جوانك مملو از غرور دانشش شده بود.
يك روز با مادر پيرش بر سر موضوعى بحث مى كرد. سادگى و كم سوادى مادر خونش را به جوش آورد… در اوج عصبانيت گفت: نمى فهمى ديگر! نمى فهمى! عقلت كم است! من مانده ام چطور از تو با اين عقل كم، من با اين همه عقل به دنيا آمده ام؟
مادر با صدايى آهسته كه انگار دلش نمى خواست بگويد، گفت: آخر آن وقت كه تو را باردار بودم، به خدا گفتم: خدايا! از عقل من بكاه و به عقل فرزندم بيفزاى…
و جوانك… اشك از چشمانش جارى شد…