امید من!
انسان چیزی را یاد نمیگیرد مگر اینکه نیاز داشته باشد که یاد بگیرد.
پس اگر خواستی که چیزی را یاد بگیری، ابتدا نیاز آن را در خود ایجاد کن…
امید من!
انسان چیزی را یاد نمیگیرد مگر اینکه نیاز داشته باشد که یاد بگیرد.
پس اگر خواستی که چیزی را یاد بگیری، ابتدا نیاز آن را در خود ایجاد کن…
خیلی از اوقات وقتی بررسی میکنیم که چه شد که به طور مثال در نماز، به این فکر کردیم که: چه خوب است که فلانی دارد میبیند یا مثلاً چطور شد که فلان کار را طوری انجام دادم که جلب توجه کند، معمولاً به این نتیجه میرسیم که این ریاکاری معمولاً دو دلیل دارد:
مال و یا عزت
اگر من در برابر رئیسم ریاکاری میکنم، شاید به این دلیل است که فکر میکنم روزیام در دست اوست و یا اینکه ممکن است تصور کنم جایگاه بهتری کسب خواهم کرد و عزیزتر خواهم شد.
من معتقدم منظور از ریا این است که انسان کاری را که باید خاص خدا باشد (که البته همه کارها باید برای خدا باشد) برای شخص دیگری انجام دهد در حالی که قلباً و در حالت عادی راضی به انجام آن کار نیست. مثلاً من پولی را به مسجد کمک کنم که فرضاً در راه خدا باشد اما اگر مردمی که میبینند نبودند، من دست هم در جیبم نمیکردم …
پس نباید فکر کرد مثلاً احترام به رئیس همیشه ریا است، خیر، شما به همه انسانها احترام میگذارید، رئیس هم همینطور … این احترام به این دلیل است که خدا خواسته که به همدیگر احترام بگذاریم، یعنی در حقیقت دارید اطاعت امر خدا میکنید. اما اگر تصور کنیم این رئیس، یک انسان عادی میبود، اگر شما او را آدم هم حساب نمیکردید حالا یعنی آن احترام شما ریا بوده است.
به هر حال، جالب است که دو آیه زیبا برای درمان ریا داریم که خوب است انسان همیشه زمزمه کند:
اگر تصور کردیم روزی مان دست شخص خاصی است، چقدر خوب است که این آیه را زمزمه کنیم:
[و هر کس پرهیزکار باشد خداوند برایش راهی برای خروج از مشکلات قرار میدهد و از جایی که فکرش را هم نمیکند، روزیاش را میرساند و هر کس بر خدا توکل کند، پس خدا او را کافی ست. خداوند امرش را به هر کس که بخواهد ابلاغ میکند. همانا خدا برای هر چیزیاندازهای قرار داده است. ] آیات ٢ و ٣ سوره طلاق
(در یکی از توصیههای مرحوم نخدکی به امام خمینی به سه بار خواندن این آیات، بعد از هر نماز تأکید شده است)
و اگر تصور کردیم که مقام و عزت به دست شخص خاصی است، یاد این سخن زیبای خدا بیفتیم:
[و هر کس عزت میخواهد، بداند که تمام عزت برای خدا و به دست خداست] آیه ١٠ سوره فاطر
اکثر اوقات وقتی پریشان احوالیها و نگرانیهامان را بررسی میکنیم میبینیم که ما نگران نگرانیهامان هستیم.
به طور مثال نگرانیم که نکند نگرانیمان باعث شود دیوانه شویم یا زخم معده بگیریم و …
حداقل من اینطور هستم!
یا مثلاً نگرانیم که استرس کار دستمان بدهد.
دقت کنید که استرس و اضطراب چیز عجیب و خطرناکی نیست، بلکه گاهی اوقات اگر عدم آن را فرض کنیم، بیچاره میشویم. مثلاً احتمالاً با اتوبوس مسافرت کردهاید ودیدهاید که طی مسیر، ناخودآگاه بارها خوابیدهاید و بیدار شدهاید اما راننده همچنان بیدار است!! فکر میکنید چرا آن بیچاره نمیخوابد!؟ بهتر بگویم: نمیتواند بخوابد؟ یا مثلاً اگر شما راننده باشید، مادرتان احتمالاً تا مقصد چشمش روی هم نمیرود! چرا؟ همین اضطراب است که اینجا یک نعمت است و مانع خواب میشود. (اگر یک نفر باشد که اضطراب نداشته باشد، احتمالاً با جان دهها نفر بازی کرده است) و یا مثلاً شبهای امتحان چقدر راحت تا صبح بیدار میمانیم! به خاطر همین اضطراب.
پس اضطراب یکی از وضعیتهای انسان است، مثل شادی، مثل غم و خیلی حالتهای دیگر. نباید تصور کرد که نگرانی و اضطراب بد است.
در حقیقت خود اضطراب و نگرانی نیست که ما را آزار میدهد، بلکه نگرانی از آن نگرانی است که به نظر میرسد در ما تعبیه نشده است و نباید رخ دهد.
یادم هست از یکی از دانشجوهایم که دختر تقریباً عصبیای بود پرسیدم چرا اینقدر عصبانی و زودرنج شدهاید؟ میگفت: استاد، حقیقتش را بخواهید من یک مادر مریض دارم که هر وقت میبینم درد میکشد، من هم با او درد میکشم و گریه میکنم و این روال آنقدر ادامه یافته که من عصبی شدهام.
به او گفتم: دختر خوب، خدا به هر کس که درد میدهد، صبر و شرایط تحمل درد را نیز میدهد، اما به تو آن تحمل و صبر را نداده، چون آن درد را نداده. به همین دلیل است که اگر مدتی بعد از خوب شدن یک مریض بپرسید که آیا از آن دردها چیزی یادت هست؟ احتمالاً چیزی احساس نمیکند، اما اگر شما هم با او رنج کشیده باشید و احتمالاً عصبی شده باشید، هنوز تأثیرات آن موضوع که بیجهت نگرانش بودهاید در شما مانده است.
مثلاً تصور کنید که یک مادر بخواهد برای لحظه لحظه گریه و مریضی کودکش رنج بکشد و اعصاب خودش را خرد کند! ده سال بعد، کودک چیزی از آن زمان یادش نیست و رنجی نمیبرد، اما مادر که احتمالاً حالا حسابی عصبی شده است، دارد دائماً رنج میکشد.
این به این دلیل است که گریه و مریضی جزئی از زندگی کودک است. مریضی جزئی از زندگی مادران مسن است، اما قرار نیست جزئی از زندگی دیگری باشد. نگرانی جزئی از زندگی است و مشکلی ایجاد نخواهد کرد، اما نگران نگرانی بودن غلط است.

هر گاه نگران این بودی که نگرانیهایت کار دستت دهد، خودت را کمی شل کن، نفس راحت بکش و بگذار راحت نگران باشی!
این طبیعی است که نگران نمره یک درس باشی. این طبیعی است که نگران آینده باشی، این طبیعی است که نگران ازدواج باشی، این طبیعی است که نگران فرزند باشی، این طبیعی است که نگران شغلت باشی، همه همینطورند، اما نگران این نباش که نکند این نگرانی فلان بلا را سرت بیاورد!
همین!
پینوشت: یک وقت سوء برداشت نشود که منظور از نگران نبودن برای مریضی مادر و فرزند، بیخیال بودن نسبت به آنهاست. خیر، ما در دینمان دعوت شدهایم به رفع مشکلات دیگران و نه نشستن و جوش خوردن و فکر و خیال کردن در مورد آنها… به مادر تا میتوانی لطف و کمک کن، اما قرار نیست پا به پای او درد بکشی و گریه کنی و … با روحیهای قوی هر چه از دستت بر میآید برایش انجام ده.
گاهی اوقات که مجید (برادر کوچکتر) اواخر شب، بحثهای فلسفی(!) و سنگین را که خودش هم از آنها سر در نمیآورد، با حاج خانم و خواهر گرام ما، شروع میکند، من در این اتاق، صحبتهایشان را دنبال میکنم که ببینم چیزی از این بین دستگیرم میشود یا خیر! (که معمولاً خیر!)
قبلاً هم گفتهام که معتقدم حاج خانم (مادر ما) یک روانشناس بینظیر است.
در این مواقع، خیلی با حوصله حرفها را گوش میکند و خودش هم در بحث شرکت میکند، اما به محض اینکه احساس کند بحث دارد منحرف میشود، خیلی زیرکانه بحث را به هم میزند تا این افکار در ذهن فرزندانش جدی نشود که بخواهد به عمل منتهی شود!
مثلاً اگر امروز، مجید از مرگ یکی از آشنایان خبردار شده باشد، جملاتی شبیه به این با حاج خانم خواهد گفت:
- مامان! فلانی که توی مشهد با هم بودیم یادت هست؟
- آره، خوب؟
- یادته چه جوان خوش تیپ و رعنایی بود؟
- آره، خوب؟
- بنده خدا، رفته بوده فلان شهر، یک موتوری بهش میزنه، پرتش میکنه توی خیابون. همون لحظه یه پرایدی میاد از روش رد میشه و …
میبینی مامان؟ آدم این همه زندگی میکنه، کلی برنامه ریزی واسه آینده و زن و بچهش داره، آخرش چی؟
- واقعاً که زندگی خیلی بیمعنی…
به محض اینکه بخواد بگه «بی معنی است» هنوز “است” را نگفته، حاج خانم وسط میپرد و میگوید:
- خوبه! خوبه! بسه! بلند شو برو یه کم میوه بیار بخوریم…
بعد که این جمله را گفت و حواس مجید را پرت کرد، با لحنی اعتراض آمیز خواهد گفت:
خوب، همه انسانها میمیرند، دلیل نمیشه که زندگی نکرد و امید و آرزو نداشت! یکی با تصادف، یکی اونقدر پیر میشه که آرزوی مرگ میکنه…
یا مثلاً گاهی اوقات بحثها به این جمله میرسد که: مامان! دلم میخواد بزنم به کوه و دشت! برم یه جایی که هیچ کس نباشه، خودم خونه بسازم، خودم غذام رو تهیه کنم و …
حاج خانم، این مواقع چنین جوابی میدهد:
بسه! بلند شو جمع کن این بحثها رو، برو یه کتاب بیار بخون! این فکرها همه از بیکاریه! آدم که سرش شلوغ باشه، حوصله فکر کردن به این موضوعات رو هم نداره!
کمی که در بحر این جمله میروم، احساس میکنم عجب حقیقتیست!
امروز یکی از آن روزهای پر مشغله بود که آنقدر کارهایم در هم رفته بود که فرصت نکردم قبل از رفتن به دانشگاه، حمام بروم! اتفاقاً وقتی این را به حاج خانم گفتم، گفت: پس این حمام رفتنهای هر روز این جوانهای امروزی هم از روی بیکاریه!
از اینگونه افکار، بسیار به سراغ من و همه جوانان میآید:
- از زندگی سیر شدهام!
- احساس میکنم زندگی، پوچ است!
- فکر میکنم به آخر خط رسیدهام!
- از فلان کار و فلان راه خسته شدهام!
و افکاری از این دست…
اما انصافاً وقتی بررسی میکنم میبینم این افکار زمانی به سراغ انسان میآیند که از کار فارغ است و به قول حاج خانم، بیکار است.
یک جوان مکانیک را در نظر بگیرید که از صبح زود تا آخر شب آنقدر کار کرده است که وقتی به خانه میرسد، حوصله خوردن شام را هم ندارد! هیچ گاه فرصت نمیکند که بنشینید با حوصله(!) به این فکر کند که آینده چه میشود؟ او به کجا خواهد رسید؟ زن به او میدهند؟ از پس زندگی بر میآید؟ که بعدش بخواهد به این نتیجه برسد که عجب زندگی سختی داریم!
اما یک جوان در همان سنین، را در نظر بگیرید که دانشجو است و در نتیجه در روز، اوقات فراغت بسیاری دارد. مدام با این افکار کلنجار برود!
چیزی که واضح است، این است که یکی از مهمترین عوامل بیکاری، بلاتکلیفی است! یعنی جوان، میخواهد، اما نمیداند باید چه کار کند؟! مثلاً شخصی در سن من (بعد از دانشگاه، یعنی حدوداً ۲۲ سالگی) از دانشگاه فارغ التحصیل شده است، اما هنوز نمیداند قرار است چه کاره شود که بخواهد در زمینه آن، کار کند و در اصطلاح، بیکار نباشد! آیا کار دولتی خواهد یافت؟ وارد شرکت میشود؟ کارش با تحصیلش ارتباط خواهد داشت؟ کار آزاد خواهد داشت؟
آمار روانشناسی نشان میدهد که این افکار، بیش از هر سن، در سنین ۱۸ تا ۳۴ سالگی به سراغ انسانها میآید! یعنی دقیقاً زمانی که انسان بلاتکلیفیاش شروع میشود تا زمانی که زندگیاش روی ریل میافتد و کسب و کارش تعیین میشود.
حالا باید کار کند تا زنده بماند!
منظور از کار، همان «سرگرم بودن» است و البته اگر یک کار خوب و مفید باشد که چه بهتر. باور کنید باید افکار و ضرب المثلهای این قدیمیهای ما را با آب طلا جایی نوشت. همین ضرب المثل: ” اگر بیکاری، آب بریز توی هاون و بکوب! ” دقیقاً خطر بیکار بودن را هشدار میدهد. یعنی آب در هاون کوبیدن بهتر از بیکار بودن است. (هرچند در ادبیات، «آب در هاون کوبیدن» را به کار بیهوده تعبیر میکنند که من با آن مخالفم)
الان که ساعت نزدیک به ۱۲ شب است، وقتی روز را بررسی میکنم، بیشتر به رابطه بیکاری با این نوع افکار پی میبرم. کمتر مورد هجوم آن افکار همیشگی قرار داشتم. کمتر نگران آینده بودم، کمتر، از مسائل خسته میشدم و خلاصه، بیکار نبودم!
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
قبول دارم که ممکن است بعضیها بگویند کاری نیست که انجام دهیم. شاید در پستهای بعدی، چند نوع کار که میتواند هم سر انسان را گرم کند و هم برای آیندهاش مفید باشد، معرفی کنم. شما هم اگر چیزی به ذهنتان رسید، لطفاً در بخش نظرات، دیگران را در جریان بگذارید…
مدتی است که وقتی سوار ماشین میشوم، ترجیح میدهم خیلی آهسته و آرام رانندگی کنم. پیش از این، همیشه اعصابم از راننده جلوی خرد میشد، چون فکر میکردم خیلی آهسته میراند و موجبات ترافیک را فراهم میکند! اما جدیداً فهمیدهام که راننده جلوی آرامتر از من بوده و حالا داریم با هم تنظیم میشویم.
امروز:
امروز خیلی آرام و در حالی که برای خودم این شعر را زمزمه میکردم:
بسی باشد که مردی آسمانی | به جانی سر فرازد لشگری را
نهد جان در یکی تیر و رساند | به اوج نیکنامی کشوری را [۱]
ناگهان یک جوان پرایدسوار با سرعتی سرسامآور سبقت گرفت و به قولی لایی کشید و جلو زد…
دیروز:
دیروز دو تا کتابخانه خریدم که این کتابهای زبان بسته را از روی قفسههای فلزی و گرد و خاکی که میخورند، نجات بدهم.
یک وانت گرفتم که تا منزل برساندشان. سوار وانت شدم که راننده را راهنمایی کنم.
از مسیری رفت که امروز رفتم و البته هر روز بعد از اینکه از دانشگاه میآیم، میروم. در اواسط راه متوجه شدم از داخل یک کوچه عبور کرد که دیگر نیازی نباشد مثل من کلی مسیر را پایین برود و از دور برگردان استفاده کند.
امروز:
امروز که مسیر هر روز را میآمدم، گفتم بگذار از این به بعد از مسیر آن راننده وانت برویم که راهمان کلی تخفیف یابد.
از آن راه رفتم و در نهایت وارد خیابان اصلی شدم.
اواسط راه بودم که متوجه شدم همان پرایدسواری که در خیابان قبلی و چند دقیقه قبل با آن وضع فجیع، سبقت گرفته بود، دوباره با همان حالت از کنارم سبقت گرفت!!!
این صحنه را که دیدم، یاد این دنیای رنگارنگ افتادم! و یاد فرمول جادویی خودم که بارها به دوستان و اطرافیان گفتهام و آنها نتیجههای خوبی از آن گرفتهاند:
معتقدم اگر انسانها این جمله را میدانستند و به آن اعتقاد داشتند، هیچ وقت تصور نمیکردند که «دیر شده است». هیچ کس نا امید نمیشد. هیچ کس دیگری را به دید «خدا» نگاه نمیکرد.
گاهی اوقات دیدن انسانهای بسیار موفق، انسان را از تلاش باز میدارد و روحیهی ناامیدی در او میدمد.
مثلاً یک ساندویچفروش نا امید، همیشه این در ذهنش است که: این هم شد کار؟ بعضیها (مثل بیل.گیتس) در هر ثانیه ۲۵۰ دلار، یعنی ۲۵۰ هزار تومان پول به جیب میزنند و ما برای ۲۰۰ تومان سود یک ساندویچ، باید کلی گرمای کوره ببینیم و بپیچیم و خم شویم و …
شاید به همین دلیل بود که پیامبر وقتی میدید اطرافیان او به او به دید یک «انسان دست نیافتنی» مینگرند، بارها فرمود:
من انسانی همچون شمایم. (دست نیافتنی نیستم)
تاریخ، نمونههای بسیاری به خود دیده است که یکی در یک شب ره صد ساله را به سمت موفقیت میپیماید و از آن طرف، یکی در یک لحظه آنچه دارد از دست میدهد.
نمونهها در همه زمینهها وجود دارد، چه در مورد موضوعات مالی و مادی و چه در موضوعات مذهبی و الهی.
بله، گاهی اوقات یک میانبر ساده، شما را از رانندهای که از شما سبقت گرفته است، جلوتر میاندازد.
این مثال را بارها برای اطرافیانم گفتهام و در دفتری برای فرزندان آیندهام هم نوشتهام! :
دنیا همچون یک «مسابقه دو» است. مسابقهای که خط شروع و خط پایان ندارد و در نتیجه برنده، آن نیست که از خط پایان عبور کند!
در این مسابقه هر کس از هر کجای مسیر میتواند وارد مسابقه شود و تا هر کجا که توانست بدود.
همه شانس برنده شدن دارند.
برنده؟
برنده کسی است که هر چقدر دوید، خوبتر از بقیه بدود…
میتوانم با «برهان خُلف» این ادعا را ثابت کنم:
بیایید فرض کنیم کسی در دنیا موفق است که «علم بیشتری» داشته باشد. حالا دنیای زمان ابوعلی سینا را تصور کنید. ابوعلی سینا علامه بوده است (یعنی همه علوم زمان خود را میدانسته است). اما اگر با دنیای فعلی مقایسه کنیم، او نسبت به یک جوان دانشگاهی امروزی احتمالاٌ یک بیسواد به حساب میآید. حالا همین جوان دانشگاهی را با یک نوجوان دبیرستانی هزار سال بعد مقایسه کنید. این جوان نسبت به آن نوجوان احتمالاً در دوران جاهلیت و بیسوادی به سر میبرده است!!
پس، اگر بگوییم «علم بیشتر»، «ثروت بیشتر» و … موفقیت است، هیچ کس نمیتواند در دنیا موفق باشد! یا به این نتیجه خواهیم رسید که: انسانهای هزاران سال بعد موفقتر از انسانهای فعلی هستند! که این با عدالت و حکمت خدا ناسازگار میشود، در نتیجه فرض ما غلط است. یعنی:
موفقیت و سعادت، به «پول بیشتر»، «علم بیشتر»، «نفوذ بیشتر» و … نیست.
موفقیت، «خوب دویدن» است. اما اینکه «خوب دویدن» یعنی چه، شما در مورد آن، چیزهایی در ذهن دارید، من هم در مطالب بعدی چیزهایی خواهم گفت، إن شاء الله.
____________
۱- این شعر زیبا را که در مورد جریان آرش است در یک کلیپ موبایل از دهان رهبرمان شنیدم. فکر میکنم از سرودههای خودشان باشد، چون در هیچ کجا در اینترنت نیافتمش.
دیدگاههای تازه