نابرده رنج

ديروز شنيدم كه زنى به فلاكت افتاده، پرسيدم مگر شوهر ندارد؟ گفتند چرا اما شوهرش صبح تا شب در اين روستا و آن روستا به دنبال طلا است!

امروز در نامه ٣١ نهج البلاغه خواندم:
و مٰا خَيرُ خيرٍ لا يُنال إلّا بِشَرٍّ و يُسرٍ لا يُنالُ إلاّ بِعُسرٍ
خيرى كه جز با شر به دست نيايد و آسايشى كه جز با سختى فراهم نيايد، چه خيرى در بر دارد؟

شیطانی برای تمام انسان‌ها

امید من! نکند فکر کنی در مسجد از شر شیطان در امانی که شیطان حتی برای مستخدم و آبدارچی مسجد نیز راه خاص او را دارد!

آبدارچی‌ای را می‌شناسم که در این ۱۵ سالی که من او را شناخته‌ام، یک بار هم دعای توسل و کمیل و ندبه و زیارت عاشورایی که در مسجدشان تشکیل شده است را نخوانده و در جلسه‌ی دعا حاضر نبوده! چرا؟ چون شیطان به او القا کرده که چای دادن ثوابش بیشتر است و او وظیفه‌اش همین کار است!

مداحی را می‌شناسم که یک بار هم بر مظلومیت حسین نگریسته! چون وقتی می‌خوانده است، شیطان القا کرده که اگر گریه کنی گلویت می‌گیرد و وقتی مداحی دیگران را گوش می‌کرده به اشعار و نوع خواندن او توجه می‌کرده و خوبی‌ها و بدی‌های مداحی او را در ذهن بررسی می‌کرده.

امام جماعتی را می‌شناسم که بعد از نماز، برای دعاها و زیارات نمی‌ماند و سریع مسجد را ترک می‌کند چون شیطان به او القا کرده که می‌تواند از وقتش در منزل بهتر استفاده کند و یا حال و هوای بهتری داشته باشد… (و من می‌دانم که در منزل فرصتی برای خواندنشان برایش پیش نمی‌آید…)

اگر بهانه‌ای برای شکر نداری…

انسان اگر فکر می‌کند بهانه‌ای برای شکر ندارد، باید حتماً یک بار دعای اول صحیفه سجادیه را بخواند… من تازه فهمیده‌ام این صحیفه چه تحفه‌ای‌ست…

به هر حال، بهانه نوشتن این مطلب، بخشی از اواخر دعای اول بود که حیفم آمد اینجا درج نکنم و در آینده هر بار با خواندن آن اشک نریزم:

الحمد لله الذی… أمَرَنا لِیَختَبِرَ طاعتَنا،
ستایش خدایی را که ما را به کارهایی فرمان داد تا فرمان‌برداری‌مان را بسنجد

و نَهانا لیَبتَلیَ شُکرَنا
و از کارهایی نهی فرمود تا شکرگزاری‌مان را بیازماید.

فحالَفْنا عنْ طریقِ أمرِه و رَکِبْنا متونَ زجرِه، فَلَم یَبْتَدِرْنا بعقوبَتِه و لم یُعاجِلنا بِنِقْمتِه
پس از آن، چون از فرمانش سرپیچیدیم و بر مرکب نافرمانی او نشستیم، در کیفر دادن ما عجله نکرد و در انتقام گرفتن از ما شتاب نورزید

بل تَأنّانا برَحمتِه تکَرّماً و انْتَظَرَ مُراجِعَتَنا بَرأفَتِه حِلماً
بلکه از سر بزرگواری، با رحمت خود با ما مدارا کرد و با مهربانی و بزرگواری بازگشت ما را به انتظار نشست… 🙁

گناهان دنباله‌دار

حنانه جان، دخترم،
برخی گناهان، دنباله‌دار هستند…
اگر خودت را برای نامحرم آراستی، نه اینکه همان چند دقیقه که در حال آرایش بودی، مرتکب گناه شدی، که هر قدم که در کوی و برزن بر داری بر بار گناهات افزوده می‌شود.
و اگر برای خدا چنین نکردی، هر گام که بر می‌داری بر نورانیت خودت و زندگی‌ات و پرونده‌ات افزوده می‌گردد.
حنانه‌ام، من تو را در انتخاب یکی از این دو، آزاد می‌گذارم اما التماست می‌کنم که به خاطر امیدمان و امیدهایمان راه دوم را برگزینی…

امید من، پسرم،
هر نگاه حرام و هر کلام و دوستی حرام با نامحرم که من و تو داشته باشیم، حنانه‌مان را بیشتر به خطر انداخته‌ایم و من مطمئنم که تو طاقت لحظه‌ای آزار او را نداری، همانطور که من ندارم.
امید من،
عزتت را حفظ کن. مباد حتی لحظه‌ای به دختری که خودش خودش را ارزان فروخته نگاه بیندازی.
ارزش تو بالاتر از آن است که مجذوب کسی شوی که برای خودش ارزشی قائل نیست…

دنياى هر سن

کوچک‌تر که بودیم دعا می‌کردیم خدایا! کی بزرگ‌تر و عاقل‌تر می‌شویم!؟ خسته شدیم از بس شیطان از طریق حماقت‌های کودکانه در ما نفوذ کرد!
حالا که بزرگ‌تر و عاقل‌تر و جوان شده‌ایم، می‌گوییم خدایا! کی بزرگ‌تر می‌شویم؟ خسته شدیم از بس شیطان از طریق شهوت‌های جوانی در ما نفوذ کرد!
تازگی‌ها پیرمردی را شنیدم که می‌گفت: خدایا! کی می‌بری‌ام؟ خسته شدم از بس شیطان از طریق ناتوانی‌های پیری در من نفوذ کرد!؟

امید من!
هرگز تصور مکن که فردا شیطان را کم کار از امروز خواهی یافت … هر روز صبح که بر می‌خیزی جنگت با او آغاز می‌شود و تا شب که می‌خوابی ادامه دارد … پس مخواه که زودتر به فردا برسی که فردا نیز همین آش است و همین کاسه …

ريش سفيد!؟

یکی از دوستانم که حدود ٧٠ سال سن دارد، هر بار که ما را می‌بیند، از زرنگی هایش می‌گوید و بعد، دستی به ریش هایش می‌کشد و می‌گوید: بله، این ریش‌ها را در آسیاب سفید نکرده‌ام!

تازگی‌ها فهمیده‌ام او ده سال پیش در مرکز پخش آرد کار می‌کرده و از ده سال پیش تاکنون هم در یک شرکت تولید رنگ!!
نمی دانم چرا دیگر حرف هایش را مثل قبل قبول نمی‌کنم!

امید من! گشتم نبود، نگرد نیست!

امید من! به دنبال آرامش، زیبایی و قدرت مطلق مباش که کسی که این دنیا را آفرید، برای زیباترین موجود دنیا (طاووس)، زشت‌ترین صدا را قرار داد، بزرگ‌ترین موجود (وال) را وابسته به کوچک‌ترین موجود (پلانکتون) قرار داد و آرامش باهوش‌ترین موجود (انسان) را با کودن‌ترین موجود (پشه) به هم زد…

همه و همه نیست مگر برای آن‌که انسان بداند دنیا جای رسیدن به کمال مطلق نیست!

امید من! به خودت مهلت بده…

امید من!

به طفلی نگاه کن… بهترین استاد، بهترین کتاب، بهترین شرایط نتواند به او حتی کلمه‌ای بیاموزد! چند ماهی که گذشت تازه زبان باز می‌کند، چند سالی که گذشت تازه راه رفتن می‌آموزد، چند سال بعد یاد می‌گیرد، چند سال بعد خیلی بهتر یاد می‌گیرد…

اگر گنجایش چیزی را نداشتی کمی به خودت مهلت بده. هیچ گاه عجله نکن حتی در عبادت…

کسی که تازه نمازخوان شده است چگونه می‌تواند حتی نافله‌های شب را هم بخواند. مدت‌ها باید فقط نماز بخواند، مدتی بعد بخشی را به جماعت می‌خواند، مدتی بعد نافله عشا را اضافه می‌کند، مدتی بعد نماز زیبای غفیله را می‌خواند، مدتی بعد یک رکعت نافله شب (وتر) و شاید ده‌ها سال طول بکشد تا برسد به گنجایش خواندن کل نماز شب و نافله‌ها و عبادات دیگر…

پس، هرگز در ابتدا به حال کسی که بعد از سال‌ها عمر به مرحله‌ای رسیده است که تمام نافله‌ها را می‌خواند و مکروهی از او سر نمی‌زند غبطه مخور و به خودت مهلت بده تا با اصرار به آنچه فعلاً در توان داری به آن‌جا برسی 😉

برای رضای خدا…

در احوالات آیة الله مجتهدی تهرانی گفته‌اند که: هر طلبه‌ای که برای درس خواندن به مدرسه آن‌ها می‌رفت حتماً باید ابتدا یک سر به ایشان (به عنوان مدیر حوزه) می‌زد. ایشان ابتدا یک نگاه به قیافه و سر و وضع او می‌کرد تا ببیند به درد طلبه شدن می‌خورد یا خیر. اگر می‌دید مثلاً ریش‌هایش را از ته زده و یا در قیافه‌اش مادی‌گرایی را احساس می‌کرد، می‌گفت: برای چه می‌خواهی طلبه شوی؟ او هم مطمئناً می‌گفت در راه خدا و برای رضای خدا… آیة الله به او می‌گفته: بیا و برای خدا و برای رضای خدا طلبه نشو!

از وقتی این را شنیده‌ام به هر کاری که می‌خواهم دست بزنم و مثلاً کمی حس و حال «رضای خدایی» در آن احساس می‌کنم، یاد این جمله می‌افتم! از خودم خواهش می‌کنم که به خاطر خدا آن کار را انجام ندهم. اگر دیدم دلم راضی شد، می‌فهمم آن کار را دارم برای خدا انجام می‌دهم. اما اگر ببینم نمی‌توانم آن کار را انجام ندهم می‌فهمم برای رضای دل خودم است!!

مثلاً یکی از مؤذنین مسجد در عبارت «لا حول ولا قوة الا بالله العلیِ العظیم» کلمه «علی» را «العلیُ» می‌گفت. خواستم بروم به او بگویم فلانی! «الله» مجرور به حرف جر «ب» است پس کسره می‌گیرد. العلی «صفت» برای «الله» است و صفت همیشه علامت پایانی موصوف را به خود می‌گیرد. بنابراین «العلی» باید مثل «الله» کسره پایانی بگیرد.

قبل از اینکه به او بگویم، اول به خودم گفتم: بیا و برای رضای خدا نگو! دیدم دلم راضی نمی‌شود!! احساس کردم شاید دارم برای این می‌روم به او می‌گویم که او بفهمد من عربی‌ام قوی است یا حداقل او چنین احساسی پیدا خواهد کرد. بنابراین به سختی بی‌خیالش شدم! گفتم احتمالاً تأثیر منفی* خواهد داشت چون برای رضای خدا نیست. هر وقت احساس کردم برای رضای خدا می‌خواهم بگویم به او خواهم گفت…

یا مثلاً برادر کوچک‌تر متصدی مسجد است. یک بار به او گفتم: مجید! تا به حال از خودت پرسیده‌ای که آیا برای رضای خدا داری می‌روی مسجد و زحمت می‌کشی؟ گفت: پس برای رضای که دارم می‌روم!؟ خوب معلوم است که برای رضای خداست وگرنه چه کسی اینقدر به رایگان زحمت می‌کشد. از قضا زد و چند وقت پیش با امام جماعت مسجد دعوایش شد و مثل من که ده سال پیش این اتفاق برایم افتاد و هرگز دیگر پایم را در آن مسجد نگذاشتم، او تصمیم گرفت دیگر به آن مسجد نرود. باور کنید سه روز نگذشت که داشت از دوری بچه‌های مسجد و آن تفریحی که آنجا دارند، دیوانه می‌شد!! شب سوم بلند شد رفت روی امام جماعت را بوسید و عذرخواهی کرد و برگشت… گفتم: حالا دیدی برای رضای خدا نیست!؟ ما برای رضای دل خودمان کار می‌کنیم، خدا فقط بهانه خوبی است!!

اکثر مداح‌ها فکر می‌کنند برای رضای خدا می‌خوانند اما اگر به آن‌ها بگویی آقا جان! برای رضای خدا دیگر مداحی نکن، عمراً قبول کند!! عمراً!!!

 

پس، بد نیست هر کاری که فکر می‌کنیم برای رضای خدا داریم انجام می‌دهیم، ابتدا این سؤال را از خودمان بپرسیم: آیا راضی هستی به خاطر رضای خدا دست از این کار برداری؟
اگر دیدیم می‌توانیم، پس برای رضای خدا بوده وگرنه برای رضای دل خودمان است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نباید خیلی به مداح‌ها و قاری‌های مردمی گیر داد وگرنه همین یک نفر هم که از بین این جمع پیدا شده همت کرده اذان بگوید، از فردا نخواهد گفت!! یک وقت دیدی می‌گوید: من دیگر اذان نمی‌گویم، به فلانی بگویید اذان بگوید که قواعد عربی را می‌داند!!!!!!

وقتى گوش نمى كنيم!

در مطلب آيا به زبان خدا مسلط هستيد؟
گفته بودم كه به حرف هاى خدا گوش كنيد!
اما انگار خودم بايد آن مطلب را دوباره بخوانم!

اكنون ساعت ٧ صبح است و تازه درد معده ام خوابيده و مى توانم بروم بخوابم!! تا صبح از درد به خودم مى پيچيدم!
چند ماهى بود كه دردش خوابيده بود و برايم عجيب بود كه چه شد يك دفعه دوباره شروع شد؟
بنابراين ديروز را مورد بررسى قرار دادم:
١- استرس؟ نداشتم
٢- پفك؟ نخوردم
٣- آلوچه، لواشك؟ نخوردم
٤- غذايت دير شد؟ تقريباً نه
٥- با شكم خالى نوشابه يا ماء الشعير خوردى؟ نه
رسيدم به ديشب! يك دفعه برق از چشمانم پريد! منزل خواهرم بوديم، يك ليوان دوغ ريختم، تا آمدم شيشه را وسط سفره بگذارم، دستم خورد به ليوان و تمامش ريخت روى سفره!!
همان لحظه كمى به حكمت اين اتفاق فكر كردم، اما چون چند ماه بود معده ام اذيت نمى كرد، فكرم سمت معده ام نرفت، بنابراين يك ليوان ديگر ريختم و خوردم!! و اين شد كه تا الان درد كشيدم!
ارزشش را داشت! يك رمزگشايى از صحبت هاى خدا بود! اگر ظرفى برگشت و ريخت، (احتمالاً) يعنى آن را نخورى بهتر است… 😉

(الله اكبر! وسط نوشتن اين مطلب يك دفعه يادم افتاد دفعه آخرى كه رفتم جگركى، دقيقاً ظرف دوغ برگشت ريخت روى شلوارم و هيكلم را سفيد كرد و كلى جلو جمع خجالت كشيدم و يكى از ضايع ترين و ماندگارترين خاطراتم را رقم زد!! (و تازه فهميدم چرا ماندگار)
سال هاست نتوانسته ام بفهمم اين معده لعنتى چرا هر بار دردش شروع مى شود و تا مدت ها پدرم را در مى آورد!؟ امشب دقيقاً فهميدم كه يكى از عوامل اصلى اش همين دوغ بوده!)

شكراً لله

دوستى دارم كه آرام ترين و سالم ترين زندگى كه تصور كنيد را خدا به او داده. دليلش هم مشخص است: خالصانه و مطيعانه خدا را عبادت مى كند. فرزندان موفق، همسر خوب، عبادت خوب، دقت بسيار در حلال بودن مال، بى اهميت به مال دنيا و خيلى چيزهاى ديگر.
گاهى كه بعد از نماز، همزمان به سجده شكر مى رويم، مى بينم چقدر طولانى و چقدر با حال <شكراً لله> مى گويد. خودم را جاى او مى گذارم، مى بينم انصافاً اگر من هم جاى او بودم، حالا حالاها سر از مهر برنمى داشتم!
ياد حضرت نوح مى افتم كه نقل كرده اند: به نوح نبى گفتند زمانى مى رسد كه مردم ٥٠ سال بيشتر عمر نمى كنند! گفت من اگر در آن زمان مى بودم، سر به مهر مى گذاشتم و تا آخر عمر، در آن ٥٠ سال، ذكر خدا مى گفتم…

واقعاً انسان گاهى فكر مى كند بايد سر بر مهر بگذارد و تا جان در بدن دارد، شكراً لله بگويد…

شكراً لله، شكراً لله، شكراً لله…

چرا خدا آياتش را مستقيماً به خود ما نازل نكرد؟

يكى از سؤالاتى كه مشركين مى پرسيدند و برخى افراد نادان هم حتى در اين زمان مطرح مى كنند اين است كه: چه لزومى داشت خدا با پيامبر در گوشى صحبت كند؟ خوب مستقيماً به خود ما دستورات را مى داد…
من فكر مى كنم اين مسخره ترين و ساده لوحانه ترين سؤالى است كه يك انسان مى تواند بپرسد!
فقط يك لحظه تصور كنيد خدا مى خواست مثلاً به من بگويد: خمس يا زكات بده و يا چشمانت را از نامحرم بپوشان.
بعد، احتمالاً من شروع مى كردم با خدا چانه زدن! خدايا! حالا نمى شه به جاى يك پنجم، كمتر بدم؟ حالا نمى شه ندم!؟ خدايا! من كه فلان خوبى رو كردم، نمى شه زكات ندم؟ بعد خدا هم بيچاره وارد بحث مى شد و لابد حالا كه اينقدر خودش را كوچك كرده كه با من صحبت كرده، من به مرور تاقچه بالا مى گذارم و با او قهر مى كنم!!!
واقعاً كه مسخره است!! نه!؟ چه خداى ضايعى مى شد اين خدا!!

عزيز من! خدا با كسى صحبت مى كند كه اگر گفت تو و خانواده ات بايد به سوزان ترين بيابان برويد، چانه نزند و نپرسد چرا!؟ اگر گفت برخلاف تمام مشركان زمانت شنا كن، نگويد من تنهايم و مى كشندم و امثالهم، اگر گفت تو و هفتاد و دو تن از خانواده ات بايد خونتان را بدهيد، حتى لحظه اى شك به دل راه ندهد.
نه اينكه خودش را كوچك و ضايع كند كه با ما صحبت كند كه عاشق چانه زدن هستيم حتى در مورد احكام خدا…

انگشترى

به لطف يكى از مخاطبان كه مطلب <متنوع باش، حتى در عبادت> را خوانده بود، يك انگشتر بسيار زيبا هم تهيه شد و با عطر بهار نارنج كه يكى ديگر از دوستان هديه داده بود و آن سجاده كذايى، سِتِ سجاده ما تا حدودى كامل شد:

۱۳۹۱۱۱۱۷-۱۴۰۹۱۶.jpg

انگشتر جالبيست. عقيق آتشين، نقره، با خطاطى بسيار زيبا كه با وبلاگ و منش من هم متناسب است:

۱۳۹۱۱۱۱۷-۱۴۱۵۵۴.jpg
(قيمت: حدوداً ٢٧٠ هزار تومان تمام شد)
توضيحات دوستى كه اين انگشتر را معرفى كردند در مورد سنگ ها بسيار جالب بود كه بدون اجازه ايشان (إن شاء الله كه مشكلى ندارد) اينجا مى گذارم:
سنگ ها موجودات زنده ای هستند که در حال تغییر و تحولند و قدرت دریافت و انعکاس امواج مفید کیهانی و ذخیره اون و یا دفع امواج مضر و منفی رو دارن. اینم یکی از نشانه های الهی ست که ما خیلی ساده ازش عبور میکنیم. البته دنیا به تازگی پی به این خواص برده و کتابهایی هم تو این زمینه نوشته شده. منم کتابش رو داشتم اما لای کتابام پیدا نکردم بدم خدمت شما .لطفا سرچ کنید به مطالب جالبی بر خواهید خورد.اما اینم میدونم که فیروزه سنگ خیلی خیلی خیلی سختیه از باب نگهداری. چون به مواد شوینده و یا چرب بسیار حساسه و اگر بهش جربی برسه رنگش دگرگون میشه و از خلوص و ارزشش کم میشه.. خونده بودم که وقتی صاحب فیروزه بیمار بشه رنگ فیروزه تغییر میکنه.. یعنی امواج منفی اون بیماری رو از صاحبش دریافت میکنه و تغییر رنگ میده. نگهداری اون هم مثل سایر سنگ ها نیست. اگثر سنگ ها از جمله عقیق رو باید برای تخلیه امواج منفی که طی مدتی استفاده از ما و پیرامون ما گرفته و ذخیره کرده هر هفته یا دو هفته یکبار با آب نمک رقیق شستشو بدیم و یک ساعت بذاریم جلو آفتاب تا انرژی کیهانی مثبت رو از خورشید بگیره… یعنی شارژش کنیم. (مدت دقیق موندن تو محلول آب نمک رو فراموش کردم….یک ربع یا یک ساعته نمیدونم ….پیداش کنید لطفا) اما فیروزه رو فقط باید گذاشت تو نمک خشک دریا تا تخلیه و شارژ بشه.
مورد دیگه اینکه سنگتون به امواج ساطع شده از بدن شما عادت میکنه و در واقع خودش رو با شما هماهنگ میکنه….پس نباید جز شما کسی دیگه ای از اون سنگ استفاده کنه چون سنگ این موضوع رو درک میکنه و واکنش نشون میده…از طرفی میتونه امواج منفی اون شخص رو بگیره و ذخیره کنه و در صورت استفاده شما در شما تخلیه اش کنه که این خودش باعث عصبانیت وآشفتگی و احتمالا بیماری های کوچک هم میشه…خصوصا اگر اون شخص از روح و جسمی سالم برخوردار نباشه.( قدرت خدا رو میشه تو این موضوع به وضوح دید)

از خود بپرس…

امید من!

به هر کار بزرگی که خواستی دست بزن، اما فراموش نکن که در طی مسیر، هر روز صبح از خود بپرسی «هدف از خلقت من چه بوده؟»

اگر آن کار تو را به پاسخ این سؤال می‌رساند با جدیت بیشتری انجام خواهی داد وگرنه رهایش خواهی کرد…

فراموش نکن: کارهای بزرگی هستند که نباید انجامشان دهی!