راهی برای نابینایان…

a_way_for_blindsمکالمه من و مهدی‌رضای هفت ساله در مسیر سر بازار شهر:

– دایی! اینا چیه وسط پیاده‌رو گذاشتند؟

– اینجا مسیر حرکت کورهاست…

– پس چرا تو داری روش حرکت می‌کنی؟

– دایی جون، بزرگ‌تر که شدی می‌فهمی اگر بخوای سالم برسی به مقصد، باید سرت رو پایین بندازی و خودت رو بزنی به کوری، بعد می‌فهمی که این مسیر چه نعمت بزرگیه!

روز شلوغى كه خلوت مى شود!

اكثر اوقات فردايى كه فكر مى كنم شلوغ ترين و پركارترين روز خواهد بود، مثلاً مى بينى يك كلاس چند ساعته كنسل مى شود و برعكس، آن روز خلوت ترين روزت مى شود!
دنيا يعنى همين! اصلاً مطمئن نباش فردا همانطور مى شود كه فكر مى كنى!!

رمضان كودكان

مهدى رضاى هفت ساله، به مامانش:
مامان! تو برو، من همين جا مى مونم، ديگه هم نميام خونه! چون تو هيچ وقت من رو سحر بيدار نمى كنى!

دارم در كوچه ماشين را مى شويم كه متوجه مكالمه مهدى رضا با دوستانش مى شوم:
بچه ها شما روزه ايد؟
– نه
– نه
– اما من روزه ام!
– يعنى از صبح هيچى نخوردى؟
– فقط يه كم ناهار خوردم، الان هم يه لقمه نون پنير و يه كم هندونه خوردم. ظهر هم نتونستم شنا نكنم پريدم توى استخر باشگاه و شنا كردم!!!

قلب آرام

مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ

هیچ مصیبتی رخ نمی‌دهد مگر به اذن خدا! و هر کس به خدا ایمان آورد، خداوند قلبش را هدایت می‌کند؛ و خدا به هر چیز داناست!
(سوره تغابن)

شیطان خوب می‌داند چه موقع اقدام کند!

صبح امروز از خواب بیدارم کرده‌اند که: مهندس! آقای فلانی رئیس شرکت ما که برایش فلان برنامه را نوشتید، میلیون‌ها تومان از چندین مشتری و ما کارمندان بیچاره با چرب‌زبانی و وعده‌های سر خرمن گرفته و متواری شده! هیچ کس نمی‌داند کجاست. همه در حال شکایت و دادگاه رفتن هستند تا ایشان را پیدا کنند… تمام پسوردهای ما را هم عوض کرده که نتوانیم از برنامه استفاده کنیم. اگر ممکن است شما پسوردهای ما را برگردانید تا حداقل کار مشتری‌ها را راه بیندازیم یا اطلاعیه بزنیم که این سایت تا اطاع ثانوی هیچ خدماتی ارائه نمی‌کند…

کمی فکر می‌کنم… یادم می‌آید که او یک چک ۵۰۰ هزار تومانی هم برای ماه بعد پیش من دارد! روز آخر که دیدمش گفت می‌خواهم ایده و برنامه‌ام را به یک نفر دیگر بفروشم، شما سورس برنامه را در اختیارم قرار دهید و یک چک برای یکی دو ماه پشتیبانی که حساب نکرده بود داد و رفت…

این‌ها مقدماتی بود که چیزهایی در ذهنم شکل بگیرد: از جمله اینکه از مادر زاییده نشده کسی که سر من کلاه بگذارد!! اگر شده، چند برابر این ۵۰۰ هزار تومان را از حلقومش بیرون می‌کشم 🙂 خدا را شکر که چند میلیون پول برنامه را در طی تولید برنامه از او گرفته بودم وگرنه…

ظهر با همین فکرها می‌خوابم… یک ساعت بعد دوباره یک مشتری که از روی اینترنت با من آشنا شده، از خواب بیدارم می‌کند: مهندس، ما شنیده‌ایم شما یک برنامه برای فلان کار تولید کرده‌اید. خواستیم ببینیم امکان دارد یک نسخه از آن‌را به ما بفروشید!؟

چشمانم گرد می‌شود!!http://aftab.cc/modules/Forums/images/smiles/icon_eek.gif  چقدر به‌موقع!!!

در چند ثانیه یک جنگ شدید بین نفس لوامه و اماره‌ام در می‌گیرد! نفس لوامه می‌گوید: این کار درست نیست! تو تعهد کرده‌ای که سورس آن برنامه را به کسی نفروشی!! نفس اماره از آن طرف وسوسه می‌کند که: آن شخص که متواری شده! برگردد هم یکراست می‌رود زندان! از طرفی به تو ۵۰۰ هزار تومان بدهکار است! برنامه را به دو برابر بدهی‌اش بفروش تا دیگر کسی جرأت نکند کلاه سرت بگذارد!!
نفس لوامه می‌گوید: نه، شاید آن شخص یک هفته بعد برگشت و همه بدهی‌هایش را تسویه کرد…
نفس اماره می‌گوید: نه، او بر نمی‌گردد! می‌دانی چقدر بدهکار است؟

نمی‌توانم در لحظه تصمیم بگیرم. بنابراین به مشتری می‌گویم: ایمیل بزنید، تا شب پاسخ خواهم داد…

اميد من! قرض مگير

اميد من!
حتى از برادر و خواهر و يا حتى مادر خود پولى قرض مگير كه خيلى زود مى فهمى به خفتش نمى ارزد!
اگر ناچار به قرض شدى، در اولين فرصت كه توانا شدى، قرضت را (با كمى بيشتر به عنوان هديه) ادا كن و خودت را از زير ذلت آن خارج نما.

دو دسته همديگر را خيلى خوب مى شناسند

نمى دانم چه سرى است كه انگار دو دسته انسان، همديگر را خيلى خوب مى شناسند: پيروان واقعى خدا و پيروان واقعى شيطان. من دومى را <جفت شيطانىِ> اولى مى نامم.
يعنى با يك نگاه به يكديگر به هم مى فهمانند كه من تو را شناختم…
با اينكه پيروان شيطان به نظر مى رسد بايد به مرور عقل و درك خود را از دست بدهند و قدرت تشخيص انسان خوب و بد را از دست بدهند (و در مراحل اوليه ى اطاعت، همينطور هستند)، اما وقتى مشخص شد كه كاملاً مطيع او هستند، به نظر مى رسد شيطان قدرت ادراك عجيبى به آن ها مى دهد كه با يك نگاه، انسان خوب را از بد تشخيص مى دهند. فقط در اين مرحله، شيطان حس عداوت نسبت به خوب را در دل پيروش مى افكند و حس رفاقت نسبت به بد را.

يعنى به طور مثال اگر آقاى خامنه اى را پيرو واقعى خدا و شمعون پرز (رئيس رژيم صهيونيستى) را پيرو واقعى شيطان بدانيم (يعنى پرز، جفت شيطانى آقاى خامنه اى است)، اين دو خيلى بهتر از ديگران همديگر را مى شناسند و درك مى كنند. پرز به خوبى درونيات رهبر ما را مى داند (حتى بهتر از فرزندان ايشان يا مسؤولين رده اول ما) و رهبر ما خيلى خوب روحيات درونى پرز را مى داند (حتى بهتر از اوباما و نتان ياهو).
علاوه بر اين قدرت ادراك بالا كه شيطان به پرز و ديگر پيروانش هديه كرده، حس عداوت نسبت به آن سطح از حق را نيز به او داده.

و گفتم <سطح>: به نظر مى رسد اين قانون در سطوح مختلف ايمان و كفر صادق باشد. يعنى اگر من به اندازه ١٠ درصد ايمان واقعى داشته باشم، وقتى نگاهم به كسى كه ١٠ درصد پيروى واقعى از شيطان دارد مى افتد، انگار با نگاهمان با هم صحبت مى كنيم و نفرتمان از يكديگر را منتقل مى كنيم و همينطور هر مؤمن در هر سطحى، پيرو شيطان در همان سطح را مى شناسد و برعكس.

توجه: اين ها همه فقط چيزهايى است كه <به نظر من مى رسد> (و شايد به خاطر اين باد كه الان ساعت ٣:٣٠ بامداد است و من هنوز نخوابيده ام!!!!!)

از شوخى گذشته، چندين بار تا به حال با جفت شيطانى خودم در محيطهاى مختلف برخورد داشته ام و با نگاهمان به هم خيلى چيزها گفته ايم. امروز در سلمانى وقتى آرايشگر، جلو آينه موهايم را اصلاح مى كرد، يكيشان پشت سرم بود و در آينه خيلى حرف ها با هم رد و بدل كرديم!! (او نفرتش را عجيب منتقل مى كرد و من هم همينطور. او … بماند، بگذريم…)

مرگ!

در صفحه ١٩٦ معراج السعادة چهار بيت شعر جالب هست كه حيفم آمد اينجا نداشته باشمشان:
در وصف صفت شهامت:

آن مَرد نِيَم كز عدمم بيم آيد – كان نيم مرا خوش تر از اين نيم آيد
جانيست به عاريت داده خدا – تسليم كنم چه وقت تسليم آيد

***
مرگ اگر مَرد است گو نزدِ من آى – تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
من از آن عمرى ستانم جاودان – او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ

سيگنال چادر

حنانه جان،
چادر يك نشان است كه به نامحرمان چشم ناپاك مى گويد: من اهلش نيستم…
هر ميزان كه از حجابت بكاهى، ناخواسته مى گويى: تا اين حد، اهلش هستم!

****

حنانه جان،
آن روز كه چادرت را زمين گذاشتى، بدان كه نسلت را به هوا فرستاده اى…

به نام آخر الزمان به كام خودمان!

به پسرى گفتم: چرا اينطور مثل زن ها آرايش كرده اى؟ گفت: مگر نشنيده اى كه در آخر الزمان مردها مثل زن ها مى شوند؟
به دخترى گفتم: چه علاقه اى است كه خودت را به مردها شبيه كنى؟ گفت: مگر نشنيده اى كه در آخر الزمان زن ها مثل مردها مى شوند؟
به حاج آقايى گفتم: چرا نماز اينچنين تند خوانى؟ گفت: مگر نشنيده اى كه معصوم فرمود در آخر الزمان مردم حوصله ندارند، نمازها را تند بخوانيد!

و من مانده ام كه از كجا فهميدند كه اكنون آخر الزمان است؟ (و نظر شخصى من اين است كه حداقل هزار سال ديگر به زمانى كه بشود آخر الزمان ناميد مانده)
نه، ما دلمان آرايش مى خواهد، ما نماز تند را دوست داريم، آخر الزمان فقط “بهانه” خوبى است كه مى توان كارها را با آن توجيه كرد!

بعضی‌ها یاد بگیرند چطور با شکست برخورد کنند!

انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۲، از یک نگاه به نظر من برای خیلی‌ها یک روسیاهی بود. می‌دانید چه گروهی؟ برای آن‌ها که در سال ۸۸ آن فتنه را ایجاد کردند!

از قضا انگار دقیقاً همان انتخابات قبلی بود فقط جای برنده و بازنده عوض شده بود. (دقیقاً اختلاف رأی‌ها مثل قبلی بود!)

اما بازنده‌های این دوره به بازنده‌های دوره‌ی قبل، نحوه برخورد با شکست را یاد دادند!

با اینکه مذهبی‌ها همیشه داغ‌تر از هر قشری بوده‌اند (نشانه‌اش هم همین حملات انتحاری در کشورهای دیگر که کسانی آن را انجام می‌دهند که بسیار بسیار مذهبی هستند) اما مذهبی‌های ما این بار به بازندگان سال ۸۸ یاد دادند که چطور با شکست کنار بیایند!

در حالی که هیچ کس شک نداشت که در سال ۸۸ حتی یک برگه جا به جا نشده و اگر می‌خواست بشود، این بار هم می‌شد، اما سال ۸۸ آن گروه چطور برخورد کردند و امسال مذهبی‌ها چطور برخورد کردند؟

این نشان می‌دهد که مذهب خیلی کارها می‌تواند بکند. حتی روی نوع برخورد با شکست هم تأثیر می‌گذارد! ببینید چقدر روان‌شناس و کارشناس لازم بود تا به انسان یاد دهد که هنگام شکست، خونسردی و کنترل خود را حفظ کند و تصمیم عجولانه نگیرد، اما انگار خدا همه این‌ها را در وجود یک مؤمن واقعی قرار داده. او می‌داند چه موقع آنقدر در اعتراض محکم باشد که نارنجک به خود ببندد و زیر تانک برود و از آن طرف به جایش آنقدر نرم باشد که حتی به حزب مخالف خودش تبریک بگوید و آرزوی موفقیت کند. نه اینکه فتنه به پا کند و خودش را کنار بکشد و چوب لای چرخ حریف کند!!

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیر المؤمنین…

ما به خدا خیلی مدیونیم

هر از چند گاهی روحیاتم یک طور خاصی می‌شود و کمی حس ناامیدی بهم نفوذ می‌کند. این به نظر می‌رسد طبیعی‌ست به خصوص وقتی می‌بینی می‌توانستی طی یک هفته اخیر، خیلی بهتر باشی و نبودی، این احساس، چند برابر می‌شود.

در این مواقع، معمولاً گشتی در کارهایی که طی ده سال پیش انجام داده‌ام می‌زنم.

مثلاً گشتی در پروژه عظیم تستا و یا پروژه نمرا و امثالهم می‌زنم. یا مثلاً نشریه سانا را از شماره ۴ به بعد باز می‌کنم و یکی یکی می‌بینم:

سانا ۴سانا ۵ سانا ۶سانا ۷سانا ۸سانا ۹سانا ۱۰سانا ۱۱سانا ۱۲سانا ۱۳سانا ۱۴سانا ۱۵

(هر چند در این نشریه بیش از ۱۰ نفر درگیرند، اما من فکر می‌کنم همه این افراد می‌توانند همین حس من را داشته باشند)

یا مثلاً گشتی در صدها مقاله و آموزشی که نوشته‌ام می‌زنم.

معمولاً به شدت گریه‌ام می‌گیرد. می‌گویم: یعنی واقعاً این من بوده‌ام که توانسته‌ام این‌ها را تولید کنم؟ هر چه فکر می‌کنم، باورم نمی‌شود*. بعد خیلی سریع حواسم به عامل اصلی منعطف می‌شود: خدایا! من به تو خیلی مدیونم. این استعداد را می‌توانستی در وجود یکی دیگر بگذاری و من را مثل خیلی‌ها مشغول کارهای بی‌ارزش و حتی گاهی مضر کنی. بعد، من در قبال این الطلف عظیم تو چه کار کرده‌ام!؟ هر روز تو را (عامل اصلی این موفقیت‌ها را) بیشتر از قبل فراموش کرده‌ام.

هر چند کمی احساس شرمندگی می‌کنم، اما در کنارش انرژی‌ای وصف‌ناپذیر برای انجام کارهای جدید در وجودم شکل می‌گیرد تا شاید جبران کم‌کاری‌هایم شود. می‌گویم تا این استعداد را خداوند نگرفته است، باید تا می‌توانم از آن بهره ببرم.

الهی!

اگر خواستیم کاری کنیم که لیاقت داشتن استعدادهای فعلی و آینده‌مان از ما گرفته شود، خودت جلومان را بگیر…

___________
* مثل اين بنده خدا كه در زير مطلب مربوط به معرفى تستا ٣ نظر داده بود:
درضمن چرا اسمی از متن باز بودن این پروژه نیست معذرت ها ولی من باور ندارم چنین دانشی در ایرن باشه
شما فقط فارسیش کردید همین و حق هم دارید پول فارسی کردنش رو بگیرید نه این که بگید خالقشید
http://aftab.cc/article/1108

نه سرمست شو نه مأيوس

مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ

هیچ مصیبتی (ناخواسته) در زمین و نه در وجود شما روی نمی‌دهد مگر اینکه همه آنها قبل از آنکه زمین را بیافرینیم در لوح محفوظ ثبت است؛ و این امر برای خدا آسان است!

لِّكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ

این بخاطر آن است که برای آنچه از دست داده‌اید تأسف نخورید، و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید؛ و خداوند هیچ متکبّر فخرفروشی را دوست ندارد!