مهدى رضاى هفت ساله، به مامانش:
مامان! تو برو، من همين جا مى مونم، ديگه هم نميام خونه! چون تو هيچ وقت من رو سحر بيدار نمى كنى!
دارم در كوچه ماشين را مى شويم كه متوجه مكالمه مهدى رضا با دوستانش مى شوم:
بچه ها شما روزه ايد؟
– نه
– نه
– اما من روزه ام!
– يعنى از صبح هيچى نخوردى؟
– فقط يه كم ناهار خوردم، الان هم يه لقمه نون پنير و يه كم هندونه خوردم. ظهر هم نتونستم شنا نكنم پريدم توى استخر باشگاه و شنا كردم!!!
کاری نکرده روزه ش باطل بشه که! :دی
ولی انصافا گاهی اوقات بچه ها خاطرات با حالی رو به وجود میارن.
-بچه ها شما روزه اید؟
-من روزه ام
-یعنی از صبح تا حالا هیچی نخوردی؟
-فقط یه مقدار از گوشت برادر مرده ام خوردم، راستی چشمام هم وقتی داشتم تو خیابون راه می رفتم یه چیزایی خوردن!
سلام
جالب بود