به تازگی مسجدی در محلهمان بنا شده است.
در مسجد، پارک کوچکی تعبیه شده است.
خواهرزادهمان هر وقت که میآید خانهمان، به مادرجانش میگوید:
مامان جون! بریم مسجد…
یادداشتهای حمید رضا نیرومند
به تازگی مسجدی در محلهمان بنا شده است.
در مسجد، پارک کوچکی تعبیه شده است.
خواهرزادهمان هر وقت که میآید خانهمان، به مادرجانش میگوید:
مامان جون! بریم مسجد…
نوشتهها و سررسیدهایی که پر شده است از نوشتههای روزانهام را مدیون سه نفر از عزیزترین دوستانم هست. هر سه در سنین نوجوانی تأکید کردند که هر چه به ذهنت میرسد جایی یادداشت کن. بعدها که بخوانی لذت میبری.
حالا اگر حرف ما تأثیر حرف آن سه دوست را دارد، به شما همان جمله را خواهم گفت: هر چه به ذهنتان میرسد، جایی یادداشت کنید. بعدها که بخوانید، لذت میبرید…
یکی از سررسیدهایم را خیلی دوست دارم. روی آن نوشتهام «الهی نامه». گهگاه هر چه را که خیلی اتفاقی به خدا میگویم، در آن یادداشت میکنم.
در نوجوانی، (شاید سن 14 سالگی) و بعد از خواندن «الهی نامه» استاد حسن زاده آملی و «الهی نامه» خواجه عبد الله انصاری نوشتن الهینامهام را شروع کردم. (بد نیست شما هم این دو کتاب زیبا را تهیه کنید و بخوانید و یک الهینامه برای خودتان داشته باشید)
شاید بد نباشد به مرور آنها را هم آنلاین کنم… در هر پست تعدادی را خواهم آورد.
چند شب پیش، متصدی مسجد، بین دو نماز بلند شد و اعلام کرده که: مردم! قصد داریم یک «آب شیرینکن» برای مسجد بخریم. کمک کنید که خیر امواتتان یکی تهیه شود.
جالب است که دیدم یک پیر مرد دو تا پنجاه تومانی در آورد و به عنوان اولین نفر خیرات کرد. (محله، محله فقیرنشینی است)
یکی از نمازگزاران که من تا به حال در این مسجد ندیده بودمش و به نظر میرسید که مهمان باشد، با دیدن این پنجاه تومانیها و صد تومانیها، به متصدی اشاره کرد که: «من میخرم، لازم نیست پول جمع کنید»
متصدی اعلام کرد که: مردم، یک خیّر تقبل کرد که یکی بخرد، شادی روح امواتش فاتحه بخوانید…
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
چند وقت پیش در همین مسجد، یک پسربچه کوچک بعد از دعا، کتاب دعا بین نمازگزارها پخش میکرد. به یکی از پیرمردهای مسجد که رسید، پیرمرد خیرخواه، دست در جیبش کرد و یک شکلات به پسربچه هدیه داد و پسربچه لبخند شیرینی زد و تشکر کرد.
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
خواهرزاده ما، “دایی علی”اش را بیشتر از ما دوست دارد! چون هر بار که با علی بیرون میرود، علی خیرش به او میرسد و یک پفک برایش میخرد.
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
مشهد که بودیم، طی مسیر، هر گدایی که دستش را جلو علی (داداش بزرگ ما) دراز میکرد، خیرخواهی علی اجازه نمیداد که او بینصیب بر گردد.
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
اتفاقات بالا که ممکن است هر روز برای هر کسی اتفاق بیفتد، در نگاه عموم، نمونههایی از «خیر» و «خیرخواهی» معرفی شده است.
بعد از اینکه آن مردِ در اصطلاح «خیّر» اعلام کرد که «آب شیرین کن» را میخرد، به یکی از دوستان که در کنارم نشسته بود، گفتم: این شیرین کردن آب گفته میشود ضررهای جبران ناپذیری به بدن انسان میزند، درست است؟ گفت: من هم شنیدهام. گفتم اگر اینطور باشد، به نظر تو این آقا کار «خیر» انجام داده است؟ گفت: این آقا کار را به نیت خیر انجام داده. گفتم مگر هر کاری که نیتش خیر بود، خوب است؟ پس «عقل» و «منطق» و «جستجو» و «تحقیق» چه میشود؟
یا اینکه اگر مشخص شود که آن شکلاتی که آن پیرمرد هدیه کرد، چه بلایی سر دندانها و معده و روده آن بچه آورده است، آیا باز هم آن پیرمرد کار خیر انجام داده است؟
یا اینکه: شکی نیست که پفک مضرترین چیز برای بچه است، با این تفاسیر آیا میتوان علی را در این مورد، «خیرخواه» دانست؟
یا اینکه: گداپروری بزرگترین درد این روزهاست. خیلیها دیدهاند امثال علی زیادند و با وجود آنها میتوان حداقل روزی 50 هزار تومان کاسبی کرد. پس چرا کار؟ چرا گدایی نه؟ و حالا خیلیها شغل شریف گدایی را پیشه کردهاند. در این حالت کمک به آن گدا کار «خیر» به حساب میآید؟
احساس میکنم چقدر تشخیص «کار خیر» سخت است. چرا که «خیر» و «شر» و «خوب» و «بد»، تا حدودی تعاریفی نسبی هستند. شاید نتوان به طور مطلق گفت فلان چیز خوب است یا فلان چیز بد. به طور مثال نمیتوان گفت «کشتن انسان» خوب است یا بد. چون اگر آن انسان بیگناه باشد، میشود «بد» و اگر مجرم باشد میشود «خوب». یا اینکه «بارش باران» خوب است یا بد؟ طبق آن داستان مشهور، اگر شما کوزهگر باشید، میشود بد و اگر کشاورز باشید، میشود «خوب».
از اینها گذشته، از کجا معلوم، کاری که ما مطمئنیم که «خیر» است، در آینده تبدیل به «شر» نشود!؟ فرض کنید شما از روی خیرخواهی، یک میلیون تومان به دوستتان غرض دادید. او هم یک ماشین خرید و فردا زد و خودش را یا یک انسان را کشت. آیا شما باز هم کار خیر انجام دادهاید؟
اگر بخواهم بحث را باز هم پیچیدهتر کنم، بیایید تصور کنیم پفک بد است. میدانید که پفک چون شور است، باعث سیری میشود. اگر یکی پفک بخورد و سیر بشود و بعد از آن یک غذای حرام به او تعارف کنند، اما چون به وسیله پفک سیر شده است، نخورد، آیا کسی که پفک را خریده است، کار خیر کرده است یا شر؟
یا اینکه اگر دوست شما یک نفر را کشت و آن یک نفر کسی بود که داشت میرفت ده نفر را بکشد، حالا شما کار خیر کردهاید یا شر؟
یا اینکه اگر از شما بپرسند «مریضی» خیر است یا شر، چه میگویید؟ فرض کنید بگوییم «شر» است. اگر تصور کنیم که یک نفر که از یاد خدا غافل شده است، خدا او را «مریض» میکند که غافل نشود، آنگاه مریضی خیر است یا شر؟
دقت کنید: من فقط دارم سؤالاتی را مطرح میکنم. جواب هیچ کدام را خودم هم نمیدانم. تصور نکنید دارم جواب میدهم… باید تحقیق کنم و تحقیق کنیم.
اما به نظر میرسد این نیز از مباحثی است که یک «انسان» نمیتواند به آنها پاسخ دهد. چون علم انسان محدود به زمان حال است. تصور میکنم تنها «معصوم» است که میتواند پاسخ «خدا» را در مورد این سؤالات به انسان منتقل کند.
توجه کنید که طرح کردن این سؤالات نباید شما را از انجام یک کار ناامید کند. بلکه باید این روحیه را در شما ایجاد کند که بیشتر تحقیق کنید. دنیا یعنی همین. سؤالاتی مطرح میشود و باید به دنبال پاسخ آنها بود…
—————–
پی نوشت پس از نوشتن مطلب بالا: من کمی تحقیق کردم. تاکنون نتایج خوبی گرفتم. به نظر میرسد بحث، پیچیدهتر و فلسفیتر از این چیزها باشد. این دو مطلب را بخوانید:
مراد از خیر و شر چیست؟ آیا شر وجود دارد اگر دارد زاییده کیست درحالی که خدا خالق تمام هستی مباشد؟
دنبال کتابی در این زمینه خواهم بود. شاید نمایشگاه کتاب جای خوبی برای تهیه کردنش باشد… اگر یافتم، معرفی خواهم کرد.
عید امسال (89) امام رضا ما را به حضور طلبید و ما هم برای اخذ انرژی سالانه به پابوس رفتیم.
چند باری که در محیط حرم بودم، هر بار پسربچههایی را میدیدم که با صدایی بلند گریه میکنند. آنقدر اشک میریختند که لباسشان خیس شده بود.
خادمها معمولاً متوجه میشدند جریان چیست و سراغش میآمدند، میپرسیدند: چه شده پسرم؟
با همان حالت گریه میگفتند: گم شدم… بابام رو گم کردم…
خادمها دستش را میگرفتند، دلداریاش میدادند و قدم میزدند و هر کاری از دستشان بر میآمد انجام میدادند تا بالاخره پدرش که در همان نزدیکی بود پیدایش میکرد. چقدر آرام میشد وقتی پدرش را میدید.
هر بار که این صحنهها را میدیدم، دلم میخواست شروع کنم بلند بلند گریه کردن و اشک ریختن! آنقدر اشک بریزم تا یکی، شاید امام، بیاید و بگوید: چه شده پسرم؟ بگویم: گم شدهام آقا! خودم را گم کردهام و پدرم را که در این نزدیکیست…
احساس میکنم کسی باید باشد که دستمان بگیرد. شاید هنوز باور نکردهایم که گم شدهایم، گریههامان مصنوعیست. گریههامان از زاریهای آن کودک هم کمتر است!
باید داد بزنیم، شیون کنیم: آقا! ما انسانها همهمان گم شدهایم، خدامان را گم کردهایم، خودمان را گم کردهایم، دستمان بگیر، تو بهتر میدانی چطور باید برسیم به آن پدر که آرامشیست در وصالش…
ما گم شدهایم آقا…
آخر این ترم (یعنی ترم اول سال 88) یک موضوع جالب در مورد دانشجویان، نظرم را به خود جلب کرد.
چندین دانشجو که نمرهی قبولی نگرفته بودند، دانشجوهایی را که به دلیل فعالیت بیشتر به من نزدیکتر بودند، واسطه قرار داده بودند و خواسته بودند که آنها بیایند پیش بنده و در اصطلاح، «شفاعت» کنند.
به محض اینکه یکیشان میگفت: “استاد! نمیشه به فلانی نمره قبولی بدید؟” نمیدانم چرا یاد بحث «شفاعت» در دینمان میافتادم.
در کمال ناباوری، هر چه تلاش میکردم جدی باشم و جواب رد بدهم، به خاطر آن دانشجوی برتر نمیتوانستم! دنبال راهی (مثل آزمون مجدد و …) میگشتم تا شاید بتوانم کمکی کنم!
احساس میکنم روزی خواهد رسید که ما متوسل به خوبان شویم و التماسشان کنیم که: حالا که شما وضعتان در پیش خدا بهتر است، ما را شفاعت کنید 🙁
شک ندارم که خدا به حرمت خوبان درگاهش هرگز روی او و روی ما را زمین نخواهد انداخت.
این روزها چقدر دعای توسل برایم زیبا شده است…
عباس آقا (همان دوست 60 ساله من) معتقد است یکی از آفتهای علم میتواند این جمله باشد:
بس است!
میگوید مرگ انسان زمانی است که بگوید «بس است»
یک مهندس به محض اینکه لیسانس را گرفت، در همان حد علمی متوقف شود.
یک دکتر به محض اینکه توانست یک مطب نان و آب دار راه بیندازد، در همان متوقف شود.
یک فوق دیپلمدار هم به محض اینکه توانست با این مدرک شغلی به دست آورد، بگوید: بس است!
یک طلبه به محض اینکه مدرک حوزوی گرفت و امام جماعت یک مسجد شد و شغلی هم به دست آورد، در همان حد علمی ساکن شود.
یک میانسال به محض اینکه به پیری رسید، متوقف شود…
و خلاصه یک انسان تصور کند در همین حد که هست، از خیلیها بهتر است، پس احتمالاً بس است دیگر!
احساس میکنم این یک ظلم است به خودمان و به «علم».
از طرفی، به نظر میرسد توقف در علم حالتی در آدمی ایجاد میکند که شروع مجدد علمآموزی را سخت میکند…
گاهی اوقات هم دلایلی برای توقفمان میآوریم تا موضوع را توجیه کنیم (موجه جلوه دهیم) که یکی از مهمترینهای آنها میتواند این باشد که به طور مثال در این موضوع خاص بیشتر از این علم پیشرفت نکرده است. یکی از دوستان، چند سال پیش به من میگفت: “فلانی! کامپیوتر، دیگر چیزی برای گفتن برای ما ندارد!” 🙂
حتی اگر این موضوع درست هم باشد، اما دلیلی برای توقف نیست.
نباید علم را محدود به یک موضوع کرد.
شاید نیاز باشد که در جنبههای مختلف تلاش کرد.
چه عیبی دارد یک دکتر، بعد از اینکه احساس کرد به اندازه کافی در زمینه تخصصش میداند، به سراغ علم کامپیوتر برود؟
یک مهندس کامپیوتر سراغ علوم قرآنی برود، یکی عالم قرآن سراغ فراگیری زبان انگلیسی برود…
و خلاصه توقفی در کار نباشد…
این نکته هم دور از نظر نماند که متأسفانه بسیاری از افراد، تصور میکنند علم آموزی همان دستیابی به مدارک بالاتر و بالاتر است. احساس میکنم مدرکگرایی، بزرگترین ظلم به علم است. انسان میتواند فقط سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، اما چنان عالم است که جمله جملهای که میگوید یک دنیا علم است.
اواخر هر ترم وقتی دانشجویان، به آزمونهای آخر ترم نزدیک میشوند، شاید برای من سختترین لحظات باشد!
قرار است، نتیجه یک ترم زحماتت را ببینی.
آیا دانشجویانت همت کردهاند و درس خواندهاند تا زحماتت به باد نرود؟
آیا توانستهای طوری عمل کنی که به درس، علاقهمند شوند و برایش وقت بگذارند؟
وقتی در طول ترم با اشتیاق مطالب را درس میدهی، تصور میکنی تا ابد در ذهنشان خواهد ماند و به خوبی از پس این کار بر آمدهای. تصور میکنی آنقدر برایشان مهم هستی و آنقدر درست برایشان مهم است که همین حالا که به خانه میروند، یک بار مرور میکنند تا یادشان نرود!!
اما چه خیالهای باطلی! یکی دو جلسه مانده به پایان ترم، با چند سؤال، آنها را محک میزنی. میبینی آنقدر فراموش کردهاند و از درس دور شدهاند که میگویند: استاد! اینها را به ما درس ندادهاید!!!!
هر چه سؤال میپرسی، همه همدیگر را نگاه میکنند! انگار که یک ترم سر کلاس تو خواب بودهاند و تو برای در و دیوار صحبت میکردهای!!
به یک باره از خودت ناامید میشوی. آرزو میکنی ای کاش آن همه زحمت نمیکشیدی! آن همه زور نمیزدی که در آن جلسه یک مطلب را در ذهن آنها فرو کنی. درست است که شب امتحان میخوانند و فردایش به خوبی از پس امتحان بر میآیند و بیست هم میگیرند، اما چه فایده؟ وقتی هیچ کدام از نکاتی که گفتهای را هرگز به یاد نمیآورند، وقتی تو میخواستهای که همیشه به یاد درس و به یادت باشند، اما ده دقیقه بعد از امتحان همه چیز تمام میشود، چه امیدی میتوانی داشته باشی؟
دلت میخواهد گریه کنی. به ناسپاسیشان گلایه کنی…
به ناگاه، اشک در چشمانت جمع میشود، یاد خدای خود میافتی… خدایا! چه ناسپاسانه فراموش کردهام تو را و درسهایت را. چه انتظارها داشتی و چهها کردهام!
چه لطفها داشتی و در ازایش دوست داشتی که بندهات همیشه به یادت باشد، عاشقانه درسهایت را بخواند، اما…
الهی؛ ما را ببخش.
الهی؛ قدرت و اشتیاقی برای فراگیری، به خاطر سپاری و عملی کردن آنچه درس میدهی به ما عطا کن.
ميگويند راه خوب و راه بد، هر دو يک اشتراک دارند و آن اينکه: اگر در سرازيري بيفتي، سرعتت زياد خواهد شد!
معتقدم پايان اين سرازيريها احتمالاً دو نوع مختلفِ اين مصراع خواهد شد:
رسد آدمي به جايي که به جز خدا نبيند
رسد آدمي به جايي که به جز هوا نبيند!
و معتقدم که اگر خداوند به انسان رو کند، جاذبه الهي موجب ميشود که انسان سرعت بگيرد در رسيدن به او و اگر رو برگرداند، انسان را گرفتار هواي نفس خويش خواهد کرد و دافعه الهي و جاذبه هواي نفس، انسان را به ناکجا آبادي ميکشاند که هر چه بگذرد، سرعتش در آن مسير منحرف، بيش از گذشته خواهد شد.
گروه دوم، آنقدر گرفتار هوا ميشوند که در حالي که عيان است که به ناکجاآباد ميروند و خود را بدبخت ميکنند، اما متوجه نميشوند! به قول خدا، صُمٌّ بُکمٌ عميٌ فهم لايبصرون. (کور و کر و گنگ شدهاند! و نميبينند!)
جالبترين نکته اين است که: اين گروه براي خود فلسفههاي بسيار ميچينند و خود را با الفاظ مختلف سرگرم ميکنند و دلشان را به اين و آن خوش ميکنند که به خود دلداري بدهند که: نه، راه تو درست است!! و تو ميبيني که به گروه اول، بسيار ميخندند و آنها را کودن ميدانند!
مثل کسي که براي رسيدن به مقام اول شجاعت، خود را از پرتگاهي بلند، پايين انداخته و در حالي که هر لحظه شتابش به سمت نابودي و بدبختي بيشتر ميشود، به گروهي که بالاي پرتگاه ايستادهاند، ميخندد که: بدبختها! شما ترسو هستيد!
در بين راه هم احتمالاً خود را با لقبهايي مثل شجاعت و آزادي و … دلداري ميدهد که فکر نابودي، کمتر آزارش دهد.
حکايت آنچه اين روزها و ماهها در کشورمان رخ ميدهد، احساس ميکنم که همين حکايت است. ديوانهاي اعلام کرده است که پايين اين پرتگاه، پر است از سکه (آن هم سکههاي سبز!)، پر است از آزادي، عدم وجود ديکتاتور و بسياري چيزهاي خوب ديگر! (ديوانه است ديگر! گناهي که ندارد) و او براي رسيدن به آنها، ميخواهد هر چه زودتر به آن پايين برود. بقيه که عقل و گوش و چشمشان به جز هوا نبيند و قادر به تشخيص ديوانه از سالم نيست، به دنبال او خود را از پرتگاهي بلند، پايين انداختهاند و به آنها که در بالاي پرتگاه ايستادهاند، با صداي بلند ميخندند. گروهي از آنها که بالاي پرتگاه هستند، دست گروهي از اينها را گرفتهاند و مدام گوشزد ميکنند که: بابا! آن اولي ديوانه بود، کجا ميرويد؟ و اينها داد ميزنند، فحش ميدهند، توهين ميکنند، دست آن بالاييها را آتش ميزنند که: رهايم کن! بگذار بروم و برسم به آنچه ميخواهم، تو مانع پيشرفت مني!
و سرانجام … ميروند به سمت پرتگاه.
در راه نيز با القابي مثل «آزادي»، «رونق اقتصادي»، «روشنفکري»، «کلاس»، «برتري فکري» و … به يکديگر دلداري ميدهند.
در اواسط پرتگاه، يکي که با شتاب بيشتري از کنار ديگران عبور ميکند، کف ميزنند برايش و ميگويندش که: آفرين!، که تو از همه ما روشنفکرتر و باکلاستر و آزادتري! (او هم لابد دلگرمتر ميشود، بدبخت!)
در حين راه، گروهي، ممکن است با ديدن انتهاي پرتگاه، به خود آيند و خود را نزديک به بدبختي ببينند، اما چه ميشود کرد؟! کار از کار گذشته است، با خود ميگويند: وارد راهي شدهايم که بايد تا پايان برويم! برگشت، ندارد! ميروند در جمع بقيه افراد، جلسه ميگيرند، با هم ميخوانند، شادي ميکنند، خيلي شادي ميکنند، ميروند و ميآيند که فکر نابودي، کمتر آزارشان دهد.
و اما در بين راه، ديوانههايي هستند که مدتها قبل، خود را پايين انداختهاند، لباسشان (يکيشان مرد است، اما لباس زنانه به تن دارد انگار!) به يک شاخه درخت گير کرده است و هنوز مانده است تا به پايان برسند، ديوانههاي بعدي را که از کنارشان عبور ميکنند، تشويق ميکنند، آفرين ميگويند و هل ميدهند به سمت پرتگاه.
آنها که آن بالا هستند اما، نه ميخندند و نه ميتوانند کاري و صحبتي کنند. در حالي که چشمشان ميبيند هنوز، مات و مبهوت به پايين پرتگاه مينگرند و اين عده را ميبينند که چه تلاشي براي سريعتر رسيدن به انتهاي سنگي پرتگاه ميکنند و متعجبانه اين جمله از ذهنشان عبور ميکند که:
در محلهمان يک ديوانه داريم به نام «علي اکبر». همشهريهاي ما هم که عاشق ديوانه بازي!
اصلاً مردم معتقدند ساوجيها يا ديوانهباز اند، يا ديوانهساز اند و يا خودشان ديوانهاند!!! 8)
خلاصه، هر کس اين بنده خدا را ميبيند، چيزي ميگويد که مثلاً سر به سرش گذاشته باشد.
علي اکبر هم يک دفعه داد ميزند: برو گمشو، ديوونه!
در یکی از انجمنهای اینترنتی یکی از کاربرها در امضای اینترنتیاش نوشته بود:
ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد
————————————
بارالها، ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم. خودت راه راست را به سوی ما کج کن
——————————————————
اگر حس كار كردن به شما دست داد كمی صبر كنید تا این حس از شما بگذرد
![]()
رفیقی 60 ساله دارم که صدایش میکنیم «حاج حسن».
هر هیأت امناء مسجد و مؤسسه خیریه که در شهرمان هست، حاج حسن احتمالاً یکی از اعضای ثابت آن است!
روحیات جالبی دارد که در سن 60 سالگی، او را از یک جوان 23 ساله مثل من جوانتر و شادابتر نشان میدهد.
یکی از جالبترین روحیات او، شوخی با خداست!
این جمله «خدایا ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم» را که دیدم، یاد حاج حسن، افتادم.
هر بار که همدیگر را در مسجد یا یک مجلس میبینیم، یک چشمه از کاریکلماتورهایش رو میکند!
– اولین باری که خواست من را به یکی از دوستانش معرفی کند، گفت:
فلانی! ایشون آقای نیرومنده، بچهی کم بدی نیست! (ما هم میگفتیم: خواهش میکنم، لطف دارید!)
– یک بار که یک نفر حسابی از الطاف خدا صحبت میکرد، حاج حسن آخر صحبتهاش گفت: بله… خدای خوبی داریم، حضرت عباس نگهدارش!!!! 🙂
– یک بار که میگفتم نگران فلان چیز هستم، آخر صحبتهام، خیلی جدی گفت: فلانی! تا خدا زندهست، غمت نباشه!!! 🙂
خلاصه، هر بار که میبینمش، یک چیز در آستین دارد که با آن بخنداندمان.
به نظرم اینها ترفندهای جالبی است که به دور از هر نوع گناه، دوست را شاد میکند و میخنداند.
شاد باشید…
نزدیک به پنج ماه از اولین روز اعزام میگذرد، روزی که شاید سختترین روز عمرم بود.
حالا بعد از ماهها بیش از هر چیز، دلتنگ یک نفر شدهام: دلتنگ فرمانده!
باورکردنی نیست که چه فرماندهی به یادماندنیای داشتیم!
گاهی اوقات یکی میگوید صورت یکی نورانی بود، انگار اهل بهشت بود و امثالهم… و ما هم میخندیم به این حرفها، اما من شاید برای اولین بار بود که نورانی بودن و اهل بهشت بودن را در این جوان دیدم و تجربه کردم.
جاذبه و دافعهاش آنقدر هماهنگ و زیبا بود که روز آخر، بچههای گروهانهای دیگر که شاید فقط یکی دو بار با او برخورد داشتند، آمده بودند و با ایشان دید و بوسی و خداحافظی میکردند! در حالی که فرمانده ما بود…
بارها بعد از اتمام دوره آموزشی دلم برایش تنگ شده و به فکر حرکات و سکناتش افتادهام و آرزو کردهام که قسمت شود که دوباره با او برخورد داشته باشم.
جالب است که با اینکه سن زیادی نداشت و درجهاش از همه فرمانده گروهانها و حتی از سربازهای زیر دستش کمتر بود، آنقدر از خود قابلیت نشان داده بود که سروانها و سرهنگها و سردار پادگان احترام خاصی برایش قائل بودند.
هرگز یادم نمیرود روزهای اول را که ابتدا دافعهاش را به ما نشان داد! دلمان میخواست سر به تنش نباشد! اما به مرور جاذبهاش چنان جذبمان کرد که حالا دلتنگ رویش شدهایم 🙂
هر کجا هست، خدا نگهدارش…
اولین بار در سال 2007 بود که به یکی از بزرگترین مشکلاتم پی بردم! یکی از دلایلی که باعث فکر و خیالهای بیمورد میشود.(شاید به همین دلیل است که این روزها دوباره زخم معدهام بعد از چند سال آرامش، دردش را آغاز کرده است. مطمئناً به این مشکل و آنچه در این روزها میگذرد مربوط است)
این مشکل را زمانی کشف کردم که با تیم رئال مادرید وارد یک کاپ در بازی Fifa 07 شده بودم!

بعد از چند بُردِ متوالی (موفقیت) وقتی به یک تیم قدرتمند باختم، هرگز نتوانستم روند کاپ را ذخیره کنم تا یک شکست در کارنامهام ثبت شود! باور کردنش سخت است، اما از 10 شب تا 2 نیمه شب، نزدیک به ده بار با این تیم بازی کردم (بازی را دوباره آغاز میکردم) و در حالی که در هر بازی طبیعتاً خستگیام بیشتر و تمرکزم کمتر میشد، هر بار به این تیم میباختم، اما نمیتوانستم به خودم اجازه دهم که شکست را بپذیرم!
عجیب است، اما در کار نیز اینطور هستم و این نگاه بارها به هم ریختن اعصاب و فکر و خیالهای عذاب آور را در پی داشته است.
نمیتوانم قبول کنم که ممکن است اشتباه کرده باشم. نمیخواهم قبول کنم که در یک مورد از یک نفر شکست خوردهام. انگار هرگز به این جملات اعتقاد ندارم که شکست، پلی است برای پیروزی! من این پل را نمیخواهم!
ناگفته نماند که این دیدگاه در جزئیات نیز مؤثر است، به طور مثال کم کم باعث میشود که شخصی چون من، چشم دیدن شخصی موفقتر و محبوبتر را نداشته باشد! چشم ندارد ببیند که کسی بیش از او تحویل گرفته میشود! و او احتمالاً در جلب توجه دیگران شکست خورده است.
فکر میکنم درمانش این است که کمی بیشتر خود را بشناسم. حد تواناییهایم را بدانم. هر کاری را از خود توقع نداشته باشم. اگر کاری از من برنمیآید، شهامت داشته باشم و اعلام کنم که “نمیتوانم” و این نتوانستن را شکست ندانم و حتی اگر شکست بود، قبول کنم که انسان گاهی اوقات شکست میخورد…
مهم این است که از این شکستها درس بگیرم نه اینکه با آنها مقابله کنم و از آنها بترسم. 😉
عجب روزهاییست این روزها!
یک خواب درست و حسابی و یک مطالعه آزاد و یک وبگردی با دل سیر، برایم شده آرزو 🙁
هر روز صبح ساعت 7 از خواب بلند میشوم و راهی محل خدمت میشوم! (ناسلامتی ما سربازیم!) تا دیروز قرار بر این بود که ما مسؤول سایت هنرستان شهید ناصری باشیم. عجب مسؤولیت شیرینی! صبح تا ساعت 1 بعد از ظهر در یک سایت، تنها نشستهای و فرصتی بسیار مناسب داری برای انجام کارهای مورد علاقه.
اما چه کنم که باید این زمانها را صرف کارهای دیگری کنم!
ساعت 1 و گاهی اوقات 2 که از کار میآیم، باید یک لقمه نان بخورم و راهی دانشگاه شوم.
این ترم، درسهایی مثل «سیستم عامل» و آزمایشگاه آن، برنامهنویسی شیئ گرا، طراحی وب، کارگاه لینوکس، زبان تخصصی2 و … بر دوشم نهاده شده است که اگر پرفسور تننباوم (Tanenbaum) هم که باشم باید قبل از حضور در کلاس در جایی مثل سایت هنرستان یا شبها قبل از خواب، کتابهای مختلف و منابع مختلف را بررسی کنم و مطالبی که قرار است بگویم را بر روی کاغذ بیاورم که کلاس آن طوری پیش رود که دوست دارم (و مدیون دانشجو و خدا و خودم نمیشوم) نه آن طوری که در دانشگاه، خودم تجربه کردم!!
برعکس، تمام روزها از ساعت 2 یا 3 تا 8 شب برایم کلاس گذاشتهاند و دو روز در هفته هم که کلاسها ساعت 6 تمام میشود، باید به عنوان استاد مشاور گروههای کامپیوتر آنجا بمانم. (جالب است که لذت خواب روز جمعه را هم با کلاسهای 8 تا 12 صبح از ما گرفتهاند!)
همه اینها و اضطرابهایش یک طرف، از هشتم مهر یک موضوع عجیب پیش آمد و آن اینکه به خاطر کمبود معلم ریاضی و فیزیک، در هنرستان از ما خواسته شد ریاضی 1 و 2 و فیزیک 1 و 2 تدریس کنیم 8|
نمیدانم چرا شیطان گولم زد و کمی شل گرفتم و مدیر هنرستان تصور کرد که قبول کردهام! شاید به خاطر اینکه یک لحظه از ذهنم عبور کرد که: بد نیست برای تجربه هم شده این کار را قبول کنیم!!!! 🙁
البته همان روز اعتراض کردم و کلی التماس و التجا که من به عنوان مسؤول سایت اینجا فرستاده شدهام و قرار نیست تدریس کنم و از این جور حرفها… اما شنبه که رفتم هنرستان، دیدم آقای مدیر بالاخره کار خودش را کرده و با اینکه کلی تخفیف به ما داده، اما باز هم 12 ساعت تدریس ریاضی 1 را در پاچه ما کرده!!
اولین کلاسی که داشتم امروز (یکشنبه 12 مهر) بود…
واااااای! باور کردنش سخت است! مگر میشود بچههای کارودانش را کنترل کرد؟
به محض ورود، دیدم شروع کردند صلوات فرستادن 🙂
از همینجا متوجه شدم که با چه آتشپارههایی سر و کار خواهم داشت!
تا آخر کلاس، از هر نوع ترفندی که بلد بودم، استفاده کردم، با اینکه کمی آرام شده بودند و به حرفها گوش میکردند، اما متوجه شدم که این لحن صحبت، مخصوص کلاسهای دانشگاه است! اینجا «خفه شو»، «گمشو بیرون» و از این جور لحنها بیشتر جواب میدهد! و طبیعتاً ما هم که هیچ چیزمان به این حرفها نمیخورد!
بنابراین، بعد از اولین کلاس، رفتم پیش مدیر و گفتم: آقای مدیر لطفاً بنده را از این کار معذور بدارید که با هیچ یک از روحیات ما سازگار نیست! 🙁
از طرفی من رشتهام ریاضی نیست، در جریان آنچه خواندهام و آنچه باید بخوانند، نیستم و خلاصه کلی مشکل. اما چه کنم که برنامه انصافاً دیگر قابل تغییر نبود و از زیر کار در رفتن، موجبات خشم مدیر را فراهم میکرد!
حالا فردا، دومین کلاس را خواهم رفت، اما این بار با ظاهر و لحنی دیگر!!
نمیدانم آیا تا آخر سال مثل هزاران معلم و مدیر دوران راهنمایی و دبیرستان، که اعصابشان را برای کنترل هیجانات نوجوانان صرف میکنند، عصبی خواهم شد یا اینکه دوام میآورم و این 9 ماه را با موفقیت به پایان میرسانم!؟
خلاصه، شبها چند ساعتی وقت دارم که خودم را برای درسهای سنگین فردایش آماده کنم، اگر نخواهم به سایت و ایمیلها و کارهای شخصی و فروشگاه و … برسم!!
بروم بخوابم که ساعت 12:10 شب است! دیگر مثل قدیم نیست که بشود تا ساعت 4 صبح نشست و برنامهنویسی و طراحی کرد و مطلب نوشت و لذت برد! 🙁
شب بخیر…
عجب حکایتیست این بچهداری!
سه روز پیش بود که مهدی رضای ما (خواهرزاده گرام که سه سال سن دارد) گریهکنان وارد خانه میشود. مادرش از بچههایی که با او بازی میکردهاند، میشنود که داشته میدویده، پایش به چهارچوب درب حیاط گیر میکند و زمین میخورد.
بعد از اینکه گریه مهدی تمام میشود، میگوید پایش درد میکند. خواهر ما هم احتمال میدهد که ضرب دیده باشد و این چیزها طبیعی است.
تا شب، مهدی هرگز راه نمیرود و مدام بیان میکند که پایش درد میکند، اما هیچ اثری از گریه یا ناراحتی در چهرهاش نیست.
شب که آمدند خانه ما، مهدی رضا از راه رفتن خودداری میکرد و برای جا به جایی ما را صدا میزد.
قضیه کمی حساس شد. بنابراین، رو آوردند به دکتر. از پای بچه عکس گرفتند، هیچ علامتی که مشخص کند مثلاً پا مو یا ترک برداشته، نمیبینند.
کمکم با توجه به اینکه احساس درد در چهره بچه نبود و دکتر هم تأیید کرد که اتفاقی نیفتاده، ذهنهای روانشناس ما ایرانیها فعال شد و ذهن به این سمت رفت که: نکند مهدی از این وضع خوشش آمده! یعنی اینکه ما او را حمل میکنیم و او سوار بر ما میشود. یا اینکه نکند مهدی ترسیده!
طی این سه روز کم کم به صورت پلنگی همه جا میرفت، اما پایش را زمین نمیگذاشت.
البته پایش را تکان میداد و گاهی هم زمین میگذاشت، اما حاضر به راه رفتن دائمی نبود.
موضوع کمی جالب شد! ما همه فکر میکردیم که مهدی حاضر نیست دیگر راه برود! (از این اتفاقات در بچگی رخ میدهد. مثلاً یک بچه از ترس دیگر حاضر نمیشود صحبت کند که باید کم کم دوباره به زبان آوردش)
ما هم خانوادگی شروع کردیم به روانشناسی کردن!!
باور نمیکنید چه کارهایی انجام دادیم! برخی از کارها:
– یک کتاب داستان گران قیمت و زیبا برایش خریدیم و وارد اتاق شدیم. مهدی از خوشحالی پرواز میکرد (اما راه نمیرفت! 🙂 ) کتاب را روی تاقچه گذاشتیم و نسشتیم. بچه ابتدا درخواست کرد که کتاب را برایش بیاوریم، اما گفتیم باید خودت راه بروی و تا آنجا بروی و کتاب را برداری. اما هرگز حاضر به این کار نشد! کم کم گریه افتاد به طوریکه انصافاً دل انسان کباب میشد، اما ما مصر بودیم که باید راه بروی و خودت برداری!
آنقدر گریه کرد و جیغ کشید تا بالاخره کتاب را به او دادیم، اما در کمال تعجب، کتاب را چهل تکه کرد!
– من یک فیلم با عنوان «علم بچهها یا Science of Babies» دارم که مهدی خیلی آن را دوست دارد. فرصت را غنیمت شماردم و به جای تماشای کارتون که هر روز یک ساعت پیش من جیره دارد، آن را گذاشتم. فیلم را به جاهایی منتقل کردم که بچهها با گرفتن از دیوار و صندلی، کمکم شروع به راه رفتن میکنند و در این مدت من هرگز صحبت نمیکردم. مشاهده میکردم که مهدی چند بار به پاهایش نگاه کرد. شاید در این فکر بود که ای کاش میتوانستم راه بروم…
– خواهرم دستش را میگرفت و یادش میداد که چطور کم کم راه برود در حالی که روی پای چپش خیلی فشار نیاورد.
– مادر ما که هنوز خرافات عهد جاهلیت از سرش بیرون نرفته، بردش و برایش تخم مرغ شکاندند!!!
و خلاصه، طی این دو-سه روز هر راهی که به ذهنمان میرسید، طی کردیم که شاید مهدی حاضر شود راه برود، اما بنده خدا هرگز راه نرفت.
تا اینکه امشب بالاخره ذهنها طرف حاج آقایی که پای در رفته را جا میاندازد چرخید.
همین الان از آنجا میآیند. خواهرم میگفت به محض اینکه پای بچه را لمس کرد، گفت: بله، در رفته است!
حواس مهدی را پرت کرده بودند و در یک حرکت تاکتیکی پایش را جا انداخته بودند. بچه هم از درد ضعف کرده بوده، داغ شده بوده و جیغ میزده است. فعلاً پایش را با تخم مرغ بستهاند و انگار خطر رفع شده است. (حالا که خون جریان پیدا کرده، بچه احساس خارش در پایش میکند!) به نظر میرسد کمی آرامتر شده. إن شاء الله فردا پس فردا نتیجهاش مشخص میشود.
اما انصافاً در بسیاری از امور زندگی، ما درد را نشناختهایم و برایش نسخه پیچیدهایم. هر چه هم نسخه را اعمال میکنیم، جواب نمیگیریم!!
مگر میشود با روانشناسی پای دررفته را جا انداخت؟!
با حضور محسنی اژهای در اخبار ده و نیم شبکه دو (یکشنبه 22 شهریور 88) و لو رفتن جریان آن دختر شهید ساختگی که گفته میشد دستگیر شده، مورد آزار و اذیت واقع شده، پایین تنهاش با اسید سوزانده شده (و از قضا انگار فقط آقای کروبی و آقای موسوی پایینتنه این دختر مظلوم را دیدهاند) و در نهایت مخفیانه(!) دفن شده و از طرف آقای موسوی برای این دختر (که البته بعداً مشخص شد دختر شهید نبوده، زنده هم پیدا شده و تماس هم با خانواده داشته،) مجلس ختمی گرفته شده و آقای موسوی در این مجلس حاضر شده و دلش برای آن مرحومه سوخته و اشک هم ریخته، نمیدانم چرا با شنیدن این قضایا، یاد فیلم «چند میگیری گریه کنی» افتادم!

تصور کنید! برای یک مشت دلار، سید و دار و دستهاش حاضرند برای قبری که مرده در آن نیست گریه کنند! حالا احتمالاً اگر واقعاً کسی مرده باشد، فکر میکنم حاضر باشند مفتی بیایند و خودکشی کنند!
خلاصه، این دار و دسته، کیس (case) مناسبی هستند برای مواقعی که یک بیکس و کار میمیرد و هیچ کس نیست مراسم کفن و دفن و ختم و هفت را با شکوه برگزار کند و گریه هم کند! آن هم به رایگان! 🙂
از شوخی گذشته، از دیشب تا به حال دارم در ذهن مملکتی را تصویر میکنم که امثال کروبی و موسوی رئیسجمهور آن شده باشند!!!