شبکه چهار، برنامه معرفت (یکشنبه ساعت ۱۵) این جریان کشتیبان و نحوی را تعریف کرد، چقدر جالب بوده من نمیدانستم:
حکایت را از اینترنت کپی میکنم:
مولانا قصه اي در دفتر اول مثنوي دارد كه مردي سوار كشتي مي شود و چون علم آشنا بوده و خودرا عالم مي دانسته رو به كشتيبان و ناخداي كشتي مي كند و با حالتي تمسخر آميز و همراه با فخر فروشي به ناخداي كشتي مي گويد آيا از علم نحو چيزي مي داني و ناخدا مي گويد خير چيزي نمي دانم و مرد نحوي به ناخدا مي گويد پس نصف عمر تو بر فنا و نابودي است زيرا كه نحو نمي داني
آن يكي نحوي به كشتي در نشست
رو به كشتيبان نمود آن خود پرست
گفت هيچ از نحو خواندي گفت لا
گفت نيم عمر تو شد در فنا
اشاره مولانا در حقيقت به اين است كه آن علمي كه بتواند مارا از خودپرستي دوركند و تواضع و فروتني را براي انسان ايجاد كند علم واقعي است نه علمي كه به انسان فخر فروش را ياد بدهد به او كبرو غرور اضافه كند.
علم در نهايت بايد بتواند در طوفان زندگي انسان وسيله نجات او باشد وگرنه اگر كه انسان را به سعادت نرساند علم واقعي نيست و وقتي علم وسيله تجارت و ثروت اندوزي مي شود همين نقش را دارد كه مولانا ذكر مي كند چون مايه فخر مي شود به جاي اينكه فروتني در انسان ايجاد كند در انسان غرور و تكبر اضافه مي كند.
آنگونه كه مولانا در مثنوي نقل مي كند اين حرف بر آن كشتيبان بسيار گران تمام مي شود و ناخداي كشتي از اين فخر فروشي اين مرد نحوي در خود مي پيچيد تا اينكه طوفان در دريا آغازمي شود و كشتي را به اين طرف و آنطرف مي كوبيد طوري كه ديگر خودكشتي نيز كم كم زير آب مي رود و بايد همه به درون آب مي پريدند و شنا مي كردند اينجا بود كه ناخداي كشتي رو به مرد نحوي كردو گفت آيا شنا كردن بلدي و آن مرد گفت خير بلد نيستم و اينجا بود كه مرد كشتيبان زبانش باز شد و شروع كرد به گفتن و مرد نحوي را مورد خطاب قرار داد و
گفت كل عمرت اي نحوي فناست
زانكه كشتي غرق اين گردابهاست
و اينجا بود كه ناخداي كشتي زبانش باز شد و به مرد نحوي گفت حالا چون شنا كردن بلد نيستي كل عمرت بر فناست چونكه كشتي در تلاطم است و اگر شنا بلد نباشي نابود مي شوي و لذا اينجا بايد محو ياد بگيري نه نحو بايد بياموزي كه چگونه محو شوي يعني بتواني فروتني كني و در نهايت خودرا براي خداوند قرباني كني در چنين درياي پر تلاطم نحو به درد نمي خورد و محو لازم است.
اگر اين دنيا را دريا فرض كنيم همه ما غرق اين گردابهائي هستيم كه مارا در خود فرو مي برند و بايد محو شدن را بياموزيم تا سعادتمند بشويم.
محو مي بايد اينجا نه نحو اين را بدان
گر تو محوي بي خطر در آب ران
انساني كه خودرا محو خداوند كرده و قرباني او كرده و عشق خداوند را در درون دارد البته كه مي تواند در اين درياي پرتلاطم بي هيچ هراسي از خطرها براحتي براند و به مقصد برسد.
و مولانا در آخر هم اين جمله را مي گويد كه با اين قصه ما در حقيقت مي خواهيم به شما درس محو شدن بياموزيم كه انساني سعادتمند مي شود كه درس محو را بياموزد .
مردنحوي را از آن در دوختيم
تا شمارا نحو محو آموختيم
یک جمله جالب استاد دینانی: در گذشته هر کس نحو میدانسته مغرور بوده…
شاید قریب به یک ماهِ پیش، این متن با اندک حذفیاتی توسط تلگرام رسید.
امروز و بینِ خوندنِ مطالبتون، توجّه م بیشتر جلب شد به اینکه زمانی هم که غافل بودم از اینجا، به نحوِ دیگه ای بهره مند میشدم !
ممنونم جناب نیرومند عزیز