برای شادی روح «اسلام شریف»، صلوات!

اتفاقات روزانه, دین من، اسلام ۲ دیدگاه »

آخر ترم شده است و مجبور شدم مثل جلسه اول، بروم کرمانشاه برای امتحان!

جایتان خالی، هفته قبل، اولین امتحان بود و شب ساعت ۱۲ رفتم دور میدان آزادی که اتوبوس بیاید و سوار بشوم و بروم.

دیدم یک سمندی که انگار خودشان اهل کرمانشاه بودند و می‌خواستند بروند شهرشان، با قیمت خوبی مسافر می‌برد. (دو نفر خودشان بودند، دو نفر هم سوار کرده بود، من هم رسیدم و سوار شدم)

بگذریم از اینکه تا بخواهم مطمئن شوم که ما را ندزدیده‌اند، کلی نذر و نیاز کردم. آخر همان اوائل ما را برد طرف یک مسیری که من به هیچ وجه فکر نمی‌کردم انتهایش برسد به آزاد راه! باور کنید از مسیرهای خاکی و وحشتناکی رد شد که صدای قلب من نزدیک بود آبرویم را ببرد!! چون ترس خاصی از اهالی آن شهر دارم، می‌ترسیدم بپرسم آقا مطمئنی این ره که تو می‌روی به کرمانشاه است؟

خلاصه، بعد از کلی گیر کردن آن ماشین کاملاً نو، به در و دیوار و چاله و چوله، افتادیم داخل یک آزاد راه.

به محض اینکه خیال آقایان راحت شد، برای اینکه به خاطر طولانی بودن مسیر، خوابشان نبرد، یک سری موسیقی وحشتناک با آن باندها که پشت سر من گروپ‌گروپ می‌کرد و مغزم را داغون می‌کرد، Play کردند.  از قیافه دوستان مشخص بود که اعتیادهای مختلفی هم دارند :(

خدا شاهد است، در این موسیقی‌ها که کردی هم بود و من فقط بخش‌هایی از آن‌ها را می‌فهمیدم، خواننده مطالبی می‌گفت که من شاخ درآورده بودم که آیا یک انسان می‌تواند به خود اجازه دهد که چنین جملاتی را بخواند و ضبط و تکثیر کند؟ و عجیب‌تر هم اینکه یک گروه انسان بروند تهیه کنند و گوش کنند!

مثلاً مضمون برخی جملات که من حقیقتاً از گفتنشان شرم دارم، این‌ها بود: اگر تریاک نباشد من چه کار کنم؟ خدایا! اگر عرق و پاسور نباشد من چقدر تنهایم! خدایا اگر عرق را نیافریده بودی من چه کار می‌کردم!!!!!!

از این‌ها که می‌گذشت، به عشق و عاشقی می‌رسید!!

باور کنید تا آنجا پنج شش بار این موسیقی‌ها تکرار شد و این‌ها گوش می‌کردند! جالب است که اگر یکی ملایم می‌بود، آن را رد می‌کرد که به یک وحشتناکش برسد!

خلاصه تا آن‌جا به آسمان نگاه می‌کردم و با بغض و اشک می‌گفتم: خدایا! امشب رو به خیر بگذرون!
نه می‌شد بگویی خاموش کن (چون ممکن بود خوابش ببرد و همه‌مات تلف شویم!) و نه می‌شد بگویی کم کن (می‌ترسیدم!!)

خلاصه تا حدود یک ساعت مغز ما بالا و پایین می‌پرید تا اینکه یادم افتاد که کلی سخنرانی از استاد پناهیان دارم که گوش نکرده‌ام! هدفون را به گوشی زدم و صدای بنده خدا را تا می‌توانستم زیاد کردم و سخنرانی‌ها را گوش کردم. هر چند در رقابت بین صداها آن ضبط ماشین برنده بود، اما حداقل جملات مزخرف آن خواننده به گوشم نمی‌خورد.

***

وقتی رسیدم، رفتم خانه دانشجویی یکی از عزیزترین دوستانم که همراه دو دوست دیگرش کرایه کرده‌اند.

موقع نماز شب بود. دوستم نماز شبش را خواند و من خوابیدم. به او سپردم که برای نماز صبح من را بیدار کند. نماز صبح بیدار شدیم و نماز را خواندیم، اما در کمال تعجب متوجه شدم که دو دوست دیگرش با خیال راحت خوابیدند تا آفتاب زد!
گفتم لابد جوانند و حوصله‌شان نمی‌گیرد برای نماز صبح بلند شوند… نماز ظهر شد. دوستم رفت مسجد و من چون امتحان داشتم، فرادی خواندم. موقع ناهار شد. دیدم یک موسیقی مزخرف با صدای یک خانم روشن کردند که هنگام ناهار به‌شان حال بدهد! بعد هم رادیو فردا را باز کردند و  چه‌ها که علیه نظام و اسلام نگفتند و نشنیدیم! رفتم امتحان. برگشتم، تا غروب این دوستان نماز نخواندند. گفتم لابد موقعی که من سر امتحان بوده‌ام خوانده‌اند. شب شد، با دوستم رفتیم مسجد. در راه گفتم: مرد حسابی! تو حدود یک سال با اینا هم‌خونه بودی، به نظر می‌رسه هیچ تأثیری روی اینا نذاشتی! اینا به نظر می‌رسید بویی از دین نبردن! گفت: با کسانی که نماز نمی‌خونن مگه می‌شه در مورد دین و رفتار دینی صحبت کرد؟
تازه متوجه شدم که واااای! این‌ها کلاً نماز نمی‌خوانند! (تقریباً برای اولین بار بود که از نزدیک، یک نفر را می‌دیدم که مسلمان است و نماز نمی‌خواند!)

***

رفتیم مسجد!

بگویید چند نفر در آن مسجد بودند؟ با ما ۱۲ نفر!

خدای من! مسجدی به این عظمت، در یک کلانشهر، ۱۲ نفر؟ آن هم یک مشت پیرمرد که به زور، ایستاده نماز می‌خواندند و جوان نه چندان باهوش!!
هیچ کدام بین دو نماز بلند نشدند دو رکعت نماز غفیله یا نافله به آن کمرهای گنده‌شان بزنند تا شاید کمی آب شود و راحت نفس بکشند!!!

عجیباً غریبا!

دفعه بعد هم که رفتیم، به دعوت رفیقم رفتیم مسجد جامع شهر! خدا شاهد است حالم از آن مسجد به هم خورد! نهایتاً ۲۵ نفر!! در مسجدی که به عظمت یک زمین فوتبال بود!
یک مشت نایلون که معلوم بود سال‌هاست اونجاست برای کفش‌ها گذاشته بودند! جا کفشی‌شون زشت‌ترین جاکفشی‌ای بود که دیده بودم! همه جا رنگ و بوی مردگی داشت!
هزار تومان دادم به دوستم، گفتم: این هزار تومان رو برو بده به اون جوانی که به نظر می‌رسه بسیجی هست و اینجا فعال‌تره، بگو این رو نایلون بخرن بذارن جلو در که مردم کفش‌هاشون رو بذارن داخلش.( تا شاید خجالت بکشن!)

بلندگوهای عهد بوق!

فرش‌های پوسیده!

به خدا قسم افرادی که صف اول و کنار من بودند، انگار تا به حال نماز جماعت نبودن! مثلاً یکی که عیناً پشت حاج آقا ایستاده بود، زودتر از حاج آقا تکبیرة الاحرام را گفت و یکی که کنار من بود، سر نماز تسبیح می‌چرخاند!! یکی هم که من نفهمیدم چه نوع نمازی خواند!! (هر چند که از همه حواس‌پرت‌تر من بودم!)

انگار من در یک کشور دیگر بودم!

***

مسجد جامع، کنار بازار بود، پس گشتی در بازار زدیم. واااااای! چه افتضاحی بود وضع بازار! دوستم می‌گفت تو سال‌هاست بازار شهر خودمان را ندیده‌ای، این‌ها برایت عجیب است! و یا می‌گفت اگر هم افتضاح‌تر باشد به خاطر کلانشهر بودن است.

***

شب آمدم ترمینال که برگردم.

دو ساعت و اندی در هوای سرد منتظر ماندم، می دانید چرا؟ چون وقتی زنگ زدیم که ماشین ساوه کی حرکت می‌کند، گفت: ۷ و من ۶:۳۰ آنجا بودم، در حالی که ماشین ۸:۳۵ دقیقه حرکت کرد.

می‌دانید چرا در سالن انتظار منتظر نماندم؟ چون آنقدر راننده‌ها و کارمندان آن شرکت سیگار و … کشیده بودند که وقتی وارد سالن می‌شدم جرأت نداشتم نفس بکشم! هر چند که نهایتاً به خاطر مزاحمت‌هایی که گدایان برایم داشتند، مجبور شدم بروم پشت در، داخل بایستم! (به یکی‌شان پول ندادم، خیلی جدی گفت: برات واقعاً متأسفم! گفتم الان است که یک مشت هم در چانه‌مان خالی کند!)

***

فردای آن روز، ظهر، رفتم مسجد شهر خودمان.

در طی دیشب تا ظهر آن‌روز به این فکر می‌کردم که اسلام در این ۲۴ ساعتی که بر من گذشت، کجا بود؟ چه بلایی سر جامعه‌مان آمده!؟ حتی در این مسجد به این موضوعات فکر می‌کردم.

نماز که تمام شد، همراه جمعیت در حالی که صدای صلوات جمع شنیده می‌شد، آمدم بیرون. همان لحظه یکی از دبیران که دو سال پیش زمان سربازمعلمی با هم آشنا شده بودیم بعد از مدت‌ها دقیقاً هنگام بیرون آمدن از مسجد من را دید، سریعاً و با حالت تقریباً غمگینی جلو آمد و گفت: خدا رحمتش کنه، کی فوت کرده؟

به خدا اشک در چشمانم جاری شد!! (خدایا! به کجا رسیده‌ایم که هر کس از خانه‌ات بیرون بیاید یا کتابت را بخواند، همه فکر می‌کنند کسی مرده است)
به شوخی، اما با یک دل پر و چشم پرتر از اشک، گفتم: اسلامِ شریف! [فوت کرده]
گفت: خدا رحمتش کنه، از “شریف‌”های ساوه‌ای بوده؟

بحق محمد و آل محمد علیک

دین من، اسلام, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) ۳ دیدگاه »

یکی از دعاهایی که بعد از نماز صبح، مغرب و عشا فکر می‌کنم از قول امام علی(علیه السلام) پیشنهاد شده است، این دعاست:

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُک بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیک، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ اجْعَلِ النُّورَ فِی بَصَرِی، وَ الْبَصِیرَةَ فِی دِینِی، وَ الْیقِینَ فِی قَلْبِی، وَ الْإِخْلاصَ فِی عَمَلِی، وَ السَّلامَةَ فِی نَفْسِی، وَ السَّعَةَ فِی رِزْقِی، وَ الشُّکرَ لَک أَبَداً مَا أَبْقَیتَنِی

ترجمه: خدایا به حقی که محمد و آل محمد بر گردنت دارند از تو می‌خواهم: بر محمد و آل محمد صلوات بفرست و در دیده‌هایم نور قرار ده و در دینم بصیرت قرار ده و در قلبم یقین قرار ده و در عملم اخلاص قرار ده و در نفسم سلامتی قرار ده و در روزی‌ام وسعت قرار ده و مرا تا لحظه‌ای که زنده‌ام، شاکر خود قرار ده.

از آن دعاهاست که انگار تمام خواسته‌های انسانی را در خود دارد.

به هر حال، سال‌هاست که وقتی به «بحق محمد و آل محمد علیک» می‌رسم فکر می‌کنم که مگر می‌شود کسی گردن خدا حق داشته باشد؟ پیامبر و ائمه (علیهم السلام) چه حقی گردن خدا دارند؟

امشب که از مسجد برمی‌گشتم، گفتم بگذار در راه کمی به این موضوع فکر کنم. (نمی‌دانم چرا این مدت توفیق نشده بود که در موردش فکر کنم) به هر حال، یک دفعه یاد آن حدیث قدسی افتادم که فکر می‌کنم از زبان حجة السلام هاشمی نژاد شنیدم:

کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّا فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ وَ خَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ اُعْرَفَ

ترجمه: [خداوند می‌فرماید:] من گنج مخفی‌ای بودم. دوست داشتم که شناخته شوم بنابراین، مخلوقات را آفریدم تا شاید شناخته شوم.

فکر می‌کنم بخش اعظمی از جواب سؤالم را یافته باشم.

تصور کنید، شما چیزی را دوست دارید و کسی آن را برای شما فراهم کند، آیا آن شخص، بر گردن شما حقی ندارد؟

چه کسانی به اندازه معصومین در شناخته شدن خدای حقیقی مؤثر بوده‌اند؟

معصومین، آنقدر این هدفِ خدا را برآورده کردند که خداوند بعد از آن‌ها دیگر پیامبر و معصومی تعیین نکرد، چون دیگر به اندازه کافی به هدفش رسیده بود.

فکر می‌کنم حالا آن دعا برایم قشنگ‌تر از قبل شد:)

چگونه اسلام شما را مثبت‌نگر می‌کند؟

اتفاقات روزانه, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکته ۴ دیدگاه »

در سر راهم به خارج از محله، همیشه یکی دو معتاد که آنقدر تزریق کرده‌اند که نای بلند شدن از زمین ندارند، قرار گرفته‌اند!

مدت‌ها بود که وقتی این‌ها را می‌دیدیم در دلم به شوخی می‌گفتم: شیطون اونقدر اینا رو سر راه ما قرار می‌ده تا آخر ما رو معتاد کنه!! (بالاخره بخواهیم یا نخواهیم انسان‌های بد اطراف در انسان تأثیر دارند. پیش از این در مطلب «تنزل خواسته‌ها (چطور دیگران باعث پس‌رفت شما می‌شوند)» در این مورد صحبت کرده بودم)

مدتی پیش کمی در مورد این افراد و قرار گرفتنشان سر راهم فکر می‌کردم که یاد آن داستان افتادم: یکی از معصومین (شاید امام سجاد بود) از شخصی که در حال حفر سوراخی روی پشت بام خانه‌اش بود سؤال کرد: چه می‌کنی مؤمن؟ گفت: سوراخی ایجاد می‌کنم که دود تنور از آن خارج شود. امام گفت: اگر من می‌بودم به این نیت آن سوراخ را ایجاد می‌کردم که نور از آن داخل مطبخ شود.

این داستان دو خطی، باز از آن داستان‌هاست که سیاست کلی یک نظام را می‌تواند مشخص کند.

یعنی اگر باید کاری را که به ظاهر منفی است انجام دهی، طوری نیت و نگاهت را عوض کن که مثبت باشد.

بعد از این هر وقت این بنده‌های خدا را سر راهم می‌بینم می‌گویم: خدا هر روز اینا رو سر راه ما قرار می‌ده تا تذکری باشه که معتاد نشیم!

حیا!

اتفاقات روزانه, الهی نامه من, نکته ۳ دیدگاه »

از در که آمدم داخل، دیدم سرش پایین است و دلش نمی‌خواهد به چشمانم نگاه کند. (مهدی‌رضای ۶ ساله را می‌گویم)

سلام کردم. بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، خیلی آهسته گفت: سلام.

هنوز متوجه نشده بودم که چه شده، اما شک کرده بودم.

لباس‌ها را درآوردم و ناهار را خوردم و او همچنان به چشم‌هایم نگاه نمی‌کرد.

بعد از ناهار آمدم به اتاق خودم. دیدم جلو در کمد، یک خروار آرد نخودچی روی فرش ولو شده. گفتم: هییی!
مادر جانش (مادر خودم) که متوجه شد، گفت: دایی حمید! مهدی‌رضا امروز در نبود شما یه کار بد انجام داده و الان واقعاً پشیمونه! رفته سر کمد شما که یه دونه از اون شیرینی‌های نخودچی سوغات کرمانشاه برداره، جعبه‌ش در رفته افتاده زمین. خودش جمع کرده و جارو دستی هم کشیده. البته قول داده دیگه بدون اجازه سر کمد شما نره. مگه نه مهدی‌رضا؟ خیلی آهسته و در حالی که سرش هنوز پایین بود گفت: آره.

(سابقه نداشت حتی در نبود من دست به چیزی از اتاق من بزند! آنقدر با ادب و با کمالات هست که هیچ چیز را بدون اجازه دست نمی‌زند. اما حق دارد بچه! شیرینی خوشمزه کرمانشاه همه را وسوسه می‌کند!)

بلند گفتم: مامان جونش! خدا رو شکر که اولین بارشه! وگرنه به باباش می‌گفتم هر تصمیمی که خواست در مورد ایشون بگیره! (از بابایش خیلی حساب می‌برد)

تا این را گفتم، بغض کرد و دوید سمت اتاق دایی علی‌اش که همیشه لحاف‌ودشکش پهن زمین است.

مدتی که گذشت حاج خانم آمد و حیلی آهسته گفت: حمید! رفته لحاف رو کشیده روی سرش و احتمالاً اونقدر بغض و فکر و خیال کرده تا خوابش برده!

بعد از ظهر هم که بیدار شد، اول لای در را باز کرد و یواشکی نگاه کرد که ببیند من هستم یا نه. تا دید من داخل حال هستم، در را بست. چند دقیقه بعد در حالی که سرش پایین بود آمد و رفت کنار دایی مجیدش نشست. به هیچ وجه به سمت من نگاه نمی‌کرد و فقط با دایی مجیدش صحبت می‌کرد…

باور کنید تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم و لحظه به لحظه دلم می‌خواست زار بزنم و فریاد بکشم از این حیا.

الهی! چه می‌شود به ما هم ذره‌ای از این حیا عنایت کنی؟ چه خطاها کردیم و سرفرازتر از قبل گام برداشتیم!
الهی! ببخش ما را، حواسمان نبود، عمدی نبود. رفتیم شیرینی وسوسه‌انگیز دنیا را بخوریم، دستمان خورد و همه چیز برملا شد! لذت آن شیرینی هم از دستمان رفت… ببخش ما را که پشیمانیم…

تفاوت!

اتفاقات روزانه, نکته یک دیدگاه »

در خانه ما اگر تلویزیون را روشن کردی و دیدی روی کانال «نمایش» است، بدان علی (برادر بزرگ‌تر) آخرین بار تلویزیون (فیلم سینمایی) می‌دیده است. اگر تلویزیون را روشن کردی و دیدی روی شبکه چهار یا شبکه مستند بوده است بدان آخرین بار من تلویزیون می‌دیده‌ام و اگر روشن کردی و دیدی روی شبکه خبر است بدان مجید (برادر کوچک‌تر) آخرین بار تلویزیون می‌دیده است.

جالب است که هر کداممان هم از انتخاب آن یکی بیزاریم!!

نمی‌دانم می‌توان با سطح علمی مقایسه کرد یا خیر:

علی فعلاً دیپلمه است.

من دانشجوی ارشد هستم.

و مجید فعلاً فوق دیپلم دارد.

 

علی از هیچ چیز به اندازه مسافرت لذت نمی‌برد.

من از هیچ چیز به اندازه یادگیری یک مطلب جدید و مباحث علمی لذت نمی‌برم.

مجید از هیچ چیز به اندازه جلسات سیاسی و سخنرانی‌های سیاسی و مذهبی لذت نمی‌برد!

 

به این فکر می‌کنم که آیا با افزایش سطح علمی افراد، نوع لذت بردن آن‌ها از زندگی فرق می‌کند یا اینکه ربطی به این ندارد و علاقه از همان کودکی به یک چیز است و تحصیلات تأثیری در آن‌ها ندارد؟

به هر حال، انسان‌ها چقدر با هم تفاوت دارند! و این تفاوت چقدر تنوع ایجاد می‌کند!

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها