برای شادی روح «اسلام شریف»، صلوات!

اتفاقات روزانه, دین من، اسلام ۲ دیدگاه »

آخر ترم شده است و مجبور شدم مثل جلسه اول، بروم کرمانشاه برای امتحان!

جایتان خالی، هفته قبل، اولین امتحان بود و شب ساعت ۱۲ رفتم دور میدان آزادی که اتوبوس بیاید و سوار بشوم و بروم.

دیدم یک سمندی که انگار خودشان اهل کرمانشاه بودند و می‌خواستند بروند شهرشان، با قیمت خوبی مسافر می‌برد. (دو نفر خودشان بودند، دو نفر هم سوار کرده بود، من هم رسیدم و سوار شدم)

بگذریم از اینکه تا بخواهم مطمئن شوم که ما را ندزدیده‌اند، کلی نذر و نیاز کردم. آخر همان اوائل ما را برد طرف یک مسیری که من به هیچ وجه فکر نمی‌کردم انتهایش برسد به آزاد راه! باور کنید از مسیرهای خاکی و وحشتناکی رد شد که صدای قلب من نزدیک بود آبرویم را ببرد!! چون ترس خاصی از اهالی آن شهر دارم، می‌ترسیدم بپرسم آقا مطمئنی این ره که تو می‌روی به کرمانشاه است؟

خلاصه، بعد از کلی گیر کردن آن ماشین کاملاً نو، به در و دیوار و چاله و چوله، افتادیم داخل یک آزاد راه.

به محض اینکه خیال آقایان راحت شد، برای اینکه به خاطر طولانی بودن مسیر، خوابشان نبرد، یک سری موسیقی وحشتناک با آن باندها که پشت سر من گروپ‌گروپ می‌کرد و مغزم را داغون می‌کرد، Play کردند.  از قیافه دوستان مشخص بود که اعتیادهای مختلفی هم دارند :(

خدا شاهد است، در این موسیقی‌ها که کردی هم بود و من فقط بخش‌هایی از آن‌ها را می‌فهمیدم، خواننده مطالبی می‌گفت که من شاخ درآورده بودم که آیا یک انسان می‌تواند به خود اجازه دهد که چنین جملاتی را بخواند و ضبط و تکثیر کند؟ و عجیب‌تر هم اینکه یک گروه انسان بروند تهیه کنند و گوش کنند!

مثلاً مضمون برخی جملات که من حقیقتاً از گفتنشان شرم دارم، این‌ها بود: اگر تریاک نباشد من چه کار کنم؟ خدایا! اگر عرق و پاسور نباشد من چقدر تنهایم! خدایا اگر عرق را نیافریده بودی من چه کار می‌کردم!!!!!!

از این‌ها که می‌گذشت، به عشق و عاشقی می‌رسید!!

باور کنید تا آنجا پنج شش بار این موسیقی‌ها تکرار شد و این‌ها گوش می‌کردند! جالب است که اگر یکی ملایم می‌بود، آن را رد می‌کرد که به یک وحشتناکش برسد!

خلاصه تا آن‌جا به آسمان نگاه می‌کردم و با بغض و اشک می‌گفتم: خدایا! امشب رو به خیر بگذرون!
نه می‌شد بگویی خاموش کن (چون ممکن بود خوابش ببرد و همه‌مات تلف شویم!) و نه می‌شد بگویی کم کن (می‌ترسیدم!!)

خلاصه تا حدود یک ساعت مغز ما بالا و پایین می‌پرید تا اینکه یادم افتاد که کلی سخنرانی از استاد پناهیان دارم که گوش نکرده‌ام! هدفون را به گوشی زدم و صدای بنده خدا را تا می‌توانستم زیاد کردم و سخنرانی‌ها را گوش کردم. هر چند در رقابت بین صداها آن ضبط ماشین برنده بود، اما حداقل جملات مزخرف آن خواننده به گوشم نمی‌خورد.

***

وقتی رسیدم، رفتم خانه دانشجویی یکی از عزیزترین دوستانم که همراه دو دوست دیگرش کرایه کرده‌اند.

موقع نماز شب بود. دوستم نماز شبش را خواند و من خوابیدم. به او سپردم که برای نماز صبح من را بیدار کند. نماز صبح بیدار شدیم و نماز را خواندیم، اما در کمال تعجب متوجه شدم که دو دوست دیگرش با خیال راحت خوابیدند تا آفتاب زد!
گفتم لابد جوانند و حوصله‌شان نمی‌گیرد برای نماز صبح بلند شوند… نماز ظهر شد. دوستم رفت مسجد و من چون امتحان داشتم، فرادی خواندم. موقع ناهار شد. دیدم یک موسیقی مزخرف با صدای یک خانم روشن کردند که هنگام ناهار به‌شان حال بدهد! بعد هم رادیو فردا را باز کردند و  چه‌ها که علیه نظام و اسلام نگفتند و نشنیدیم! رفتم امتحان. برگشتم، تا غروب این دوستان نماز نخواندند. گفتم لابد موقعی که من سر امتحان بوده‌ام خوانده‌اند. شب شد، با دوستم رفتیم مسجد. در راه گفتم: مرد حسابی! تو حدود یک سال با اینا هم‌خونه بودی، به نظر می‌رسه هیچ تأثیری روی اینا نذاشتی! اینا به نظر می‌رسید بویی از دین نبردن! گفت: با کسانی که نماز نمی‌خونن مگه می‌شه در مورد دین و رفتار دینی صحبت کرد؟
تازه متوجه شدم که واااای! این‌ها کلاً نماز نمی‌خوانند! (تقریباً برای اولین بار بود که از نزدیک، یک نفر را می‌دیدم که مسلمان است و نماز نمی‌خواند!)

***

رفتیم مسجد!

بگویید چند نفر در آن مسجد بودند؟ با ما ۱۲ نفر!

خدای من! مسجدی به این عظمت، در یک کلانشهر، ۱۲ نفر؟ آن هم یک مشت پیرمرد که به زور، ایستاده نماز می‌خواندند و جوان نه چندان باهوش!!
هیچ کدام بین دو نماز بلند نشدند دو رکعت نماز غفیله یا نافله به آن کمرهای گنده‌شان بزنند تا شاید کمی آب شود و راحت نفس بکشند!!!

عجیباً غریبا!

دفعه بعد هم که رفتیم، به دعوت رفیقم رفتیم مسجد جامع شهر! خدا شاهد است حالم از آن مسجد به هم خورد! نهایتاً ۲۵ نفر!! در مسجدی که به عظمت یک زمین فوتبال بود!
یک مشت نایلون که معلوم بود سال‌هاست اونجاست برای کفش‌ها گذاشته بودند! جا کفشی‌شون زشت‌ترین جاکفشی‌ای بود که دیده بودم! همه جا رنگ و بوی مردگی داشت!
هزار تومان دادم به دوستم، گفتم: این هزار تومان رو برو بده به اون جوانی که به نظر می‌رسه بسیجی هست و اینجا فعال‌تره، بگو این رو نایلون بخرن بذارن جلو در که مردم کفش‌هاشون رو بذارن داخلش.( تا شاید خجالت بکشن!)

بلندگوهای عهد بوق!

فرش‌های پوسیده!

به خدا قسم افرادی که صف اول و کنار من بودند، انگار تا به حال نماز جماعت نبودن! مثلاً یکی که عیناً پشت حاج آقا ایستاده بود، زودتر از حاج آقا تکبیرة الاحرام را گفت و یکی که کنار من بود، سر نماز تسبیح می‌چرخاند!! یکی هم که من نفهمیدم چه نوع نمازی خواند!! (هر چند که از همه حواس‌پرت‌تر من بودم!)

انگار من در یک کشور دیگر بودم!

***

مسجد جامع، کنار بازار بود، پس گشتی در بازار زدیم. واااااای! چه افتضاحی بود وضع بازار! دوستم می‌گفت تو سال‌هاست بازار شهر خودمان را ندیده‌ای، این‌ها برایت عجیب است! و یا می‌گفت اگر هم افتضاح‌تر باشد به خاطر کلانشهر بودن است.

***

شب آمدم ترمینال که برگردم.

دو ساعت و اندی در هوای سرد منتظر ماندم، می دانید چرا؟ چون وقتی زنگ زدیم که ماشین ساوه کی حرکت می‌کند، گفت: ۷ و من ۶:۳۰ آنجا بودم، در حالی که ماشین ۸:۳۵ دقیقه حرکت کرد.

می‌دانید چرا در سالن انتظار منتظر نماندم؟ چون آنقدر راننده‌ها و کارمندان آن شرکت سیگار و … کشیده بودند که وقتی وارد سالن می‌شدم جرأت نداشتم نفس بکشم! هر چند که نهایتاً به خاطر مزاحمت‌هایی که گدایان برایم داشتند، مجبور شدم بروم پشت در، داخل بایستم! (به یکی‌شان پول ندادم، خیلی جدی گفت: برات واقعاً متأسفم! گفتم الان است که یک مشت هم در چانه‌مان خالی کند!)

***

فردای آن روز، ظهر، رفتم مسجد شهر خودمان.

در طی دیشب تا ظهر آن‌روز به این فکر می‌کردم که اسلام در این ۲۴ ساعتی که بر من گذشت، کجا بود؟ چه بلایی سر جامعه‌مان آمده!؟ حتی در این مسجد به این موضوعات فکر می‌کردم.

نماز که تمام شد، همراه جمعیت در حالی که صدای صلوات جمع شنیده می‌شد، آمدم بیرون. همان لحظه یکی از دبیران که دو سال پیش زمان سربازمعلمی با هم آشنا شده بودیم بعد از مدت‌ها دقیقاً هنگام بیرون آمدن از مسجد من را دید، سریعاً و با حالت تقریباً غمگینی جلو آمد و گفت: خدا رحمتش کنه، کی فوت کرده؟

به خدا اشک در چشمانم جاری شد!! (خدایا! به کجا رسیده‌ایم که هر کس از خانه‌ات بیرون بیاید یا کتابت را بخواند، همه فکر می‌کنند کسی مرده است)
به شوخی، اما با یک دل پر و چشم پرتر از اشک، گفتم: اسلامِ شریف! [فوت کرده]
گفت: خدا رحمتش کنه، از “شریف‌”های ساوه‌ای بوده؟

بحق محمد و آل محمد علیک

دین من، اسلام, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) ۳ دیدگاه »

یکی از دعاهایی که بعد از نماز صبح، مغرب و عشا فکر می‌کنم از قول امام علی(علیه السلام) پیشنهاد شده است، این دعاست:

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُک بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیک، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ اجْعَلِ النُّورَ فِی بَصَرِی، وَ الْبَصِیرَةَ فِی دِینِی، وَ الْیقِینَ فِی قَلْبِی، وَ الْإِخْلاصَ فِی عَمَلِی، وَ السَّلامَةَ فِی نَفْسِی، وَ السَّعَةَ فِی رِزْقِی، وَ الشُّکرَ لَک أَبَداً مَا أَبْقَیتَنِی

ترجمه: خدایا به حقی که محمد و آل محمد بر گردنت دارند از تو می‌خواهم: بر محمد و آل محمد صلوات بفرست و در دیده‌هایم نور قرار ده و در دینم بصیرت قرار ده و در قلبم یقین قرار ده و در عملم اخلاص قرار ده و در نفسم سلامتی قرار ده و در روزی‌ام وسعت قرار ده و مرا تا لحظه‌ای که زنده‌ام، شاکر خود قرار ده.

از آن دعاهاست که انگار تمام خواسته‌های انسانی را در خود دارد.

به هر حال، سال‌هاست که وقتی به «بحق محمد و آل محمد علیک» می‌رسم فکر می‌کنم که مگر می‌شود کسی گردن خدا حق داشته باشد؟ پیامبر و ائمه (علیهم السلام) چه حقی گردن خدا دارند؟

امشب که از مسجد برمی‌گشتم، گفتم بگذار در راه کمی به این موضوع فکر کنم. (نمی‌دانم چرا این مدت توفیق نشده بود که در موردش فکر کنم) به هر حال، یک دفعه یاد آن حدیث قدسی افتادم که فکر می‌کنم از زبان حجة السلام هاشمی نژاد شنیدم:

کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّا فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ وَ خَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ اُعْرَفَ

ترجمه: [خداوند می‌فرماید:] من گنج مخفی‌ای بودم. دوست داشتم که شناخته شوم بنابراین، مخلوقات را آفریدم تا شاید شناخته شوم.

فکر می‌کنم بخش اعظمی از جواب سؤالم را یافته باشم.

تصور کنید، شما چیزی را دوست دارید و کسی آن را برای شما فراهم کند، آیا آن شخص، بر گردن شما حقی ندارد؟

چه کسانی به اندازه معصومین در شناخته شدن خدای حقیقی مؤثر بوده‌اند؟

معصومین، آنقدر این هدفِ خدا را برآورده کردند که خداوند بعد از آن‌ها دیگر پیامبر و معصومی تعیین نکرد، چون دیگر به اندازه کافی به هدفش رسیده بود.

فکر می‌کنم حالا آن دعا برایم قشنگ‌تر از قبل شد:)

ضد حال!

اتفاقات روزانه, درباره وبلاگ و وب‌سایت, دین من، اسلام ۷ دیدگاه »

همیشه وقتی یک مطلب بسیار مثبت و یا بسیار مذهبی می‌نویسم، قبل از ارسال، خودم را آماده می‌کنم برای خیل عظیمی از نظرهای تند و گاهی فحش و جبهه‌گیری‌های وحشتناک :)

مثلاً وقتی مطلب “تبلیغات پنهان” را نوشتم، چون بسیار داغ و مذهبی به نظر می‌رسید، مطمئن بودم که افرادی خواهند آمد و جبهه خواهند گرفت. همان هم شد!! در مطلب ” نظری از طرف یک دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف (صحبتی با دوستانی که در وبلاگستان نظر می‌دهند) ” توضیح دادم که چه گفتند. یک نفر آمده بود تقریباً چیزی شبیه به فحش نوشته بود و چند نفر هم زیر آن نوشته بودند که: دمت گرم! این فحش حقش بود!

حالا دیروز مطلب “ایران من” را که می‌نوشتم، حدس زدم که برخی افراد در ذهنشان جبهه بگیرند، همانطور که اول مطلب هم اشاره کرده بودم، خیلی‌ها مخالف دیدگاهم هستند و طبیعتاً انسان در برابر مخالفش جبهه می‌گیرد، اما مطمئن نبودم که کسی (مثلاً به نام arta) بیاید نظر مخالفی زیر آن بنویسد:

ای کاش به جای این همه تعصب کور واقع بینانه تر به پیرامون خود نگاه کنید شاید این همه ناپاکی را که اطرافمون را گرفته و جایی برای نفس کشیدن باقی نگذاشته ببیند نقد خیلی خوب است ولی نه یک طرفه و با چشمان بسته فقط کافیست یک ذره واقع بین باشید . چه خوب است بدانیم هنوز هیچ جامعه مطلق آرمانگرایی که همه ایده آل های معنوی و مادی را داشته باشد شکل نگرفته است ناپاکی به تن همه چسبیده این همه حرف برای اثبات چیزی که وجود نداره برا چی؟

و مثل آن مطلب “تبلیغات پنهان” یکی هم بیاید زیرش بنویسد:

چقد خوبه هر چند وقت یبار یکی پیدا شه اینجوری بهت ضد حال بزنه مثل الان arta

می‌دانید چرا مطمئن نبودم که کسی اینطور بنویسد؟

ببینید، دوستان، احتمالاً می‌دانید که من پیش از این حتی مطالب داغ مذهبی و سیاسی مثل “نظریه‌ی «همه چیز به تفکرات شما وابسته است» و قرآن” و یا “یک ایرانی را نمی‌تواند از پا در آورد مگر یک ایرانی! (و جنبش سبز، واحد فرهنگی انقلاب)” را در صفحه اول آفتابگردان منتشر می‌کردم. اما بعدها گفتم شاید برخی اعضای کانون و حتی مدیران کانون، دوست نداشته باشند نظرات شخصی من در صفحه اول سایت باشد. بنابراین،  یک “فروم‌بلاگ” راه انداختم. یعنی در انجمن‌های آفتابگردان مطالب شخصی‌ام را می‌نوشتم. اما آن‌جا هم چون خیلی‌ها پیگیر مطالب بودند، به مرور احساس کردم شاید برخی کاربران دلشان نخواهد مطالب من را که واقعاً خاص هستند و از نگاه آن‌ها انگار از زبان کسی بیان می‌شود که در این جامعه نیست، بخوانند. بنابراین، آمدم در آدرس hamid.aftab.cc یعنی این وبلاگ، تقریباً مخفیانه مطلب نوشتم. حتی ابتدا اشتراک ایمیلی گذاشتم که اگر کسی به نوع مطالبم علاقه داشت، به جای چک کردن مداوم وبلاگ، ایمیلش را چک کند (چون ممکن بود دیر به دیر آپدیت شود، از طریق ایمیل خبردار شود و خیالش راحت باشد که هر وقت ایمیل آمد پس وبلاگ آپدیت شده) اما بعداً احساس کردم ممکن است یکی فکر کند مطالبم تحفه است و مشترک شود و بعداً ایمیل‌ها آزارش دهد و نداند با کلیک روی Unsubscribe از اشتراک خارج می‌شود، بنابراین اشتراک ایمیلی را برداشتم. حتی برخی از دوستان گفتند که می‌توانیم لینک وبلاگتان را در وبلاگمان بگذاریم؟ یا به برخی مطالب لینک بدهیم؟ گفتم که راضی نیستم! چون:

هدف اصلی من از راه‌اندازی این وبلاگ، فقط و فقط داشتن یک دفترچه خاطرات آنلاین است.

من این‌ها را در سررسیدهایم می‌نوشتم، اما به مرور که به کامپیوتر معتاد شدم، کمتر سراغ آن‌ها می‌روم. گفتم برای اینکه از این اعتیاد به نحو احسن استفاده کنم، یک وبلاگ در حیاط خلوت سایت راه بیندازم و مطالبم را آنجا بنویسم حالا اگر کسی واقعاً این نوع مطالب را دوست داشت، هر چند روز یک بار می‌آید می‌خواند و می‌رود.

فروشگاه نیست که نیاز داشته باشم تبادل لینک کنم و خواننده جذب کنم. درست نمی‌گویم؟

ضمن اینکه مطالب وبلاگم به شدت خاص هستند و مخاطبان خاصی دارند… پس هر کس از راه رسید نمی‌تواند آن‌ها را بخواند، چون اگر با من آشنایی قبلی نداشته باشد، مطمئناً یک فحش، یادگاری می‌گذارد و می‌رود!!

 

حالا نمی‌دانم دوستانی مثل این دو دوست چطور و چرا مطالب را دنبال می‌کنند؟ اگر از طریق فید است، لطفاً اعلام کنید که روش Unsubscribe کردن یک فید را یادتان دهم که اشتراکتان را لغو کنید. اگر وبلاگ را مستقیماً باز می‌کنند و می‌خوانند و نمی‌توانند خودشان را قانع کنند که نخوانند، اعلام کنند که روشی را یادشان دهم که یک سایت را برای خودشان فیلتر کنند. از این طریق وبلاگ من را فیلتر کنند تا دیگر باز نشود.

اگر هم دلتان می‌آید، بگویید کلاً وبلاگ را هم تعطیل کنم. هان؟

چرا مطالبی را می‌خوانید که دوست ندارید بخوانید؟ مثلاً من خودم از مطالب سیاسی و یا مطالبی که مخالف دینم و عقایدم و کشورم باشد، بیزارم. بنابراین، به محض اینکه احساس کنم در یک وبلاگ یا سایت چیزی بر خلاف آن‌ها می‌نویسند، دیگر به آنجا سر نمی‌زنم، اما اینطور هم نیستم که بروم زیر مطالب او ضد حال بزنم یا تا یکی ضد حال زد، بنویسم: کیف کردم! حقش بود!! :)

 

اینطور که آمار را بررسی کردم، حدود ۴۰ نفر مطالب را از طریق فید دنبال می‌کنند و بقیه مستقیماً. دوستان عزیز، راضی نیستم اگر این مطالب باعث رنجش شما می‌شود، آن‌ها را بخوانید. اصلاً چرا باید مطلبی را که شما را آزار می‌دهد بخوانید؟

 

و اما جوابی به این دو دوستی که علیه آن مطلب جبهه گرفتند:

رفقا! من می‌خواهم همان مطلب را طوری بنویسم که اگر آن‌طور می‌بود، شما احتمالاً زیر آن می‌نوشتید: دمت گرم! خوشم آمد.

بخوانید:

_____________________________________________________________________

مثل همه مردم ایران روزی ده بار می‌گویم: چه گناهی کرده بودیم که در ایران به دنیا آمدیم؟

یکی از دوستان از هند آمده است و از اوضاع آنجا می‌گوید که همه آزادند! هر وقت بخواهی فقط با ۹ هزار تومان، بهترین خانم در اختیارت است و از زندگی کلی لذت می‌بری! نه مثل ایران که تا بخواهی کمی از زیبایی دختر همسایه لذت ببری، چشمانت را در می‌آورند!

در مستندهای خارجی مثل “جوانان آمریکا” دیده‌ام که چقدر با هم ریلکس هستند! دختر و پسر با هم هر کاری که بخواهند می‌کنند و هیچ اجازه‌ای از هیچ کس لازم نیست! اینجا باید رضایت صد نفر را کسب کنی تا با یکی‌شان رابطه برقرار کنی!
هر بار که این مستندها را نگاه می‌کنم فکر می‌کنم چقدر خدا به ما ظلم کرده است که در چنین کشوری ما را به دنیا آورده است!!

یکی از بزرگ‌ترین اضطراب‌هایم این است که نکند قیامت بشود و احساس کنم آنطور که باید از زندگی لذت نبرده‌ام!!

و یا صدا و سیمای کشورها را مقایسه کنیم:

در کشورهای خارجی، بهترین فیلم‌ها بدون هیچ سانسوری نمایش داده می‌شود و هیچ کس هیچ مشکلی ندارد! اما اینجا از بس هیچ چیز نشانمان نداده‌اند، تا یک تار مو از یک بازیگر بیرون می‌بینیم مثل دله‌ها زوم می‌کنیم روی آن!!

چه اشکالی دارد من با خواهر و مادر و همسرم بنشینم و فیلم‌هایی مثل “…”‌ را ببینم؟ چه ایرادی دارد که آن‌ها حتی تا زیر پتوهای مرد و زنشان را هم نشان می‌دهند؟

گاهی فکر می‌کنم چقدر احمق است کسی در چنین کشورهایی زندگی کند و پاک بماند. حقیقتاً خر است. نمی‌دانم چقدر افسوس خواهند خورد از اینکه این همه لذت را از دست داده‌اند!

اما صدا و سیمای خودمان را در نظر بگیرید: یک مشت خبرنگار و مجری بسیجی و دستمال به دست! که حالم به هم می‌خورد وقتی می‌بینمشان. تمامشان از تنبل‌ترین و بی‌سوادترین افراد جامعه بوده‌اند که به لطف بند پ به تلویزیون راه یافته‌اند و نمی‌دانند اسلام چیست! تمامشان هفت خط هستند و پشت صحنه هزار کار با هم می‌کنند!

نمی‌دانم کجا خواندم که: گروهی از خارجی‌ها وقتی برای مدتی در ایران زندگی کرده بودند و صدا و سیمای ما را دیده بودند، گفته بودند: صدا و سیمای شما خودش یک پا حوزه علمیه است!
راست می‌گویند! از صبح تا شب هر کانالی که می‌زنی یا شیخ صحبت می‌کند یا برنامه مختار و میزگرد مذهبی و امثالهم است! وسط فیلم و بازی و غیره هم باید بلند شوی بروی نماز بخوانی و برگردی تا برایت ادامه‌اش را پخش کنند!
البته نمی‌خواهم بگویم همه‌اش همینطور است، طبیعی است که کمی هم چیزهای خوب در آن یافت شود. مثلاً فیلم‌های سینمایی روز دنیا را گاهی نشان می‌دهند! شبکه نمایش هم آمده که خدا را شکر سانسورهایش کمتر است!
اما در کل، صدا و سیمایمان بلاشک مزخرف‌ترین رسانه دنیاست.

با همه این مذهبی‌گری‌هایشان همه جا را فساد گرفته!! هر کجا نگاه می‌کنی فساد است! همه دزد شده‌اند، همه فقیرند، همه بی‌ناموس شده‌اند، همه جا تحریک جنسی است. از تبلیغات روی اجناس گرفته تا پوسترهای کنار خیابان و … از همه خانه‌ها صدای پارتی و امثالهم بیرون می‌آید. همه معتادند! همه مریضی دارند! کدام کشور خارجی اینطور است؟

حالا تصور کنید اسلام بخواهد به طور کامل بین ما حاکم شود!! همان چند نفری هم که سالم مانده‌اند دزدی و کلک را یاد می‌گیرند! خدا را شکر که گروهی هستند جلو این مذهبی‌ها می‌ایستند و قصد اصلاح ایران را دارند وگرنه وای به حال این کشور! اگر اینطور می‌بود دیگر نه می‌شد یک گشت تفریحی با ماشینت در خیابان بزنی یا چهار تا سایت جذاب مثل فیس‌بوک و یوتیوب و فلیکر را ببینی!

خلاصه، امیدوارم یک روز چشم باز کنم و در این کشور نباشم و یا اگر من باشم، این وضعیت نباشد!

_____________________________________________________________________

دوستان عزیز، حالا اگر ممکن است دوباره مطلب اصلی را بخوانید: ایران من

واقعاً واقع‌بینی یعنی این؟

حقیقتاً و از روی دلسوزی می‌گویم: اگر حتی یک جمله از جملاتی که در بالا نوشتم، باب طبعتان باشد، باید منتظر بدترین نوع زندگی باشید. زندگی‌ای سیاه، منفی، مملو از گناه و دروغ و تهمت. باید نگاهتان را اصلاح کنید و البته خیلی بعید است بدون پناه بردن به دین و مسجد و دوری از افکار منفی و ضد اسلامی ممکن شود.

و اما جواب دوستی که انگار عاشق ضد حال است :)

دوست عزیز، خیالت را راحت کنم: من عاشق ضد حال هستم. هم در مطلب “نظری از طرف یک دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف (صحبتی با دوستانی که در وبلاگستان نظر می‌دهند)” و هم در این مطلب و مطالب آینده، می‌بینی که بزرگ‌ترین ضد حال‌ها را برای همه منتشر می‌کنم که بخوانند و بیشتر لذت ببرم! چرا در بخش نظرات؟ در قالب یک پست در صفحه اول سایت!

پسر خوب! اگر قرار بود این صحبت‌ها ذره‌ای بنده را ناراحت کند یا از انتشار نظرات و عقایدم باز بدارد که در این ده سال که هر روز، از این نوع، به قول تو، “ضد حال‌”ها می‌دیدم باید ناراحت می‌شدم یا دستم برای نوشتم می‌لرزید!!

من عاشق موقعیت‌های چالش‌برانگیز هستم و لذت می‌برم که در این موقعیت‌ها قرار بگیرم و خودم را تست کنم که چطور از پس آن‌ها برمی‌آیم. یک تمرین است برای زرنگ و زیرک بودن. همین که بتوانم نظرات مخالفان و موافقان را خوب تحلیل کنم به مرور مهارتم در جذب همه نوع انسان در شرایط خاص بیشتر خواهد شد.

