نکته فراموش شده در ازدواج در سنین بالا!

اتفاقات روزانه, نکته, کمی خنده ۴ دیدگاه »

امروز یکی از دوستان سی چهل ساله‌ام را بعد از مدت‌ها دیدم. بعد از کمی صحبت گفت: اقدام نکردی؟ گفتم برا چی؟ گفت: معمولاً در این سنین برای چی اقدام می‌کنن؟

بالاخره دوزاری‌ام افتاد که منظورش ازدواج است!

گفتم: حالا تا ۳۵ سال وقت هست ;)

گفت: مرد حسابی! تا اون موقع که عقلت کامل می‌شه و دیگه ازدواج نمی‌کنی که!!! http://aftab.cc/modules/Forums/images/smiles/icon_acc%20(11).gif

اول فکر کردم شوخی می‌کند، اما کمی که توضیح داد، دیدم واقعاً جدی می‌گوید!

می‌گفت: خدا وکیلی! من اگر الان و در این سن می‌خواستم ازدواج کنم، بلا نسبت غلط می‌کردم!!

می‌گفت: ازدواج با هیچ عقل سالمی جور در نمی‌آید!!

گفتم: والا به قول شما، من همین الان هم هر چی فکر می‌کنم می‌بینم ازدواج کنم که چی بشه!؟ مگه بیکارم!؟

گفت: راست می‌گی! حواسم نبود که شما همین الان هم عقلتون کامله! :)

 

اما جدا از تمام این شوخی‌ها، به صحبت‌های رد و بدل شده بین ما دقت و فکر کنید! حقیقتاً یکی از نکات فراموش شده در مورد ازدواج در سنین بالا همین است! حقیقتاً ازدواج، عشق می‌خواهد. هر کجا هم که عقل وارد شود، عشق خارج می‌شود. انسان هم که هر چه بزرگ‌تر می‌شود، عاقل‌تر می‌شود و می‌توان گفت از عشقش کمتر می‌شود.

من افرادی را می‌شناسم که وقتی از سن ۳۰ سال گذشته‌اند، دیگر هیچ رغبتی برای ازدواج نداشته‌اند… یعنی انسان اگر تا ۳۰ سال دوام بیاورد، دیگر خیلی سخت است که عقل اجازه دهد که برود به سمت ازدواج!

نکته جالبی بود که باعث شد نظرم در مورد ازدواج تا حدودی عوض شود! به نظرم باید هر چه سریع‌تر تا فعلاً عقل کامل‌تر از این نشده ازدواج کنیم!!!

گاو!

اتفاقات روزانه, نکته, کمی خنده یک دیدگاه »

چند روز بود که سِرور سایت با مشکل مواجه شده بود (انگار رم سیستم از کار افتاده بود). با یکی از دوستان که روی این سرور با هم همکاری می‌کنیم، آن‌قدر تماس و پیگیری داشتیم که هر دو از اضطراب اینکه اطلاعات و کاربران و مشتری‌ها و… چه خواهند شد؟ داشتیم دیوانه می‌شدیم! تا بخواهیم اطلاعات را از آمریکا به آلمان منتقل کنیم، کلی وزن کم کردیم.

معمولاً سالی یک بار سایت با این نوع مشکلات مواجه می‌شود و اضطراب‌هایش من را تا مرز سکته می‌برد!

پری‌روز تقریباً اوج اضطراب‌ها بود و تا شب، کار تقریباً تمام شد.

جالب است که همان شب، شبکه «نمایش» فیلم «گاو» را گذاشته بود!

انگار که روی صحبتش با من بود!

فیلم «گاو» که یادتان هست؟

مشت‌حسن آنقدر به گاوش (دنیا) وابسته شده بود که باورش نمی‌شد گاوش مرده است! وقتی فهمید که واقعاً گاوش مرده، دیوانه شد و به نوعی خودش گاو شد. آخر، همان گاو بازی‌هایش (وابستگی‌هایش به دنیا) باعث شد که از پرتگاه بیفتد و بمیرد!

بلانسبت(!) شده است حکایت ما:

مشت‌حمید آنقدر به سایتش (دنیایش) وابسته شده بود که باورش نمی‌شد سایتش داون شده است! وقتی فهمید که واقعاً سایتش داون شده، دیوانه شد و… (فعلاً پایان داستان «سایت» پخش نشده!!)

 

اما از شوخی گذشته، انسان‌ها عجب وابستگی‌ای به گاوهایشان دارند! اینطور نیست؟

(یک شوخی: به جای جمله آخر، می‌خواستم بنویسم: انسان‌ها عجب گاوهایی هستند! گفتم نکند به گاوها بربخورد! :) )

پی‌نوشت: دیشب خواب می‌دیدم که لپ‌تاپم از روی میز با صورت(!) به زمین خورده و تمام اغنام و احشامش بیرون ریخته! (تصور کنید! سه میلیون تومان…پَر!) هر چه کله‌ام را تکان دادم که از خواب بپرم فایده نداشت که نداشت! کم کم داشت باورم می‌شد که خواب نیستم که الحمد لله گوشی زنگ خورد و از خواب پریدم! اگر بدانید چقدر خوشحال بودم از اینکه فقط یک خواب بود!! :) کلاً عادت کرده‌ام! از این مسائل که پیش می‌آید، خودم می‌دانم که خواب هستم!! آنقدر سرم را تکان می‌دهم تا از خواب بیدار شوم! البته هفته پیش متوجه شدم که یکی از فلش‌هایم که حاوی اطلاعات خیلی مهمی است، گم شده. هر چقدر سرم را تکان دادم فایده نداشت!! :) تا اینکه امشب در یکی از مؤسسات یکی از مسؤولین مؤسسه سر کلاس آوردش و گفت که روی یکی از سیستم‌ها در سایت طبقه پایین پیدا کرده! گل از گلم شکفته بود! به همه بچه‌های آن کلاس ۵ نمره هدیه دادم!!!

مطالب مرتبط:

خواب‌های شیرین!

خواب‌های وحشتناک!

دانشجو خواب است وقتی فارغ التحصیل می‌شود بیدار می‌شود!

 

اندر حکایات دستشویی!

کمی خنده ۲ دیدگاه »

گلاب به رویتان، این دستشویی عجب حکایت‌هایی دارد! آنقدر که، تازگی‌ها فیلم‌های طنز اگر سوژه کم بیاورند، مطمئناً بحث دستشویی را وسط می‌اندازند تا مخاطبان کمی روحیه‌شان عوض شود :)

گفتم برای تنوع هم که شده، ما هم گریزی بزنیم به آنجا!!

***

رفیقی دارم که انگار هر وقت که می‌خواهد برود بیرون، یک شیشه عطر روی خودش خالی می‌کند!! باور کنید از هر کجا رد می‌شود تا مدت‌ها مسیر حرکتش بوی عطر می‌دهد! همیشه با او درگیر هستم که: پسر! آخر شورش را درآورده‌ای! سر آدم از این همه بوی عطر درد می‌گیرد و غیره.
برای اینکه کمی متنبه شود و کمتر عطر بزند، دیروز که، بعد از سه چهار ساعت از حضور او، رفتم دستشویی و دیدم هنوز بوی او در دستشویی است، بعد از بیرون آمدن رو کردم به او و گفتم: فلانی! ما هر وقت رفتیم دستشویی، بوی تو را استشمام کردیم!!!
بنده خدا جلو خانمش چنان ضایع شد که فکر نمی‌کنم دیگر حالا حالاها به خودش عطر بزند!

***

زمانی بود که عبارت «خسته نباشید» افتاده بود به دهانم! ناخواسته هر که را که می‌دیدم، اول می‌گفتم «خسته نباشید» و بعد سلام و علیک می‌کردم.
هیچ وقت یادم نمی‌رود که یک بار در یکی از مساجد، پشت در منتظر بودم که نفر قبلی بیرون بیاید و نوبتم شود. بنده خدا تا آمد بیرون، از آنجا که آشنا بودیم، خیلی جدی و مؤدبانه گفتم: خسته نباشید!!
خدا می‌دانم که از خجالت آب شدم! آخر پسر! زبانت لال شود! این چه موفع گفتن این جمله بود!
آنقدر حواسم پرت این سوتی بود که اصلاً نفهمیدم در دستشویی چه کار کردم!!!
از آن زمان به بعد، دیگر هرگز عبارت «خسته نباشید» را برای شروع مکالمه استفاده نکردم.

(دانشجوها هم وقتی من را در دانشگاه می‌بینند، اگر قبلاً سلام و علیک کرده باشند، معمولاً برای عرض ادب، عبارت «خسته نباشید» را به کار می‌برند. تا به حال چند بار اتفاق افتاده به محض اینکه از در دستشویی دانشگاه بیرون آمده‌ام، یکی‌شان را دیده‌ام. بی‌ادب‌ها برمی‌گردند می‌گویند: خسته نباشید استاد!! من هم اگر این را بگویند، می‌گویم: خودت خسته نباشی!! هفت جد و آبادت خسته نباشند!!)

***

دبیرستان که بودیم، یک رفیق داشتیم که مداح بود. می‌دانید که مداح‌ها هم زبان‌بازترین افراد جامعه هستن. کم نمی‌آورند!
ما هر وقت همدیگر را می‌دیدیم چون شوخی داشتیم، معمولاً من به اون می‌گفتم: التماس دعا حاجی! یاد ما هم باش…

یک بار در دبیرستان داشتم می‌رفتم آب بخورم که دیدم دارد می‌رود دستشویی. برگشتم به شوخی گفتم: التماس دعا حاجی!

نامرد! وقتی آمد بیرون، گفت: جانِ حمید از اول تا آخرش یاد تو بودم! همه‌ش جلو چشمم بودی!!! :(
(اشاره به آن التماس دعاها که به مسافران مکه می‌گویند و حاجی می‌گوید: از اول تا آخرش انگار جلو چشمم بودی!!)

***

فکر می‌کنید بدترین حالت ممکن که یک انسان می‌تواند در آن حالت قرار گیرد، چیست؟
عرض می‌کنم خدمتتان:

در راه مشهد، با برادر بزرگ‌تر رفته بودیم دستشویی عمومی! پشت در ایستاده بودیم تا نفر قبل بیاید بیرون و ما برویم داخل. یکدفعه دیدم علی از خنده منفجر شد و دوید به سمت بیرون. نگاه کردم به سمت دستشویی دیدم یارو در حال بیرون آمدن از دستشویی است در حالی یک خلال دندان هم در دهانش است!!!! باور کنید من هم مثل علی ترکیدم از خنده! (بعداً حدس زدیم که احتمالاً از سر سفره شام آمده است و خلال دندان را بابت تفریح در دهانش چرخانده و بیرون نیانداخته! آخر مرد حسابی! مراعات حال مردم را هم کن!!)

***

این یکی کم‌ارتباط با دستشویی نیست:

شاید بتوان گفت بزرگ‌ترین سوتی من از این قرار بوده است:
یک بار از حمام آمدم بیرون و متوجه شدم که گوشی زنگ می‌خورد. تا رفتم جواب بدهم، قطع شد. فهمیدم از دانشگاه تماس گرفته‌اند. (مسؤول یکی از بخش‌ها)
چند دقیقه بعد، دوباره تماس گرفت. گوشی را برداشتم.
گفت: سلام، خوبی مهندس؟! چند دقیقه پیش تماس گرفتم جواب ندادی…
من بیچاره طبق عادتی که می‌گویند: کجا بودی؟ می‌گوییم: جای شما خالی فلان جا، خیلی عادی برگشتم گفتم: جاتون خالی، حمام بودم!!!!!!!!!!!!
باور کنید از خجالت آب شدم!! :(
یک جور ماست‌مالی کردم که خیلی سوتی به نظر نرسد، اما گوشی را که قطع کردم، می‌خندیدم و همزمان، عرق شرم می‌ریختم!!

(گاهی اوقات برخی سوتی‌ها سال‌ها در ذهن انسان می‌ماند و از به یادآوردنش عذاب می‌کشد. شاید خوبی‌شان این باشد که تا عمر دارید تکرار نمی‌کنید! در مورد برخورد با این نوع سوتی‌ها در یک مطلب صحبت خواهم کرد…)

به هر حال، این‌ها حکایت‌هایی‌ست که گهگاه که پشت در دستشویی می‌مانم مرور می‌کنم و با خودم می‌خندم :)

دردسرهای برنامه نویسی به چند زبان!

اتفاقات روزانه, کمی خنده هیچ دیدگاه »

در طی روز ممکن است با چندین زبان مختلف برنامه‌نویسی کنم.

مثلاً PHP، C#‎ ، C++‎ و یا زبان‌های جانبی مثل Action Script در فلش، Pascal در MMB و ساده‌ترها مثل HTML، CSS، جاوااسکریپت و …

دیروز، صبح تا ظهر روی پروژه‌ای بر اساس C#‎ کار می‌کردم. این در حالی بود که دیشبش با PHP یک کار آماده کرده بودم و بعد از ظهر یک کلاس خصوصی با یکی از دوستان داشتم به زبان C++‎

سر کلاس C++‎ چنان زبان‌های مختلف را قاطی کرده بودم که به خودم می‌خندیدم! مثلاً برای تعریف آرایه به دوستمان گفتم اینطوری بنویسد:

int[5] x;

نوشت و دیدیم کامپایلر ایراد می‌گیرد! بعد از کلی کلنجار رفتن، یکدفعه متوجه شدم تعریف آرایه در زبان C#‎ را با C++‎ قاطی کرده‌ام! باید می‌گفتم:

int x[5];

آخر شب دوباره با PHP و رشته‌ها یک کار داشتم. دائم دلم می‌خواست بنویسم: str.substring در حالی که این نوع تعریف برای C#‎ است و در PHP باید می‌نوشتم: str_substring

 

زمانی که کلاس زبان می‌رفتیم، متوجه شدیم که پدر و مادر یک دحتر بچه از سنین کودکی آنقدر به بچه فشار آورده بودند که زبان انگلیسی یاد بگیرد که زبان فارسی و انگلیسی را قاطی کرده بود و کلاً چرت و پرت می‌گفت! دختر بیچاره را برده بودند گفتار درمانی!!

حالا خدا عاقبت ما را ختم به خیر کند! :(

سلام گرگ

اتفاقات روزانه, کمی خنده یک دیدگاه »

در محله دو همسایه داریم که دفتر ازدواج دارند و خطبه عقد مى خوانند. نمى دانم چرا با من اینقدر با محبت و غلیظ سلام و علیک مى کنند!؟

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها