دو اتفاق عجیب…

سال ۹۲ در مطلب «ارواح همدیگر را جذب می‌کنند!» به این موضوع اشاره داشتم که اتفاقات عجیبی می‌افتد که انسان وقتی بررسی می‌کند متوجه می‌شود واقعاً یک اسراری در پشت این اتفاقات وجود دارد.

شک در نماز

چند روز پیش بین کلاس‌ها خیلی خسته رفته بودم مسجد که خیلی سریع نماز را بخوانم و به کلاس برگردم. در گوشه‌ای از مسجد ایستادم که نماز را فرادا بخوانم. اما آنقدر ذهنم خسته بود که بین رکعت سه و چهار شک کردم… هر طور بود نماز را خواندم… دیدم نماز جماعت دارد برگزار می‌شود آمدم کمی اینطرف‌تر در جماعت، دیدم یک جوان به نماز ایستاده، او هم بین رکعت ۳ و ۴ شک کرد و من در حالی که می‌دانستم ۳ رکعت خوانده چون بلد نبود، ۳ رکعتی سلام داد و رفت! نماز جماعت شروع شد… در کمال تعجب، امام جماعت که من ندیده بودم بین نماز شک کند، بین ۳ و ۴ شک کرد!! که خوب جماعت کمکش کردند و درست شد!

چه سری در این هماهنگی‌ها است؟

(آیا مثل خمیازه است که گفته می‌شود اینکه ناگهان چند نفر همزمان خمیازه می‌کشند به خاطر کمبود اکسیژن در محیط است و اتفاقی نیست!؟)

پیرمرد شبیه به خودم…

چند روز پیش با محمد سبحان ۳ ساله رفته بودیم مسجد. دم در مسجد من خم شده بودم که کفش‌های او را در بیاورم که متوجه شدم یک پیرمرد می‌خواهد عبور کند. عذرخواهی کردم و آمدیم اینور و عبور کرد. اما با نگاه کوتاهی به او یک حس خاصی به من دست داد که البته به آن توجه نکردم ولی احساس کردم از آن افرادی است که شبیه به خودم است. رفتیم جایی در مسجد نشستیم؛ بین نماز آمدم که به فرد کناری‌ام دست بدهم که متوجه شدم همان پیرمرد است! بعد از نماز دوباره من آمدم کفش‌های محمد سبحان را پایش کنم که همان صحنه دوباره اتفاق افتاد یعنی همزمان از مسجد خارج شده بودیم و آن پیرمرد دوباره پشت ما مانده بود. حدس زدم این اتفاقات عادی نباشد او را زیر نظر گرفتم دیدم ماشینش را جلو ما پارک کرده و یک ماشین نسبتاً عالی است؛ این نشان می‌داد که روحیاتش شبیه به من است و جنس خوب را خوب می‌شناسد و معتقد است یا باید نخریم یا اگر می‌خریم باید بهترینش را بخریم. قضیه تمام شد… ما رفتیم گشتی در شهر زدیم و برای خرید یک ابزار، ماشین را جایی پشت چند ماشین پارک کردم و وارد یک مغازه که کیلومترها دورتر از مسجد بود شدم. تا رفتم وارد آن مغازه شوم دیدم یک پیرمرد از مغازه آمد بیرون و لبخند می‌زند!! ابتدا متوجه نشدم… او آمد برود سوار ماشینش شود که دید من ماشینم را دقیقاً پشت ماشینش زده‌ام، برگشت سمت مغازه و به من گفت آقا این ماشین شماست؟ اگر ممکن است جابه‌جا کنید من می‌خواهم بروم… تا چهره‌اش را نگاه کردم دیدم همان پیرمرد است!!

روزی که علم کشف کرد که چه رابطه‌ای بین این اتفاقات است من می‌گویم علم پیشرفت کرده!