بخشی از کتاب خارق العادهی معراج السعاده. ص ۱۶۰:
و کسی که ملکات بد را از خود دفع نکرد تا به پیری رسید و ریشه آنها در دل او مستحکم گشت، کجا میتواند آنها را زایل کند و اخلاق حسنه را تحصیل نماید؟ زیرا که بعد از استحکام ریشه آنها، دفع آنها موقوف است به ریاضتی و مجاهدتی که در پیری تحمل آنها ممکن نیست.
و از این جهت است که در اخبار وارد شده است که: چون آدمی را سن به چهل سالگی رسید و رجوع به نیکی نکرد، شیطان به نزد او میآید و دست بر روی او میکشد و میگوید: پدرم فدای رویی باد که دیگر برای او هرگز رستگاری نیست!!
نتیجهای که در پیری به آن میرسی…
در مسجدی که اکثر اوقات میروم، چهار معلم از معلمان دوران ابتدایی و راهنماییام حضور دارند! همهشان بازنشسته شدهاند و حالا که بیکارند مسجد بهترین جا برای گذران وقتشان است!
چند روزی میشود که یک معلم دیگرم هم بازنشسته و پیر شده و به جمعشان پیوسته. حضور او مرا یاد یک خاطره جالب انداخت!
***
وقتی دوم یا سوم راهنمایی بودم زنگ آخر، درس ریاضی را با ایشان داشتم. در پاییز همیشه زنگ آخر با ساعت مسجد یکی میشد. من بابای خدابیامرز را فرستاده بودم مدرسه که با مدیر هماهنگ کند که اگر زنگ آخر انتهای کلاس (مثلاً بیست دقیقه آخر) معلم، کار خاصی نداشت من با اجازه معلم زودتر از بقیه بروم که به مسجد برسم. چون کلیددار مسجد بودم و باید رادیو را پشت بلندگو میگذاشتم و برقها را روشن میکردم و امثالهم… چون آن زمان شاگرد اول کل مدرسه بودم، مدیر و معلمان مشکلی نمیدیدند و اجازه میدادند.
یک روز که با همین معلم کلاس داشتیم، چند دقیقه مانده به زنگ، کار کلاس تمام شد و معلم گفت صبر کنید تا زنگ بخورد و بعد بروید. من دستم را بالا گرفتم و گفتم: آقا اجازه، ما میتونیم الان بریم؟ گفت: خیر، باید صبر کنی تا زنگ بخوره. گفتم: آقا! با آقای فرهاد (مدیر) هماهنگ کردیم، مشکلی نداره.
گفت: کجا میخوای بری؟ گفتم: مسجد… با شوخی شبیه به جدی و کمی تمسخر گفت: میری مسجد که چی بشه؟
گفتم: آقا کار داریم، تو رو خدا اجازه بدید بریم… گفت: نمیخواد بری، برای تو درس مهمتره تا مسجد. تو هنوز به سن تکلیف هم نرسیدی!
خلاصه، نرفتیم…
آن شب با بابامان در میان گذاشتم که معلم ریاضیمان اجازه نمیدهد بروم مسجد. گفت: چطور؟ گفتم: میگه میری مسجد که چی بشه؟
چه حرف جالبی زد بابامان! گفت: بگو آقا اجازه! نتیجهای که شما در پیری بهش میرسی ما در این سن بهش رسیدیم، بَده؟
و چه زیبا تعبیر شد حرف بابا!! 🙂
قربان! چه بهتر!
ساعت 7:30 دقیقه هر پنج شنبه، یک reminder (یادآور) تنظیم کردهام که خبرم کند که خودم را به سخنرانی استاد قرائتی برسانم.
الان ساعت 7:59 دقیقه است و دارم به صحبتهایش گوش میکنم.
یک جوک تعریف کرد که گفتم بگذار اینجا بنویسم تا یادم بماند:
نقل میکنند رضا خان به پادگانی رفت، از یک سرباز پرسید: سرباز! ناهار چی دارید؟
سرباز گفت: قربان! آبگوشت!
رضا خان در دیگ را باز کرد و دید که غذا پلو است. گفت: سرباز! شما که غذا، پلو دارید!
سرباز گفت: قربان! چه بهتر! 🙂
(برای تعریف در بعضی کلاسها به این جوک نیاز داریم 🙂 )
وُتیره
مدتها بود که در مسجد محله، دو نفر را میدیدم که نسبت به بقیه کمی نورانیتر و عجیبتر بودند! هر وقت اینها را میدیدم، به فکر فرو میرفتم که اینها چه کار میکنند و چطور زندگی میکنند که اینطور نورانی شدهاند. (باور کنید تمام مسجد علاقه و احترام عجیبی برای این دو نفر قائل هستند)
چند وقت پیش یک شب که با حاج خانم (مادر گرام) مطرح کردم، گفت: خوب چند روز زیر نظر بگیرشان و ببین که چه کاری میکنند که بقیه انجام نمیدهند؟
ما هم از فردای آن روز نشستیم صف آخر نماز و زیر نظر گرفتیمشان. حتی در محله هم گاهی که میدیدمشان کمی کنجکاوتر بودم که ببینم رفتار و کردارشان چطور است!
مثلاً شاید متوجه میشدم که به این خاطر که به فقرای محله سرکشی میکنند یا شاید شغل خاصی دارند و بیشتر مراعات میکنند اینطور هستند…
یک روز که یکیشان داشت در وضوخانه با گوشی در مورد خرید و فروش و غیره صحبت میکرد، یواشکی رفتم کنارش و خودم را مشغول وضو کردم که ببینم چه کاره است!! (خدا من را ببخشد! 🙂 ) فهمید شغل خاص و عجیبی هم ندارد.
خلاصه بعد از چند شب زیر نظر گرفتن، متوجه شدم که حداقل در مسجد، تنها فرقی که با بقیه دارند این است که علاوه بر اینکه به شدت خوشبرخورد و خوشاخلاق هستند، بعد از نماز عشا یک کتاب دعای خاص را برمیدارند و یک نماز نشسته میخوانند و بعد کمی دیرتر از بقیه میروند.
با حاج خانم در میان گذاشتم، گفت: مطمئناً نماز وتیره میخوانند. گفتم مادر من! نمازشان زودتر از این حرفها تمام شد! مگر نباید در آن نماز سوره انعام را بخوانند؟ میدانی چقدر طول میکشد؟ گفت: در نماز وتیره سوره واقعه را میخوانند نه انعام را! آن سوره هم که آیههایش بسیار کوتاه است و زود تمام میشود! (جالب است که از نوجوانی اسم این نماز را شنیده بودم، اما همیشه فکر میکردم در این نماز باید سوره انعام را خواند و با خودم میگفتم کی حوصله دارد در نماز، یک ختم انعام کند!؟ )
فردا شب وقتی نماز را میخواندند از بالای سرشان آهسته رد شدم و دزدکی نگاه کردم ببینم چه سورهای را میخوانند!؟ دیدم ای دل غافل! حاج خانم راست میگفت! سوره واقعه را میخوانند!
آمدم خانه و گفتم بگذار یک بار این نماز را بخوانیم ببینیم چه حس و حالی دارد!
پسر! عجب سورهایست این سوره واقعه! و عجب نمازی میشود وتیره با این سوره!
عجب کیفی داشت! 🙂
بسی غصه خوردم که چرا زودتر خواندنش را شروع نکردم!
اگر از نوجوانی آنرا میخواندم شک ندارم که وضعیتم بسیار بهتر از این میبود!
انصافاً لازم است که پس از یک روز با انواع و اقسام اتفاقات و احتمالاً در معرض گناه قرار گرفتنها، خود را با این سوره بسنجی!
واقعه شما را بر سر یک سه راهی میگذارد و مختارید که یکی را انتخاب کنید:
كُنتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَةً ﴿۷﴾
و شما (در روز واقعه) سه گروه خواهید بود!
فَأَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ ﴿۸﴾
(نخست) سعادتمندان و خجستگان (هستند)؛ چه سعادتمندان و خجستگانی!
وَأَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ ﴿۹﴾
گروه دیگر شقاوتمندان و شومانند، چه شقاوتمندان و شومانی!
وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ﴿۱۰﴾ أُولَٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ (11)
و (سومین گروه) پیشگامان پیشگامند، آنها مقرّبانند!
اینکه در معرفی سه گروه، ابتدا میمنه و بعد مشئمه و بعد، السابقون را میگوید میشود حدس زد که به خاطر تعداد افراد در هر گروه است. یعنی بیشترین افراد در گروه اصحاب میمنه هستند و بعد اصحاب مشئمه و کمترین افراد در گروه السابقون السابقون.
عجیب است که در ادامه، خدا ابتدا شروع به بیان حالات و اوصاف «السابقون السابقون» میکند تا دهان انسان را حسابی آب بیندازد!
میدانید کجا بیشتر از همه آتشم میزند؟
آنجا که بعد از معرفی گروه «السابقون السابقون» میگوید:
ثُلَّةٌ مِّنَ الْأَوَّلِينَ وَقَلِيلٌ مِّنَ الْآخِرِينَ
تا میآیید دلتان را خوش کنید که شاید نعمت «السابقون السابقون» بودن نصیبتان شود، میگوید: گروه زیادی از این افراد از امتهای نخستین و گروه کمی، از امت آخرین هستند!
اعمالت را در روز و در کل عمر، بررسی میکنی و میبینی انصافاً لیاقت بودن در گروه السابقون را نداری (و چه بسا میمنه هم نباشی). آتش میگیری از اینکه جزء این گروه نیستی. دلت میخواهد یک بار دیگر متولد شوی و اشتباهاتت را کنار بگذاری و تمام سعیت را کنی تا در این گروه جا بگیری… اما چه فایده که گذشته قابل برگشت نیست.
دلت میخواهد داد بزنی: خدایا! چه گناهی کردهام که در جمع آخرین قرار گرفتهام و باید سهمیهمان از السابقون السابقون کمتر باشد؟ چه گناهی کردهام که در زمانی متولد شدهام که هر کجا گام میگذاری اگر مراقب نباشی به بدترین گناهان دچار میشوی؟ در زمان نخستین کجا بود تلویزیون پرفساد؟ کجا بود اینترنت پرفسادتر؟ کجا بود حکمرانی شهوت و مادیت در دنیا؟
(بگذریم، بغض، امانم را بریده و بیشتر نمیتوانم توضیح دهم)
واقعاً سوره عجیبیست و وای بر من که تا به حال قدرش را نمیدانستم و وای بر من که سورههای دیگر را هم زمانی که دیر شده باشد درک خواهم کرد!
اگر توانستید، نماز وتیره را حداقل شبهای جمعه، بعد از نماز عشا و چه بهتر که هر شب، تجربه کنید. با خودتان فکر کنید که در کدام گروه هستید؟ اوصاف هر گروه را بخوانید و ببینید چه وضعیتی خواهید داشت؟
حالا میفهمم که آن دو نفر چرا نورانیتر بودند! انصافاً اگر کسی هر شب این نماز را بخواند و نفسش را مراقبت کند و دائم زار بزند که خدایا مرا جزو «السابقون السابقون» قرار ده، نورانیتر از بقیه نخواهد شد؟
اگر خواستید بخوانید، دقت کنید که اولاً نشسته است. ثانیاً میتوانید به جای نافله عشا بخوانید و دیگر نیازی به نافله عشا نیست. ثالثاً در رکعت اول بعد از حمد، این سوره را میخوانید و در رکعت دوم، سوره توحید را.
برهوت!
مدتی هست که وارد یک فاز روحی وحشتناک شدهام. البته بار اول نیست! معمولاً گاهی که کارم دائم و تکراری میشود و هیچ اتفاق خارق العاده و جدیدی در زندگیام نمیافتد وارد این فاز میشوم!
به خصوص وقتی ذهنم درگیر چیزی میشود که هرگز دوستش ندارم و بلاتکلیف نگه میداردم، همینطور میشوم! مثلاً این روزها باید روی یک تحقیق برای درس «امنیت» کار کنم که نمرهاش را بگیرم و شر این درس از سرم کم شود در حالی که هرگز علاقه و حوصلهاش را ندارم! اما مجبورم و نمیگذارد به کارهای دیگرم برسم! نمرات دو درس مهم هنوز نیامده و از یکیشان خیلی میترسم و اگر کم بدهد مشکلاتی در ترم جاری پیدا خواهن کرد. بحث پایاننامه ارشد و شروع شدن ترم جدید و اینکه نکند این ترم استادها گیر بدهند که حتماً باید در جلسات حاضر باشم و خلاصه این نوع فکر و خیالها حسابی قدرت کار را از من گرفته.
به هر حال، خودم را خوب شناختهام. معمولاً در این مواقع راهکارهایی دارم که از این اوضاع خارج شوم.
اما چیزی که باعث شد از این روحیات بنویسم، این مقاله جالب بود:
راهنمای مقابله با خستگی، دل زدگی شدید و بریدن از کار
جالب است که انگار خیلیها این روحیات را بر اثر کار و درگیری ذهنی زیاد تجربه میکنند و گویا به آن «حالت برهوت» گفته میشود!
خیلی از راه حلهایش را خودم میدانستم و انجام میدادم، اما برخی مواردش هم واقعاً برایم جدید و جالب بود!
به هر حال، آنرا ثبت کردم که هر از چند گاهی که وارد این فاز از روحیات میشوم، بخوانمش… 😉
یاد مرگ
در احوالات برخی شهیدان و بزرگان شنیدهام که برای یاد مرگ، قبری در خانه خود میکندهاند و گهگاه در آن میرفتهاند و دعای کمیل و دعاهای دیگر را میخواندهاند. گذشته از این، تصور کنید یک قبر در حیاط خانه انسان باشد، هر بار که میخواهی بیرون بروی تا با مردم برخورد داشته باشی، نگاهت به آن میافتد. چقدر انسان نرم میشود! تصور اینکه بالاخره روزی در چنین جایی خواهی بود، چقدر انسان را مراقب میکند.
نمیدانم چه شد که چند روز پیش به تأثیر مشابه «کفن» فکر میکردم. خودم فکر میکنم هر بار که بخواهم با کسی تندی کنم یا حق کسی را بخورم یا دست از پا خطا کنم به محض اینکه نگاهم به این کفن بیفتد تنم خواهد لرزید! (انسان همین که به کفن فکر میکنم چقدر نرم میشود چه برسد به دیدنش!)
البته باید خیلی مراقب بود. گاهی اوقات این نوع کارها باعث میشود روحیه ناامیدی و سیری از زندگی در انسان دمیده شود. انسان باید ابتدا روحیاتش را بررسی کند و اگر احساس کرد تأثیر منفی ندارد انجام دهد.
در دینمان توصیه شدهایم به اینکه در زمانهایی که غم بسیار و یا شادی بسیار در دل داریم به قبرستان سری بزنیم…
به هر حال، فکر میکنم هیچ چیز مثل یاد مرگ یک جامعه را نسبت به هم مهربان و دلسوز نمیکند. (بر خلاف غرب که یاد مرگ و حتی سوگواری در مرگ عزیزانشان را جایز نمیدانند)
دوربین مخفی!
