گدایی = فقر

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) ۲ دیدگاه »

پنج‌شنبه گذشته در حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) بین دو نماز، یک حدیث در مورد گدایی خوانده شد که خیلی برایم جالب بود:

پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:

هر کس دست به گدایی دراز کند، خداوند درهای فقر را به روی او می‌گشاید!

تصور کن! چقدر گدا داریم که با ترفندهای مختلف، کلی پول به هم می‌زنند اما هرگز از فقر نجات پیدا نمی‌کنند.

واقعاً که خدا چقدر حکیم و عادل است و الحمد لله…

عجب صبری خدا دارد…

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) هیچ دیدگاه »

از خستگی نشسته‌ام شبکه چهار، برنامه ۱۰۰ برگ را می‌بینم. صحبت از شعر «عجب صبری خدا دارد» شد، کاملش را خواندم، خوشم آمد:

عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    همان یک لحظه ی اول ،

    که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،

    جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

    به روی یکدگر ، ویرانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،

    نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ،

    بر لبِ ، پیمانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین ،

    زمین و آسمان را

    واژگون ، مستانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    نه طاعت می پذیرفتم ،

    نه گوش از بهر این بیداد گر ها تیز کرده ،

    پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

    سبحه ی ، صد دانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

    آواره و دیوانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ،

    سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

    پروانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم .

    به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

     تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ،

    گردش این چرخ را

    وارونه ، بی صبرانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

     اگر من جای او بودم .

    که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه ی این علم ِ عالم سوز مردم کش ،

    به جز اندیشه ی عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

     در این دنیای ، پر افسانه می کردم .

    □

    عجب صبری خدا دارد !

    چرا من جای او باشم .

    همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

    وگرنه من به جای او چو بودم ،

    یک نفس کی عادلانه سازشی ،

    با جاهل و فرزانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
انسان یاد آن ذکر که به شدت دوستش دارم و هر بار که می‌خوانم، حال عجیبی پیدا می‌کنم می‌افتد:

سبحان من لا یعتدی علی اهل مملکته، سبحان من لا یأخذ اهل الارض بالوان العذاب، سبحان الرؤوف الرحیم، اللهم اجعل لی فی قلبی نورا و بصرا فهما و علما و یقینا، انک علی کل شیئ قدیر

منزه است آن که بر اهل مملکت خود تعدی نمی‌کند، منزه است آن که اهل زمین را با انواع عذاب مؤاخذه نمی‌کند، منزه است آن که رؤوف و مهربان است…

لیلی من، با وضو باش…

لیلی من یک دیدگاه »

لیلی من، به فرزندانمان شیر مده مگر با وضو که چه‌ها شنیده‌ام از آثارش… و مرا یاور باش و یادآور باش در کسب مال حلال که آنکه شیر حلال خورده باشد به آنجا که باید، می‌رسد…

از یک چیز هرگز ضرر نکردم…

نکته هیچ دیدگاه »

از یک چیز هرگز ضرر نکردم و آن «راه آمدن با مردم» بود…

حکمت؟

اتفاقات روزانه یک دیدگاه »

امروز، برای نماز مغرب، تا بخواهم آماده شوم، کمی دیر شد، بنابراین خیلی سریع لباس پوشیدم و رفتم مسجد. در مسجد، رفتیم رکوع، دیدم یا اباالفضل! جوراب‌هایم یکی‌ش سرمه‌ای است و دیگری مشکی!! یعنی نفهمیدم نماز را چطور تمام کردم!! به هر حال، وسط نماز چون کلاس داشتم، غفیله را هم با همان وضع خواندم و زدم بیرون…

بعد از کلاس آمدم خانه، به مادر و برادر بزرگ‌تر پاهایم را نشان دادم، گفتم: من رو ببین تو رو خدا!! رفتم مسجد، رفتم رکوع، دیدم یا اباالفضل! لنگه به لنگه‌ست!!

خندیدند و گذشت… یک ساعت بعد که الان باشد، برادر کوچک‌تر در حالی که مادر رفته بود روضه و علی، باشگاه و فقط من خانه بودم، آمد! پاهایش را نشان داد…

دیدم یا اباالفضل! او هم لنگه به لنگه پوشیده! چشمانم گرد شد، یعنی فکم از حرکت باز مانده بود! بنده خدا فکر کرد تعجب کرده‌ام که چقدر خنگ است! صبر کردم ادامه دهد! دقیقاً همان جملات را گفت: من رو ببین تو رو خدا!! رفتم مسجد، رفتم رکوع، دیدم یا اباالفضل! لنگه به لنگه‌ست!!

جالب است که دقیقاً جوراب‌های او هم مشکی و سرمه‌ای بود! (در حالی که اتاق او و سبد جوراب‌های او با من فرق دارد!)

حتی یک بار هم یادم نمی‌آید چنین چیزی برای هر کداممان اتفاق افتاده باشد، حالا هر دو در یک شب، به یک صورت…

این‌ها یعنی چه!؟ (در فکرم…)

تفسیر قرآن با دیدگاه مهندسی کامپیوتر

آیات زیبا یک دیدگاه »

اگر بپرسی بزرگ‌ترین آرزویت چیست، می‌گویم این که یک روز یک تفسیر برای قرآن بنویسم البته تفسیری با دیدگاه مهندسی کامپیوتر!

موارد زیادی مثل این:

شیئ‌گرایی در قرآن:

Object Oriented Programming in Quran!

یا این:

کارآموزی در قرآن:

http://aftab.cc/article/1326

یا مثلاً استفاده از سناریوهای قرآنی برای ساخت بازی‌های کامپیوتری مثل نیکا ۲:

http://yourl.ir/horika

و امثالهم می‌تواند جمع‌آوری شود و در قالب یک کتاب منتشر شود.

اصلاً یکی از کارهایی که متخصصین همه رشته‌ها باید انجام دهند به نظر من همین است! یعنی هر کس تلاش کند قرآن را در رشته خودش تفسیر کند و نکاتی که مرتبط با رشته‌اش در قرآن هست را معرفی کند.

اول نیاز دارد که انسان خودش قرآن را حفظ و به آن تسلط و اشراف پیدا کند…

برنامه‌ریزی می‌کنم که تا بیست سال آینده به شرط حیات و خواست خدا، این کار را انجام دهم…

ــــــــــــــــــــــ

آپدیت:

یک گروه در آفتابگردان برای این نوع مطالب راه‌اندازی کردم:

http://aftab.cc/modules.php?name=News&new_topic=37

 

الهی، توفیق

الهی نامه من هیچ دیدگاه »

الهی، توفیق بده که دنیایمان را خرج آخرتمان کنیم و نه آخرتمان را خرج دنیایمان…

خدا در کدنویسی! (آیا خدا خودش را کدنویسی هم نشان می‌دهد؟)

نکته هیچ دیدگاه »

گاهی حیفم می‌آید که نمی‌شود بعضی چیزها را علنی گفت.

مثلاً اینکه بیایی بحث کنی که آیا با خدا بودن، خودش را در کدنویسی (یعنی چیزی که انسان انتظار ندارد حتی خدا آن‌را با ارزش بداند) هم نشان می‌دهد!؟ یعنی یک برنامه‌نویس اگر مؤمن باشد، آیا در کدنویسی هم خدا کمکش می‌کند؟

من به تو می‌گویم: بله! (حالا نمی‌دانم من باخدا و مؤمن هستم یا نه اما من خدا را در کدنویسی هم می‌بینم!) (گاهی برخی برنامه‌نویس‌ها ایمیل می‌زنند و از مسائل جزئی که من در برنامه‌ها در نظر گرفته‌ام سؤال می‌کنند که چطور به ذهن شما می‌رسد و به ذهن ما نمی‌رسد؟ بعد من مجبورم بگویم: والا خودم هم نمی‌دانم!…)

تصور کن: همین امروز (مانند هزار مورد دیگر که من وقتی مواجه می‌شوم، یک نگاه به آسمان می‌کنم و یک چشمک می‌زنم):

دارم روی یک افزونه برای تستا کار می‌کنم. در کدنویسی، گاهی آنقدر شرایط مختلف وجود دارد که برنامه‌نویس فراموش می‌کند یک شرط خاص را در نظر بگیرد.

وقتی می‌آیی پروژه را با پیشفرض‌هایی که خودت در نظر گرفته بودی تست کنی، می‌بینی خدا همان اول، آن شرایطی را پیش می‌آورد که تو در نظر نگرفته‌ای! تو قبلاً صد بار آن برنامه را اجرا کرده‌ای و این شرایط خاص پیش نیامده اما حالا چون خدا می‌خواهد برنامه‌ات ناقص نباشد، آن شرایط را پیش می‌آورد.

مثلاً یک مورد که همین الان پیش آمد و بهانه نوشتن این مطلب شد:

من تنظیم کرده بودم که وقتی کاربر وارد نتایج یک آزمون می‌شود، اگر برایش گواهینامه صادر شده، یک آیکون جلو آن مرتبه‌ای که آزمون داده نشان داده شود. اصلاً این را یادم رفته بود که ممکن است کاربر فقط یک بار در آزمون شرکت کرده باشد و در این حالت ما سابقه را لیست نمی‌کنیم که این آیکون بخواهد دیده شود. رفتم تست کنم که ببینم این آیکون به درستی دیده می‌شود یا خیر؟ از همه این آزمون‌ها که در همه‌شان چند بار چند بار برای تست شرکت کرده‌ام، دقیقاً وارد آزمونی شدم که یک بار بیشتر شرکت نکرده بودم و دیدم ای دل غافل! اصلاً این حالت را در نظر نگرفته بودم!

 

باور کن گاهی خدا خودش را آنقدر در مسائل کوچک و جزئی نشان می‌دهد که انسان می‌گوید: خدا جان! ازت ممنونم اما به خودت قسم اصلاً راضی نیستم در این مسائل کوچیک هم حواست به من باشه… همان که قبلاً در مطلب «خدا را باور کن تا…» گفته بودم:

امید من!
خدا را باور کن (و اطاعتش نما) تا او کنترل ساده‌ترین امور زندگی‌ات را نیز به دست بگیرد!

هر چند که انسان به خودش نیش‌خند می‌زند که: مرد حسابی! یک امر را نام ببر که خدا خودش را در آن به تو نشان ندهد!

دنیای ۲۰۱۵

اتفاقات روزانه ۴ دیدگاه »

بد نیست وضعیت این روزها را ثبت کنیم:

​دنیا را ببین: (کاری که این روزها دائم انجام می‌دهم و اگر این کمکیارهای مجازی نبودند کلی کار عقب می‌افتاد) بدون دست زدن به چیری گفتم:

Hey Cortana! remind me to say my prayer at 10:30PM

هی کورتانا، یادم بنداز ساعت ۱۰:۳۰ نمازم رو بخونم.

گفت: الان نمی‌تونم به اینترنت وصل بشم. (نمی‌دانم چرا با اینکه اینترنت وصل است اما گاهی این کورتانا حرف گوش نمی‌کند! بچه‌ی حرف گوش‌نکن!)

دیدم گوشی در حال شارژه و این یعنی سیری با صدا فعال می‌شه. بنابراین گفتم:

Hey Siri! Set an alarm for 10:30 PM

گفت: Sure! (چشم، حتماً)

 

حالا ده سال دیگه هم (إن شاء الله) این مطلب رو آپدیت می‌کنم، به این صورت: در ذهنم اراده کردم که: سیری! ساعت ۱۰:۳۰ یادم بنداز که نماز رو بخونم و گفت:‌ چشم!

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها