عجب بیانصافهایی هستیم ما…
از بهار، سرسبزیاش را میخواهیم و نه « دزد بودن » هوایش را!
از تابستان، میوههایش را و نه گرمایش را!
از پاییز، رنگین کمان و بارانش را و نه خیس شدنهایش را!
از زمستان، سفیدیاش را و نه سرمایش را!
حواسمان نیست که ما از دنیا تنوعش را میخواهیم و نه سُکنایش را!
سلام
من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست.
وچرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله سرخ دارد ؟
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید این است ، که در افسون گل سرخ شناور باشیم،
پشت دانایی اردو بزنیم،
دست در حذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم،
صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم،
هیجان ها را پرواز دهیم،
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل نم بزنیم،
آسمان را بنشانیم میان دو هجای “هستی”،
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم،
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم،
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان،
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم،
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم،
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن،
پی آواز حقیقت بدویم.
انسانيت از آن رو فقير است که کانون هاي کيهاني را نمي شناسد
عشق بخشيدن را فراموش کرده و راه گدايي را پيش گرفته است ،
عاشقان حقيقي امپراتوران عالم بخشش اند ،
آن ها کاسه به دست نمي گيرند و محبت گدايي نمي کنند