به هر حال، در این وبلاگ و کلاً در مجموعه آفتابگردان از حاشیه‌ها بیزار بوده‌ام و فقط گهگاه برای تفریح یکی دو تا را گلچین می‌کنم و جواب می‌دهم، بقیه را بدون اینکه ذره‌ای ارزش قائل شوم، با یک کلیک پاک می‌کنم تا اعضاب خودم و کاربران و خود شخص راحت باشد.

بگذریم، به همه دوستانی که مطلب را می‌خوانند تأکید می‌کنم که مطالب وبلاگ هر روز مثبت‌تر و مذهبی‌تر از روز گذشته خواهد شد (إن شاء الله) اگر با روحیاتتان سازگار نیست و ممکن است آزارتان دهد، عاقلانه نیست که مطالب را دنبال کنید و جوش بخورید. اگر به نیت تغییر در من نظر می‌دهید، باید عرض کنم که آنقدر به راه و دین و مملکتم ایمان دارم که حاضرم اولین نفری باشم که جانم و همه چیزم را در ازای تحکیمشان می‌دهم و بعید می‌دانم (إن شاء الله) از آن‌ها برگردم. پس تلاش بیهوده نکنید: لَکُم دینُکُم و لِیَ دین.

پی‌نوشت:

امتحاناتم نزدیک شده و باید بروم خودم را برای امتحان «شبکه پیشرفته» آماده کنم. دو سه سال بود از امتحان و اضطراب آن دور بودم، زندگی‌ام شیرین شده بود! دوباره شروع شد :( دعا کنید این ارشد ختم به خیر شود و هر چه زودتر قال قضیه کنده شود. اگر بتوانم به خوبی تمام کنم، حاضرم یک شیرینی اساسی به همه‌تان بدهم :)
فکر می‌کنم تا ۲۰ روز آینده باید بروم کرمانشاه و آنجا تحصن کنم! شاید هم برای هر امتحان بروم و برگردم. خلاصه کم‌پیداتر خواهم بود.

ایران من

دین من، اسلام, نکته ۷ دیدگاه »

برخلاف خیلی‌ها که (حداقل در حرف) روزی ده بار می‌گویند: چه گناهی کرده بودیم که در ایران به دنیا آمدیم؟ من روزی ده بار می‌گویم: چه کار نیکی کرده بودیم که پاداشش به دنیا آمدن و زندگی در ایران بود؟

یکی از دوستان از هند آمده است و از اوضاع آنجا می‌گوید که فساد بیداد می‌کند! کافی‌ست حدود ۹ هزار تومان بدهی تا زیباترین دخترانشان شب را با تو باشند!! می‌گفت متأسفانه خیلی‌ها (حتی خیلی از ایرانی‌ها) وقتی وارد آن کشور می‌شوند، وارد این حیطه‌ها می‌شوند!

خودم در مستندهایی در مورد کشورهای دیگر مثل انگلیس و آمریکا و … دیده‌ام که خودشان از زبان خودشان کشورشان را به تصویر کشیده‌اند.

در یکی از مستندها در مورد آمریکا، یکی از معضلات کشورشان را یک اصطلاح انگلیسی بیان کرد که من نمی‌توانم اینجا بنویسم، چون ممکن است فیلتر شویم، اما معنی فارسی‌اش «بیش از حد شراب خوری» می‌شود. می‌گفت البته این روزها سازمان‌هایی ناظر بر میزان الکل و شرابی که افراد می‌خورند تأسیس شده است که در خیابان‌ها گشت می‌زنند و اگر ببینند کسی بیش از حد مستی کرده و ممکن است نتواند روی پای خود بایستد و یا یاغی‌گری کند، مدتی پیش خود نگه‌ش دارند یا جریمه کنند تا تکرار نشود!!
تصور کنید! تفاوت دو کشور از کجا تا کجاست؟ در کشور ما گشت ارشاد باشد که به آن دختر و پسری که فعلاً داغ هستند و نمی‌دانند چه بلایی سر خود می‌آورند، هشدار دهند که پاک باشید و آنجا سازمانی باشد که نظارت کند بدمستی‌ها!!

هر بار که این مستندها را نگاه می‌کنم فکر می‌کنم چقدر به خدا مدیون خواهیم بود از اینکه در چنین کشوری زندگی می‌کنیم.

یکی از بزرگ‌ترین اضطراب‌هایم این است که نکند خدا بگوید از بین میلیاردها انسان، تو را در بهترین و پاک‌ترین کشور دنیا آفریدم، حالا این بود رسم تشکر؟

و یا صدا و سیمای کشورها را مقایسه کنیم:

بخشی از صحبت‌های خصوصی یکی از همشهری‌های ما در کشوری اروپایی:

یکی از اعتراضات بالشخصه من اینه که از ساعت یازده به بعد وسط یک فیلم سینمایی خوب و عالی که ادم میخواد نگاه کنه ده بار تبلیغات جنسی فاح_شه خونه ها رو لخ_ت و عور نشون میده. که هم لج من هم لج همسرم رو در میاره. ما همش مجبوریم دگمه رو عوض کنیم و منتظر بمانیم تا این تبلیغات مزخرف تموم بشه تا بتونیم دوباره فیلم رو تا ده دقیقه دیگه ببینیم. این تکرارها و تجاوز ها ما رو کفری میکنه . این در واقع نوعی تجاوز به حقوق بیننده ای است که مجانی تلویزیون تماشا نمیکنه بخصوص اینکه تو کشورهای اروپایی هر ماه باید یک مبلغ به سازمان مخصوص تلویزیون و رادیو و یا شبکه خصوص پرداخت بشه تا اصلا کسی مجاز باشه تلویزیون و یا رادیو استفاده تماشا کنه مثل ایران نیست. حتی اگر تلویزیون و رادیو هم کسی داشته باشه باید اونو به ثبت این سازمان کنترل تلویزیون و رادیو برسونه و به اشون خبر بده که تلویزیون و رادیو داره وگرنه هر چند وقت با ماشین مخصوص از خیابان با دستگاههای عبور میکنند و فرستنده رو پیدا میکنند و ممکنه غافلگیرانه زنگ بزنند و بخوان بیان تو خونه. اونوقت فرد باید جریمه سنگینی بپردازه. خوب با توجه به اینکه اکثر افراد این هزینه رو هر ماه پرداخت میکنند. از طریق شبکه های تلویزیونی اینجور مورد بی حرمتی هم واقع میشن.