در مغازه یکی از دوستانم برای جلوگیری از دزدیهای احتمالی، چندین دوربین مخفی کار گذاشته شده است. گهگاه که برای خرید یک قطعه یا گپ زدن به مغازه او میروم، تمام حواسم به آن دوربینهاست! تصور کنید! کوچکترین حرکت شما ثبت میشود!! به خصوص گاهی اوقات که خودش مثلاً میرود مغازه کناری کاری انجام دهد و من تنها میشوم، باور نمیکنید چقدر مؤدب و دست به سینه مینشینم 🙂
دیشب که لحظاتی بیرون رفت و حواسم به دوربینها بود، در دل به خودم میخندیدم! ۲۵ سال در زندگی تحت نظارت قویترین دوربینها بودهام و هیچ گاه به این اندازه نترسیدهام و مراقب نبودهام! فکر میکردم اگر ذرهای از این مراقبت که جلو دوربینهای مخفی مغازه رفیقم دارم را در زندگی و در مقابل دوربینهای الهی میداشتم الان چقدر بیگناه میبودم.
استخاره!
چند وقتی بود که تدریس در سه مؤسسه مختلف و کارهای سایت و همینطور تحصیل در مقطع ارشد، چنان فشاری به من آورده بود که میرفت که دیگر از کار زیاد و ناخوابی شدید، افسردگی بگیرم!! اینکه نتوانم روی پروژههایی که دوست دارم کار کنم، اعصابم را به هم میریزد! دارد سنی به تنمان میرود و هیچ کار مفیدی نکردهایم! بنابراین مجبور بودم که یکی دو کار را حذف کنم تا اعصابم راحتتر شود و به کارهای دلخواهم برسم.
اولین موردی که به نظرم رسید، حذف دانشگاه بود. دلایل زیادی وجود داشت. از جمله قدرنشناسی مسؤولین که حقیقتاْ خستهام کرده بود و همینطور حقوق کم دانشگاه نسبت به مراکز دیگر و از طرفی درگیری با تعداد بیشتری دانشجو. از طرفی کمکم داشت باورم میشد که این دانشگاه موجب سرافرازیام بوده است! همیشه وقتی چیزی یا کسی بخواهد جای خدا را برایم بگیرد، دوست دارم از ریشه قطعش کنم. همین که آنجا باعث شود از فکر اینکه «العزت لله جمیعاً» دور شوم، باید ریشهکن میشد.
چند روز بود که درگیر بودم که در ترم جدید، انصراف بدهم یا خیر و آیا این کار درست است یا نه.
بالاخره دست به دامان استخاره شدم. معمولاً در این مواقع قرآن را باز میکنم و شروع میکنم یک صفحهاش را میخوانم تا جوابم را بگیرم. جالب است که تقریباً همیشه به وضوح جوابم در آن صفحه بوده است.
این بار که قرآن را باز کردم، این صفحه آمد و تقریباً در اواخر صفحه آمده بود:

با توجه به اینکه این دانشگاه، دانشگاه جهاد دانشگاهی است و از طرفی در میدان جهاد نیز قرار گرفته، مطمئن شدم که تصمیم درستی گرفتهام بنابراین به مسؤول مربوطه ایمیل زدم و انصراف خودم را از همکاری با آنها اعلام کردم.
معتقدم دنیا یعنی بالا رفتن از پلهها. برای رفتن به پلههای بالاتر، باید از پلههای قبلی دل کند… 😉
پیری و بیحوصلگی!
به وضعیت اعلام نمرات در این چهار مرحله دقت کنید: تیر 89 – بهمن 89 – تیر 90 – بهمن 90
این، عیناً تأثیر روزمرگی روی یک انسان را نشان میدهد!!
سال 88 و اوائل 89 که اوج فعالیت و انرژیام بود، بعد از هر آزمون با اشتیاق تمام برگهها را تصحیح میکردم، بعد از آزمون تمام سؤالات را برایشان روی سایت حل میکردم، از افرادی که نمره کم گرفتهاند حتی تا 4 بار آزمون مجدد میگرفتم تا مجبور شوند بالاخره درس بخوانند!! از دانشجویان برتر میخواستم کلاس اضافه بگذارند و خلاصه چقدر انرژی صرف میکردم!! اواخر سال 89، فقط چند نکته گفتهام و چند سؤال محدود را حل کردهام. در اول سال 90 فقط چند نکته گفتهام و تمام و در این ترم (ترم اول 90) حتی حوصلهام نگرفته است یک جمله بالا یا پایین نمرات بنویسم!!!
چقدر کلاسهای سالهای قبلم پر انرژی و جذاب بود و حالا هیچ کدامشان حداقل به دل خودم نمینشیند.
نمیدانم شاید از بس دانشجویانی بیحال و مسؤولینی قدرناشناس دیدهام، من هم بیخیال و بیحال شدهام. شاید هم این، اتفاقی است که بر اثر روزمرگی در مورد همه انسانها میافتد!
به هر حال، این برایم بدترین حالت روحی ممکن است! به همین خاطر است که احساس میکنم به مرور باید با تدریس وداع کنم. مربیای که حوصله و انرژی کافی برای صرف برای دانشجویانش نداشته باشد، همان بهتر که اینکاره نباشد.
زمینی، فقط برای فروختن…!
خرابهای در اطراف خانهمان در بهترین جای محله هست که بیش از 15 سال است که همینطور افتاده!
امروز از مادرمان پرسیدم: این زمین مگه مال آقا جواد نبود؟ چرا نمیاد بسازه و استفاده کنه؟
گفت: آقا جواد که خیلی وقته فروحته به حسین آقا!!
گفتم: خوب چرا حسین آقا نمیاد بسازه و استفاده کنه؟
گفت: حسین آقا هم چند سال پیش فروخت به حاج علی.
گفتم: خوب حاج علی چرا نمیاد بسازه و استفاده کنه؟
گفت: حاج علی هم اینطور که میگن گذاشته واسه فروش!!
شهدا اینگونه بودند!
مادر یکی از شهدا در محلهمان برای مادرم از شهیدش تعریف کرده بود و امروز سر بحث یادواره شهدای محله (که فردا قرار است برگزار شود،) مادرمان برای ما تعریف میکرد…
مادرش میگفت: سربازیاش را در جبهه گذراند و شش ماه هم بیشتر مانده بود. مدتی برگشته بود که استراحت کند و دوباره برگردد به جبهه.
میگفت من رفتم یکی از سادات بزرگ شهر را آوردم خانه که بیاید نصیحتش کند که بس است و دیگر نرود جبهه.
وقتی آمدیم سر نماز بود…
میگفت چون متوجه شده بود سید برای چه کاری آمده، تا میتوانست نمازش را طولانی کرد!!!
آنقدر دعا و غیره خواند تا روی سید کم شود و برود!
دیگر به سجده آخر رسیده بود و سید هنوز نشسته بود تا نمازش تمام شود!
سر از سجده برنداشت تا سید دیگر خسته شد و آمد در همان حالت که در سجده بود، جملاتی گفت و رفت!
***
مادرش میگفت: به دروغ به او میگفتم: پسرم! تازه ازدواج کردی، خانمت الان بارداره، به فکر بچهت باش! الان امروز 35 تا شهید آوردن… جوانهای دیگه رفتن… تو به اندازه کافی توی جبهه بودی، بسه.
میگفت یک ساعت برایش روضه میخواندم که نرود، آخرش میگفت: مادرم! همه اونهایی که توی جبهه هستن هر کدوم زن دارن، بچه دارن، دغدغه دارن! اگه قرار بود همه به خاطر این مسائل نرن که الان دشمن توی شهر ما بود!
***
میگفت: شب قبل از شهادتش انگار خواب دیده و مطمئن شده که فردا شهید میشود. همه وسایلش را بین دوستانش تقسیم کرده. دوربین عکاسیاش، قرآنش و غیره را. به همه میگفته من امروز شهید میشم.
***
هر وقت در مورد شهدا از این صحبتها میشنوم، دائم در دلم تکرار میکنم: وای به حال ما! وای به حال ما! وای به حال ما!
وظیفه شناسی خودکار
معمولاً در مساجد، موقعی که باید همه صلوات بفرستند، چندان صدایم را بلند نمیکنم و خیلی آهسته صلوات میفرستم. سالها بود که نمیدانستم چرا اینطور است! هر چند دوست داشتم بلند صلوات بفرستم، اما چندان حساسیت نداشتم و آهسته میفرستادم.
این چهار باری که برای امتحانات به کرمانشاه میرفتم، ظهرها یا شبها به یک مسجد میرفتیم که تعداد نمازگزاران، کم بود و همانها هم که بودند انگار نه انگار که باید بعد از آیه «إن الله و ملائکته یصلون علی النبی…» و یا موقع گفتن «أشهد أن محمد رسول الله» صلوات بفرستند. وقتی مکبر بعد از نماز این آیه را میخواند، هیچ کس به خودش زحمت نمیداد کمی بلند صلوات بفرستد!
آنجا ناخودآگاه میدیدم که من دارم از همه بلندتر صلوات میفرستم!! من و دوستم دوتایی صدایمان مسجد را پر میکرد!
این قضیه برایم جالب بود! چرا در شهر خودمان و در مسجدی که آنقدر شلوغ میشود که گاهی مردم در آن جا نمیشوند و مجبورند برگردند خانهشان، من احساس مسؤولیتی در مورد بلند صلوات فرستادن ندارم، اما اینجا از همه بلندتر صلوات میفرستم!!
وقتی کمی در ذهنم بررسی کردم، دیدم این موضوع، فقط اینجا نبوده!
ما ناخودآگاه متوجه مسؤولیتمان میشویم و بدون هیچ اهرمی دست به کار میشویم!
مثلاً از منزل ما، کسی لازم نیست به “علی” (برادر بزرگتر) بگوید که این وظیفه توست که آب شیرین بگیری و بیاوری، چون فقط اوست که ماشین دارد. یا مثلاً اگر آنتن تلویزیون خراب شود، “مجید”، (برادر کوچکتر) خود به خود میداند که این وظیفه اوست که باید به بالای پشتبام برود و آنتن را اصلاح کند. چون کوچکترین عضو خانواده است و روی پشت بام رفتنش برای همسایهها چندان عیب نیست. یا مثلاً من خود به خود و بدون تأکید کسی میدانم که باید قبوض را من از طریق اینترنت پرداخت کنم، چون به هر حال، با اینترنت بیشتر سر و کار دارم…
خلاصه، به نظر میرسد انسانها خیلی از اوقات وظایف خود را بهتر از زمانی که به آنها بگویی میشناسند و عمل میکنند. چه بسا اگر کسی به آنها بگوید چه کار کنند، حس لجبازی انسانها مانع از پذیرش و انجام مسؤولیت میشود!
***
در بحث تبلیغات دینی گاهی اوقات لازم است شما خودتان را کنار بکشید تا حس مسؤولیت دیگران برانگیخته شود! هر چه شما بیشتر برای آنها تعیین تکلیف کنید، بیشتر لجبازی میکنند!
در خانه دانشجویی که در کرمانشاه میرفتم، احساس میکردم این سه دوستی که نماز نمیخواندند و یا مسائلی را رعایت نمیکردند، بیشتر به خاطر تأکیدهای دائم دوست مذهبی من بود! او آنقدر به آنها تأکید کرده بود که آنها از همه دین و مسائل دینی بیزار شده بودند! او آنقدر خشک مذهبی بود که حتی من را هم مجبور میکرد گاهی برخی مسائل را انجام ندهم که نکند شبیه او بشوم!!
اینکه گاهی میگوییم اگر جنگ شود، مگر این جوانان سوسول امروزی به جنگ میروند یا خیر؟ یک سؤال کاملاً اشتباه است که از آشنا نبودن شخص با «وظیفه شناسی خودکار» نشأت میگیرد!
کافیست شیپور جنگ زده شود تا ببینی خود به خود همه وظیفهشناس میشوند و بدون اینکه هیچ فراخوانی داده شود، صفها را پر میکنند. همه میفهمند که باید جان خود را فدای ارزشهایشان کنند…
***
گاهی باید کنار کشید… 😉
آیا انسان در شکم وال جا میشود؟
به واسطه نماز غفیله، تقریباً هر شب یاد آن داستان حضرت یونس میافتم که بدون اجازه از خدا بر اثر عصبانی شدن، قومش را ترک کرد و خدا هم به خاطر جریمه کردن او، او را بعد از آن ماجرای کشتی و غیره، مدتی در شکم یک ماهی بزرگ (که فرض کنید وال باشد) جا داد…
گذشته از اصل ماجرا که همانا تحمل مشکلات و سرپیچی نکردن از مسؤولیت است، گاهی به این فکر میکردم که آیا انسان در شکم وال جا میگیرد یا خیر؟
به هر حال، یک جستجو کردم و به این عکس رسیدم:

همین!
برای شادی روح «اسلام شریف»، صلوات!
آخر ترم شده است و مجبور شدم مثل جلسه اول، بروم کرمانشاه برای امتحان!
جایتان خالی، هفته قبل، اولین امتحان بود و شب ساعت 12 رفتم دور میدان آزادی که اتوبوس بیاید و سوار بشوم و بروم.
دیدم یک سمندی که انگار خودشان اهل کرمانشاه بودند و میخواستند بروند شهرشان، با قیمت خوبی مسافر میبرد. (دو نفر خودشان بودند، دو نفر هم سوار کرده بود، من هم رسیدم و سوار شدم)
بگذریم از اینکه تا بخواهم مطمئن شوم که ما را ندزدیدهاند، کلی نذر و نیاز کردم. آخر همان اوائل ما را برد طرف یک مسیری که من به هیچ وجه فکر نمیکردم انتهایش برسد به آزاد راه! باور کنید از مسیرهای خاکی و وحشتناکی رد شد که صدای قلب من نزدیک بود آبرویم را ببرد!! چون ترس خاصی از اهالی آن شهر دارم، میترسیدم بپرسم آقا مطمئنی این ره که تو میروی به کرمانشاه است؟
خلاصه، بعد از کلی گیر کردن آن ماشین کاملاً نو، به در و دیوار و چاله و چوله، افتادیم داخل یک آزاد راه.
به محض اینکه خیال آقایان راحت شد، برای اینکه به خاطر طولانی بودن مسیر، خوابشان نبرد، یک سری موسیقی وحشتناک با آن باندها که پشت سر من گروپگروپ میکرد و مغزم را داغون میکرد، Play کردند. از قیافه دوستان مشخص بود که اعتیادهای مختلفی هم دارند 🙁
خدا شاهد است، در این موسیقیها که کردی هم بود و من فقط بخشهایی از آنها را میفهمیدم، خواننده مطالبی میگفت که من شاخ درآورده بودم که آیا یک انسان میتواند به خود اجازه دهد که چنین جملاتی را بخواند و ضبط و تکثیر کند؟ و عجیبتر هم اینکه یک گروه انسان بروند تهیه کنند و گوش کنند!
مثلاً مضمون برخی جملات که من حقیقتاً از گفتنشان شرم دارم، اینها بود: اگر تریاک نباشد من چه کار کنم؟ خدایا! اگر عرق و پاسور نباشد من چقدر تنهایم! خدایا اگر عرق را نیافریده بودی من چه کار میکردم!!!!!!
از اینها که میگذشت، به عشق و عاشقی میرسید!!
باور کنید تا آنجا پنج شش بار این موسیقیها تکرار شد و اینها گوش میکردند! جالب است که اگر یکی ملایم میبود، آن را رد میکرد که به یک وحشتناکش برسد!
خلاصه تا آنجا به آسمان نگاه میکردم و با بغض و اشک میگفتم: خدایا! امشب رو به خیر بگذرون!
نه میشد بگویی خاموش کن (چون ممکن بود خوابش ببرد و همهمات تلف شویم!) و نه میشد بگویی کم کن (میترسیدم!!)
خلاصه تا حدود یک ساعت مغز ما بالا و پایین میپرید تا اینکه یادم افتاد که کلی سخنرانی از استاد پناهیان دارم که گوش نکردهام! هدفون را به گوشی زدم و صدای بنده خدا را تا میتوانستم زیاد کردم و سخنرانیها را گوش کردم. هر چند در رقابت بین صداها آن ضبط ماشین برنده بود، اما حداقل جملات مزخرف آن خواننده به گوشم نمیخورد.
***
وقتی رسیدم، رفتم خانه دانشجویی یکی از عزیزترین دوستانم که همراه دو دوست دیگرش کرایه کردهاند.
موقع نماز شب بود. دوستم نماز شبش را خواند و من خوابیدم. به او سپردم که برای نماز صبح من را بیدار کند. نماز صبح بیدار شدیم و نماز را خواندیم، اما در کمال تعجب متوجه شدم که دو دوست دیگرش با خیال راحت خوابیدند تا آفتاب زد!
گفتم لابد جوانند و حوصلهشان نمیگیرد برای نماز صبح بلند شوند… نماز ظهر شد. دوستم رفت مسجد و من چون امتحان داشتم، فرادی خواندم. موقع ناهار شد. دیدم یک موسیقی مزخرف با صدای یک خانم روشن کردند که هنگام ناهار بهشان حال بدهد! بعد هم رادیو فردا را باز کردند و چهها که علیه نظام و اسلام نگفتند و نشنیدیم! رفتم امتحان. برگشتم، تا غروب این دوستان نماز نخواندند. گفتم لابد موقعی که من سر امتحان بودهام خواندهاند. شب شد، با دوستم رفتیم مسجد. در راه گفتم: مرد حسابی! تو حدود یک سال با اینا همخونه بودی، به نظر میرسه هیچ تأثیری روی اینا نذاشتی! اینا به نظر میرسید بویی از دین نبردن! گفت: با کسانی که نماز نمیخونن مگه میشه در مورد دین و رفتار دینی صحبت کرد؟
تازه متوجه شدم که واااای! اینها کلاً نماز نمیخوانند! (تقریباً برای اولین بار بود که از نزدیک، یک نفر را میدیدم که مسلمان است و نماز نمیخواند!)
***
رفتیم مسجد!
بگویید چند نفر در آن مسجد بودند؟ با ما 12 نفر!
خدای من! مسجدی به این عظمت، در یک کلانشهر، 12 نفر؟ آن هم یک مشت پیرمرد که به زور، ایستاده نماز میخواندند و جوان نه چندان باهوش!!
هیچ کدام بین دو نماز بلند نشدند دو رکعت نماز غفیله یا نافله به آن کمرهای گندهشان بزنند تا شاید کمی آب شود و راحت نفس بکشند!!!
عجیباً غریبا!
دفعه بعد هم که رفتیم، به دعوت رفیقم رفتیم مسجد جامع شهر! خدا شاهد است حالم از آن مسجد به هم خورد! نهایتاً 25 نفر!! در مسجدی که به عظمت یک زمین فوتبال بود!
یک مشت نایلون که معلوم بود سالهاست اونجاست برای کفشها گذاشته بودند! جا کفشیشون زشتترین جاکفشیای بود که دیده بودم! همه جا رنگ و بوی مردگی داشت!
هزار تومان دادم به دوستم، گفتم: این هزار تومان رو برو بده به اون جوانی که به نظر میرسه بسیجی هست و اینجا فعالتره، بگو این رو نایلون بخرن بذارن جلو در که مردم کفشهاشون رو بذارن داخلش.( تا شاید خجالت بکشن!)
بلندگوهای عهد بوق!
فرشهای پوسیده!
به خدا قسم افرادی که صف اول و کنار من بودند، انگار تا به حال نماز جماعت نبودن! مثلاً یکی که عیناً پشت حاج آقا ایستاده بود، زودتر از حاج آقا تکبیرة الاحرام را گفت و یکی که کنار من بود، سر نماز تسبیح میچرخاند!! یکی هم که من نفهمیدم چه نوع نمازی خواند!! (هر چند که از همه حواسپرتتر من بودم!)
انگار من در یک کشور دیگر بودم!
***
مسجد جامع، کنار بازار بود، پس گشتی در بازار زدیم. واااااای! چه افتضاحی بود وضع بازار! دوستم میگفت تو سالهاست بازار شهر خودمان را ندیدهای، اینها برایت عجیب است! و یا میگفت اگر هم افتضاحتر باشد به خاطر کلانشهر بودن است.
***
شب آمدم ترمینال که برگردم.
دو ساعت و اندی در هوای سرد منتظر ماندم، می دانید چرا؟ چون وقتی زنگ زدیم که ماشین ساوه کی حرکت میکند، گفت: 7 و من 6:30 آنجا بودم، در حالی که ماشین 8:35 دقیقه حرکت کرد.
میدانید چرا در سالن انتظار منتظر نماندم؟ چون آنقدر رانندهها و کارمندان آن شرکت سیگار و … کشیده بودند که وقتی وارد سالن میشدم جرأت نداشتم نفس بکشم! هر چند که نهایتاً به خاطر مزاحمتهایی که گدایان برایم داشتند، مجبور شدم بروم پشت در، داخل بایستم! (به یکیشان پول ندادم، خیلی جدی گفت: برات واقعاً متأسفم! گفتم الان است که یک مشت هم در چانهمان خالی کند!)
***
فردای آن روز، ظهر، رفتم مسجد شهر خودمان.
در طی دیشب تا ظهر آنروز به این فکر میکردم که اسلام در این 24 ساعتی که بر من گذشت، کجا بود؟ چه بلایی سر جامعهمان آمده!؟ حتی در این مسجد به این موضوعات فکر میکردم.
نماز که تمام شد، همراه جمعیت در حالی که صدای صلوات جمع شنیده میشد، آمدم بیرون. همان لحظه یکی از دبیران که دو سال پیش زمان سربازمعلمی با هم آشنا شده بودیم بعد از مدتها دقیقاً هنگام بیرون آمدن از مسجد من را دید، سریعاً و با حالت تقریباً غمگینی جلو آمد و گفت: خدا رحمتش کنه، کی فوت کرده؟
به خدا اشک در چشمانم جاری شد!! (خدایا! به کجا رسیدهایم که هر کس از خانهات بیرون بیاید یا کتابت را بخواند، همه فکر میکنند کسی مرده است)
به شوخی، اما با یک دل پر و چشم پرتر از اشک، گفتم: اسلامِ شریف! [فوت کرده]
گفت: خدا رحمتش کنه، از “شریف”های ساوهای بوده؟
بحق محمد و آل محمد علیک
یکی از دعاهایی که بعد از نماز صبح، مغرب و عشا فکر میکنم از قول امام علی(علیه السلام) پیشنهاد شده است، این دعاست:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُك بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَيك، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ اجْعَلِ النُّورَ فِي بَصَرِي، وَ الْبَصِيرَةَ فِي دِينِي، وَ الْيقِينَ فِي قَلْبِي، وَ الْإِخْلاصَ فِي عَمَلِي، وَ السَّلامَةَ فِي نَفْسِي، وَ السَّعَةَ فِي رِزْقِي، وَ الشُّكرَ لَك أَبَداً مَا أَبْقَيتَنِي
ترجمه: خدایا به حقی که محمد و آل محمد بر گردنت دارند از تو میخواهم: بر محمد و آل محمد صلوات بفرست و در دیدههایم نور قرار ده و در دینم بصیرت قرار ده و در قلبم یقین قرار ده و در عملم اخلاص قرار ده و در نفسم سلامتی قرار ده و در روزیام وسعت قرار ده و مرا تا لحظهای که زندهام، شاکر خود قرار ده.
از آن دعاهاست که انگار تمام خواستههای انسانی را در خود دارد.
به هر حال، سالهاست که وقتی به «بحق محمد و آل محمد علیک» میرسم فکر میکنم که مگر میشود کسی گردن خدا حق داشته باشد؟ پیامبر و ائمه (علیهم السلام) چه حقی گردن خدا دارند؟
امشب که از مسجد برمیگشتم، گفتم بگذار در راه کمی به این موضوع فکر کنم. (نمیدانم چرا این مدت توفیق نشده بود که در موردش فکر کنم) به هر حال، یک دفعه یاد آن حدیث قدسی افتادم که فکر میکنم از زبان حجة السلام هاشمی نژاد شنیدم:
کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّا فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ وَ خَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ اُعْرَفَ
ترجمه: [خداوند میفرماید:] من گنج مخفیای بودم. دوست داشتم که شناخته شوم بنابراین، مخلوقات را آفریدم تا شاید شناخته شوم.
فکر میکنم بخش اعظمی از جواب سؤالم را یافته باشم.
تصور کنید، شما چیزی را دوست دارید و کسی آن را برای شما فراهم کند، آیا آن شخص، بر گردن شما حقی ندارد؟
چه کسانی به اندازه معصومین در شناخته شدن خدای حقیقی مؤثر بودهاند؟
معصومین، آنقدر این هدفِ خدا را برآورده کردند که خداوند بعد از آنها دیگر پیامبر و معصومی تعیین نکرد، چون دیگر به اندازه کافی به هدفش رسیده بود.
فکر میکنم حالا آن دعا برایم قشنگتر از قبل شد:)