اى مردم!
انسان هر اندازه ثروتمند باشد، از خويشان خود بى نياز نيست، كه با دست و زبانشان از وى دفاع كنند. زيرا خويشان و كسان آدمى، بزرگ ترين حاميان اويند و هيچ كس مانند آنان پريشانى او را برطرف نمى سازد.
(نهج البلاغه، خطبه ٢٣)
خطبه جذابى كه انگار تماماً روى صحبتش با برادر بزرگترم است
«طبیعیه!» ؛ ترفند من برای برونرفت از عصبانیت و اضطراب
هر چند قبلاً در مطلب «نگران نگرانی» به این موضوع تا حدودی اشاره کرده بودم، اما دلم میخواهد یک مطلب خاص این ترفند داشته باشم.
راههای مختلفی برای برونرفت از اضطراب و عصبانیت وجود دارد. مثلاً ممکن است یکی به محض برخورد به موقعیت اضطرابزا با خود بگوید: «این نیز بگذرد» یا یکی قرآن بخواند…
اما من خودم اکثر اوقات از کلمه «طبیعییه» استفاده میکنم. همین یک کلمه باعث میشود خیلی راحت با آن موضوع برخورد کنم.
مثلاً فرض کنید اضطراب شدیدی برای امتحانات پایان ترم دارید. خوب، این طبیعیست! همه اضطراب دارند. پس با خودتان بگویید: «طبیعیه» و خیلی راحت با آن کنار بیایید.
یا حتی گاهی اوقات یک موضوع کاملاً غیرمنطقی میبینید. مثلاً یک نفر قرار بوده رأس ساعت ۹ سر قرار حاضرباشد اما ۹:۳۰ میآید. خوب، «طبیعیه»! یک روز هم شما به هر دلیلی تأخیر میکنید. اصولاً انسانها همینطورند. پس «طبیعیه»…
این جمله در خیلی از موقعیتها میتواند مؤثر باشد و باعث آرامش شما شود. خیلی بهتر از نگران بودن و عصبی شدن است 🙂
خرزو خان!
چند روزی است که خرزو خان دوباره پا به کوچه ما گذاشته!!
وقتی خواهرم ماشین داشت، خرزو خان میآمد روی کاپوت را از ته دل خطخطی میکرد! آنقدر روی اعصاب بنده خدا راه رفت تا مجبور شد ماشین را بفروشد. تا اینکه ازدواج کرد و از اینجا رفت و جالب است که وقتی دوباره ماشین خریدند، یک بار که وارد کوچه شد، خرزو خان افتاده بود به جان ماشین جدید و حسابی یادگاری نوشته بود!! حالا از ترسش دیگر ماشین را همان سر کوچه پارک میکند.
***
حالا نوبت ما شده! پریروز صبح یکی از همسایهها زنگ را زد و گفت: لاستیک ماشینتان پنچر شده، گفتم اطلاع دهم که لاستیک خراب نشود، زودتر پنچری بگیرید.
رفتم دیدم لاستیکی که کنار دیوار است پنچر شده.
زنگ زدم به شوهر خالهام که فنیتر است، آمد و لاستیک را با کلی زور و زحمت باز کردیم، یک دفعه نگاه کرد، دید ای بابا! اصلاً پنچر نبوده! سوزن لاستیک را باز کردهاند و بادش را خالی کردهاند!!
گفتم مگر میشود!؟ یعنی چه کسی این کار را کرده؟ لابد این کسی که ماشین را جلو خانهشان میزنیم؟ نه، او اهل این حرفها نیست. لابد این همسایه که بنایی دارد و هر بار مجبوریم ماشین را برداریم که بار بیاورد؟ لابد منظورش این بوده که اینجا نزن، آشغالهای بنایی میریزد روی ماشین، بعداً گلایهمند میشوی. نه، او هم با ما رودربایستی ندارد. مثل آدم میآید میگوید. گفتم: عمو! نکند سوزن خودش باز شده و پرت شده بیرون؟ گفت: عمو جان! ده دور باید بچرخد تا بیرون بیاید! ممکن نیست. هر چه اطراف دیوار را گشتم، سوزن نیفتاده بود.
خلاصه با کمی نفرین و فکر بد، بردیم باد زدیم و انداختیم زیر ماشین. گفتم: خدا را شکر، حالا هر که بوده چاقو نزده در لاستیک!!! ضمن اینکه دیگر جلو در آن خانه نزدم که اگر آنها به هر دلیلی پنچر کردهاند، نکنند…
***
امروز، مجدداً همان همسایه زنگ زد که: دوباره لاستیکتان پنچر شده!!!!!!!!!!! همهمان شاخ درآوردیم!
رفتم دیدم دقیقاً همان لاستیک، باز هم سوزنش باز شده!!!!!
یعنی چه!؟
باز هم اطراف لاستیک را گشتم ببینم نکند سوزن خود به خود باز شده!؟ که دیدم نیست.
خلاصه لاستیک را مجدداً باز کردم و در همین حین، یکی یکی همسایهها رد میشدند و میگفتند: آقا! این کیست که با خانواده شما پدرکشتگی دارد!؟ من هم از روی تعجب میخندیدم و میگفتم: والا ما هم هر چه فکر میکنیم، عقلمان به جایی قد نمیدهد!
بردم آپاراتی پدر یکی از شاگردانم. گفتم: فلانی! شده تا به حال یک سوزن خود به خود باز شود یا بیرون بپرد؟ گفت: من که تا به حال ندیدهام!! ما با سوزنبازکن به زور هفت هشت دور میچرخانیم تا باز شود، مگر میشود خودش باز شود!؟
خلاصه فعلاً همه چیز را انداختیم گردن خرزو خان!! 🙂
از شوخی گذشته، یک درپوش برای سوزن آن لاستیک گذاشتیم که ببینیم آیا این بار درپوش هم باز میشود و سوزن هم باز میشود و پنچر میشود؟ یا این بار یک کار دیگر انجام میدهد!
قرار بر این شد که یک دوربین مدار بسته جلو در کار بگذاریم که ببینیم آیا برای اولین بار در تاریخ، تصویری از خرزو خان ثبت میکنیم یا خیر؟!
گشتی زدم دیدم چقدر دوربین مدار بسته ارزان است:
http://www.imenkara.com/index.php?categoryID=24
بد نیست انسان یکی دم در خانه ببندد.
در ایام عید هم خرزو خان آمده بود داخل حیاط و دو جفت کفشهای نو از دو برادر را برداشته بود و برده بود! اگر این دوربین میبود، حداقل به افغانیهای بنای ساختمان روبهرو شک نمیکردیم…
اما انصافاً اگر کار شخص خاصی باشد، باید قوانینی داشته باشیم برای افتضاحترین بلایی که میشود سر او آورد! چون او به کل افراد یک کوچه خیانت کرده! الان همه دارند به هم به دیده دیگری نگاه میکنند! نکند او باشد!؟ نکند آن یکی باشد!؟ حتماً او است که سوزنبازکن ماشین میداند چیست، حتماً آن یکی است!
غدير يعنى…
اين را در عيد غدير جايى خواندم، خوشم آمد، يادداشت كرده بودم كه اينجا بنويسم:
غدير يعنى آن ها كه جلوتر از ولايت رفته اند برگردند و آن ها كه عقب افتاده اند، خود را برسانند …
صورت نورانی یا سیرت نورانی؟
امید من! شیطان گاهی از طریق نور صورت در مؤمن نفوذ میکند تا نور سیرتش را بگیرد… مقابل آینده میایستد، میگوید: الحمد لله صورتم هر روز نورانیتر میشود. همین کافیست تا اعتماد به نفس کاذب در او شکل بگیرد و از توجه به نور سیرتش باز بماند.
امید من! نکند تصور کنی که صورت نورانی لزوماً نشان از سیرت نورانی و تأیید راه فعلیست که بسیار بودهاند با صورتهای نورانی و سیرتهای تاریک و بسیار نیز بودهاند با صورتهای تاریک اما سیرتهای نورانی…
سختترین کاری که خدا از فاطمه خواست
گاهی که بحث فدک پیش میآید، واقعاً دلم به حال حضرت فاطمه (سلام الله علیها) میسوزد.