تصور کنید! با خواهر، مادر یا حتی همسر خود نشسته‌اید و تلویزیون می‌بینید. باور کنید از گفتن اینکه چه خواهید دید خجالت می‌کشم چه برسد به اینکه بخواهیم با هم چنین صحنه‌هایی را ببینیم.

گاهی فکر می‌کنم مرد می‌خواهد کسی در چنین کشورهایی زندگی کند و پاک بماند. حقیقتاً سخت است. نمی‌دانم خدا با این بنده‌های خدایی که در خارج هستند و نمی‌خواهند اما خواه ناخواه به فساد کشیده می‌شوند، چطور حساب و کتاب خواهد کرد.

اما صدا و سیمای خودمان را در نظر بگیرید: خدا شاهد است، وقتی خبرنگاران و مجریانمان را می‌بینم، اشک می‌ریزم که چقدر این افراد پاک و نورانی هستند. انگار به اندازه یک طفل هم گناه مرتکب نشده‌اند. تمامشان از برترین‌های علمی کشور و با ایمان‌ترین‌ها هستند.
نهایت گناهی که ممکن است در تلویزیون ما دیده شود، خندیدن یک زن و مرد با همدیگر است!!

نمی‌دانم کجا خواندم که: گروهی از خارجی‌ها وقتی برای مدتی در ایران زندگی کرده بودند و صدا و سیمای پاک ما را دیده بودند، گفته بودند: صدا و سیمای شما خودش یک حوزه علمیه است!
حقیقتاً راست می‌گوید. کافی‌ست از صبح تا شب شبکه یک را ببینی تا مثل یک طلبه با کلی مطلب و حدیث و امثالهم آشنا شوی. تفریحت هم سر جای خود خواهد بود. فرزندت هم تحت بهترین تعالیم قرار خواهد گرفت. حتی اگر قرار است یک فیلم خارجی نشانت دهند، زشت‌ترین بخش‌هایش را برایت حذف کرده‌اند تا تحریک جنسی نشوی و اعصابت راحت باشد و در عوض مفهوم زیبای فیلم را بگیری نه هدف شوم آن را.
نمی‌دانم ما می‌توانیم جواب خدا را بدهیم که چنین حوزه علمیه‌ای داریم یا خیر؟
البته نمی‌خواهم بگویم در آن گناه نیست، طبیعی است که بدی در همه جا رخنه کند. من در مسجد هم گاهی افراد بدی می‌بینم که شاید در خیابان نمی‌بینم. این طبیعی‌ست.
اما در کل، صدا و سیمایمان بلاشک سازنده‌ترین رسانه دنیاست.

هیچ چیز مثل گناه به خصوص گناهان جنسی اعصاب مردم یک جامعه را به هم نمی‌ریزد. تصور کنید شما در خیابان‌های یک شهر مثل نیویورک حرکت کنید و هر کجا که نگاه می‌کنید، تحریک جنسی شوید! از تبلیغات روی اجناس بگیرید تا پوسترهای کنار خیابان تا خانم‌هایی که دم در کاواره‌ها ایستاده‌اند و دعوتت می‌کنند بروی داخل تا خانم‌هایی که از کنارت عبور می‌کنند که از خانم‌های کاواره بدترند و خلاصه همه چیز و همه جا. سردردهای شدید، عدم تمرکز روی کار، انواع اعتیاد و خلاصه همه بدی‌ها، چیزهایی است که در چنین جوامعی باید منتظرش بود.

حالا تصور کنید اسلام به درستی بین همه ما حاکم می‌بود و مدینه فاضله می‌داشتیم! خیلی حیف است که ما هرگز چنین جامعه و شهری را تجربه نمی‌کنیم، نه؟ آیا نصیبمان خواهد شد که حتی فقط یک روز چنین جامعه‌ای را درک کنیم؟ جامعه‌ای که همه چیزش از روی عقل و دین اداره می‌شود. اگر قرار است مفهوم اتومبیل در چنین جامعه‌ای باشد، طوری استفاده شود که هیچ کس ناراضی نباشد. اگر قرار است جدیدترین تکنولوژی‌ها مثل اینترنت در آن باشد، به بهترین نحو از آن استفاده شود. همه با هم دلسوزانه رفتار کنند و خلاصه همه چیز پر از رحمت باشد.

امیدوارم خدا ما را مدیون این کشور و این نظام قرار ندهد که خارج شدن از دینش بسیار سخت باشد.

عزاداری‌های سنتی؛ آری یا خیر؟

اعتقادات خاص مذهبی من, دین من، اسلام, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۳ دیدگاه »

امروز جایی بودم که بحث سر این بود که این طوق‌ها و قمه زدن‌ها و گل‌مالی کردن‌ها و قربانی کردن‌ها و غیره همه باعث می‌شود خارجی‌ها سوء استفاده کنند و به ضرر دین تمام می‌شود. همه این‌ها را فیلمبرداری می‌کنند و در کشورشان پخش می‌کنند و می‌خندند!

