فقط امید خدا باش…

چند روز پیش، حاج آقای یک مسجد یک داستان گفت، خیلی چسبید! می‌گفت:

زمانی که برادرهای حضرت یوسف خواستند او را به چاه بیندازند، حضرت یوسف با حالت خاصی می‌خندید. برادرها پرسیدند: به چه می‌خندی؟ گفت: به خودم! یک بار که جمعِ شما برادرانم را دیدم، در دلم گفتم: الحمد لله برادرهای زیاد و قدرتمندی دارم. اگر یک روز لازم باشد، زور بازوی آن‌ها به دادم می‌رسد… حالا می‌بینم با همان زور بازوی برادرهایم دارم به ته چاه می‌روم! خداوند می‌خواست به من بگوید: به هر کسی و چیزی جز من توکل کنی، عاقبتش همین می‌شود!

خیلی خیلی جالب بود…

خدايا از من بكاه و به او بيفزاى

جوانك مملو از غرور دانشش شده بود.
يك روز با مادر پيرش بر سر موضوعى بحث مى كرد. سادگى و كم سوادى مادر خونش را به جوش آورد… در اوج عصبانيت گفت: نمى فهمى ديگر! نمى فهمى! عقلت كم است! من مانده ام چطور از تو با اين عقل كم، من با اين همه عقل به دنيا آمده ام؟

مادر با صدايى آهسته كه انگار دلش نمى خواست بگويد، گفت: آخر آن وقت كه تو را باردار بودم، به خدا گفتم: خدايا! از عقل من بكاه و به عقل فرزندم بيفزاى…

و جوانك… اشك از چشمانش جارى شد…

مباد فرزندم که فخر بفروشی

شاید سنین 15 سالگی بود که هر وقت بابای خدابیامرزمان می‌دید که علاقه شدیدی به مسجد و منبر پیدا کرده‌ایم، خودش برامان منبر می‌رفت و بین صحبت‌هایش هر بار این داستان را گوشزد می‌کرد. می‌گفت:

***

دو برادر بودند که در خانه‌ای زندگی می‌کردند.

اولی که در طبقه بالایی بود، صبح تا شب مشغول عبادت و راز و نیاز بود.

دومی که در طبقه پایینی بود، صبح تا شب مشغول عیاشی و معصیت بود.

سال‌ها به همین صورت گذشت و این دو همچنان به کار خود مشغول، تا اینکه یک روز پایینی با خود گفت: ما سال‌هاست که عیاشی و معصیت می‌کنیم و به جایی و چیزی نرسیدیم، بگذار سری به برادرمان بزنیم، شاید او وضع بهتری داشته باشد. برخاست و رفت به سمت طبقه بالا. از آن طرف، برادر عابد که از عبادت ظاهری و پوچ خسته شده بود، با خود گفت: سال‌هاست که عبادت می‌کنیم و به جایی نرسیده‌ایم، بگذاری سری به برادرمان بزنیم، شاید او وضع بهتری داشته باشد. برخاست و رفت به سمت طبقه پایین.

در بین پله‌ها، عزرائیل جان هر دو را گرفت در حالی که بالایی به دین پایینی از دنیا رفت و پایینی به دین بالایی!

***

می‌گفت: مراقب باش پسرم که مبادا به بنده‌ای هر چند گناهکار، فخر بفروشی که هم‌او ممکن است روزی به بهترین اعتقاد و همین تو به دین دیگر از دنیا بروی!

مردم همه مست اند!!

یکی را دیدم که مستی بسیار می‌کردی و دائم ندا می‌دادی که: این روزها مردم همه مستی می‌کنند و خدا از یادها رفته است.
ایام دگر، هم او را بدیدم که توبه کردندی و زان پس ندا می‌کردی که: مردم مسلمان‌تر از ماقبل گشته اند! ! !

سوء تفاهم

این داستان را در کتاب «داستان‌های کوتاه» گردآوری شده توسط دکتر هادی کیانور خواندم.

داستان جالبی‌ست. گفتم شما هم بی‌نصیب نمانید:

در شهري دوهمسايه به خوبي در كنارهم زندگي مي‌كردند.همسايه‌ي سمت راست گياه چسبان زيبائي كاشته بود كه رنگ‌ها و برگ‌هاي زيباي آن چشم همه را خيره مي‌كرد. روزها گذشت تا اينكه گياه سر بر آورد و از ديوار بالا رفت و به مرز ميان ديوار همسايه چپي رسيد، در اين زمان همسايه سمت راستي به خاطر احترام به همسايه خود با قيچي آنها را سر بريد واجازه نداد از مرز ديوار عبور كرده به حياط همسايه چپي وارد شوند، چون مي ترسيد همسايه‌شان از اين برگ‌ها ناراحت شود و اعتراض كند. همسايه چپ كه سر شاخه‌هاي چسبان را نگاه مي‌كرد در دل به خساست همسايه راستي دشنام مي‌گفت و ناراحت بود از اينكه هر هفته سر برگ‌ها جدا مي‌شود و به حياطش وارد نمي‌شوند تا او هم از زيبايي برگ‌ها لذت ببرد.
سا ل‌ها به اين منوال گذشت بدون اينكه آن دوهمسايه  خواسته‌هاي خود را بيان كنند و همديگر را درك كنند.

-=-=-=-=-

حقیقتاً بسیاری از مشکلات ما با همدیگر، به خاطر سوء تفاهم‌ها و خیال‌بافی‌هایی است که بعد از یک اتفاق برامان پیش می‌آید.

شاید تنها راه حل آن، “صحبت” باشد. باید با همدیگر در مورد موضوعاتی که در ذهنمان سؤال و شک و ابهام است صحبت کنیم.

پی‌نوشت:
این روزها به خاطر بلاتکلیفی، کمی سردرگم هستم و دل و دماغ آپدیت کردن بخش‌های مختلف سایت را ندارم. امیدوارم با مشخص شدن وضعیتم در آموزش و پرورش، کمی رویه‌مند‌تر شوم.

تربیت گاو!

می‌گویند استادی، در مجلسی بود که دید یکی از شاگردان قدیمی‌اش که حالا به مقامی رسیده بود، وارد مجلس شد.

شاگرد که مست مقام بود، استاد را تحویل نگرفت. سلام نکرد و انگار نه انگار…

مجلس که تمام شد، از قضا مقابل در، شاگرد و استاد رو در رو شدند. شاگرد اجباراً سخن را شروع کرد:

– استاد! کجایید؟ چه کار می‌کنید؟

استاد گفت: هنوز مثل گذشته مشغول تربیت گاو هستم!!

—–

این جریان را در یادداشت‌هایم دیدم که گفتم بد نیست ارسال کنم…