برای کسی که حاضر است سه روز، کمتر غذا بخورد یا حتی نخورد و غذایش را به فقیر بدهد، کسی که دنیا برای خودش و شوهرش از آب پوزه بز نیز بیارزشتر است، کسی که حاضر نیست صدایش را نامحرم بشنود، چقدر سخت است که خدا به او محول کند که برای «تقاضای فدک» برخلاف همه این روحیات حرکت کند؟ و او حتی لحظهای اعتراض نکند که: خدایا! کار، بیارزشتر از این نبود به من بسپاری؟ من که نان شبم را به فقیر میدهم، بروم برای یک مشت خاک با نامحرم همصحبت شوم؟
میدانید!؟ مثل این است که به من بگویند برای گرفتن ۲۰۰ تومان باقیمانده کرایه تاکسیات با یک راننده معتاد مست نفهم جدال کنم!!
اما چه میشود کرد!؟ خدا برای هر کسی نوعی آزمایش دارد. گاهی به حسین (علیه السلام) محول میکند که برای نشان دادن شقاوت آن قوم پلید، به منت کشیدن از آن قوم نامرد بپردازد و بگوید: «بر من منت بگذارید و به علی اصغرم، آب دهید!» والله انسان تعجب میکند! حسین! تو با آن عظمت، گفتی «بر من منت بگذارید» تو از آن قوم، منت کشیدی برای «یک جرعه آب»؟ و بلاشک امام مظلوم ما میگوید: آری، والله سختترین کاری که خدا از من خواست همین بود و من بدون لحظهای اعتراض، اطلاعت کردم.
و فاطمه نیز خواهد گفت: آری، والله سختترین کاری که خدا بر من محول کرد، همین بود، اما گاهی برای نشان دادن شقاوت و پستی یک قوم و زنده نگاه داشتن «عدالتطلبی» باید به این کارهای سخت دست زد…
دردسرهای بزرگ شدن
این روزها اینترنت برایم خیلی ناامن شده. دلیل اصلی آن هم شاید کمی بزرگ شدن مجموعه باشد.
یعنی آنقدر بازدیدکنندههای مختلف از کشور و شهر وارد سایت میشوند که کوچکترین و مخفیترین بخشهای سایت هم تحت نظارت و مطالعه بسیاری از افراد است. بنابراین سادهترین جملهای که میخواهی بنویسی باید ذهنت پیش هزار نفر برود که نکند به او بربخورد یا او بخواند و دردسر شود…
یک دفعه به تو خبر میرسد که رئیس فلان اداره یا دانشگاه در مورد یکی از مطالب منتشر شده در سایت تو صحبت میکرده…
حتی برادر و خواهر و فامیل خودم هم حتی مطالب وبلاگ را میخوانند و این یعنی دیگر مثل گذشته نمیشود صحبت کرد. برای هر جملهای که میگویی باید کلی سین جیم شوی… 🙁
همیشه از این وضعیت هراس داشتم.
قدیمها در خلوت خودمان چیزهایی مینوشتیم و چند نفری که میدانستیم میخواندند و تمام. حالا تا میآیی یک مطلب آموزنده در مورد یک دانشجوی ناشناس یا یک فامیل به صورتی که شناخته نشود بگویی، میبینی همان دانشجو یا فامیل، مطلب را خوانده و ناراحت شده…
اکثر اوقات مجبور هستم خیلی از مطالب را خصوصی ارسال کنم که فقط خودم در آینده بتوانم بخوانم و حکم دفتر خاطرات را پیدا کند.
خلاصه که از این لحاظ، در بد دورانی گیر افتادهام…
لقاء الله
اميد من، اگر مى خواهى بدانى آيا در عُقبىٰ، به لقاء الله نائل مى آيى يا خير، ببين در دنيا لياقت حضور در محضر حجة الله (امام عصر) را دارى يا خير!؟
اگر در عقبى آن خواهى، در دنيا به دنبال اين باش…
حکمت مخفی ماندن زمان مرگ
از چند روز پیش که قویترین دکتر ایران در زمینه قلب رسماً اعلام کرده است که کاری نمیتوان برای نرگس انجام داد، او یک ماه دیگر، برای یک ساعت به خاطر نرسیدن خون به بدنش، جیغ و داد میکند و بعد از آن، از دنیا میرود، هر چند انگار تازه محبتش به دلمان نشسته و برایمان عزیزتر شده، اما احساس میکنیم بیفایده است که برایش متحمل زحمت شویم. چرا باید مادرش شیر مادر به او بدهد!؟ حالا که قرار است یک ماه دیگر از دنیا برود، بگذار شیر خشک بخورد… چرا باید حواسمان باشد که سریعاً جای ترش را خشک کنیم!؟ چرا باید برای تربیتش زحمت بکشیم؟ مثلاً برایش قرآن بگذاریم که چه شود!؟ چرا باید به دکتر ببریمش و از او مراقبت کنیم!؟ او که قرار است یک ماه دیگر برود…*
از آن روز تا به حال دارم خدا را شکر میکنم از اینکه زمان مرگ انسان را مخفی قرار داد!
فقط تصور کنید میدانستید که سال بعد خواهید مرد… چرا باید به دانشگاه بروید؟ چرا باید ازدواج کنید؟ چرا باید به آینده فکر کنید!؟ و خیلی «چرا باید»های دیگر!
انصافاً امید در بین مردم میمرد…
باید روزانه چقدر شکر بگوییم بابت همین نعمت که هیچ وقت به آن فکر نمیکردیم…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* یک وقت سوء تفاهم نشود، اینها مثال است. نه اینکه ما واقعاً به او شیر مادر نمیدهیم و… اتفاقاً به خاطر اینکه دلمان به حالش میسوزد، بیشتر محبتش در دلمان نشسته. من که دلم برای هیچ کس تنگ نمیشود، دو روز اینجا نیامده، به مامان گفتم بلند شو زنگ بزن بگو نرگس را بیاورید اینجا… مادرش چند روز است که چنان به او محبت میکند که انگار قرار است عصای پیریاش شود! شاید باورش شده که دارد خواب میبیند. آخر چند شب پیش منصوره به مامان گفته بود: مامان! من رو تکون بده از خواب بیدار بشم. من دارم خواب میبینم…
والله انسان اگر این جریان را در خواب ببیند دیوانه میشود.
نرگس گل ما
عجب دنیاییست!
چند ماه بیشتر از «آزمایشهای سخت» (که سرطان خالهمان عیان شد) نمیگذرد و بعد از کلی دوا و درمان به نظر میرسد خالهمان حالش رو به بهبودی است. حالا چند روزی است که خواهرم دخترش را که چند روز دیگر دو ماهه میشود (اولین دیدار نرگس) برای چکآپ به دکتر برده که دکتر خبر عجیبی به او میدهد: سمت چب قلب کودکتان درست شکل نگرفته و نرگس با نیمی از قلبش کار میکند! پریروز برده بودندش تهران و دکترهای تهران هم تأیید کردند که دخترتان با این قلب، نمیتواند زنده بماند! قلبی که درست کار نکند، به مرور همه اعضا را از کار میاندازد.
گفته بودند تنها کاری که میتوانیم انجام دهیم، این است که بعد از چندین عمل، یک فنر در تنها رگی که باقی مانده بگذاریم که بسته نشود و او تا ۲۰ سال با این قلب (با احتیاط) زندگی کند و بعد قلب او را پیوند بزنیم که آن هم طبق تجربه نهایتاً تا ۲۵ سالگی زنده است!
چند روز است که دوباره همان حسی که زمان شنیدن سرطان خاله به خانوادههامان دست داده بود، دست داده است. همه خانوادهها جمع میشوند اینجا و همه بغض کردهاند و من شاید از همه بیشتر…
امشب هم پیش یک دکتر رفته بود که بپرسد اگر شما بودید چه کار میکردید؟ و انگار آن دکتر حسابی آب پاکی را روی دستش ریخته بود. وقتی آمدم خانه دیدم خانه شلوغ است، اما هیچ کس حرف نمیزند! آمدم در اتاقم دیدم خواهر بزرگتر که دومین فرزندش را باردار است، روی تخت من نشسته و مخفیانه و مظلومانه گریه میکند. فهمیدم انگار امیدی نیست…
من هم حالا آمدهام جلو مانیتور، مینویسم و یک دل سیر گریه میکنم… دلم میخواهد صدای خواهر را نشنوم که میگوید: نرگسم، قول میدم شفات رو بگیرم مامان. دلم میخواهد هیکلش که در این سه چهار روز شاید نیمی از وزنش را از دست داده نبینم.
واقعاً گاهی اوقات، چقدر آزمایشات خدا سخت است! تصور کنید! بعد از کلی دردسر فرزندی را به دنیا بیاوری و مجبور باشی او را بزرگ کنی در حالی که میدانی به جوانی و شکوفایی که میرسد او را از دست خواهی داد. هر نگاه که به او میاندازی یادت میافتد که به زودی خواهد مرد…
از طرفی دلمان نمیآید این گل را به تیغ جراحی بسپاریم. وقتی خودم را جای خواهر و داماد میگذارم میبینم چقدر تصمیم در مورد اینکه الان باید چه کار کنند، سخت است!
إن شاء الله که خیر است. میدانم که یک روز زیر همین مطلب مینویسم که ختم به خیر شد و إن شاء الله به قول یکی از دکترها سالها بعد علم آنقدر پیشرفت کند که این مشکل مانند سرماخوردگی حل شود.
آپديت براى ثبت در خاطرات: منصوره (مادر نرگس) دو روز است كه حالت طبيعى و هميشگى اش را ندارد. نه مى خندد نه گريه مى كند… حالت عجيبى دارد كه من را نگران كرده
استخاره!
یکی از دوستان میگفت:
۱۵ بار استخاره کردم تا خدا رو راضی کردم که ماشین بخرم!! 🙂
وقتی تلخی گناه، شیرین میشود…
امید من!
انسان سیگاری وقتی اولین بار سیگار کشید، تلخی دود را به وضوح احساس میکند… بار دوم، کمتر احساس میکند… بار سوم، کمتر… زمانی میرسد که تلخی سیگار، برایش شیرین میشود و چه بسا طعم شیرینی را تلخ میپندارد…
امید من!
نکند چنان کنی که تلخی گناه، برایت شیرین شود و شیرینی عبادت برایت تلخ! مراقب باش…
[نکته عجیبی که امروز در یکی از سخنرانیهای استاد عابدی در بحث «نجات» در ماشین گوش دادم. بزرگترین افسوسم این است که نمیتوانم این بخشهای زیبا از سخنرانیهایی که در ماشین گوش میکنم را جدا کنم و حداقل برای خودم آرشیو کنم. امیدوارم خدا راهی نشانم دهد]
قدر خستگی را بدان…
امید من!
نکند «خستگی» را بهانهای برای ترک عبادت کنی… بدان که در خستگی چیزها نهفته است. خداوند خستگان (در راه حلال) را دوست میدارد و اگر تن به عبادت دهی خواهی دید که آن زمان که خستهای بیشتر تو را تحویل خواهد گرفت.
پس، قدر خستگی را بدان…
[نکته جالبی بود که سال گذشته در یکی از سخنرانیهای استاد پناهیان شنیدم و بارها تستش کردم و نتایج ارزشمندی گرفتم]
روزى
امام على در نامه ٣١ نهج البلاغه خطاب به امام حسن علیهما السلام):
وَ اعلَم يا بُنىَّ أن الرِّزقَ رِزقان: رزقٌ تَطلُبُه، و رزقٌ يَطلُبُكَ، فإِنْ أَنتَ لم تَأتِه أَتاكَ
پسرم! بدان كه رزق و روزى دو گونه است: يك روزى آن است كه تو آن را مى جويى، و يك روزى آن است كه او تو را مى جويد، كه اگر تو به سويش نروى، او به نزد تو آيد.
جالب است كه شبيه همين جمله را در مطلبى در وبلاگ گفته بودم و حالا ديدم امام على هم اشاره كرده اند.
سكوت
وَ تَلافيكَ ما فَرَطَ مِن صَمتِكَ أيسَرُ مِن إدراكِكَ ما فاتَ مِن مَنْطِقِك
جبران آنچه به سبب نگفتن به دست نياورده اى، آسان تر است از به دست آوردن آنچه به سبب گفتن از دست داده اى…
امام على، نامه ٣١ نهج البلاغه به امام حسن (عليهما السلام)