البته تا حدودی با برخی کارها که بدعت به حساب بیاید مخالفم، اما وقتی صحبت از این‌ها بود، من به این آیه فکر می‌کردم:

وَ نُنَزَّلُ مِنَ القُرانِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحمةٌ للمُؤمِنینَ وَ لا یَزیدُ الظّالِمینَ الاّ خَساراً

[از قرآن چیزی نازل می‌کنیم که برای مؤمنین، شفا و رحمت است و برای ظالمین چیزی جز خسران نیست]

دقت کنید: از قرآن یک چیز واحد بیرون بیاید (برداشت شود) در حالی که برای دو دسته انسان دو تأثیر مختلف داشته باشد: برای یکی شفا و رحمت و برای دیگری خسران!

فکر می‌کنم حکم عزاداری‌های ما هم همین است. در بین خودمان، این‌ها به معنی ارادت مردم به اباعبدالله (علیه السلام) است و باعث تحکیم عشقمان به ایشان، اما همین موضوع، برای ظالمین عالم، خسران است.

چه خسرانی؟

خسران از این بیشتر که به جای نمایش عشق و ارادت مردم به امامشان و تفسیر اینکه امام حسین که بود و چرا آن واقعه را آفرید، بیایند از همین واقعه زیبا، برخی وفایع را نشان دهند و خود و مردمشان را بیش از گذشته از راه حق دور کنند؟ چه خسرانی بیشتر از اینکه انسان دنبال دلیلی بگردد که به خودش ثابت کند که حالا که به راه حق نمی‌رود، خوب کاری می‌کند!! به خودش ثابت کند که حق دارد که گمراه است!!
خوب، نتیجه‌اش می‌شود همین که هر روز مردم دنیا پست‌تر و گمراه‌تر از دیروز می‌شوند.

اصلاً فکر می‌کنم خاصیت حق همین است.
یعنی هر حقی در هر نقطه‌ای از جهان، برای اهل ایمان، موجب تحکیم ایمان و برای اهل کفر و ظلم، باعث کفران و گمراهی بیشتر می‌شود.

و یا در مسائل سیاسی در کشور خودمان، بارها یاد این آیه افتاده‌ام! بارها دیده‌ام که یک گروه که بر همه واضح است که گمراه هستند، از رفتار حق سوء استفاده می‌کنند تا خودشان را گمراه‌تر کنند! عجیب است! مثلاً زمانی بود که در بحث تقلید، این قضیه اتفاق افتاد. گروه حق «تقلید» را نماد روشنی از عقلانیت و هدایت می‌داند. گروه حق معتقد است که همانطور که در مسائل پزشکی و در هر مسأله فنی از دکتر و صاحب فن تقلید می‌کنیم باید در مسائل دینی نیز برای گمراه نشدن از یک مرجع، تقلید کنیم. اما گروه فاسد، همین موضوع را دست‌آویز قرار داده بود و برای گمراه‌تر کردن خودش می‌گفت: تقلید یعنی استفاده نکردن از عقل!!! «تقلید» برای مؤمنین هدایت بوده و هست و برای کافران، گمراهی و خسران.

حتی در روایات داریم که «بیماری» برای اهل ایمان، نوعی غفران و بخشش است و برای اهل کفر، نوعی عذاب. حالا چه برسد به قرآن و عزاداری.

 

البته:

البته مؤمن باید مراقب سوء استفاده‌ها نیز باشد.

فکر می‌کنم پیش از این، این قضیه را گفته بودم:

در تفسیر یکی از آیات داریم که:

تفسیر نمونه ، جلد۱، صفحه : ۳۸۴

((ابن عباس)) مفسر معروف نقل مى کند: مسلمانان صدر اسلام هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) مشغول سخن گفتن بود و بیان آیات و احکام الهى مى کرد گاهى از او مى خواستند کمى با تانى سخن بگوید تا بتوانند مطالب را خوب درک کنند، و سؤالات و خواسته هاى خود را نیز مطرح نمایند، براى این درخواست ((راعنا)) که از ماده ((الرعى )) به معنى مهلت دادن است به کار مى بردند: یا رسول الله! راعِنا!
ولى یهود همین کلمه راعنا را از ماده ((الرعونه )) که به معنى کودنى و حماقت است استعمال مى کردند (در صورت اول مفهومش این است به ما مهلت بده ولى در صورت دوم این است که ما را احمق کن!).

 

گفته‌اند که یهودیان آن زمان، در جمع خودشان که بودند، این موضوع را نقل می‌کردند که: «مردم دور محمد جمع می‌شوند و می‌گویند: ما را احمق کن!!»

به خاطر همین یک کلمه، آیه نازل شد که البته امروزه بخشی از سیاست کلی یک نظام اسلامی را مشخص می‌کند:

یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لا تَقُولُوا رَاعِنَا وَ قُولُوا انظرْنَا وَ اسمَعُوا وَ لِلْکفِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ

ای کسانی که ایمان آورده‌اید، دیگر نگویید «راعِنا». در عوض بگویید «اُنظُرنا» (به ما نگاه کن) و آنچه دستور داده‌ایم، گوش فرا دهید و بدانید که برای کافرین عذابی دردناک خواهد بود.

 

شاید به همین دلیل باشد که خیلی از علما با اصل این نوع عزاداری‌ها مخالفت نکرده‌اند بلکه جایی که سوء استفاده بشود، آن‌جا این کار را ممنوع کرده‌اند که فکر می‌کنم ترکیب این دو آیه که عرض کردم همین می‌شود. یعنی اصل موضوع (اگر بدعت نباشد) مشکلی ندارد اما اگر سوء استفاده‌ای در کار باشد باید در آن شرایط به نوع دیگری آن‌را انجام داد که مورد سوء استفاده نباشد: بگویید «اُنظُرنا».

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها