این هفته با یکی از دوستان سطح اولم به نماز جمعه رفته بودیم. بیرون که آمدیم، گفت: حمید! وقت داری کمی در شهر بگردیم و حرف بزنیم تا بعد از یک هفته پرکار، حال و هوایمان عوض شود؟ گفتم: من دلم شدیداً برای روستاهای اطراف تنگ شده، بنابراین بگاز که برویم سیلیجرد (روستای باصفایی در اطراف ساوه) کنار چشمهاش کمی آب بازی میکنیم و بر میگردیم.
به نیت سیلیجرد حرکت کردیم، اما نزدیک که شدیم، پیشنهاد داد که برویم ییلاق، باغ داییاش.
هر چند دوست نداشتم مزاحم خانواده داییاش شوم و کلاً دوست ندارم وارد باغ مردم بشوم، اما با اصرار او رفتیم …
وارد باغ شدیم و بعد از یک احوال پرسی با خانواده داییاش، رفتیم که گشتی در باغ بزنیم.
جایتان خالی! باغ به این جذابی ندیده بودم! سرسبز! تر و تازه! تمیز! پر نعمت!
تقریباً هر نوع میوه که بشود در تابستان تصور کرد، در این باغ موجود بود: هلو، شلیل، زردآلو، گلابی، گیلاس، انجیر، انواع خیار و چندین نوع میوه و درخت دیگر. و جالب اینکه با بهترین کیفیت! هلوهایش را باید دو نفری میخوردی!! گلابیهای بسیار خوشمزه …
در حین حرکت در باغ و دیدن درختان پرمیوه و تنوع میوهها و این وجدی که در من ایجاد شده بود (تا حدی که دلم خواست که داشتن چنین باغی نصیبم شود)، ناخودآگاه یاد بهشت و توصیفهای خدا از بهشت افتادم.
خیلیها فکر میکنند وقتی خدا میگوید باغ هایی با همه نوع میوه، باغ هایی که نهرها در زیر درختانش جاری است و توصیفات مادی دیگر، مثالهای ساده و نه چندان مهمی است اما من آن روز فهمیدم که انصافاً ارزشش را دارد که انسان کمی ریاضت بکشد و ولخرجی نکند و در عوض چنان باغی را بخرد! همانطور، ارزشش را دارد که انسان در این دنیا کمی متحمل رنج مبارزه با نفس شود و نگذارد این نفس در گناه، ولخرجی کند و در عوض چنان باغی که خدا وصفش را کرده پاداش بگیرد!
آن هم در شرایطی که خستگی و رنج و دلزده شدن معنی نداشته باشد! و دهها مزیت دیگر نسبت به باغهای دنیایی.
ارزشش را دارد، اینطور نیست؟

دیدگاههای تازه