شهدا اینگونه بودند!

اتفاقات روزانه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها ۴ دیدگاه »

مادر یکی از شهدا در محله‌مان برای مادرم از شهیدش تعریف کرده بود و امروز سر بحث یادواره شهدای محله (که فردا قرار است برگزار شود،) مادرمان برای ما تعریف می‌کرد…

مادرش می‌گفت: سربازی‌اش را در جبهه گذراند و شش ماه هم بیشتر مانده بود. مدتی برگشته بود که استراحت کند و دوباره برگردد به جبهه.

می‌گفت من رفتم یکی از سادات بزرگ شهر را آوردم خانه که بیاید نصیحتش کند که بس است و دیگر نرود جبهه.

وقتی آمدیم سر نماز بود…

می‌گفت چون متوجه شده بود سید برای چه کاری آمده، تا می‌توانست نمازش را طولانی کرد!!!

آنقدر دعا و غیره خواند تا روی سید کم شود و برود!

دیگر به سجده آخر رسیده بود و سید هنوز نشسته بود تا نمازش تمام شود!

سر از سجده برنداشت تا سید دیگر خسته شد و آمد در همان حالت که در سجده بود، جملاتی گفت و رفت!

***

مادرش می‌گفت: به دروغ به او می‌گفتم: پسرم! تازه ازدواج کردی، خانمت الان بارداره، به فکر بچه‌ت باش! الان امروز ۳۵ تا شهید آوردن… جوان‌های دیگه رفتن… تو به اندازه کافی توی جبهه بودی، بسه.

می‌گفت یک ساعت برایش روضه می‌خواندم که نرود، آخرش می‌گفت: مادرم! همه اون‌هایی که توی جبهه هستن هر کدوم زن دارن، بچه دارن، دغدغه دارن! اگه قرار بود همه به خاطر این مسائل نرن که الان دشمن توی شهر ما بود!

***

می‌گفت: شب قبل از شهادتش انگار خواب دیده و مطمئن شده که فردا شهید می‌شود. همه وسایلش را بین دوستانش تقسیم کرده. دوربین عکاسی‌اش، قرآنش و غیره را. به همه می‌گفته من امروز شهید می‌شم.

***

هر وقت در مورد شهدا از این صحبت‌ها می‌شنوم، دائم در دلم تکرار می‌کنم: وای به حال ما! وای به حال ما! وای به حال ما!

وظیفه شناسی خودکار

نظرات و پیشنهادات من, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته یک دیدگاه »

معمولاً در مساجد، موقعی که باید همه صلوات بفرستند، چندان صدایم را بلند نمی‌کنم و خیلی آهسته صلوات می‌فرستم. سال‌ها بود که نمی‌دانستم چرا اینطور است! هر چند دوست داشتم بلند صلوات بفرستم، اما چندان حساسیت نداشتم و آهسته می‌فرستادم.

این چهار باری که برای امتحانات به کرمانشاه می‌رفتم، ظهرها یا شب‌ها به یک مسجد می‌رفتیم که تعداد نمازگزاران، کم بود و همان‌ها هم که بودند انگار نه انگار که باید بعد از آیه «إن الله و ملائکته یصلون علی النبی…» و یا موقع گفتن «أشهد أن محمد رسول الله» صلوات بفرستند. وقتی مکبر بعد از نماز این آیه را می‌خواند، هیچ کس به خودش زحمت نمی‌داد کمی بلند صلوات بفرستد!

آنجا ناخودآگاه می‌دیدم که من دارم از همه بلندتر صلوات می‌فرستم!! من و دوستم دوتایی صدایمان مسجد را پر می‌کرد!

این قضیه برایم جالب بود! چرا در شهر خودمان و در مسجدی که آنقدر شلوغ می‌شود که گاهی مردم در آن جا نمی‌شوند و مجبورند برگردند خانه‌شان، من احساس مسؤولیتی در مورد بلند صلوات فرستادن ندارم، اما اینجا از همه بلندتر صلوات می‌فرستم!!

وقتی کمی در ذهنم بررسی کردم، دیدم این موضوع، فقط اینجا نبوده!

ما ناخودآگاه متوجه مسؤولیتمان می‌شویم و بدون هیچ اهرمی دست به کار می‌شویم!

مثلاً از منزل ما، کسی لازم نیست به “علی” (برادر بزرگ‌تر) بگوید که این وظیفه توست که آب شیرین بگیری و بیاوری، چون فقط اوست که ماشین دارد. یا مثلاً اگر آنتن تلویزیون خراب شود، “مجید”، (برادر کوچک‌تر) خود به خود می‌داند که این وظیفه اوست که باید به بالای پشت‌بام برود و آنتن را اصلاح کند. چون کوچک‌ترین عضو خانواده است و روی پشت بام رفتنش برای همسایه‌ها چندان عیب نیست. یا مثلاً من خود به خود و بدون تأکید کسی می‌دانم که باید قبوض را من از طریق اینترنت پرداخت کنم، چون به هر حال، با اینترنت بیشتر سر و کار دارم…

خلاصه، به نظر می‌رسد انسان‌ها خیلی از اوقات وظایف خود را بهتر از زمانی که به آن‌ها بگویی می‌شناسند و عمل می‌کنند. چه بسا اگر کسی به آن‌ها بگوید چه کار کنند، حس لجبازی انسان‌ها مانع از پذیرش و انجام مسؤولیت می‌شود!

***

در بحث تبلیغات دینی گاهی اوقات لازم است شما خودتان را کنار بکشید تا حس مسؤولیت دیگران برانگیخته شود! هر چه شما بیشتر برای آن‌ها تعیین تکلیف کنید، بیشتر لجبازی می‌کنند!

در خانه دانشجویی که در کرمانشاه می‌رفتم، احساس می‌کردم این سه دوستی که نماز نمی‌خواندند و یا مسائلی را رعایت نمی‌کردند، بیشتر به خاطر تأکیدهای دائم دوست مذهبی من بود! او آنقدر به آن‌ها تأکید کرده بود که آن‌ها از همه دین و مسائل دینی بیزار شده بودند! او آنقدر خشک مذهبی بود که حتی من را هم مجبور می‌کرد گاهی برخی مسائل را انجام ندهم که نکند شبیه او بشوم!!

اینکه گاهی می‌گوییم اگر جنگ شود، مگر این جوانان سوسول امروزی به جنگ می‌روند یا خیر؟ یک سؤال کاملاً اشتباه است که از آشنا نبودن شخص با «وظیفه شناسی خودکار» نشأت می‌گیرد!

کافی‌ست شیپور جنگ زده شود تا ببینی خود به خود همه وظیفه‌شناس می‌شوند و بدون اینکه هیچ فراخوانی داده شود، صف‌ها را پر می‌کنند. همه می‌فهمند که باید جان خود را فدای ارزش‌هایشان کنند…

***

گاهی باید کنار کشید… ;)

عزاداری‌های سنتی؛ آری یا خیر؟

اعتقادات خاص مذهبی من, دین من، اسلام, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۳ دیدگاه »

امروز جایی بودم که بحث سر این بود که این طوق‌ها و قمه زدن‌ها و گل‌مالی کردن‌ها و قربانی کردن‌ها و غیره همه باعث می‌شود خارجی‌ها سوء استفاده کنند و به ضرر دین تمام می‌شود. همه این‌ها را فیلمبرداری می‌کنند و در کشورشان پخش می‌کنند و می‌خندند!

البته تا حدودی با برخی کارها که بدعت به حساب بیاید مخالفم، اما وقتی صحبت از این‌ها بود، من به این آیه فکر می‌کردم:

وَ نُنَزَّلُ مِنَ القُرانِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحمةٌ للمُؤمِنینَ وَ لا یَزیدُ الظّالِمینَ الاّ خَساراً

[از قرآن چیزی نازل می‌کنیم که برای مؤمنین، شفا و رحمت است و برای ظالمین چیزی جز خسران نیست]

دقت کنید: از قرآن یک چیز واحد بیرون بیاید (برداشت شود) در حالی که برای دو دسته انسان دو تأثیر مختلف داشته باشد: برای یکی شفا و رحمت و برای دیگری خسران!

فکر می‌کنم حکم عزاداری‌های ما هم همین است. در بین خودمان، این‌ها به معنی ارادت مردم به اباعبدالله (علیه السلام) است و باعث تحکیم عشقمان به ایشان، اما همین موضوع، برای ظالمین عالم، خسران است.

چه خسرانی؟

خسران از این بیشتر که به جای نمایش عشق و ارادت مردم به امامشان و تفسیر اینکه امام حسین که بود و چرا آن واقعه را آفرید، بیایند از همین واقعه زیبا، برخی وفایع را نشان دهند و خود و مردمشان را بیش از گذشته از راه حق دور کنند؟ چه خسرانی بیشتر از اینکه انسان دنبال دلیلی بگردد که به خودش ثابت کند که حالا که به راه حق نمی‌رود، خوب کاری می‌کند!! به خودش ثابت کند که حق دارد که گمراه است!!
خوب، نتیجه‌اش می‌شود همین که هر روز مردم دنیا پست‌تر و گمراه‌تر از دیروز می‌شوند.

اصلاً فکر می‌کنم خاصیت حق همین است.
یعنی هر حقی در هر نقطه‌ای از جهان، برای اهل ایمان، موجب تحکیم ایمان و برای اهل کفر و ظلم، باعث کفران و گمراهی بیشتر می‌شود.

و یا در مسائل سیاسی در کشور خودمان، بارها یاد این آیه افتاده‌ام! بارها دیده‌ام که یک گروه که بر همه واضح است که گمراه هستند، از رفتار حق سوء استفاده می‌کنند تا خودشان را گمراه‌تر کنند! عجیب است! مثلاً زمانی بود که در بحث تقلید، این قضیه اتفاق افتاد. گروه حق «تقلید» را نماد روشنی از عقلانیت و هدایت می‌داند. گروه حق معتقد است که همانطور که در مسائل پزشکی و در هر مسأله فنی از دکتر و صاحب فن تقلید می‌کنیم باید در مسائل دینی نیز برای گمراه نشدن از یک مرجع، تقلید کنیم. اما گروه فاسد، همین موضوع را دست‌آویز قرار داده بود و برای گمراه‌تر کردن خودش می‌گفت: تقلید یعنی استفاده نکردن از عقل!!! «تقلید» برای مؤمنین هدایت بوده و هست و برای کافران، گمراهی و خسران.

حتی در روایات داریم که «بیماری» برای اهل ایمان، نوعی غفران و بخشش است و برای اهل کفر، نوعی عذاب. حالا چه برسد به قرآن و عزاداری.

 

البته:

البته مؤمن باید مراقب سوء استفاده‌ها نیز باشد.

فکر می‌کنم پیش از این، این قضیه را گفته بودم:

در تفسیر یکی از آیات داریم که:

تفسیر نمونه ، جلد۱، صفحه : ۳۸۴

((ابن عباس)) مفسر معروف نقل مى کند: مسلمانان صدر اسلام هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) مشغول سخن گفتن بود و بیان آیات و احکام الهى مى کرد گاهى از او مى خواستند کمى با تانى سخن بگوید تا بتوانند مطالب را خوب درک کنند، و سؤالات و خواسته هاى خود را نیز مطرح نمایند، براى این درخواست ((راعنا)) که از ماده ((الرعى )) به معنى مهلت دادن است به کار مى بردند: یا رسول الله! راعِنا!
ولى یهود همین کلمه راعنا را از ماده ((الرعونه )) که به معنى کودنى و حماقت است استعمال مى کردند (در صورت اول مفهومش این است به ما مهلت بده ولى در صورت دوم این است که ما را احمق کن!).

 

گفته‌اند که یهودیان آن زمان، در جمع خودشان که بودند، این موضوع را نقل می‌کردند که: «مردم دور محمد جمع می‌شوند و می‌گویند: ما را احمق کن!!»

به خاطر همین یک کلمه، آیه نازل شد که البته امروزه بخشی از سیاست کلی یک نظام اسلامی را مشخص می‌کند:

یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لا تَقُولُوا رَاعِنَا وَ قُولُوا انظرْنَا وَ اسمَعُوا وَ لِلْکفِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، دیگر نگویید «راعِنا». در عوض بگویید «اُنظُرنا» (به ما نگاه کن) و آنچه دستور داده‌ایم، گوش فرا دهید و بدانید که برای کافرین عذابی دردناک خواهد بود.

 

شاید به همین دلیل باشد که خیلی از علما با اصل این نوع عزاداری‌ها مخالفت نکرده‌اند بلکه جایی که سوء استفاده بشود، آن‌جا این کار را ممنوع کرده‌اند که فکر می‌کنم ترکیب این دو آیه که عرض کردم همین می‌شود. یعنی اصل موضوع (اگر بدعت نباشد) مشکلی ندارد اما اگر سوء استفاده‌ای در کار باشد باید در آن شرایط به نوع دیگری آن‌را انجام داد که مورد سوء استفاده نباشد: بگویید «اُنظُرنا».

بالاخره تمومش کردم!

اتفاقات روزانه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته هیچ دیدگاه »

نزدیک به دو ماه است که روزانه ۲۰ دقیقه یک بازی جنگی به نام ModernCombat نسخه Sandstorm را روی گوشی بازی می‌کنم.

امروز به مرحله آخر رسیدم.

در حالی که با ماشین، ماشین دشمن را دنبال می‌کردم، باید در لحظه خاصی یک موشک به یک کانتینر می‌زدم تا جلوی ماشین سرکرده دشمنان بیفتد و از حرکت بایستد وگرنه فرار می‌کرد و مأموریت Failed می‌شد. (با شکست مواجه می‌شد)

یکی دو بار رسیدم به کانتینر و هر بار کمی زودتر یا دیرتر یا در زاویه غلط شلیک می‌کردم و Abu Bahaa فرار می‌کرد :(

گفتم امروز بعد از ظهر کار خاصی ندارم، می‌نشینم و آنقدر بازی می‌کنم تا بازی تمام شود و شرّش کم شود.

باور کنید نزدیک به پنجاه بار طی پنج ساعت تا اواخر شب، مأموریت با شکست مواجه شد و بازی کمی از عقب‌تر شروع شد و من دوباره رسیدم به کانتینر و باز موشک را اشتباه شلیک کردم تا اینکه در نهایت توانستم به هدف بزنم :)

من به خودم افتخار می‌کنم :)

***

دوستی داشتم که هر شب که از مسجد می‌رفتیم و خداحافظی می‌کردیم، می‌گفت من می‌روم یک فیلم از کلوپ بگیرم و بعد بروم خانه…

هر شب یک فیلم می‌دید و بعد می‌خوابید.

یک بار گفتم: فلانی! فکر نمی‌کنی وقت، بیشتر ارزش داشته باشد؟ بهتر نیست مطالعه کنی یا کار مفیدتری انجام بدهی؟ آخر فیلم دیدن چه فایده‌ای دارد؟

گفت: فایده‌اش این است که من به خودم افتخار می‌کنم که در مورد هر فیلمی که صحبت می‌شود، من آن‌را دیده‌ام و می‌توانم در موردش اظهار نظر کنم.

***

نقل می‌کنند که عالمی در جوانی شیطان را دید و با او در مورد اینکه خدا حق داشت تو را براند یا خیر، بحثش شد.
او دلایلی می‌آورد که شیطان قبول نمی‌کرد و شیطان دلایلی می‌آورد که او قبول نمی‌کرد و هر یک در پی اثبات ادعای خود بودند.

روز بعد هم بحث ادامه یافت و فایده نداشت… روز بعد هم همینطور…
روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و حتی سال‌ها همچنان عالم با شیطان بحث می‌کرد تا اینکه در آخرین لحظات عمرش، شیطان دست‌هایش را بالا گرفت و گفت: تسلیم! حق باتوست!
عالم گفت: من به خودم افتخار می‌کنم که بالاخره توانستم شیطان را در این بحث به زانو درآورم!

شیطان گفت: ای عالم! تمام این مدت من فقط یک هدف داشتم و آن اینکه می‌خواستم تو را از کارهای مهم‌ترت غافل کنم!

 

***

همین!

قوانین رانندگی!

دین من، اسلام, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۷ دیدگاه »

شاید هیچ قانونی مثل این قانون جان من را از هلاکت نجات نداده باشد. کدام قانون؟ این قانون: یکی از قوانین رانندگی می‌گوید: اگر نور مزاحمی از ماشینی که در خط روبه‌روی شما حرکت می‌کند، به چشم شما می‌تابد، به آن خیره نشوید بلکه به گوشه جاده نگاه کنید تا از آن بگذرید…

چیزی که در این دنیا زیاد است، نور مزاحم است، کافی‌ست به برق آن خیره شوی تا چشمانت کور شود و نفهمی به کجا می‌روی و در نهایت: هلاکت… اما اگر این قانون را بدانی، تا برق مزاحمی مقابلت ظاهر شد، گوشه جاده را نگاه می‌کنی تا از آن سالم عبور کنی…

http://aftab.cc/img/news/90/car_light.jpg

در حین رانندگیِ کامپیوتر، گهگاه نورهای مزاحمی هستند که خطر ایجاد می‌کنند. وسط جستجوهایت در مورد یک مفهوم، عکس یک خانم Open برق می‌زند. کافی‌ست به آن خیره نشوی. گوشه مانیتور را نگاه کن و از آن بگذر.
این روزها تلویزیون، پر است از نورهای مزاحم. خانم‌ها همگی اوپن شده‌اند. خانم مجری چنان برنامه اجرا می‌کند که انگار نعوذ بالله با تمام مردان ایران صیغه محرمیت خوانده است. مشکلی نیست، به نور مزاحمشان خیره نشو، چشمانت را کنار جاده بگیر و عبور کن…
این روزها، در کوچه و خیابان، چیزی که زیاد است، نور مزاحم است! اگر برق آن‌ها چشمت را بزند، کور می‌شوی. باید مواظب باشی. چشمانت را گوشه جاده بگیر و سالم عبور کن.

در اسلام تأکید شده است که به نامحرم خیره نگاه نکنید:

قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ۚ ذَٰلِکَ أَزْکَىٰ لَهُمْ ۗ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ

[به مؤمنان بگو چشمهای خود را (از نگاه به نامحرمان) فروگیرند، و عفاف خود را حفظ کنند؛ این برای آنان پاکیزه‌تر است؛ خداوند از آنچه انجام می‌دهید آگاه است!]

طبق تفاسیر، معنی عبارت «غض بصر» در آیه بالا خیره نگاه نکردن است.

در حقیقت خدا می‌گوید: مؤمنین! اگر نور زیبایی نامحرم از جلو تابید، به آن خیره نشوید چرا که کور می‌شوید* و خود را به هلاکت می‌دهید. در عوض، کنار جاده را نگاه کنید تا سالم عبور کنید. شکی نیست که سالم ماندن بهتر از هلاکت است.

__________________
* صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لَا یَرْجِعُونَ: آنها کران، گنگها و کورانند؛ لذا (از راه خطا) بازنمی‌گردند!

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها