امشب عروسى پسر خاله ام بود…. ماشين بنده و ٢٠٦ خاله ام كانديداى ماشين عروس بودند كه در نهايت شاه داماد ماشين من را ترجيح داد…
از يك طرف خوشحال بودم كه اين ماشين مى تواند عامل شادى شود و از يك طرف قلبم در دهانم مى زد و اضطراب داشتم كه نكند در عروس گردانى هاى آخر شب ماشين جلوى بزند روى ترمز و داماد از پشت بزند به او يا كسى از پشت بزند به ماشين!! اكنون ساعت ١ و نيم بامداد است و عروسى به خير و خوشى تمام شد و الحمد لله اتفاق خاصى نيفتاد:)
گفتم در خاطرات ثبت كنم شايد چند سال بعد خواندنش و ديدن عكس ماشين در جايگاه ماشين عروس، جالب باشد.

سلام
استاد ماشینتون هم مثل خودتون خوشگله…