: مطلب را برای برانگیختن حس ترحم شما نسبت به خود ننوشتم! نمی‌دانم چرا یکی از دانشجوها اینطور برداشت کرده است! خیالتان راحت، وضع فعلی من ارزش آن همه عذاب را داشته!! هدف از نوشتن مطلب، ترسیم آینده‌ای روشن برای کسانی است که سختی‌هایی را متحمل می‌شوند. به قول یکی از دوستانی که نظر خصوصی فرستاد:<br />
هر که در این دهر مقرب تر است</em><br />
<em>جام بلا بیشترش می دهند</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hamid.aftab.cc/1390/02/%d8%af%d8%b1%d8%af%d9%86%d8%a7%da%a9%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b5%d8%ad%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%85%d8%b1%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مباد فرزندم که فخر بفروشی</title>
		<link>http://hamid.aftab.cc/1390/02/%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%85-%da%a9%d9%87-%d9%81%d8%ae%d8%b1-%d8%a8%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c/</link>
		<comments>http://hamid.aftab.cc/1390/02/%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%85-%da%a9%d9%87-%d9%81%d8%ae%d8%b1-%d8%a8%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 May 2011 21:32:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمید رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hamid.aftab.cc/?p=450</guid>
		<description><![CDATA[شاید سنین ۱۵ سالگی بود که هر وقت بابای خدابیامرزمان می‌دید که علاقه شدیدی به مسجد و منبر پیدا کرده‌ایم، خودش برامان منبر می‌رفت و بین صحبت‌هایش هر بار این داستان را گوشزد می‌کرد. می‌گفت: *** دو برادر بودند که در خانه‌ای زندگی می‌کردند. اولی که در طبقه بالایی بود، صبح تا شب مشغول عبادت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شاید سنین ۱۵ سالگی بود که هر وقت بابای خدابیامرزمان می‌دید که علاقه شدیدی به مسجد و منبر پیدا کرده‌ایم، خودش برامان منبر می‌رفت و بین صحبت‌هایش هر بار این داستان را گوشزد می‌کرد. می‌گفت:</p>
<p style="text-align: center;">***</p>
<p>دو برادر بودند که در خانه‌ای زندگی می‌کردند.</p>
<p>اولی که در طبقه بالایی بود، صبح تا شب مشغول عبادت و راز و نیاز بود.</p>
<p>دومی که در طبقه پایینی بود، صبح تا شب مشغول عیاشی و معصیت بود.</p>
<p>سال‌ها به همین صورت گذشت و این دو همچنان به کار خود مشغول، تا اینکه یک روز پایینی با خود گفت: ما سال‌هاست که عیاشی و معصیت می‌کنیم و به جایی و چیزی نرسیدیم، بگذار سری به برادرمان بزنیم، شاید او وضع بهتری داشته باشد. برخاست و رفت به سمت طبقه بالا. از آن طرف، برادر عابد که از عبادت ظاهری و پوچ خسته شده بود، با خود گفت: سال‌هاست که عبادت می‌کنیم و به جایی نرسیده‌ایم، بگذاری سری به برادرمان بزنیم، شاید او وضع بهتری داشته باشد. برخاست و رفت به سمت طبقه پایین.</p>
<p>در بین پله‌ها، عزرائیل جان هر دو را گرفت در حالی که بالایی به دین پایینی از دنیا رفت و پایینی به دین بالایی!</p>
<p style="text-align: center;">***</p>
<p>می‌گفت: مراقب باش پسرم که مبادا به بنده‌ای هر چند گناهکار، فخر بفروشی که هم‌او ممکن است روزی به بهترین اعتقاد و همین تو به دین دیگر از دنیا بروی!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hamid.aftab.cc/1390/02/%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%85-%da%a9%d9%87-%d9%81%d8%ae%d8%b1-%d8%a8%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خواب‌های وحشتناک!</title>
		<link>http://hamid.aftab.cc/1390/02/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%ad%d8%b4%d8%aa%d9%86%d8%a7%da%a9/</link>
		<comments>http://hamid.aftab.cc/1390/02/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%ad%d8%b4%d8%aa%d9%86%d8%a7%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Apr 2011 21:13:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمید رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hamid.aftab.cc/?p=439</guid>
		<description><![CDATA[- دوستانم می‌دانند که در عین حال که مجبورم همیشه از به‌روزترین تکنولوژی‌ها استفاده کنم، اما همیشه از تکنولوژی بیزار بوده‌ام! هیچ چیز مثل زندگی ساده و حتی غارنشینی(!) برایم لذت‌بخش نیست. دلم می‌خواهد مثل مش تقی (بابا بزرگ دوست داشتنی‌ام) صبح‌ها ساعت ۶ یک بقچه نان خشک و پنیر خیکی بزنم زیر بغلم و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>- دوستانم می‌دانند که در عین حال که مجبورم همیشه از به‌روزترین تکنولوژی‌ها استفاده کنم، اما همیشه از تکنولوژی بیزار بوده‌ام! هیچ چیز مثل زندگی ساده و حتی غارنشینی(!) برایم لذت‌بخش نیست. دلم می‌خواهد مثل مش تقی (بابا بزرگ دوست داشتنی‌ام) صبح‌ها ساعت ۶ یک بقچه نان خشک و پنیر خیکی بزنم زیر بغلم و پیاده بروم باغ و بوق سگ(!) برگردم به این شهر غریب. بارها به حالش غبطه خورده‌ام.</p>
<p>- اواخر سال ۸۸ با مفهومی آشنا شدم به نام «غرقه سازی». روشی که روانشناس‌ها استفاده می‌کنند تا یک نفر را نسبت به یک چیز بیزار کنند.<br />
در این روش آنقدر شخص را غرق در یک موضوع می‌کنند که حالش از آن موضوع به هم بخورد و بیزار شود.</p>
<p>- اوائل سال ۸۹ تصمیم گرفتم برای بیزار شدن از تکنولوژی و حتی تغییر فیلد کاری، از این روش استفاده کنم. به همین دلیل قریب به ده میلیون تومان صرف خرید تاپ‌ترین تکنولوژی‌ها کردم. بهترین گوشی دنیا، بهترین تبلت دنیا، بهترین لپ‌تاپ دنیا، بهترین تلویزیون دنیا، بهترین مانیتور و قطعات دنیا، بهترین مدیا سنتر دنیا و &#8230;<br />
گاهی اوقات که افراد فامیل وارد خانه‌مان می‌شوند از دیدن برخی تکنولوژی‌های خانه تعجب می‌کنند. اینکه همه چیز وایرلس و متصل به هم است&#8230; با گوشی عکس می‌گیری، به صورت بی‌سیم، روی تلویزیون دیده می‌شود، فیلم روی آی.پد است، می‌فرستی روی تلویزیون، روی لپ‌تاپ میکس می‌کنی و خروجی‌اش را روی گوشی به یکی نشان می‌دهی، روی کامپیوتر چیزی می‌بینی و همان لحظه روی تلویزیون یا آی.پد برای دیگران هم نمایش می‌دهی که لذت ببرند و خلاصه خودمان را غرق در تکنولوژی کردیم.<br />
زندگی‌ای شبیه به زندگی مادی‌گراهایی که دوست دارند از دنیا لذت ببرند. (هر چند هرگز اینطور نبوده و نیست، حداقل در مورد من)</p>
<p>برخلاف انتظاری که داشتم، نه تنها غرقه سازی باعث بیزاری نشد، بلکه به نظر می‌رسد کم کم علاقه‌ام را تشدید و تبدیل به «حب» کرد. طوری که خانواده، من را عیالوار می‌دانند! من چهار پنج زن و فرزند دوشت‌داشتنی دارم که باید صبح تا شب آن‌ها را تر و خشک کنم! هر لحظه یکی‌شان خودش را خراب می‌کند و من باید ردیفش کنم. هر لحظه صدای یکی بلند می‌شود و همه را عاصی می‌کند! اگر یک لحظه نباشم و صدای یکی‌شان بلند شود، تا خودم نباشم ساکت نمی‌شود! حتی اگر مادربزرگش بالای سرش باشد!! و خلاصه نشانه این <strong>حب</strong>، همین بس که بارها خدا را شکر کرده‌ام که بهترین فرزندان دنیا را دارم!!<br />
و <a href="http://www.hawzah.net/Per/K/Akh-Qrn/Akh-Qrn2/ak-206.htm" target="_blank"><strong>حب دنیا </strong></a>همان چیزی‌ست که از آن می‌ترسم. همه باید از آن بترسند&#8230;</p>
<p>- خواهرهایم از یک ساعت قبل از فوت بابای خدابیامرز تا لحظه چشم بستنش بالای سرش بودند.<br />
تعریف می‌کنند که:<br />
ظهر آن روز، بعد از سرفه‌های شدید، متوجه شدیم که وضع بابا وخیم است. با تاکسی تلفنی تماس گرفتیم که ببریمش اورژانس. وقتی به وسط حیاط رسیدیم، پاهای بابا از کار افتاد و روی زمین افتاد.<br />
داخل ماشین مدام یا حسین و لا إله إلا الله می‌گفت تا اینکه به بیمارستان رسیدیم، در حالی که تقریباً کل بدن از کار افتاده بود.<br />
می‌گفتند: وقتی دکتر بالای سرش تقلا می‌کرده، بابایمان گفته: دکتر! بیهوده تلاش نکنید، من دارم عزرائیل را می‌بینم&#8230;<br />
و کمی بعد، چشم بسته است.</p>
<p>خوش به حالش، از دار دنیا یک موتور براوو و یک میلیون پس انداز داشت! مورچه چیست که کله پاچه‌اش چه باشد! حب به چه داشته باشد؟</p>
<p>- در مجالس وعظ بارها شنیده‌ام که می‌گویند: در لحظه مرگ، شیطان اشیائی که به آن‌ها حب و علاقه شدید داریم را جلو چشم انسان نمایان می‌کند. احتمالاً یک چوب به دست می‌گیرد و می‌گوید اگر بگویی لا إله إلا الله فلان شیئ را می‌شکنم. انسان می‌خواهد بگوید، اما حب به آن شیئ نمی‌گذارد. (و من در این شک ندارم که چیزی شبیه به این را خواهیم دید)</p>
<p>- حالا طی سال ۸۹ و ۹۰ بارها شده است که خواب‌های وحشتناکی دیده‌ام! بیش از ده بیست بار!<br />
یک شب خواب می‌بینم که لپ‌تاپ را یکی بدون اجازه برداشته و درب آن را داغون کرده! سرم را به شدن تکان می‌دهم که از خواب بیدار شوم و این کابوس‌ها را نبینم. چه نفس راحتی می‌کشم وقتی می‌فهمم همه‌اش خواب بوده.<br />
یک شب خواب می‌بینم آی.پد از دستم افتاده و شیشه‌اش شکسته.<br />
یک شب خواب می‌بینم که آیفون افتاده در تشت آب و دودی که از آن بالا می‌رود! وحشت‌زده از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم ناقلا بالای سرم، سالم جا خوش کرده.<br />
یک شب خواب می‌بینم سیم شارژر آی.پد و آی.فون را جابه‌جا زده‌ام و آتش گرفته.<br />
یک شب خواب می‌بینم که خواهرزاده‌ام یک چاقو به سمت تلویزیون تیر کرده و واویلا! حتی در خواب دیدم که بیچاره را چه کتک‌هایی می‌زدم <img src='http://hamid.aftab.cc/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /><br />
شانس آورده‌ام که هر بار سرم را تکان داده‌ام و از خواب پریده‌ام وگرنه در خواب&#8230; (البته نمی‌دانم در واقعیت هم اینطور خواهد بود یا خیر، اما در کل، از نگاه خودم نگران   این اتفاقات نبوده و نیستم و به نظر می‌رسد برایم اهمیتی نداشته باشند،   نمی‌دانم&#8230; شاید اگر پایش بیافتد، خودم را ضایع کنم و حتی خواهرزاده‌ام را هم به خاطر این اتفاق کتک بزنم!!)</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>- ما انسان‌ها را می‌بینی ای خدا؟<br />
به مشتی آهن‌آلات، به ماشین، به خانه، به فرزند، به زن، به مادر، به پدر دل بسته‌ایم و پایش بیافتد، آخرت را که چه، تو را هم فدای آن‌ها می‌کنیم!<br />
غافلیم که بارها گفته‌ای:</p>
<p>اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ  بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ ۖ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ  یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطَامًا ۖ وَفِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِّنَ  اللَّهِ وَرِضْوَانٌ ۚ وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا  إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ</p>
<div dir="rtl" lang="fa">[بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمّل  پرستی و فخرفروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است، همانند بارانی  که محصولش کشاورزان را در شگفتی فرو می‌برد، سپس خشک می‌شود بگونه‌ای که آن را  زردرنگ می‌بینی؛ سپس تبدیل به کاه می‌شود! و در آخرت، عذاب شدید است یا مغفرت و  رضای الهی؛ و (به هر حال) زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست!]</div>
<div dir="rtl" lang="fa">زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست!<br />
زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست!<br />
زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست!<br />
زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست!</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hamid.aftab.cc/1390/02/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%ad%d8%b4%d8%aa%d9%86%d8%a7%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خدایا! غلط کردم!</title>
		<link>http://hamid.aftab.cc/1390/01/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7-%d8%ba%d9%84%d8%b7-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://hamid.aftab.cc/1390/01/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7-%d8%ba%d9%84%d8%b7-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 Apr 2011 19:11:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمید رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[نکته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hamid.aftab.cc/?p=422</guid>
		<description><![CDATA[هر وقت تلویزیون را نگاه می‌کنم که گشته‌اند یک مشت دختر و پسر زیبا و مظلوم(!) را گیر آورده‌اند و دست به دست هم داده‌اند که بدبختشان کنند، یاد یک ماجرا می‌افتم. زمانی که دانشجو بودیم، در گروه ما یک پسر بود که انصافاً برای خودش یوزارسیفی بود! همه مات و مبهوت زیبایی این پسر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هر وقت تلویزیون را نگاه می‌کنم که گشته‌اند یک مشت دختر و پسر زیبا و مظلوم(!) را گیر آورده‌اند و دست به دست هم داده‌اند که بدبختشان کنند، یاد یک ماجرا می‌افتم.</p>
<p>زمانی که دانشجو بودیم، در گروه ما یک پسر بود که انصافاً برای خودش یوزارسیفی بود! همه مات و مبهوت زیبایی این پسر بودند.</p>
<p>هر چند من خیلی مواظبم که اعصاب خدا را با خواسته‌های مسخره و نابه‌جا خرد نکنم، اما یک روز که از جلو ما رد شد، فقط یک لحظه، باور کن فقط یک لحظه از ذهنم عبور کرد که: خدایا! چی می‌شد ما رو هم مثل این خوشگل می‌آفریدی!؟</p>
<p>چشمتان روز بد نبیند!</p>
<p>همان روز، امتحان داشتیم. خانم استاد همه را از جایشان بلند کرد و جا به جا کرد که دوستان کنار هم نباشند که تقلب کنند. کلاس شلوغ بود و ما صاف افتادیم تنگ دل این آقا.</p>
<p>به خدا قسم، وقتی نفس می‌کشید، تا شعاع یک متری دور او از بوی بسیار بسیار بدی که دهان او می‌داد کسی نمی‌توانست نفس بکشد!</p>
<p>بیشترین چیزی که من را آزاد می‌دهد، بوی بد دهان اطرافیانم است.</p>
<p>باور کن چنان بویی را هرگز استشمام نکرده بودم.</p>
<p>بدبختانه هر بار، یواش و با صدایی پر از نفس، یک سؤال هم می‌پرسید!</p>
<p>هرگز فراموش نمی‌کنم که از ابتدا تا انتهای آزمون در حالی که بغض کرده بودم و ممنون بودم از این تذکر خدا، با بندهای انگشتانم تسبیح می‌گفتم: خدایا! غلط کردم! خدایا! غلط کردم! خدایا! غلط کردم!&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>گاهی اوقات از بیرون یک ساختمان به آن نگاه می‌کنیم و می‌گوییم عجب بنای زیبایی است. ای کاش می‌شد مال من می‌بود. اما وقتی داخل می‌شویم، می‌بینیم، بنا پر است از تارهای عنکبوت. سقف آن نم داده است و بسیار زشت می‌نماید. همه چیز خراب است و نه آنطور که از بیرون می‌نمود.</p>
<p>گاهی اوقات یکی را از دور می‌بینیم و احتمالاً با خود می‌گوییم: خوش به حالش. ای کاش من هم آنطور بودم. خوش به حال فلانی چقدر مایه‌دار است. خوش به حالش چقدر زیباست. خوش به حالش چقدر صدایش خوش است. خوش به حالش فلان جور است. ای کاش من هم جای او بودم.<br />
اما نمی‌دانیم که او از درون چقدر نازیباست. چه زندگی ضایعی دارد. با چه مشکلات عدیده‌ای دست و پنجه نرم می‌کند!</p>
<p>اگر آن‌ها را نشانمان دهند، عقب عقب می‌رویم. فرار می‌کنیم و آرزویمان را پس می‌گیریم.</p>
<p>شخصاً به حال هیچ احدالناسی از هیچ لحاظ، غبطه نمی‌خورم (به خصوص بعد از آن مصیبت!)، مگر یک گروه از انسان‌ها: آن‌ها که متقی‌تر باشند. (أکرمکم عند الله أتقاکم)<br />
در حقیقت همان «اسوه‌های حسنه». پیامبر و ائمه و اولیای خدا ارزش غبطه خوردن دارند نه یک انسان زیبا و خوش صدا و حتی بسیار دانشمند و فهیم و &#8230;<br />
من معتقدم اگر معنویت را کنار بگذاریم، انسان‌ها از نظر مادیات در شرایط کاملاً یکسان قرار دارند به همین دلیل است که این چیزها در آخرت در نظر گرفته نمی‌شود.<br />
اگر یکی زیبایی دارد، با بوی بد دهانش نمی‌داند چه کند. اگر یکی صدای زیبا دارد، صورت زیبا ندارد. اگر یکی مال بسیار دارد، فرزند فلج دارد. اگر یکی هر روز می‌رود خارج از کشور، می‌بینی سواد ندارد و لذت سواد داشتن را نمی‌چشد. اگر یکی مدرک بالا دارد، غرور دارد و بی‌ادب است. اگر یکی کار بسیار دارد، می‌بینی خودش حالش از زندگی پرمشغله‌اش به هم خورده است. اگر یکی پوست سفید دارد، می‌بینی دلش سیاه است. در عوض یکی پوستش سیاه است و دلش سفید. اگر مردی زن زیبا دارد، آن زن بهانه‌گیر است. اگر زنی مرد زیبا دارد آن مرد خسیس است و خلاصه اگر همه چیز را کنار هم بگذاریم، می‌بینیم انصافاً هیچ کس چیزی از دیگری بیشتر ندارد! همه در دنیا مساوی‌اند مگر آن‌ها که بر معنویت خود افزوده باشند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hamid.aftab.cc/1390/01/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7-%d8%ba%d9%84%d8%b7-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دریا</title>
		<link>http://hamid.aftab.cc/1390/01/%d8%af%d8%b1%d9%8a%d8%a7/</link>
		<comments>http://hamid.aftab.cc/1390/01/%d8%af%d8%b1%d9%8a%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Mar 2011 02:59:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمید رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اتفاقات روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hamid.aftab.cc/1390/01/%d8%af%d8%b1%d9%8a%d8%a7/</guid>
		<description><![CDATA[به خواب هم نمى دیدم که یک روز در حالى وبلاگ نویسى کنم که دو قدمى ام دریا نشسته باشد! چقدر زیباست&#8230; از خودش زیباتر، صدایش است! باید باشید و ببینیدش&#8230; بین الطلوعین دومین روز سال است و همه خوابند جز من و دریا و من شک ندارم که خدا هم اینجاست&#8230; و عنده مفاتح [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به خواب هم نمى دیدم که یک روز در حالى وبلاگ نویسى کنم که دو قدمى ام دریا نشسته باشد!<br />
چقدر زیباست&#8230;<br />
از خودش زیباتر، صدایش است!<br />
باید باشید و ببینیدش&#8230;<br />
بین الطلوعین دومین روز سال است و همه خوابند جز من و دریا و من شک ندارم که خدا هم اینجاست&#8230;<br />
و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو و یعلم ما فی البر و البحر&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hamid.aftab.cc/1390/01/%d8%af%d8%b1%d9%8a%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماهواره!</title>
		<link>http://hamid.aftab.cc/1389/12/%d9%85%d8%a7%d9%87%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87/</link>
		<comments>http://hamid.aftab.cc/1389/12/%d9%85%d8%a7%d9%87%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 Mar 2011 21:28:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمید رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[نکته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hamid.aftab.cc/?p=380</guid>
		<description><![CDATA[همیشه وقتی مسأله‌ای پیش آید که نیاز باشد نظر خدا را بدانم، صبر می‌کنم ببینم طبیعت چه رفتاری دارد و از اتفاقاتی که می‌افتد منظور خدا را می‌فهمم. البته این موضوع برای خیلی‌های دیگر هم صادق است، من از خیلی‌ها شنیده‌ام که به همین صورت استخاره می‌کنند! یعنی نظر خدا را از روی اتفاقات طبیعت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همیشه وقتی مسأله‌ای پیش آید که نیاز باشد نظر خدا را بدانم، صبر می‌کنم ببینم طبیعت چه رفتاری دارد و از اتفاقاتی که می‌افتد منظور خدا را می‌فهمم.</p>
<p>البته این موضوع برای خیلی‌های دیگر هم صادق است، من از خیلی‌ها شنیده‌ام که به همین صورت استخاره می‌کنند! یعنی نظر خدا را از روی اتفاقات طبیعت می‌فهمند.</p>
<p>مثلاً نمونه بارز آن همان عطسه زدن است که اگر بعد از یک جمله اتفاق بیفتد، می‌گویند این هم شاهد خدا!</p>
<p>اما به هر حال، اگر کمی اعتقاد و ایمان را با این مسائل مخلوط کنیم، می‌بینیم انگار واقعاً یک اتفاق می‌تواند شاهد خدا باشد.</p>
<p style="text-align: center;">***</p>
<p>در یکی دو تاپیک در انجمن‌های سایت، بحث سر ماهواره شد و من یاد خاطره خرید ماهواره افتادم!</p>
<p>حدوداً سال ۸۷ بود که وقتی با همکارهای مخابرات سوار یک ماشین بودیم و می‌آمدیم سمت خانه که من را برسانند، در ماشین صحبت از ماهواره شد&#8230;</p>
<p>در کل، ماهواره با شأن و روحیات خانواده ما جور در نمی‌آید. اصلاً وجود آن، یک بدنامی برای خانواده خواهد بود. حداقل فعلاً که در عرف اینطور است، نمی‌توانیم داشته باشیم. دقیقاً مثل زمانی که ویدئوهای خانگی یک جرم به حساب می‌آمد و بعدها عادی شد.</p>
<p>همان زمان، من از مشکلات آنتن و کمبود برنامه‌های آموزشی تلویزیون می‌نالیدم.<br />
یکی دو تا از دوستان مدتی بود که ماهواره خریده بودند و شروع کردند از مزایای آن گفتن. من می‌گفتم: برنامه‌هایش فلان جور است، می‌گفتند می‌توانی آن شبکه‌ها را ببندی. می‌گفتم با روحیات مذهبی خانواده ما جور در نمی‌آید، می‌گفتند پر است از شبکه‌های مذهبی، آن‌ها را ببینید! و خلاصه، همینطور ما را وسوسه می‌کردند در حدی که باور بفرمایید من تصمیم گرفته بودم به محض اینکه رسیدم خانه بروم و سفارش بدهم.</p>
<p>رسیدیم به سر کوچه و لحظه خداحافظی من از بچه‌ها بود، قبل از اینکه از ماشین خارج شوم، به بچه‌ها قول دادم که همین امروز خواهم خرید، حتی با وجود مخالفت‌های مادر و خانواده!<br />
در را باز کردم&#8230;<br />
به محض اینکه از ماشین خارج شدم و آمدم که در را ببندم، یک ماشین پلیس از آن طرف خیابان رد شد، در حالی که دقیقاً چراغ قرمز آن روی چشم‌های من افتاد!<br />
همان شد که شد!<br />
دیگر تا این لحظه هر وقت می‌گویند ماهواره، انگار آن چراغ قرمز دارد مستقیم می‌تابد به چشم من.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hamid.aftab.cc/1389/12/%d9%85%d8%a7%d9%87%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کفتری که جانم را نجات داد!</title>
		<link>http://hamid.aftab.cc/1389/12/%da%a9%d9%81%d8%aa%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%af/</link>
		<comments>http://hamid.aftab.cc/1389/12/%da%a9%d9%81%d8%aa%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Feb 2011 23:17:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمید رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[کمی خنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hamid.aftab.cc/?p=372</guid>
		<description><![CDATA[هر وقت که یک کفتر (همان کبوتر آدم باکلاس‌ها!) را می‌بینم، یاد این ماجرا می‌افتم! امروز هم که مجید عکس‌های یادواره شهدا (که دو روز پیش با نام بوی وصال ۳ برگزار کردند و از قضا در ۱۷ سالگی استارت کارش را من و بچه‌های مسجد زدیم و حالا مجید بوی وصال ۲ و ۳ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هر وقت که یک کفتر (همان کبوتر آدم باکلاس‌ها!) را می‌بینم، یاد این ماجرا می‌افتم!<br />
امروز هم که مجید عکس‌های یادواره شهدا (که دو روز پیش با نام بوی وصال ۳ برگزار کردند و از قضا در ۱۷ سالگی استارت کارش را من و بچه‌های مسجد زدیم و حالا مجید بوی وصال ۲ و ۳ را جای برادرش برگزار می‌کند) را آورده بود، یک کفتر بیچاره را دیدم که کَتش را بسته بودند که نتواند بپرد و روی سن مجلس بنشیند و مجلس آرایی کند، بنابراین باز هم یاد این ماجرا افتادم.</p>
<p>ماجرای چه؟ صبر کنید تا بگویم!</p>
<p>محله‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم، دو قدمی‌اش یک پارک است که به خاطر عدم نظارت و اینکه ته پارک، بن‌بست است، محل بسیاری از جرم‌ها و جنایت‌ها شده!</p>
<p>باور کنید، هر ماه ما یک جریان داریم! گروگان‌گیری، چاقو کشی، بریدن سر همدیگر! تیر اندازی، قتل، مردن بر اثر اعتیاد، دختربازی و خلاصه هر جرمی که تصور کنید، در این پارک و طبیعتاً در این محله اتفاق می‌افتد. (من اخبار آن را در <a href="http://savehsara.aftab.cc" target="_blank">ساوه‌سرا </a>گزارش کرده‌ام، می‌توانید استعلام کنید!)<br />
بچه‌های محله هم چشم که باز می‌کنند، در پارک هستند تا زمانی که یا بمیرند و یا از این محله بروند!</p>
<p>هر وقت رد می‌شوم، می‌بینم یک مشت جوان مظلوم از روی بیکاری و گمراهی، دور یک حلبی که آتشش آخر خودشان را می‌سوزاند جمع شده‌اند و &#8230; و من فقط افسوس می‌خورم به خاطر این وضعیت و شکر می‌کنم به خاطر آن ماجرا!</p>
<p>ما هم بچه که بودیم (قبل از دوازده سالگی) هر روز سر کوچه بودیم و یا در این پارک. (باور کنید صحنه‌هایی از این محله و پارک در ذهن دارم که هر بار که یادم می‌آید، می‌گویم ای کاش نمی‌بودم که آن صحنه را ببینم)</p>
<p>خدا می‌داند که من فقط یک صحنه از شلاق خوردن از بابای خدا بیامرزم را به یاد دارم و آن زمانی بود که بابا گفته بود سر ظهر به پارک نروید و ما رفته بودیم. آمد و من و برادر بزرگ‌تر را که فکر می‌کنم به هوای تیله‌بازی به پارک رفته بودیم، برد خانه و تا می‌خوردیم شلاق زد! هیچ وقت باور نمی‌کردیم بابای ما با آن روحیات لطیفش ما را شلاق بزند. مادرمان می‌گفت: همان روز وقتی آمدم که جلوش را بگیرم، یک چشمک به من زد و فهماند که من حواسم هست&#8230; و خدا رحمتش کند که اگر نمی‌زد معلوم نبود چه می‌شدیم&#8230;</p>
<p>اما من فکر می‌کنم آن شلاق‌ها هم آن زمان، در ما اثر نکرد! بلکه آن ماجرا بود که باعث شد ما کلاً از محله و پارک جدا شویم.</p>
<p>وقتی می‌گویم «ما» منظورم من و برادر بزرگ‌ترم و برادر کوچک‌تر است. (معمولاً هر دوی آن‌ها روحیات و کارهایشان را با من هماهنگ می‌کنند. یعنی چون من از محله بریدم، دیگر هر سه‌مان بریدیم)</p>
<p>و اما ماجرا چه بود؟</p>
<p>در سن ۱۱ و ۱۲ سالگی من و بچه‌های محله، روی کفتر سرمایه‌گذاری کرده بودیم! پول‌هایمان را می‌گذاشتیم روی هم و کفتر می‌خریدیم و خانه یکی از رفقا که پدر و مادرش گیر نمی‌دادند، نگه می‌داشتیم و پرورش می‌دادیم! (بابای ما کلاً با کفتر مخالف بود! هر چند که دوستانش تعریف می‌کردند که پدرتان وقتی جوان‌تر بود، کفترهایی داشت که وقتی خودش با موتور در خیابان حرکت می‌کرد، کفترهایش بالای سرش او را همراهی می‌کردند! اما یکدفعه همه را فروخت و کلاً مخالف کفتر شد! حتی در این ماجرا، ما نمی‌گفتیم که سهمی در این کفتربازی‌ها داریم، وگرنه&#8230;)</p>
<p>بعد از ظهرها که بیکار می‌شدیم، می‌رفتیم، کفترها را آزاد می‌کردیم و دانه می‌دادیم و خلاصه لذتی می‌بردیم. هر روز یک جریان داشتیم&#8230; یک روز مریضی می‌افتاد به جانشان، یک روز تخم می‌گذاشتند، یک روز جوجه داشتند و خلاصه تفریح جالبی بود.</p>
<p>یک روز همه پولمان را روی هم گذاشتیم و رفتیم یک کفتر زاغ بسیار زیبا و گران قیمت خریدیم. انصافاً وقتی راه می‌رفت ما به خودمان افتخار می‌کردیم که صاحب این کفتر هستیم! <img src='http://hamid.aftab.cc/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>یک مدتی که گذشت، گفتیم لابد دیگر جلّ خانه شده است و می‌شود کم‌کم به آسمان سپردش. این شد که در قفس را باز کردیم و کمی دانه ریختیم در حیاط که بیاید بخورد و یواش یواش آماده شویم برای پر دادنش.</p>
<p>به محض اینکه در را باز کردیم، نامرد پرید و رفت روی دیوار نشست!</p>
<p>کم‌کم ترسیدیم که نکند جل نباشد و فکر فرار به سرش زده! نکند بپرد و برود که برود! فکرهامان را روی هم گذاشتیم که چطور بیاوریمش پایین و بگیریمش. گفتیم آب بگذاریم در یک کاسه که بیاید بخورد، بعد بگیریمش. گذاشتیم، نیامد. گفتیم دانه بریزیم شاید گرسنه باشد و بیاید. ریختیم، نیامد! گفتیم کفترهای دیگر را در حیاط آزاد کنیم، شاید بیاید کنار آن‌ها بنشیند. آزاد کردیم، نیامد! نهایتاً گفتیم از لوله گاز بگیریم برویم بالا و روی دیوار بگیریمش. دقیقاً یادم هست که مهدی (پسر صاحب خانه) گفت: مادرم گفته اگر ببینم از لوله گاز گرفتی رفتی بالای دیوار، انگشت‌هات رو می‌ذارم زیر سورکو!! (سورکو تلفظ محلی هاون است).</p>
<p>گفتیم، صبر کنیم شاید از خر شیطان آمد پایین و رفت در حیاط نشست&#8230; هر چه صبر کردیم، نیامد که نیامد.</p>
<p>خلاصه، کم‌کم یکی بی‌یوه بی‌یوه کرد، یکی دست‌هایش را به سمت او تکان داد که بپرد و&#8230; بدبخت، من! من از خدا بی‌خبر(!) یک تکه چوب برداشتم و تیر کردم سمت کفتر! خورد به دیوار و کفتر (که شاید اصلاً کلاً خسته شده بود و می‌خواست بپرد و منتظر بهانه بود) پرید و رفت که برود <img src='http://hamid.aftab.cc/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /><br />
تا چند کوچه همه‌مان دنبالش می‌دویدیم که احتمالاً اگر نشست روی بام یک خانه برویم بگیریمش، اما انگار در زندان فرعون را باز کرده باشند، رفت که برود&#8230;</p>
<p>وقتی کفتر دور شد، من دیدم نگاه همه بچه‌ها برگشت سمت من! چنان که انگار پدرشان را کشته‌ام!</p>
<p>فردای آن روز در مدرسه، در حالی که هیچ کس محلم نگذاشته بود و بنابراین یک گوشه نشسته بودم و درس می‌خواندم، ابراهیم نزدیک شد و خیلی عبوس، ۵۰۰ تومان به من داد و گفت: این سهمت از کفترهاست. مهدی گفته دیگه عضو گروه ما نیستی!<br />
من هم پول را از دستش کشیدم و گفتم: به جهنم! خداحافظ تا ابد!</p>
<p>و همان شد که شد! یکدفعه همه بچه‌های محل با ما قهر کردند و ما هم با همه آن‌ها قهز.<br />
دیگر هیچ رفیقی نداشتم&#8230;</p>
<p>تا چند روز در خانه بودم، تا اینکه دهه دوم محرم آمد و مراسم هیأت شروع شد.<br />
مادرمان هر شب می‌بردمان هیأت که نماز بخوانیم و بعد، سخنرانی‌ها را گوش کنیم، تا شب که برگردیم.<br />
کم‌کم جو هیأت برایم جالب شد. قبل از اذان مغرب می‌رفتم آنجا، می‌نشستم تا نماز و روضه شروع شود. به مرور، اوست‌حاجی (که ۷۰ سال است مسؤول تهیه چای هیأت است) برای اینکه در و دیوار را نگاه نکنم، می‌گفت: پسر جان، بیا کمک که الان اذان می‌گویند&#8230;<br />
کمک چه بود؟ زمین زینبیه را تی می‌کشیدم.<br />
اوست‌حاجی شلنگ آب را می‌گرفت و می‌شست و من پشت سرش تند تند زمین‌ها را تی می‌کشیدم&#8230; از اینکه احساس می‌کردم دارم کمک می‌کنم، چقدر لذت می‌بردم. (همیشه احساس مفید بودن به انسان و به ویژه بچه‌ها روحیه می‌دهد حتی اگر دست یک نفر را بگیری و در حد دو قدم از خیابان ردش کنی)<br />
تا دو ماه تی می‌کشیدم و استکان‌ها را می‌شستم و گاهی قند پخش می‌کردم و کم‌کم چای می‌ریختم تا اینکه هیأت تمام شد و نماز برگشت به مسجد. (دو ماه محرم و صفر، مسجد محله، کلاً نماز و &#8230; را در زینبیه برگزار می‌کرد و تا حالا هم همینطور است)</p>
<p>ما هم که به غروب‌ها و کمک و این تفریح دوست‌داشتنی عادت کرده بودیم، شب‌ها رفتیم مسجد. تا اینکه حاج آقا خدام که همه خوبی‌های عمرم را مدیون او هستم، کارهای آن‌جا را سپرد به ما. مثلاً قبل از اذان باید می‌آمدم رادیو و بلندگوها را روشن می‌کردم که قرآن پشت بلندگوها پخش شود.<br />
کم‌کم کلید کمدی که رادیو در آن بود را به من سپردند و من چقدر خوشحال شدم از اینکه یک کلید دارم که با آن یک کار مفید انجام می‌دهم.<br />
بعد از مدتی، چون زودتر می‌آمدم، کلید را می‌دادند من در مسجد را باز کنم و قرآن را پشت بلندگو بگذارم.<br />
بعدها کلیددار مسجد شدم.<br />
بعد از آن با اصرار تمام و التماس، توانستم از عباس آقا کلید کتابخانه را بگیرم و قول دادم که تمام بچه‌های مسجد را کتاب‌خوان کنم <img src='http://hamid.aftab.cc/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /><br />
بعد از آن، مسؤولیت برگزاری جشن‌ها و عزاداری‌ها و شیرینی خریدن و آماده کردن چای و &#8230; با من بود.<br />
در همان دوازده سالگی، من شده بودم مسؤول واحد فرهنگی مسجد. مسؤولی که دوازده سیزده سال بیشتر نداشت.<br />
بسیج مسجد همان زمان بعد از چند سال در کما بودن، فعال شد و من عضو شدم و گذشت و گذشت تا جایی که هزاران هزار اتفاق زیبا افتاد که هیچ وقت فراموششان نمی‌کنم و با آن‌ها زندگی می‌کنم&#8230; کانون فرهنگی افتتاح کردیم و من مسؤول آن شدم تا فرماندهی پایگاه بسیج و بسیجی نمونه شدن و خلاصه زیباترین و هیجان انگیزترین دوران عمرم رقم خورد تا سن ۱۸ سالگی که من برای همیشه با آن مسجد خداحافی کردم و بعد از آن به دور از «در چشم بودن» و هیاهو، همان مسیر را در جای دیگری ادامه می‌دهم.</p>
<p>به هر حال، وقتی بررسی می‌کنم که از کجا مسیر زندگی‌مان عوض شد، می‌رسم به آن کفتر!<br />
وقتی احوالات آن دوستان را بررسی می‌کنم که یکی شده است راننده کامیون و خدا عالم است که معتاد می‌شود یا نه و یکی شده است خواننده مراسم عروسی(!) و یکی بیکار می‌گردد و &#8230; می‌بنیم اگر آن کفتر نبود، چقدر برایم این دنیا سیاه می‌شد. او هر چند سیاه بود، اما سیاهی را از زندگی‌ام برد&#8230; و خدا را شکر بر این اتفاق.<br />
امیدوارم خدا همچنان عاقبت کارهامان را خوب قرار دهد.</p>
<p>الهی! کفتر سیاه عمر هر انسان را پر بده تا بپرد و ببرد با خود سیاهی را.</p>
<p><em>ساعت ۳ نیمه شب ۹ / اسفند / ۱۳۸۹</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hamid.aftab.cc/1389/12/%da%a9%d9%81%d8%aa%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اى خدا باز دیگه صبح شد!</title>
		<link>http://hamid.aftab.cc/1389/10/%d8%a7%d9%89-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%8a%da%af%d9%87-%d8%b5%d8%a8%d8%ad-%d8%b4%d8%af/</link>
		<comments>http://hamid.aftab.cc/1389/10/%d8%a7%d9%89-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%8a%da%af%d9%87-%d8%b5%d8%a8%d8%ad-%d8%b4%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 Jan 2011 06:12:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمید رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hamid.aftab.cc/1389/10/%d8%a7%d9%89-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%8a%da%af%d9%87-%d8%b5%d8%a8%d8%ad-%d8%b4%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[اعتراف مى کنم که خاطرات خودم از جبهه تقریباً تمام شده است! بنابراین چند شب است که نشسته ام پاى خاطرات یکى از دوستان که آخر آذر ٨٩ از جبهه برگشته! تعریف مى کرد که: از بس روال براى بچه ها سخت و تکرارى بود، صبح که از خواب بیدار مى شدند، اولین جمله شان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اعتراف مى کنم که خاطرات خودم از جبهه تقریباً تمام شده است!<br />
بنابراین چند شب است که نشسته ام پاى خاطرات یکى از دوستان که آخر آذر ٨٩ از جبهه برگشته!<br />
تعریف مى کرد که:<br />
از بس روال براى بچه ها سخت و تکرارى بود، صبح که از خواب بیدار مى شدند، اولین جمله شان این بود:<br />
خیلی عاجزانه و ملتمسانه به سقف خوابگاه نگاه مى کردند و مى گفتند:<br />
ای خدا باز دیگه صبح شد! <img src='http://hamid.aftab.cc/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /><br />
خودت به خیر بگذرون!!</p>
<p>و یا، شب ها که مى خواستند بخوابند مى گفتند: اى خدا مى شه صبح که بیدار مى شیم تو خونه خودمون باشیم!؟ <img title="Shocked" src="http://aftab.cc/modules/Forums/images/smiles/icon_eek.gif" border="0" alt="Shocked" /></p>
<p>پینوشت:<br />
این مطلب نگارش شد به تاریخ ٢٩ ماه دى سال یک هزار و سیصد و هشتاد و نه، در بستر بیمارى و با آیفون!!<br />
_____<br />
جبهه: دوره آموزشى سربازى</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hamid.aftab.cc/1389/10/%d8%a7%d9%89-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%8a%da%af%d9%87-%d8%b5%d8%a8%d8%ad-%d8%b4%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

