مطالب ویژه

Uncategorized ۷ دیدگاه »

دوستان عزیز، با توجه به اینکه نیاز دارم بدانم مخاطبان مطالب در چه سطحی هستند و ویژگی‌های روحی‌شان چیست، اگر اجازه دهید، از این پس (اکثر) مطالب این وبلاگ فقط خاص اعضای وبلاگ منتشر شود.

هر چند می‌دانم که مطالب آنقدرها مهم نیست، اما به هر حال، اگر شما می‌خواهید به مطالب دسترسی داشته باشید، می‌توانید به من ایمیل بزنید تا یک حساب کاربری برای شما ایجاد کنم که بتوانید لاگین کنید… (فقط یک خواهش: اگر من شما را نمی‌شناسم، لطفاً یکی دو جمله در مورد خودتان توضیح دهید)

ایمیل من:

http://niroomand.ir/email.png

موفق باشید

انسان باید «خوش‌مرگ» باشد!

خاطرات, نکته یک دیدگاه »

یکی از چیزهایی که انسان باید از خدا بخواهید این است که مرگش را راحت قرار دهد و اینکه مثلاً با شهادت همراه باشد… در کل من می‌گویم انسان از خدا بخواهد که او را «خوش‌مرگ» قرار دهد!

چند روز پیش یعنی چهارشنبه ۳۱ شهریور ۹۵، بهترین و مهربان‌ترین عمه ما (از بین سه عمه) عمرش را به شما داد. از بین ۸ فرزند، این عمه و بابای ما تنها فرزندانی بودند که به شدت مذهبی و به شدت علاقه‌مند به انقلاب و شهادت بودند. بقیه نرمال رو به پایین بودند و هستند.

این عمه که همسرش به خاطر ثروت زیادی که داشت، در زمان شاه مورد حسادت قرار می‌گیرد و ظاهراً توطئه می‌کنند و او که در حال کار بالای تیر چراغ برق بوده، برق را وصل می‌کنند و او از دنیا می‌رود، همین عمه فرزند بزرگش که ۱۶ ساله بوده را به عنوان بسیجی راهی جبهه می‌کند. فرزندی که من شش سال پیش یک مطلب در موردش ارسال کردم:

عباس وصیت کرده است که نگذارم تفنگش زمین بماند

http://img.aftab.cc/news/89/abbas_hasani_fard.jpg

عباس، یکی از مهم‌ترین الگوهای من از بچگی بوده است. همه فامیل، بیشترین چیزی که از عباس یادشان هست این است: او یک لحظه هم نمی‌گذاشت وقتش بیهوده تلف شود!

مهم‌ترین داستانی که الگوی من است این است: مادر ما از بچگی هر بار که بحث عباس می‌شد، می‌گفت: حمید، در وصف او فقط همین را بگویم که ما یک سال، خانوادگی، ده روز رفته بودیم مشهد، باور کن او رفته بود در همین ده روز، در یک کلاس نقاشی ثبت‌نام کرده بود و نقاشی را طوری یاد گرفت که الان خیلی از خانواده‌ها مثل ما به عنوان یادگاری یکی از بوم‌های نقاشی او را روی دیوار خانه‌مان داریم!

من همیشه این داستان برایم الگو بوده. هر کجا حتی مسافرت بوده‌ام یاد این داستان افتاده‌ام و سعی کرده‌ام در یک کلاسی، جلسه‌ای، چیزی شرکت کنم که وقتم در مسافرت هم بیهوده تلف نشود.

خواهرهایم می‌گویند: به محض اینکه در یک مهمانی دور هم بودیم، عباس همه بچه‌ها را جمع می‌کرد و شروع می‌کرد مسابقه برگزار کردن و جایزه دادن! بیشتر مسابقه‌ها درباره این بود که چه کسی سوره‌های بیشتری حفظ است.

حاج خانم می‌گفت: یک بار قبل از رفتن به جبهه، خودش را با موتورش به خانه ما رساند، زنگ زد، آمدم دم در، دیدم عباس است. یک کادو به من داد، گفت: زن‌دایی، چند شب پیش در مهمانی مسابقه داشتیم، دخترت نیره برنده شد، من قول دادم که یک جایزه برایش بخرم، آمده‌ام این جایزه را بدهم و بروم. شاید رفتم و برنگشتم، مدیون او نشوم! (… اشک‌هایم امان نوشتن نمی‌دهد! گفته بودم که طاقت شنیدن درباره شهدا را ندارم چه برسد به نوشتن در مورد آن‌ها!!)

دیشب یکی از دوستان از قول همرزم عباس برایم یک چیز در تلگرام فرستاد که من نمی‌دانستم:

حاج سید علی چاوشی:
یادش بخیر : او را از نوجوانی میشناختمش حضورش در جبهه برای همه درس و رفتارش خیلی زیبا بود در حضورش کلمات و جملاتم حساب شده بود نگاهش بقدری نافذ بود که خنده بیجا هم نمی کردم خیلی از من کوچکتر بود ولی برای من یک فرشته بود و از او درس میگرفتم قبل از عملیات بدر در پادگان لشکر۱۷ که بنام انرژی اتمی معروف بود بهش گفتم برای من کلاس خصوصی قران میگذاری چند جلسه با هم کلاس داشتیم میگفت شما که همه را بلدی خبر نداشت که من با او عشق بازی میکردم صدای خیلی ارامی داشت در مسیر زندگیم بی تاثیر نبود نمونه ان ایجاد و تاسیس مجمع قاریان نور بود که تا ابد شهید عباس حسنی فرد در ثوابش شریک است . روحش شاد و یادش گرامی . صلوات

 

عمه خانم، از عباس چیزی کم نداشت! چند بار با آن مریضی‌ای که سال‌های سال (به خاطر غم‌های زیادی که به او وارد شده بود و همه او را حضرت زینب فامیل می‌دانستند: غم پدر، مادر، ۵ برادر گل، همسر و فرزند) همراهش بود، پای پیاده می‌آمد خانه ما، می‌گفت: عمه، من یک جمله در رادیو معارف شنیدم، یادداشت کردم، آوردم شما که کامپیوتر بلد هستید با خط خوش بنویسید و ۵۰ تا چاپ کنید که من ببرم در جلسه خانواده‌های شهدا که چهارشنبه‌ها است پخش کنم. و چقدر اصرار که هزینه‌اش را پرداخت کند!

یک بار می‌گفت: عمه، دیروز مسؤولین شهر آمده بودند خانه‌مان، رفتم وصیت‌نامه عباس را آوردم، گفتم: آقایان این وصیت‌نامه شهدای ماست! ببینید، نوشته: «مادر، سپاه به من ۴ هزار تومان کمک‌هزینه داده، اگر من شهید شدم، موتور من را بفروشید، هزینه‌اش را بدهید به سپاه که من مدیون نباشم!» می‌گفت به آن‌ها گفتم: خواهش می‌کنم شما که مسؤول هستید، مراقب بیت‌المال باشید.

 

یک بار که آمده بود خانه‌مان گفت: حمید جان، (کلمه «جان» از زبانش نمی‌افتاد! همه را با «جان» صدا می‌کرد) یک یادگاری برایت آورده‌ام! صدای عباسم را داده‌ام ریخته‌اند روی گوشی که هر وقت دلم برایش تنگ شد بشنوم:

و چقدر این کلیپ متناسب با احوالات او و شهیدش است:

http://download.aftab.cc/audio/Shahid-Abbas-Hasanifard.mp3

 

وقتی بابای ما فوت کرده بود، علی و مجید خرج زیادی نداشتند و از طرفی می‌رفتند مغازه بابا کار می‌کردند و خرجشان را درمی‌آوردند. من دانشگاه آزاد می‌رفتم و در تأمین هزینه‌اش مانده بودم. یک بار آمده بود خانه‌مان، موقع رفتن، با من دست داد، دیدم کف دستم یک چیزی گذاشته. گفت: حمید جان، شنیده‌ام شهریه دانشگاه زیاد است، این پیش‌ت باشد شاید نیاز باشد… (اگر ابراز نمی‌کردم که لازم نیست و خودش نمی‌فهید که جلوه خوشی ندارد، شاید تا آخر دانشگاه این کار را تکرار می‌کرد)

 

