دوستان عزیز، با توجه به اینکه نیاز دارم بدانم مخاطبان مطالب در چه سطحی هستند و ویژگیهای روحیشان چیست، اگر اجازه دهید، از این پس (اکثر) مطالب این وبلاگ فقط خاص اعضای وبلاگ منتشر شود.
هر چند میدانم که مطالب آنقدرها مهم نیست، اما به هر حال، اگر شما میخواهید به مطالب دسترسی داشته باشید، میتوانید به من ایمیل بزنید تا یک حساب کاربری برای شما ایجاد کنم که بتوانید لاگین کنید… (فقط یک خواهش: اگر من شما را نمیشناسم، لطفاً یکی دو جمله در مورد خودتان توضیح دهید)
امید من، هر از چند گاهی مقابل آینه بایست و با نگاه کسی که اولین بار است نگاه میکند، به چهرهات خوب بنگر… چهره بازتابی عالی از درون و برون آدمی (کردار و رفتار) است؛ اما «عادت به چهره» موجب میشود انسان از تغییرات آن غافل شود…
سال ۹۲ در مطلب «ارواح همدیگر را جذب میکنند!» به این موضوع اشاره داشتم که اتفاقات عجیبی میافتد که انسان وقتی بررسی میکند متوجه میشود واقعاً یک اسراری در پشت این اتفاقات وجود دارد.
شک در نماز
چند روز پیش بین کلاسها خیلی خسته رفته بودم مسجد که خیلی سریع نماز را بخوانم و به کلاس برگردم. در گوشهای از مسجد ایستادم که نماز را فرادا بخوانم. اما آنقدر ذهنم خسته بود که بین رکعت سه و چهار شک کردم… هر طور بود نماز را خواندم… دیدم نماز جماعت دارد برگزار میشود آمدم کمی اینطرفتر در جماعت، دیدم یک جوان به نماز ایستاده، او هم بین رکعت ۳ و ۴ شک کرد و من در حالی که میدانستم ۳ رکعت خوانده چون بلد نبود، ۳ رکعتی سلام داد و رفت! نماز جماعت شروع شد… در کمال تعجب، امام جماعت که من ندیده بودم بین نماز شک کند، بین ۳ و ۴ شک کرد!! که خوب جماعت کمکش کردند و درست شد!
چه سری در این هماهنگیها است؟
(آیا مثل خمیازه است که گفته میشود اینکه ناگهان چند نفر همزمان خمیازه میکشند به خاطر کمبود اکسیژن در محیط است و اتفاقی نیست!؟)
پیرمرد شبیه به خودم…
چند روز پیش با محمد سبحان ۳ ساله رفته بودیم مسجد. دم در مسجد من خم شده بودم که کفشهای او را در بیاورم که متوجه شدم یک پیرمرد میخواهد عبور کند. عذرخواهی کردم و آمدیم اینور و عبور کرد. اما با نگاه کوتاهی به او یک حس خاصی به من دست داد که البته به آن توجه نکردم ولی احساس کردم از آن افرادی است که شبیه به خودم است. رفتیم جایی در مسجد نشستیم؛ بین نماز آمدم که به فرد کناریام دست بدهم که متوجه شدم همان پیرمرد است! بعد از نماز دوباره من آمدم کفشهای محمد سبحان را پایش کنم که همان صحنه دوباره اتفاق افتاد یعنی همزمان از مسجد خارج شده بودیم و آن پیرمرد دوباره پشت ما مانده بود. حدس زدم این اتفاقات عادی نباشد او را زیر نظر گرفتم دیدم ماشینش را جلو ما پارک کرده و یک ماشین نسبتاً عالی است؛ این نشان میداد که روحیاتش شبیه به من است و جنس خوب را خوب میشناسد و معتقد است یا باید نخریم یا اگر میخریم باید بهترینش را بخریم. قضیه تمام شد… ما رفتیم گشتی در شهر زدیم و برای خرید یک ابزار، ماشین را جایی پشت چند ماشین پارک کردم و وارد یک مغازه که کیلومترها دورتر از مسجد بود شدم. تا رفتم وارد آن مغازه شوم دیدم یک پیرمرد از مغازه آمد بیرون و لبخند میزند!! ابتدا متوجه نشدم… او آمد برود سوار ماشینش شود که دید من ماشینم را دقیقاً پشت ماشینش زدهام، برگشت سمت مغازه و به من گفت آقا این ماشین شماست؟ اگر ممکن است جابهجا کنید من میخواهم بروم… تا چهرهاش را نگاه کردم دیدم همان پیرمرد است!!
روزی که علم کشف کرد که چه رابطهای بین این اتفاقات است من میگویم علم پیشرفت کرده!
مدتی هست که به خاطر شوری بیش از حد آب شهرمان، از یک قنات در مسیر باغ، که آبی بینهایت گوارا و شیرین دارد میآورم، هم برای شستن صورت در وضو و غیروضو و هم برای خوردن.
دیروز شک کردم که نکند مالکان قنات راضی نباشند و روی قبولی وضو و نماز تأثیر بگذارد، بنابراین گفتم وضو را با همان آب شهر بگیرم…
امروز رفتم مسجد، وسط نماز ظهر و عصر، حاج آقا بلند شد، احکام بگوید، چه حکمی!؟ حکم آب از نهرها و قناتها برای وضو!! چشمانم گرد شد! الحمد لله گفت: مشکلی ندارد، مگر اینکه شخص دقیقاً ذکر کرده باشد که راضی نیستم با این آب وضو بگیرید!
امروز در این فکر بودم که آیا صلاح هست که در کلاسها گاهی برخی آیات و روایات که بحث را شیرین میکند بخوانم یا این عادت را ترک کنم؟ به طور خاص یک جلسه از کلاسها به ذهنم آمد که آیاتی از سوره دخان را میخواندم…
شب رفتم مسجد، قرآنها را پخش کردند که صفحه امشب را بخوانند… دقیقاً همان آیات سوره دخان تلاوت شد…
فهمیدم که ظاهراً مورد تأیید است…
امروز روز عجیب و پر باری بود؛ (از سحر که به طور معجزهآسایی نماز شب که احتمال داشت قضا بشود و نشد، تا آخر شب…) یک حسی به من میگوید به خاطر این بود که دیروز مامان را بردم باغ حال و هوایش عوض شد و دعا کرد… ۲۲ / ۶ / ۱۴۰۴
الان که عصر شنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۴ (ساعت ۵:۳۰) است، محمدسبحان از خواب بیدار شد و ما دیدیم که دارد یک به یک اتاقها و… را میگردد… کمکم به زبان آمد که «نیست، نیست»… مادرش پرسید: «چی نیست خوشگلم؟» گفت: «”مِیْسی” نیست! میسی نیست!» و شروع کرد با گریه گشتن: میسی نیست… (محمدسبحان به بادکنک میگوید میسی! چون اولین بار وقتی یک خانم فروشنده به او بادکنک هدیه داد، مادرش گفته بود: بگو مرسی… از آن پس عاشق بادکنک شد و به آن میگفت مِیْسی!)
خانم فهمید که سبحان خواب بادکنک دیده (چون چند روز بود که بادکنک ترکیده بود و ما نخریده بودیم)؛ به من گفت: فهمیدی باباش، آخِی، پسرم خواب بادکنک دیده…
و من تقریباً اولین بار بود که دیدم کودک هم خواب میبیند؛ خواب چیزی که علاقه دارد.
ناخودآگاه ذهنم رفت سمت روضهخایی که گاهی برای رقیه سهساله میخوانند که از خواب بیدار شده بود و بهانه بابا را میگرفت 🙁 بعید نیست خواب بابا را دیده باشد…
جای شما خالی، مفصل اشک گریه کردم و اشک ریختم… واقعاً برخی مصیبتهای عاشورا را تا به آن سن و شرایط نرسی درک نمیکنی! تا به دوران خواستگاری نرسی نمیفهمی قاسم ابن الحسن یا وهب چه کشیدند. تا فرزند شش ماهه نداشته باشی حسین و علی اصغر را درک نمیکنی. تا کودک سهساله نداشته باشی روضه رقیه را درک نمیکنی. تا جوان نداشته باشی روضه علی اکبر را نمیفهمی…
امید من، زندگی بسیار بسیار بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که فکر میکنی، هر حرکت تو پیامدی چندصد و چهبسا چندهزار ساله و بیشتر دارد که اگر نیک نباشد، سخت پشیمان خواهی شد. پس قبل از کوچکترین حرکت، نیک بیندیش…
مباد که از آنها باشی که گویند: هر چه آید خوش آید… که اولین کسانی که بار سنگین عملکرد خود را به دوش دیگران میاندازند همینها هستند…
بد نیست اینجا برخی نقاط خاص زندگی محمدسبحان را ثبت کنم؛ شاید بعدها مفید واقع شد:
تولد: ۱۱ / ۱۱ / ۱۴۰۱
اولین باری که دقیقاً «بابا» گفت: بهار یا تابستان ۱۴۰۳
روزی که صبح بیدار شد و علیرغم علاقه شدیدش، به طور ناگهانی دیگر هرگز پستونک نخورد و با گذاشتن در دهانش، حالت استفراغ به او دست میداد: یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۴
فعلاً در سن ۲ سال و ۲ ماهگی دایره لغاتی که دقیق میگوید: حدود ۲۰ کلمه: بابا، مامان، آب، عمه، دایی و…
۲۹ / ۱ / ۱۴۰۴ – اولین روزی که سهچرخه را خودش پا زد!
۴ / ۳ / ۱۴۰۴ – واژگانی که در تلویزیون میشنود را گاهی تکرار میکند.
خرداد ۱۴۰۴، پسرعمهاش در سن ۳ سال و یک ماه از پوشک گرفته شد. سبحان را یک روز بدون پوشک در خانه که فرشهایش را بالا زده بودیم آزاد گذاشتیم، نتیجه: فعلاً تا به طور کامل صحبت نکند بعید است که بشود از پوشک گرفت.
۱ تیر ۱۴۰۴، تقریباً همه واژگان را به نوعی میفهمد و تکرار میکند. مقابل تلویزیون هر چه میشنود تکرار میکند… برخی افعال مثل وایستا، بیا، نکن و… هم یاد گرفته.
امروز در نماز جماعت ظهر، یکی از نمازگزاران که فرد بسیار باشخصیتی است و گاهی حتی به عنوان پیش نماز جلو میایستد، دیر به نماز رسید و کنار من شروع به نماز خواندن کرد، من خیلی ناخواسته حواسم به تعداد رکعات او بود در رکعت سوم دیدم نشست و حمد خواند و معلوم بود که شک کرده… ظاهراً فکر کرده بود رکعت دوم است؛ بلند شد و تسبیحات اربعه را شروع کرد… وقتی نشست من به او آهسته گفتم رکعت چهارم شماست سلام بدهید و سجده سهو به جا بیاورید… بنده خدا این کار را کرد و تشکر هم کرد و گفت شک کرده بودم…
نماز عصر که بلافاصله شروع شد دائم به این فکر میکردم که کار خوبی کردم گفتم یا خیر… آنقدر در این افکار بودم که در رکعت دوم همه برای قنوت اقدام کردند و من تا نیمه خم شدم که به رکوع بروم!!! (چیزی که حتی یک بار هم یادم نمیآید در عمرم اتفاق افتاده باشد!!) گفتم آن بنده خدا الان با خودش میگوید این خودش حواسش به نماز خودش نیست حالا چطور ما را ضایع کرد!!!
و این به نظرم درسی دیگر (از طرف طبیعت یا خدا؟) بود که: فضولی موقوف! لازم نبود به رویش بیاوری که او احساس خجالت کند…
(حالا از این هم بگذریم که او یا در رکعت ۲ و ۳ شک کرده بود که نماز باطل است و یا ۲ و ۳ و ۴، که باید فرض را بر ۴ میگذاشت و به هر حال کاری که انجام داد باعث بطلان نمازش شده بود و من خجالت کشیدم بگویم نمازتان باطل است😐)
در سختی دینداری همینقدر بس که اگر کار خوب کنی، گویند «ریا میکند» (یا «جانماز آب میکشد» و…) و اگر حتی سهواً کار بد کنی گویند «نماز شب میخواند و خلاف میکند» (یا «انسان نماز نخواند و خلاف کند بهتر است»!! و…).
الهی تو را شکر که همچون علیای را آفریدی (علیه السلام) و تو را شکر که مرا در دورانی پس از علی آفریدی؛ که چه بیبار بود دنیای پیش از علی و تو را شکر که مرا با علی آشنا ساختی و تو را شکر که مرا در زمره محبان و متمسکین به ولایت علی قرار دادی و تو را شکر که در عالیترین مکان علمی، علی را به من شناساندی و تو را شکر که مرا مفتخر کردی که بگویم من ارشد علیشناسی دارم و تو را شکر که چشمانم و گوشهایم و حافظهام را با کلام علی نورانی و پرانرژی ساختی.
امید من، اکنون که مینویسم حدود ۸ شب ۸ / ۸ / ۱۴۰۲ است و من در اتاقک ماشین، در دو قدمی حرم شاه عبدالعظیم، آماده میشوم که بخوابم و فردا صبح دوباره به دانشگاه تهران برگردم و و یک روز علمی دیگر را در دانشگاه سپری کنم. از این فرصت تنهایی طلایی استفاده میکنم که پس از مدتی طولانی، کمی برایت و برای دل خودم بنویسم…
عزیز دل بابا، تو سه روز دیگر ۹ ماهه میشوی. اکنون کمی از طریق تماس تصویری با مادرت و تو صحبت کردم. باید اعتراف کنم که هرچه میگذرد محبتت بیشتر در دلم فرو میرود. با اینکه قول داده بودم طوری رفتار کنم که محبت فرزند و همسر و مال نگذارد به دنیا میخکوب شوم اما مگر میشود صورت نورانی و معصوم تو را دید و عاشقت نشد!؟ چقدر دوست دارم که تو همینطور نورانی و معصوم باقی بمانی و نگذاری گرد گناه بر چهرهات بنشیند.
و اما پسرک گلم، اگر این دو روز که با سختی فراوان (زحمت آمد و رفت راه، پیادهرویهای طولانی، پشت ماشین در کیسه خواب خوابیدن و …) به دانشگاه میآیم که در نهمین مقطع دانشگاهی تحصیل کنم را به راحتی در منزل مینشستم و صرف کسب درآمد میکردم، چند میلیون تومان به درآمد هفتگیام اضافه میشد. اما امید من، باید بدانی که امور مهمتری وجود دارد که برای رسیدن به آنها باید قید پول و آسایش را بزنی. فراموش مکن که پیامبرمان فرمود: خواب عالم بهتر است از نماز جاهل…
و البته فراموش مکن که علم نخواهد گذاشت که به تو سخت بگذرد؛ خیلی زود وعده خدا که «ان مع العسر یسرا» تحقق مییابد و شیرینیهای علم بر تو آشکار میشود چنانکه لذتی را بالاتر از آن نیابی…
ماهپاره، دوست دارم تو (و همه فرزندان و نسلم) «عشاق علم» لقب بگیرید. إن شاء الله.
امید من، در هر سنی از عمری که در پیش داری، نوعی مستی اگر غافل شوی تو را مست لایعقل میکند. آقای ما امیر المؤمنین چه زیبا این مستیها را بیان فرمودهاند:
يَنبَغِي للعاقِلِ أن يَحتَرِسَ مِن سُكرِ المالِ ، و سُكرِ القُدرَةِ ، و سُكرِ العِلمِ ، و سُكرِ المَدحِ ، و سُكرِ الشَّبابِ ، فإنَّ لِكُلِّ ذلكَ رِياحا خَبيثةً تَسلُبُ العَقلَ و تَستَخِفُّ الوَقارَ
سزاوار است كه خردمند از مستى ثروت و مستى قدرت و مستى دانش و مستى مدح (ستايش) و مستى جوانى پرهيز كند؛ زيرا هر يک از اين مستیها بادهاى پليدى دارد كه عقل را مىربايد و وقار را از بين مىبرد.
_______________
نگارش شد در ساعت ۵:۳۰ عصر ۶ / ۴ / ۱۴۰۲ – در حال مطالعه درس سیاست و حکومت در نهجالبلاغه.