امید من، ناامید نباش!

اتفاقات روزانه, امید نامه یک دیدگاه »

امید من، در کار خیر، هرگز ناامید مشو! خداوند می‌تواند در کوتاه‌ترین زمان، چنان شرایط را تغییر دهد تا بهترین نتیجه برایت حاصل شود. به او توکل کن و امیدوار به لطف او باش…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز استاد کلاس فرانسه نیامد و ما را سر کار گذاشت! گفتم حالا که نیست این مَرکَبمان را ببریم کارواش که چند هفته است دست به رویش نکشیده‌ام… ۴۵ دقیقه تا اذان مغرب بود. گفتم به نماز می‌رسم، پس بردمش…

رفتم… کمی شلوغ بود. از طرفی روی یک تابلو تبلیغاتی را خواندم و هوس کردم روی صندلی‌ها نایلون بکشم که کمی نوتر به نظر برسد. (می‌دانی؟ احساس می‌کنم باید به این ماشین هم به نوعی مانند یک اسب که مثلاً اولیا با آن خوش‌رفتاری می‌کردند، رفتار کرد. فراموش نکنیم که همه چیز جان دارد و خوش‌رفتاری با خودش را می‌فهمد… )

بعد از یک ربع نوبت من شد. رفتم رسید بگیرم، پرسیدم نایلون صندلی‌ها چند؟ گفت: ۳۵ هزار تومان! گفتم: نمی‌ارزد. فقط روشویی انجام دهید… گفت: اگر خواستی ۳۰ تومان هم می‌توانم حساب کنم. گفتم: اگر ۲۵ می‌زنی، می‌ارزد… گفت: نه، هیچی برای خودم ندارد، ۲۷ می‌زنم. گفتم: نه، ۲۵ بیشتر نمی‌توانم بدهم! خلاصه بعد از کلی چانه‌زنی قبول کرد…

تا ماشین بخواهد شسته شود، شد ۵ دقیقه به نماز!

فکر نمی‌کردم نایلون انداختن اینقدر کار داشته باشد! تمام صندلی‌ها باید باز بشود و …

تا بخواهند شروع کنند، اذان تمام شد! چند بار گفتم: آقا تو رو خدا سریع‌تر، من کار دارم…

دیدم نه، فایده ندارد، انقدر پیچ و میچ باز کرده‌اند که هر چقدر هم که بخواهند سریع کار کنند، بعید است به جماعت برسم! کم‌کم خودم را قانع کرده بودم که امشب بی‌نصیب ماندیم و باید فرادی بخوانیم 🙁 قبلاً گفته بودم که وقتی در راه مسجد باشم و حدس بزنم به نماز نمی‌رسم، این ذکر را دائم تکرار می‌کنم: اللهم ارزُقنی تَوفیقَ الطاعه و بُعدَ المَعصِیه [خدایا! توفیق طاعت و دوری از معصیت عنایت کن]. هر چند داشتم ناامید می‌شدم اما آنقدر از این ذکر چیزها دیده‌ام که باز هم تکرار کردم. (بارها شده رفته‌ام دیده‌ام برای حاج آقا مشکل پیش آمده و دیرتر می‌آید تا من برسم!) داشت دیر می‌شد… یک بار دیگر به افرادی که روی ماشین کار می‌کردند تأکید کردم: آقا تو رو خدا سریع‌تر، من کار دارم…

تا این جمله را گفتم، یکی از جوان‌ها که معصوم‌تر بود، گفت: آقا! چقدر کار؟ دنیا ارزش نداره، اینقدر کار واسه چی!؟

مجبور شدم علی‌رغم مِیل‌م بگویم: حقیقتش می‌خوام برم مسجد، نگرانم به نماز نرسم.

برایش جالب بود! فکرش را نمی‌کرد یک نفر برای این «کار» اینقدر عجله داشته باشد!
یک دفعه گفت: آقا! خوب، ما یه مسجد ۵۰ متر بالاتر داریم، برید اینجا، تا نماز رو بخونید، کار تمام شده.

انگار که دنیا را به من داده باشند! گفتم: واقعاً؟ مشکلی نیست من برم؟ گفت: نه، ما با شما کاری نداریم! سریع برید به نماز می‌رسید… گفتم: خدا خیرت بده، پس این سوئیچ، کار تمام شد بزن یک کنار تا من بیام… و دویدم سمت مسجد… (قبلاً یک بار این مسجد را آمده بودم اما اصلاً فکرم به این مسجد به این نزدیکی نمی‌رسید! گفتم اگر ماشین را بگذارم، تا نزدیک‌ترین مسجد کلی پیاده‌روی دارد و احتمال دارد تا برگردم این‌ها رفته باشند… از طرفی جالب نیست ماشین را در این کارواش به این شلوغی رها کنی و بروی…)

در راه دعا می‌کردم: خدایا! نماز جماعت برگزار باشه… وارد مسجد شدم، دیدم به‌به! حاج آقا، سوره قدر می‌خواند، تکبیر گفتم، صبر کردم ببینم به رکوع می‌روند و آیا رکعت اول است؟ خدای من! دقیقاً رکعت اول بود! با توجه به اینکه آسمان تاریک شده بود، تا رکعت سوم صبر کردم ببینم نماز دوم نباشد، دیدم آخ جان! نماز اول است! یعنی چنان نمازی شد که نگو و نپرس! یکی از بهترین نمازها! چقدر آن جوان را دعا کردم! با اینکه من هیچ وقت به شاگردهای کارواش‌ها انعام نداده‌ام و این رسم را که بابای خدابیامرزم خیلی دوست داشت (چون خودش در نوجوانی در مکانیکی برادرش کار می‌کرد و می‌گفت: تمام خوشی ما این بود که راننده‌ها به ما انعام بدهند و خیلی توصیه می‌کرد که حتماً به شاگردها انعام بدهید) به جا نیاورده‌ام (چون می‌ترسم بدعادت بشوند) اما نیت کردم که ۵ هزار تومان به این جوان بدهم نه به خاطر ماشین‌شویی‌اش بلکه به خاطر اینکه چیزی نصیبم کرد که اگر تمام درختان را قلم کنند و دریاها را مرکب، نمی‌توانند ثواب آن‌را بنویسند و به رکعت اول نماز هم رسیدم که پیامبر به آن مرد چوپان گفت: اگر تمام گوسفندانت را هم در راه خدا بدهی ثواب آن یک رکعت اول که از دست دادی نمی‌شود!

آمدم دیدم دمِ در کارواش با گوشی‌اش صحبت می‌کنم، سوئیچ را گرفت بالا که تحویل بدهد. با یک حالتی که انگار دنیا را به من داده، گفتم: پهلوون، امروز کمک بزرگی به من کردی. صبر کن می‌خوام یه هدیه ناقابل بدم و هر چند نمی‌خواست انعام به خاطر این موضوع را قبول کند اما ۵ هزار تومان با زور گذاشتم در جیبش… و از روی تعجب خندید…

آپدیت: امروز در کلیپ‌های رادیو جوان یک داستان شنیدم که بی‌ربط به این موضوع نیست. اینجا باشد بد نیست (لینک):

خلاصه، باورم نمی‌شد این ذکر اینقدر جالب عمل کند و به آرزویم برساندم…

– ثبت احوال: روز خوبی بود. الحمد لله از معدود روزهایی بود که موفق شدم تمام ۵۱ رکعت نمازش را با دل خوش و کامل بخوانم. (معمولاً از ۸ رکعت نماز نافله قبل از نماز ظهر به ۴ رکعت بیشتر نمی‌رسیدم اما امروز به خاطر ثبت‌نام دانشگاه به مسجد یک حوزه علمیه نزدیک دانشگاه رفتم که صبورانه نماز ظهر و عصر را شروع می‌کردند و موفق شدم نافله ظهر و عصر را بخوانم… البته همیشه ۴ رکعت نافله عصر را در مسجد و بین دو نماز می‌خوانم و چهار رکعتش را می‌گذارم تا اذان مغرب که دو بار دستشویی می‌روم و به خاطر آن حدیث قدسی که

خداوند متعال می‌فرماید کسی که قضای حاجت کند ولی وضو نگیرد، به من ستم کرده! و کسی که قضای حاجت کند و وضو بگیرد، اما دو رکعت نماز نخواند، [باز هم] به من ستم کرده! و کسی که قضای حاجت کند و وضو بگیرد و دو رکعت نماز بخواند و [و از من چیزی نخواهد به من جفا کرده و اگر] مرا بخواند و دعا کند و من آنچه از امور دینی یا دنیایی‌اش که از من خواسته را اجابت نکنم، من به او ستم کرده‌ام، و من پروردگار ستم‌کار نیستم!