عجیب نیست که این مادر، در ۳۱ شهریور ۹۵ در اولین روز هفته دفاع مقدس از دنیا برود! بعد، تا بخواهد پیکرش از تهران بیاید، بشود پنج‌شنبه… آمدنش همینطور به تأخیر بیفتد، به تأخیر بیفتد، تا بشود پنج‌شنبه عصر ساعت ۳. تا برسانیمش به گلزار شهدا که نزدیک پسرش خاکش کنیم، بشود ۳:۴۵ و خدا می‌داند من یک لحظه آمدم جلو امامزاده دیدم یک صف طولانی از سپاهی‌ها و نیروی انتظامی و… به خاطر دومین روز هفته دفاع مقدس که پنج‌شنبه است طبق سنوات هر سال به صورت رژه، آمده‌اند گلزار شهدا را گلباران کنند. همه آمدند، دیدند مراسم تدفین این مادر شهید است. با احترام، کنار ایستادند که این مادر با عزت به خاک سپرده شود… سپس ریاست بنیاد شهید که مثل بقیه ناخواسته به مراسم خاک‌سپاری دعوت شده بود، رفت پشت بلندگو با گریه گفت: در این سی و اندی سال، این مادر از بنیاد شهید فقط یک پرچم درخواست کرد، همین! سخنران دیگر، یکی از فرماندهان سپاه بود. جمله جالبی گفت: گفت اگر به تک‌تک ما نیروهای نظامی دعوتنامه می‌دادید که در مراسم این مادر شهید شرکت کنیم، بعید بود این همه جمعیت بیاید، اما ببین این مادر چه کرده بود که باید با این شکوه به خاک سپرده شود.

خدا می‌داند، ما یک گل برای قبر عمه نخریده بودیم چون می‌دانستیم او به شدت از این تشریفات بیزار بود، اما خدا شاهد است که وقتی مراسم گلباران شهدا تمام شد، قبر او پر بود از گل‌هایی که نیروهای نظامی قرار داده بودند!

معتقدم همه این‌ها نشانه است! هیچ کدام بی‌دلیل نیست!

 

از آن جالب‌تر اینکه در مراسم ختمش داشتم به این فکر می‌کردم که مراسم سالگرد او، ۳۱ شهریور، خدا کند که اواخر هفته باشد که مجبور نباشیم عقب یا جلو بیندازیم که دقیقاً اول هفته دفاع مقدس نشود، نگاه کردم! موهای تنم سیخ شد! سال بعد، ۳۱ شهریور، روز اول هفته دفاع مقدس، دقیقاً جمعه، و عجبا که دقیقاً روز اول محرم است!

انسان باید دعا کند، «خوش‌مرگ» باشد!

الهی ما را الگو قرار بده و نه عبرت!

الهی نامه من هیچ دیدگاه »

متاسفیم، شما مجاز به مشاهده این نوشته نمی باشید!

رمز خوشی در دنیا

اعتقادات خاص مذهبی من, امید نامه هیچ دیدگاه »

متاسفیم، شما مجاز به مشاهده این نوشته نمی باشید!

امید من، زمانی می‌رسد که از نگاه مردم راحت می‌شوی!

امید نامه هیچ دیدگاه »

متاسفیم، شما مجاز به مشاهده این نوشته نمی باشید!

اولین ایمیل فرانسوی!

اتفاقات روزانه هیچ دیدگاه »

این هفته استاد کلاس زبان فرانسوی (خانم رحیمی) خواستند خودمان و خانواده‌مان را در قالب یک ایمیل به ایشان معرفی کنیم.

دلم می‌خواهد اولین ایمیل فرانسوی‌ام اینجا باشد:

Bonjour Professeur,
Je m’appelle Hamid Réza Niroomand et j’ai trente ans. J’habite à Saveh en Iran. Mon père est mort et ma mère est gouvernante.
J’ai deux frères et deux soeurs. Mon frère aîné s’appelle Ali, il a trente-trois ans et il est entrepôt de une usine. Mon jeune frère, Majid, a vingt-huit ans et il est un employé. Ma sœur aînée s’appelle Nayyereh a quarante-deux ans et Ma sœur cadette, Mansooreh a trente-huit ans. Mes soeurs sont des enseignants et je suis professeur de ordinateur, à Saveh.
J’aime beaucoup la calligraphie, la peinture, la lecture et étude.
Je parle persian, anglais et arabe.

À bientôt!
Niroomand

آپدیت: این هم صدای ضبط‌شده‌ام برای این متن:

می‌توانید به Google Translate بدهید و ترجمه‌اش را ببینید…

 

امید من، بگذار من باغبان گلی چون تو باشم…

اعتقادات خاص مذهبی من, امید نامه یک دیدگاه »

متاسفیم، شما مجاز به مشاهده این نوشته نمی باشید!

وجدان

خطاطی‌های من یک دیدگاه »

تحریر شد به تاریخ ۲ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۳۰ شب

vojdan

بهتر هم می‌شد اما خطاطی است دیگر! یک کلمه‌اش را درست می‌کنی یکی دیگر خراب می‌شود!

سرمشق از کتاب قلم‌اندازهای عاشقانه (استاد امیرخانی)

چو ایران نباشد…

خطاطی‌های من هیچ دیدگاه »

چند وقت دیگر تمرین کنم، تازه دستم می‌آید که حروف را چطور بنویسم… احساس می‌کنم یک مدت هست که خطم خیلی بهتر از قبل شده. درک بهتری از خطاطی پیدا کرده‌ام.

cho-iran-nabashad

 

این هم که در این مطلب گذاشته‌ام:

http://img.aftab.cc/news/95/he-is-aware.jpg

 

امید من، کوچک‌ترین چیزها را نیز از خدا بخواه…

امید نامه هیچ دیدگاه »

متاسفیم، شما مجاز به مشاهده این نوشته نمی باشید!

امید من، حواست به ۲۰ سالگی، ۴۰ سالگی و ۶۰ سالگی باشد…

امید نامه, جملات مهم من هیچ دیدگاه »

متاسفیم، شما مجاز به مشاهده این نوشته نمی باشید!

امانت…

ترفندهای من, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) هیچ دیدگاه »

این یک ترفند بسیار جالب است که باید قدر آن‌را دانست و از آن استفاده کرد:

 

لینک دانلود

ای فرزند آدم، اگر من روزی‌سان تو ام…

صداها, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) هیچ دیدگاه »

چقدر این کلیپ را دوست دارم:

لینک دانلود

حنانه جان، بزرگ‌ترین محبت تو به همسرت وابسته نشان دادن خودت به اوست

حنانه جان هیچ دیدگاه »

متاسفیم، شما مجاز به مشاهده این نوشته نمی باشید!

بَدبَده!

اتفاقات روزانه, نکته هیچ دیدگاه »

سحر ۲۰ مرداد ۹۵ است. صدای یک بلدرچین را از اطراف شنیدم و هر وقت که صدای این حیوان عزیز را می‌شنوم یاد اولین روزی می‌افتم که با آن آشنا شدم و صحنه‌هایش دقیقاً در ذهنم مانده. شاید کمتر از پنج سال داشتم که با بابای خدابیامرز در یک مهمانی بودیم… صاحب خانه یکی از این بلدرچین‌ها داشت.

یک دفعه شروع کرد صدا کردن…

بابا که از هر فرصتی برای گوشزد کردن نکات اخلاقی استفاده می‌کرد، گفت: حمید، بابا، اگه گفتی این پرنده داره چی می‌گه؟ گفتم: چیزی نمی‌گه، داره چهچه می‌زنه! گفت: نه، دقت کن، داره یه چیزی می‌گه: بَد بَده، بَد بَده، بَد بَده…

– آره بابا! راست می‌گی ها…

– به همین خاطر اسم این پرنده رو گذاشتن بدبده…

از آن وقت این صدای اخلاقی انگار که دائم در گوش من زمزمه می‌شود: بَد بَده، بَد بَده، بَد بَده…

به حال این پرنده غبطه می‌خورم! تصور کن: خلاصه و مفید، کار ۱۲۴ هزار پیغمبر را به اطراف مخابره می‌کند! ای کاش ما هم این‌طوری باشیم… گفتار و رفتارمان، بانگ «بَد بَده» را به اطرافیان مخابره کند.

مرا خبر ده از گناهی که…

اتفاقات روزانه, نکته یک دیدگاه »

متاسفیم، شما مجاز به مشاهده این نوشته نمی باشید!

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها