حاکم بزرگ!

اعتقادات خاص مذهبی من, دین من، اسلام, عادات من, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) ۲ دیدگاه »

من و خیلی‌های دیگر، یکی از بهترین کارتون‌های دوران کودکی‌مان را «حاکم بزرگ، می‌تی‌کُمان» می‌دانیم. :)

گذشته از داستان‌های جالبش، انتهای هر قسمت برای من جالب‌تر بوده است.

همیشه افرادی بودند که به طور مثال فرماندار بودند و غرور فرمانروایی و گناه بی‌عدالتی و ظلم، آن‌ها را گرفته بود. لحظه‌ای که “داداش تسوکه”، آن علامت مخصوص حاکم بزرگ، می‌تی‌کمان، را در می‌آورد، یادتان هست؟

همه آن اشخاص، تازه متوجه می‌شدند جلو چه شخص والا مقامی ایستاده‌اند! ابهت و عظمت حاکم بزرگ که به یادشان می‌آمد، ناخودآگاه به سجده می‌افتادند و گریه و توبه می‌کردند… هر چند که… بودند افرادی که آنقدر باد خیانت و گناه و غرور گرفته بودشان که آن علامت مخصوص حاکم بزرگ هم فایده نداشت و گاهی قصد می‌کردند که به نماینده حاکم بزرگ هم بی‌احترامی کنند!

حداقل روزی ۵ بار این صحنه مقابل چشمان من ظاهر می‌شود!

یکی از جملاتی که معصومین(علیهم السلام) سفارش کرده‌اند که قبل از آغاز نماز، تکرار کنید (به جز آن دعای مشهور “یا محسن قد اتاک المسی…”)، این جمله است:

وَجَّهتُ وَجهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ والأرضِ

رو کرده‌ام به سوی کسی که خالق آسمان‌ها و زمین است!

چند باری که تکرار می‌کنم، این عکس‌ها و اسلایدها به ذهنم می‌آید. عظمت آن حاکم بزرگ در ذهنم تداعی می‌شود… انتظار می‌رود که همه ما انسان‌ها به محض گفتن آن جمله و به یادآوردن آن علامات، ناخودآگاه به سجده بیفتیم و گریه و توبه کنیم، اما چه کنیم که آنقدر باد خیانت و گناه و غرور گرفته‌مان که این همه علامت مخصوص حاکم بزرگ هم فایده ندارد!! حواسمان نیست که در مقابل چه شخص والا مقام و محترمی ایستاده‌ایم. جسممان با اوست و روحمان در ناکجاآباد…

از خدا بخواهیم که توفیق توجه به همین یک جمله را نصیبمان کند.

وَجَّهتُ وَجهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ والأرضِ

اولین باری که روضه خواندم!

اتفاقات روزانه, خاطرات, عادات من, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۳ دیدگاه »

از بس مداح دیده‌ام که با آبروی امام حسین (علیه السلام) بازی کرده‌اند، در کل دل خوشی از مداح‌ها ندارم. حتی در «امید نامه‌ام» نوشته‌ام که:

امید من!
مداحی کن، اما مداح مشو!

حتی یک بار مجید (برادر کوچک‌تر) سؤال کرد که حمید! حالا که من شب‌ها قرآن شبانه را در مسجد می‌خوانم و با میکروفون مشکلی ندارم، به نظر تو گهگاه که شب شهادت و ولادت و … است، مداحی هم کنم؟

به او هم گفتم: مجید من! مداحی کن، اما مداح مشو.

****

چند شب پیش که اولین برف در ساوه باریدن گرفت، مهدی‌رضا (خواهر زاده دوست داشتنی من که حالا دارد پنج ساله می‌شود) هم منزل ما بود. معمولاً روزهایی که اینجا باشد، وقتی ببیند عزم مسجد کرده‌ام، سریع‌تر از من کتش را می‌پوشد و جلو در می‌ایستد که با من بیاید مسجد. معمولاً از هر چهار پنج بار، فقط یک بار درخواستش را قبول می‌کنم و می‌برمش. چون اولاً دردسر دارد. هر لحظه ممکن است دستشویی‌اش بگیرد و نمی‌دانم خسته بشود و … (البته انصافاً تا به حال فقط یک بار از این مشکلات داشته) اما دلیل دوم شاید مهم‌تر باشد و آن اینکه می‌خواهم برای مسجد رفتن التماس کند. نه اینکه من به زور ببرمش.

بچه‌تر که بود، پشت شیشه در می‌ایستاد و زار زار گریه می‌کرد. اما من مجبور بودم بروم و به گریه‌اش توجه نکنم. اما خدا می‌داند که تا مسجد بغض می‌کردم و می‌گفتم: مهدی جان، ببخش مرا، اما باید گریه کنی. باید التماس کنی… باید هر لحظه شور و شوقت برای مسجد رفتن بیشتر شود. نمی‌خواهم هر نعمتی که خواستی سریعاً برایت فراهم شود و آن‌وقت قدر نعمت را ندانی…

البته هر بار فکر می‌کند به خاطر دستشویی‌اش است، به همین خاطر، به مامانش رو می‌کند و می‌گوید: مامان! مگه من دستشویی نرفته‌م؟ مامانش هم از قول او قول می‌دهد که اذیت نکند. می‌گوید: دایی! بچه‌مون دیگه بزرگ شده. شما فقط دستشویی رو بهش نشون بده، اگه احساس کرد که دستشویی داره، خودش می‌ره دستشویی و برمی‌گرده. به مهدی رو می‌کنم و می‌پرسم: مامانت راست می‌گه؟ می‌گه: آره دایی، دیگه بزرگ شدم.

وقتی دلم راضی می‌شود که ببرمش، خیلی آهسته و بازی‌کنان می‌رویم. البته گاهی هم برای اینکه به نماز برسیم، مجبورم مسابقه بگذارم که کمی بدود!!
به هیچ وجه در این مواقع برایش بستنی و شکلات و غیره نمی‌خرم. فقط مسیر را کمی طولانی می‌کنیم و می‌گردیم و با هم صحبت می‌کنیم. دوست ندارم فکر کند اگر بیاید مسجد، بستنی گیرش می‌آید. حتی به همه سپرده‌ام که وقتی مسجد بردیدش، چیزی برای نخرید… اگر بازار و تفریح رفتید، هر چه خواستید بخرید، اما مسجد نه.

****

خلاصه، آن شب که اینجا بود، گفتم ببرمش که هم از چتری که تازه خریده، زیر برف استفاده برده باشد و هم اینکه کمی یخ بزند و با سرد و گرم روزگار آشنا شود و هم اینکه کم کم آماده شود برای دنیایی که بدون خدا نمی‌توان زندگی کرد. هر دو چتر برداشتیم و با کلی هیجان به مسجد رفتیم.

نماز اول را که خواندیم، بین دو نماز، سرش را دور تا دور مسجد گرداند و شروع کرد صحبت کردن: دایی! اون ساعته رو ببین! مثل سپر مختاره! (از این ساعت‌های دایره‌ای قوص‌دار روی دیوار را می‌گفت)

چشمش به آن صحنه ظهر عاشورا افتاد که استاد فرشچیان طراحی کرده است و اسب امام حسین و زنان و کودکان بنی‌هاشم در دور آن را نشان می‌دهد.

http://usera.imagecave.com/mycave20/Day_86/ResizeofzohreAshoora.jpg

پرسید: دایی! اون اسبه چرا گردنش خونیه؟

گفتم: دایی! تیر خورده بهش.

گفت: مگه امام حسین تیر نخورده بود؟

گفتم: خوب، این اسب، اسب امام حسینه. خیلی تیر به طرف امام حسبن پرتاب کردن. چند تاش خورد به امام، چند تاش هم خورد به اسب امام.

دوباره به تابلو نگاه کرد و پرسید: دایی! اون بچه‌ها دارن گریه می‌کنن؟

گفتم: آره دایی.

گفت: چرا؟

گفتم: خوب اون اسبه اومده که بگه دیگه باباتون برنمی‌گرده…

این جمله را که گفتم، خدا شاهد است که اشک در چشمانم جمع شده بود و دلم می‌خواست بلند بلند گریه کنم.

عجب روضه‌ای بود… کوتاه و جانسوز.
بغلش کردم و گفتم: دایی! تا به حال، روضه نخوانده بودیم که به لطف تو، روضه‌خوان هم شدیم!

قانون دارت

اتفاقات روزانه, عادات من, نکته ۲ دیدگاه »

چند سال می‌شود که در حیاط خانه یک سیبل آویزان کرده‌ایم. هر بار که می‌خواهم از در بیرون روم یا به خانه برمی‌گردم، سه دارت نثارش می‌کنم.

چند ماه است که کارشناسی‌هایم بر روی این دارت را شروع کرده‌ام!
هر بار با یک روش جدید تیرها را پرتاب می‌کردم تا ببینم بالاخره می‌شود یک قانون کشف کرد که به واسطه آن هر تیری که می‌زنم به وسط سیبل بخورد یا نه!؟
یک بار محکم تیرها را پرتاب می‌کردم. یک بار با قوص تیرها را می‌انداختم. یک بار تیر را جلو چشمم می‌گرفتم و تمرکز می‌کردم و سپس می‌انداختم. یک بار بدون تمرکز می‌انداختم، یک بار قبل از پرتاب دعا می‌خواندم(!) و خلاصه ده‌ها روش را آزمودم. گاهی اوقات تیر وسط می‌خورد، ‌اما وقتی دوباره همان روش را تکرار می‌کردم، توی ذوقم می‌خورد و اصلاً تیر به دیوار می‌خورد!!
خلاصه دیروز از کشف یک روش که هر تیری را به هدف بزند، مأیوس شدم :(
گفتم بگذار کمی در مورد آنچه در این ماه‌ها گذشته بیاندیشم… کمی که فکر کردم به خودم گفتم بیا تصور کنیم در همان هفته اول تو یک قانون کشف می‌کردی که طبق آن تمام تیرهایت به هدف می‌خورد! آه که چقدر این بازی بی مزه می‌شد! نه؟ تصور کن! تو می‌دانستی هر تیری که می‌زنی به هدف می‌خورد! خوب بعد از آن چه لزومی داشت به بازی ادامه دهی؟ چه لزومی داشت حتی یک تیر هم بیاندازی وقتی می‌دانستی دقیقا همانجا می‌خورد که باید بخورد!؟
اصلا آیا دیگر «به هدف زدن تیر» برایت لذتی می‌داشت؟
لذت بازی به همین است که چهار تیر به اطراف بخورد و حالا اگر یکی به وسط خورد، بالا بپری و لذت ببری، همه را دعوت کنی که بیایند و ببینند تو بالاخره توانستی تیر را به هدف بزنی…

شیرینی بازی دارت به قانون دارت است. فراز و نشیب‌های آن، غیرقابل پیش بینی بودن آن.

حالا دیگر وقتی تیرم به هدف نمی‌خورَد، ناراحت نمی‌شوم، با کمال آرامش با قضیه کنار می‌آیم، اه نمی‌گویم! به تیری که به هدف نخورده می‌گویم: ایرادی ندارد، تو باعث می‌شوی زندگی برایم معنی پیدا کند و به هدف رسیدن‌هایم شیرین‌تر شود. واو!! نمی‌دانم چه شد که به جای دارت گفتم زندگی!
شاید به این دلیل است که در حین نوشتن ماجرا دائماً به این فکر می‌کردم که: پسر! چقدر این دارت شبیه زندگی‌ست!

اینطور نیست؟

مشکل اصلی من: نپذیرفتن شکست

عادات من, نکته ۲ دیدگاه »

اولین بار در سال ۲۰۰۷ بود که به یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتم پی بردم! یکی از دلایلی که باعث فکر و خیال‌های بی‌مورد می‌شود.(شاید  به همین دلیل است که این روزها دوباره زخم معده‌ام بعد از چند سال آرامش، دردش را آغاز کرده است. مطمئناً به این مشکل و آنچه در این روزها می‌گذرد مربوط است)

این مشکل را زمانی کشف کردم که با تیم رئال مادرید وارد یک کاپ در بازی Fifa 07 شده بودم!

http://img.aftabgardan-cc.com/news/goal.jpg

بعد از چند بُردِ متوالی (موفقیت) وقتی به یک تیم قدرتمند باختم، هرگز نتوانستم روند کاپ را ذخیره کنم تا یک شکست در کارنامه‌ام ثبت شود! باور کردنش سخت است، اما از ۱۰ شب تا ۲ نیمه شب، نزدیک به ده بار با این تیم بازی کردم (بازی را دوباره آغاز می‌کردم) و در حالی که در هر بازی طبیعتاً خستگی‌ام بیشتر و تمرکزم کمتر می‌شد، هر بار به این تیم می‌باختم، اما نمی‌توانستم به خودم اجازه دهم که شکست را بپذیرم!

عجیب است، اما در کار نیز اینطور هستم و این نگاه بارها به هم ریختن اعصاب و فکر و خیال‌های عذاب آور را در پی داشته است.

نمی‌توانم قبول کنم که ممکن است اشتباه کرده باشم. نمی‌خواهم قبول کنم که در یک مورد از یک نفر شکست خورده‌ام. انگار هرگز به این جملات اعتقاد ندارم که شکست، پلی است برای پیروزی! من این پل را نمی‌خواهم!

ناگفته نماند که این دیدگاه در جزئیات نیز مؤثر است، به طور مثال کم کم باعث می‌شود که شخصی چون من، چشم دیدن شخصی موفق‌تر و محبوب‌تر را نداشته باشد! چشم ندارد ببیند که کسی بیش از او تحویل گرفته می‌شود! و او احتمالاً در جلب توجه دیگران شکست خورده است.

فکر می‌کنم درمانش این است که کمی بیشتر خود را بشناسم. حد توانایی‌هایم را بدانم. هر کاری را از خود توقع نداشته باشم. اگر کاری از من برنمی‌آید، شهامت داشته باشم و اعلام کنم که “نمی‌توانم” و این نتوانستن را شکست ندانم و حتی اگر شکست بود، قبول کنم که انسان گاهی اوقات شکست می‌خورد…

مهم این است که از این شکست‌ها درس بگیرم نه اینکه با آن‌ها مقابله کنم و از آن‌ها بترسم. ;)

به جای کلمه نامأنوس «دوست» از کلمه «فامیل» استفاده کنید!

عادات من یک دیدگاه »

جالب است بدانید که بهترین دوست من، نزدیک به شصت و اندی سال، سن دارد! عباس آقا، جوان‌تر از هر جوانی است که فکرش را کنید. مدت‌هاست که با وی دوستی‌ای باورنکردنی دارم. شاید از سن ۱۳ سالگی تا الان (نزدیک به نه سال).

عباس آقا باز نشسته شرکت ذوب‌آهن اصفهان است و بعد از بازنشستگی، که دوباره به ساوه برگشته (ساوجی اصیل است)، حسابدار و انباردار و مسؤول صندوق قرض‌الحسنه شرکت رنگ‌آور است. (از سمت‌هایی که دارد، متوجه شوید که چقدر جوان است!)

از عباس‌ آقا بیشتر از حتی همه‌ی اساتید دانشگاهمان نکته برای زندگی آموخته‌ام.

در وصف دانایی ایشان همینقدر بس که کتابخانه ایشان بیشتر از کتابخانه‌های عمومی شهر، کتاب دارد!

این توضیحات برای این بود که بعداً اگر گفتم «عباس آقا» نگویید این عباس آقا دیگر کیستRazz

یکی از عاداتی که از این بهترین دوست به من منتقل شده، همان عادتی است که در عنوان مطلب گفتم، یعنی استفاده از کلمه «فامیل» به جای کلمه نامأنوس دوست!!!

طبق قوانین ما، هر کس که با شما رفت و آمد دارد، «فامیل»‌ شما حساب می‌شود. مثلاً فرض کنید من، یک روز شما و دوستتان را می‌بینم، اگر فردا شما را بدون آن دوستتان ببینم، خواهم پرسید: فامیلتون کجاست؟ حالش خوبه؟Razz

این کار چند خاصیت دارد:
اول اینکه باعث نزدیک شدن روابط دوستانه می‌شود!
دوم اینکه ذهن طرف مقابل کمی فعال می‌شود تا بفهمد منظور من از «فامیلتون» کدام دوستش است!
سوم اینکه یک شوخی به حساب می‌آید و معمولاً خنده‌ی طرف مقابل را به همراه دارد!
چهارم اینکه دوستانی که می‌خواهند سر به تن دوستشان نباشد، کشف می‌شوند! چون این نوع افراد، اگر برای اولین بار این سؤال را بشنوند و بعد بفهمند که مثلاً منظور من فلان دوستشان بوده، سریعاً خواهند گفت: «اون که فامیل ما نیست»!!!
Surprised

باور کنید موضوع سختی که نیست، هیچ، خیلی خیلی هم جالب است! و به مرور، به یک چیز معمول تبدیل می‌شود و به محض اینکه من بگویم مثلاً «فامیلتون کجاست؟» شخص مقابل با توجه به شرایط، سریعاً متوجه می‌شود منظور من کیست!

دیروز به محمد رضا (یکی دیگر از بهترین دوستان) می‌گفتم: فامیل ما رو ندیدی؟
سریعاً گفت: نه، چی کارش داری؟
گفتم: می‌خوام باهاش برم از فامیلشون لپ‌تاپش رو واسه فردا قرض بگیرم.
گفت: مگه فامیل خودتون لپ‌تاپ نداره؟ چرا از اون نمی‌گیری؟
گفتم: لپ‌تاپ فامیلمون بلوتوث نداره، من می‌خوام بلوتوث داشته باشه.

هر کدام از فامیل‌های بالا، اشاره به یک دوست یا یک فرد خانواده دارد،Razz جالب است که اگر تا صبح هم با هم صحبت می‌کردیم و فامیل-فامیل می‌کردیم، هم من متوجه می‌شدم منظور محمد رضا چیست و هم او!

خوب، فامیل! تو چطوری؟

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها