اين داستان را باباى خدا بيامرزم چندين بار، هر وقت مى ديد زياد وقتم را در مسجد سپرى مى كنم، تعريف مى كرد:
دو برادر بودند به نام هاى احمد و محمود كه در يك خانه زندگى مى كردند. احمد ساليان سال بود كه در طبقه دوم به نماز و عبادت مشغول بود و محمود ساليان سال بود كه در طبق اول به عياشى و گناه!
بعد از سال ها، يك روز محمود با خودش گفت: سال هاست كه من عياشى مى كنم، خسته شدم از اين فسق و فجور! بگذار بروم ببينم احمد چه كار مى كند؟ او احتمالاً وضعش بهتر از من است… از قضا احمد هم داشت با خودش مى گفت: من سال هاست كه از دنيا كناره گرفته ام و شادى هايش را كنار زده ام و به عبادت مشغولم! خسته و افسرده شدم از اين وضعيت! بگذار بروم ببينم محمود چه كار مى كند؟ او احتمالاً وضعش بهتر از من است…
احمد داشت از پله ها پايين مى آمد و محمود از پله ها بالا مى رفت كه در بين راه، ناگهان اجل هر دو فرا رسيد و جان دادند.
خداوند احمد را به جرم كافر شدن به جهنم انداخت و محمود را به خاطر نيتش كه قصد ايمان كرده بود، به بهشت راه داد…
هر چند اين داستان ساختگى است، اما شايد روزى يك بار آن را از ذهن بگذرانم. بسيار تأثيرگذار است.
حداقل تأثيرش اين است كه انسان اگر يك محمودى را ديد، او را به ديد جهنمى نگاه نمى كند! اين احتمال را مى دهد كه او در آخرين لحظات عمرش كارى كند يا تصميمى بگيرد كه چه بسا جايگاهش از خيلى از احمدها بالاتر رود و اين موجب احترام بيشتر به همه بندگان مى شود.
من در عمرم احمدها و محمودهاى بسيارى را ديده ام اما هميشه ميان راه پله ها را بيشتر دوست داشته ام و خٓيرُ الأمورِ أوسٓطُها (بهترينِ امور، ميانه روى در آن امر است)
كرمانشاه، ستاد اسكان فرهنگيان، بين الطلوعين (٥ صبح)