دو بار وضو می‌گیرم و طبیعتاً دو بار نماز می‌خوانم که این نمازها را به نیت آن دو نافله عصر که مانده می‌خوانم و این روزها فقط یک خواسته از او دارم: اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد و ارزقنی توفیق الشهاده‌ فی سبیلک)

– این روزها آنقدر برایم نماز جماعت مهم شده که هر کلاسی که باشد، برای نماز ۲۰ دقیقه تعطیل می‌کنم و سریعاً خودم را به نزدیک‌ترین مسجد می‌رسانم… شش ماه دوم سال چون اذان مغرب وسط کلاس‌هایم می‌افتد، معمولاً مجبور بودم سر کلاس بمانم یا نهایتاً سر وقت اما به فرادی در نمازخانه دانشگاه‌ها بخوانم اما امسال طوری کلاس‌ها را تنظیم کرده‌ام که کلاس ۳ ساعتی و آنتراک آن بیفتد موقع نماز و خلاصه هر طور شده خودم را برسانم…

روزهای خوبی‌ست… و الحمد لله.

امید من، گفتنی‌ها گفته شده است…

امید نامه یک دیدگاه »

امید من،

تمام گفتنی‌ها پس از قرآن در نهج‌البلاغه گفته شده است. اگر خوانده‌ای، دیگر وقت عمل است…

________

امید من،

هر که به مادر احترام کرد، ضرر نکرد: عزیز شد و سربلند…

امید من، چاره‌ای جز اخلاص نداریم!

امید نامه یک دیدگاه »

امید من، چاره‌ای جز اخلاص نداریم!

 

رمز خوشی در دنیا

اعتقادات خاص مذهبی من, امید نامه هیچ دیدگاه »

امید من،

من رمزی که پس از ۳۰ سال زندگی، درباره رفتار با دنیا کشف کردم را به تو می‌گویم. آن رمز این است:

هر چه از خوشی‌هایت می‌زنی، خوش‌تر می‌شوی!

هر چه خود را بیشتر به سختی می‌اندازی آسایش بیشتری به دست می‌آوری!

آزمایش کن! تا می‌توانی خوشی‌ها را رد کن و صبر کن و ببین که آینده چه شیرین‌تر خواهد بود…

امید من، زمانی می‌رسد که از نگاه مردم راحت می‌شوی!

امید نامه یک دیدگاه »

امید من،

برایت از مسیری که در پیش داری بگویم: در سنین ۱۵ تا ۲۵ سالگی فکر می‌کنی تمام نگاه و حواس مردم به تو جلب است، بنابراین جرأت انجام بسیاری کارها در جمع را نداری. حاضری دستشویی‌ات را نگه داری اما در یک جلسه بلند نشوی و بیرون نروی. اگر در مسجد یادت بیفتد که وضو نگرفته‌ای، حاضری بدون وضو نماز بخوانی اما از جلو جمعیت بلند نشوی بروی بیرون! چون فکر می‌کنی همه تو را می‌بینند…

در سنین ۲۵ تا ۳۰ سالگی، این حالت تا حدودی در تو فروکش خواهد کرد و جرأت انجام کارهایی که قبلاً نداشتی در جمع را پیدا خواهی کرد اما همچنان در جمع اضطراب داری و حواست به نگاه مردم است.

به سی سال که رسیدی، آنقدر مردم اطرافت را بررسی کرده‌ای که می‌دانی هر کدامشان آنقدر درگیری دارند و آنقدر به دلایل مختلف هوشمندی‌شان از بین رفته که خودشان را هم نمی‌بینند چه برسد به تو!! بنابراین اضطراب‌هایت از بین می‌رود و دیگر با خیال راحت در میان جمع هر کاری که لازم باشد را انجام می‌دهی.

از طرفی به مرحله‌ای رسیدی‌ای که می‌دانی نه روزی تو به دست مردم است و نه عزت تو. مردم خیلی هنر کنند، مراقب خودشان باشند، توجه به تو پیشکش‌شان! و از طرف دیگر اعتماد به نفس کافی به دست آورده‌ای و همه این‌ها باعث می‌شود از سنین ۳۰ به بعد بدون توجه به نگاه‌های دیگران و با خیال راحت زندگی کنی و البته که حواست به اصل «یا ایها الذین آمنوا لا تقولوا راعنا» هست…

 

________

تا سال گذشته، خیلی نگاه و حرف دیگران برایم مهم بود و همین من را همیشه مضطرب و ترسان از جمع‌ها نگاه می‌داشت. یک سالی می‌شود که آرام شده‌ام. تقریباً یک ذره هم برایم مهم نیست که فلانی چه نظری نسبت به فلان کارم دارد! می‌گویم کار خلافی که انجام نداده‌ام!؟ روزی و عزتم هم که به دست او نیست!؟ اگر او بخواهد محبت من را در دل هر کس که لازم باشد می‌اندازد، از همه مهم‌تر، گذشت زمان چه چیز در یاد مردم نگاه داشته!؟ مثلاً یادشان هست من ده سال پیش فلان سوتی را دادم!؟ پس چرا باید ذهنم را درگیر فکر به نگاه و فکر مردم کنم!؟ به هر حال، ترفند خوبی است. ؛)

امید من، بگذار من باغبان گلی چون تو باشم…

اعتقادات خاص مذهبی من, امید نامه یک دیدگاه »

امید من،

بزرگ‌تر که می‌شوی می‌فهمی که تا سن بلوغ هیچ چیز از زندگی نمی‌فهمیده‌ای… از خود می‌پرسی چرا باید تا آن سن نادان باشم!؟ من پاسخش را به تو می‌گویم، پاسخ این است: تو تا آن سن، خودت نیستی بلکه آزمونی برای پدر و مادر هستی.

تو بذر گلی هستی که پدر و مادر تا سن بلوغ فرصت دارند تو را بکارند و باغبانی‌ات کنند. هر چه در آن سنین کاشتند، بعد از بلوغِ تو برداشت می‌کنند.

پس عزیزم، در این دوران مطیع باش و بگذار من باغبان گلی چون تو باشم…

__________

گاهی به این فکر می‌کنم که ما که تا ۱۵ سالگی و چه بسا ۲۰ سالگی، واقعاً نمی‌فهمیدیم اصلاً دنیا چیست، هدف از خلقت چیست و…

بعد به خدا گلایه می‌کنم که خوب ما اگر می‌فهمیدیم، خیلی بیشتر مراقب می‌بودیم و خیلی بیشتر در مسیر انسانیت پیشرفت می‌کردیم…

به این نتیجه می‌رسم که این سنین، جزئی از عمر ما نبوده است بلکه جزئی از عمر والدین بوده. آن‌ها باید در این سنین مانند جسم و روح خودشان حواسشان به جسم و روح ما می‌بود… احساس می‌کنم پدر و مادر ما کمی کم‌کاری کرده‌اند…(هر چند که همینقدرش هم کلی جای شکر دارد، اما ما به کم قانع نیستیم)

امید من، کوچک‌ترین چیزها را نیز از خدا بخواه…

امید نامه هیچ دیدگاه »

امید من،

آدمی فکر می‌کند چون خدایش بزرگ است، باید فقط چیزهای بزرگ را از او بخواهد! بیماری‌های لاعلاج، گره‌های ناگشودنی، سنگ‌های بزرگ…

اما من به تو پیشنهاد می‌کنم، کوچک‌ترین چیزهایت را نیز از خداوند بخواهی. یک خطا در کدهای برنامه‌نویسی‌ات هست که پیدا نمی‌کنی؟ از او بخواه که به تو نشان دهد. یک سفارش سخت است، از او بخواه که سهلش کند. سیستم عامل‌ت هنگ می‌کند؟ از او بخواه که کمک کند که مشکل رفع شود…
در همه کارها از او بخواه و بدو توکل کن که خودش مثال زد: برگی از درخت نمی‌افتد مگر اینکه از آن آگاه است. (‍و ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلاَّ یَعْلَمُها)

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

یاد گرفته‌ام کههر چیزی را از خودش بخواهم که درست کند. هر چند انسان خجالت می‌کشد اما ظاهراً خداوند بدش نمی‌آید و از قضا مؤمن را کسی می‌داند که در کوچک‌ترین مسائل زندگی هم به او توکل کند و از او بخواهد…
مثلاً یک سفارش ثبت شده بود که هزینه سنگینی گرفته بودیم اما به خاطر ابهاماتش واقعاً نمی‌دانستم چه‌کار کنم! وقت هم داشت تمام می‌شد و فکری به ذهنم نمی‌رسید. گفتم: خدایا! خودت کمک کن این سفارش آسان بشه… الحمد لله دو سه ساعت نشد که دیدم صاحب سفارش ایمیل زد و خودش گفت: اگر پیاده‌سازی آن مورد هم نشد، به جای آن فلان کار را انجام دهید که این کار جدید خیلی راحت‌تر پیاده‌سازی می‌شد.
و خیلی نمونه‌های دیگر…

امید من، حواست به ۲۰ سالگی، ۴۰ سالگی و ۶۰ سالگی باشد…

امید نامه, جملات مهم من هیچ دیدگاه »

امید من،

۲۰ سال اول زندگی، مهلتی‌ست به تو برای جمع‌آوری ابزار… ابزارهای رسیدن به انسانیت؛ ابزارهایی همچون سواد، شناخت، نیروی جسمانی، …

۲۰ سال دوم زندگی، فرصتی‌ست برای آزمون و خطای ابزارها. اینکه کدام را به چه طریقی به کار گیری که هم ابزار صدمه نبیند و هم سریع‌تر به مقصود برسی.

و ۲۰ سال سوم و سال‌های بعد زندگی، فرصتی‌ست که با ابزارها و تجربه‌هایی که جمع کرده‌ای حالا دیگر به مقصود برسی.

امید من، در هر مرحله‌ای که کوتاهی کنی، در مرحله بعد نقصان آن احساس می‌شود.

بکوش که از ابتدا محکم گام برداری…

امید من، به ضریب اعمال دقت کن!

امید نامه, نکته یک دیدگاه »

امید من،

در کنکور، سؤالی ضریب بیشتر دارد که دیگران، کمتر آن‌را صحیح پاسخ می‌دهند. یک کنکوری زرنگ می‌رود به سراغ این سؤال‌ها.

امید من،

در کنکور زندگی نیز به دنبال اعمالی باش که دیگران کمتر آن‌را صحیح انجام می‌دهند. نماز و روزه و حج را خیلی‌ها انجام می‌دهند پس ضریب جندانی ندارد. اما کمتر کسی خمس می‌دهد. کمتر کسی به جهاد می‌رود، کمتر کسی نماز شب می‌خواند… این نوع اعمال را دریاب که ضریب بالایی دارند و انجام یکی‌شان تو را چندین برابر اعمال دیگران جلو می‌اندازد…

 

امید من، هیچ چیز به اندازه مال حلال، راه راست را هموار نمی‌کند

امید نامه, نکته ۳ دیدگاه »

امید من، بکوش که مالت را حتی از ذره‌ای شبهه نیز پاک کنی. سخت است اما می‌ارزد.

امید من، خداوند را اهل معامله یافتم! با او معامله کن، خواهی دید که تجارتی خواهد شد که «لن تبور»…

________

این قرآنی که روی گوشی دارم جمعه‌ها یادآوری می‌کند که سوره کهف بخوانم. مدتی هست که در نماز وتیره، جمعه‌ها کهف می‌خوانم. (قبلاً ص می‌خواندم که بعد از اینکه حفظ شده‌ام، موکول کردم به شنبه شب‌ها و جمعه که وقت و فکر آزاد است را گذاشتم برای کهف)

امشب هم که شب عید فطر است و خواندن یس و کهف توصیه شده…

ساعت ۲ شب است، در حیاط کهف را می‌خوانم…

یکی از آیات این سوره که خیلی خیلی برایم جالب است، آیه‌ای است که آن چند نفر که در کوه بودند، بعد از بیدار شدن، از یکی‌شان می‌خواهند برود شهر و نان بخرد اما خیلی جالب است که در آن زمان که اسلام و حساسیت‌هایش نبوده، تأکید می‌کنند که ببین کدام فروشنده مالش پاک‌تر است!!

خداوکیلی فکر کن! چند هزار سال پیش چند نفر که در دربار بوده‌اند و از بین آن همه مردم فقط آن‌ها ایمان دارند، روی چند تکه نان حساس‌اند، آن‌وقت ما!؟

آن آیه زیبا را بخوانیم:

وَکَذَٰلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ ۚ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ ۖ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ ۚ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هَٰذِهِ إِلَى الْمَدِینَهِ فَلْیَنْظُرْ أَیُّهَا أَزْکَىٰ طَعَامًا فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلَا یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَدًا «١٩»

باز ما آنان را از خواب برانگیختیم (و زمان خوابشان بر خود آنها مشتبه و نامعلوم بود) تا میان خودشان صحبت و بحث از مقدار زمان خواب پیش آمد یکی پرسید چند مدت در غار درنگ کردید جواب دادند یک روز تمام یا که برخی از روز. دیگر بار (در شک و اندیشه شدند و) گفتند خدا داناتر است که چند مدت در غار بوده‌ایم باری شما درهمهاتان را به شهر بفرستید تا مشاهده شود که کدام طعام پاکیزه‌تر و حلال‌تر است تا از آن روزی خود فراهم آرید و باید با دقت و ملاحظه زود بطوری که هیچ کس شما را نشناسد و از کار شما آگاه نشود بروید و برگردید

 

 

احساس می‌کنم سوره کهف برای خاص‌ترین بندگان خدا نازل شده. ماجراهای این سوره بسیار بسیار خاص و ماوراء تصور بشر معمولی است.

نکات عجیبی مثل نشانه عجیب محل قرار موسی و خضر، ماجراهای خضر و موسی، همین جریان کهف، جریان دو برادر و سوختن باغ یکی و… دارد که به نظر می‌رسد پیامبر به دستور خدا، ماجراهای ماوراء الطبیعه قرآن را در این سوره جمع کرده…

امید من، مغز را فقط درگیر یک چیز کن

امید نامه, نکته هیچ دیدگاه »

امید من،

گفته‌اند که مغز آدمی در هر لحظه فقط توانایی انجام و تمرکز بر روی یک کار را دارد.

این ویژگی را یک نعمت شگفت‌آور بدان.

آن یک چیز که مغز آدمی باید فقط مشغول آن باشد، خداست.

هر گاه ذهن را مشغول او کنی، از پردازش غیرِ او غافل شود…

________

این یک ویژگی جالب و کاربردی مغز است که جدیداً توانسته‌ام از آن به زیبایی استفاده کنم…

انسان هر گاه دچار افکاری می‌شود که دوست ندارد، فقط کافی‌ست مغز را مشغول پردازش یک فکر الهی کند و فقط به آن فکر کند… خواهد دید که مغز در آن لحظه، از پردازش آن افکار بد غافل می‌شود…

امید من، چشمانت را ببند تا عجایب را ببینی…

امید نامه, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) هیچ دیدگاه »

الله اکبر‍! من چرا این حدیث را تا به حال نشنیده بودم!؟

پیامبر (صلی الله علیه و آله):

غُضُّوا اَبْصارَکُم تَرَوْنَ الْعَجائِبَ؛ چشم‌هایتان را (از نامحرم) بپوشانید تا عجایب و شگفتی‌ها را ببینید.

[۹] . بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۴۱

چند روز پیش در سخنرانی‌های بعد از اخبار ساعت ۱۴ در حرم قم شنیدم.

 

تازه دلیل خیلی چیزها را فهمیدم! خیلی مصرتر شدم در این کار…
افسوس می‌خورم که اگر این حدیث عجیب را ۱۰ سال پیش می‌شنیدم، چقدر راحت‌تر با نفس مبارزه می‌کردم.

امید من، بزرگ‌ترین عذاب از آنِ کسی‌ست که…

امید نامه, نکته هیچ دیدگاه »

امید من،

مسیر رسیدن به خداوند از «علم» می‌گذرد. خداوند، عظمتش را، آن عظمتی که تو را به خضوع در برابرش وابدارد، در علم نهان کرده است.

اگر از صبح تا به شب به نماز بایستی و قرآن بخوانی، نزد خداوند به اندازه لحظه‌ای علم‌آموزی ارزش ندارد!

امید من، کسی که بتواند بر علم خود بیفزاید (که همانا هر انسان عاقلی می‌تواند) و این کار را نکند، به عذاب دردناکی در دنیا و آخرت دچار شود.

اما امید من،

بزرگ‌ترین عذاب از آنِ کسی‌ست که هر چه بر علمش افزوده می‌شود، بر «من»گفتن‌هایش افزوده شود!

امید من!

خداوند «أنا» را فقط از آنِ خود می‌داند و هر که چون فرعون بانگ «أنا» سر دارد، فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَکَالَ الْآخِرَهِ وَالْأُولَى*

امید من،
خوشبخت کسی‌ست که هر چه بر علمش افزوده می‌شود، «من» گفتن‌هایش و «خود را کسی حساب کردن‌هایش» کمرنگ‌تر شود تا بدان‌جا که «من»ای را نبیند و هر چه هست «او» بداند.

امید من،
بر تو باد قرائت هر روز سوره نازعات (این سوره‌ی عظیم که هر فرعونی را به ذلت می‌کشاند)، آن زمان که احساس «أنا» در تو شکل می‌گیرد…

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی انسان اطراف خودش را نگاه می‌کند (مثلاً برخی مجری‌های تلویزیون که از اوج‌ها به دره‌ها سقوط کردند یا برخی سیاستمدارها و علما و…)، می‌بیند آن‌هایی بیش از همه ذلیل و رسوا شده‌اند (طوری که دیگر نمی‌توانند کمر صاف کنند) که خیلی عالم شده‌اند اما این علم باعث شده است خود را بیشتر «من» حساب کنند و فکر کنند «کسی» هستند! و حال آنکه بزرگ‌ترین خاصیت علم آن است و یعنی باید آن باشد که هر چه انسان پیش می‌رود بفهمد چقدر نادان است! چقدر کوچک است! چقدر ضعیف است!…
اگر عکسِ این اتفاق بیفتد، خداوند انتقام سختی از او می‌گیرد و انصافاً هم باید انتقام سختی داشته باشد! چطور می‌شود یک انسان عالِم، خودش را اصلاً چیزی به حساب آورد؟

* لذا خداوند او را به عذاب آخرت و دنیا گرفتار ساخت. (آیه ۲۵ سوره نازعات)

امید من، قفل‌های مغز را با ترک معصیت باز کن

امید نامه ۲ دیدگاه »

امید من،

برای عقل آدمی، قفل‌هایی‌ست که جز با ترک معصیب باز نمی‌شود.

برای درک لذت «خوب‌فهمیدن»، از لذت گناه بگذر…

امید من، احمقانه‌ترین نگرانی، نگرانی برای روزی است!

اتفاقات روزانه, امید نامه هیچ دیدگاه »

امید من،

تو را نخواهم بخشید اگر ذره‌ای نگران روزی‌ات باشی… که چیزی که خداوند عظیم ضمانت آن‌را کرده است، جای لحظه‌ای نگرانی ندارد!

با اعتماد و ایمان پیش بتاز و البته هر چه رسید، با تمام وجود بپذیر و شکرگذار باش…

______________

احوالات مرتبط در این روزها صرفاً جهت ثبت احوال:

۱- امروز به دلایل مختلف، دلم می‌خواست همینطور شکر بگویم… (ای کاش فرصت بود و از انرژی عجیبی که در خانه و کار و… موج می‌زند می‌نوشتم، آنقدر جو خانه بین ما چهار نفر عالی است که حیفمان می‌آید ازدواج کنیم و این جو جالب از بین برود!!)

۲- یک حس عالی‌ای چند ماهی هست که در وجودم شکل گرفته و تشدید شده، به خصوص به خاطر لذتی که از درک علوم مختلف می‌برم… و به خصوص‌تر اینکه فقط به تأثیر فرزندانم (آفتابگردان و تستا و نمرا و بوکفا و…) در جامعه فکر می‌کنم.

۳- حاج خانم چند روز است که به طور عجیبی دائم این جمله را تکرار می‌کند: خدایا من خیلی غافل بودم، نمی‌دونستم چه الطاف بزرگی در زندگی‌م به من داشتی… من رو ببخش. (برایم عجیب و جالب است. انسان در حالات و شرایط خاصی اینطور گذشته‌اش را مرور می‌کند و می‌بیند چققققققدر خداوند به او عنایت داشته و توجه نداشته و شکر مدامش را به جا نمی‌آورده… دارم بیشتر دقت می‌کنم ببینم چه‌ش شده – ضمناً با شیرینی‌ای که برادر بزرگ‌تر گرفت و به لطف همراه اول که به سیمکارت من که به نام او است تبریک گفت، دیروز برایش جشن تولد گرفتیم: ۲۵ اردیبهشتی است!)

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها