امید من،
در این سه مکان، نه تنها بپرهیز از صف آخر -که گفته اند شیطان آنجا نشسته است- که تلاش کن در صف اول باشی:
– کلاس درس
– نماز جماعت
– جبهه جنگ
______________
امان از شیاطینی که در صف آخر نماز جماعت نشسته اند… امان!
یادداشتهای حمید رضا نیرومند
امید من،
در این سه مکان، نه تنها بپرهیز از صف آخر -که گفته اند شیطان آنجا نشسته است- که تلاش کن در صف اول باشی:
– کلاس درس
– نماز جماعت
– جبهه جنگ
______________
امان از شیاطینی که در صف آخر نماز جماعت نشسته اند… امان!
امید من،
لحظاتی پیش می آید که افکار شیطانی به سمت مغزت می آید! اگر دیر بجنبی مغزت را احاطه می کند و فراموش نکن که هر عمل گناهی ابتدا در قالب فکر بوده است.*
در این مواقع، معطل نکن! سریعاً مغزت را مشغول یک کار پردازشی کن!**
من سال هاست که اینگونه از دام شیطان می گریزم:
تلاش کن تعداد حروف یک ذکر را با انگشتانت بشماری!
مثلاً با انگشتانت خیلی سریع بشمار که ذکر <لا إله إلا الله> چند حرف است!
چند سال است که من تعداد حروف این ذکر را میشمارم و خدا را شکر هر بار یادم می رود دقیقاً چند حرف بود!
اگر برای تو تکراری شد، به سراغ ذکرهای دیگر و یا شمردن تعداد حرکت های اذکار برو…
________
* در کتاب معراج السعاده بخشی در مورد عوامل آغاز گناه: فکر، چشم، گوش… صحبت شده است.
** فکر می کنم شنیده ای که می گویند اگر عطسه ات آمد و خواستی عطسه نکنی، لب بالایت را محکم فشار بده… این باعث می شود مغز مشغول احساس درد لب شود و یادش برود که قرار بود فرمان عطسه بدهد…
(اینکه چرا لب بالا، احتمالاً به “مثلث حساس بدن” ربط دارد… اگر نمی دانی، در موردش جستجو کن)
ای کاش میشد هیچ وقت پایانترم و موقع امتحان و نمره رد کردن نشود!!!
نمیدانی چه فشاری به من و هر مدرس دیگری میآید!
برگه حدود ۵۰۰ نفر را باید تصحیح کنی، پنل تکالیفشان، حضور و غیابشان، کارنامهی ترمهای قبلیشان را بررسی کنی، چهره و رفتارشان در کلاس را به یاد بیاوری و نهایتاً یک نمره بدهی.
بعد، مثل امروز، فقط حدود ۱۰۰ اعتراض به نمره در پنل چهار دانشگاه مختلف ثبت شده که هر کدام را که باز میکنی، جگرت آتش میگیرد!! استاد، ترم آخریم، از راه دور میآییم، پول شهریه ترم بعد را نمیتوانیم بدهیم، شوهرم دیگر اجازه نمیدهد دانشگاه بیایم، مادرم مریض است، بیماری قبلی دارم و ۸۰ درد دل دیگر!
از طرفی، این ترم حالم از خودم به هم خورده! در دانشگاهها کنکور را برداشتهاند و هر کسی از راه رسیده وارد شده! اصلاً دو تا عدد را نمیتواند جمع کند، حالا من باید به او برنامهنویسی شیئگرا یا گرافیک کامپیوتری (با آن مباحث پیچیدهاش) درس بدهم!! آنوقت اگر آمار افتادهها یا حذفیها زیاد بشود، لابد باید جواب هم پس بدهم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (البته خدا را شکر دانشگاهها خودشان میدانند چه چیزی تحویل ما دادهاند و جرأت اعتراض ندارند!)
اینکه آخر ترم میفهمی یک ترم داشتی با دیوار صحبت میکردی باعث میشود از تدریس در این سطح نفرت پیدا کنی.
حالا، از این اعصابخردیها که میگذری، میرسی به پیغام پسغامها:
فقط شرح امروز را میگویم:
صبح، در خیابان: دو تا از دانشجوها که در به در دنبال من بودند، خیلی اتفاقی من را دیدند! وسط خیابان گریه و التماس که استاد اخراج میشویم و فقط همین درس مانده و غیره… به زور توانستهام از شرشان خلاص شوم!
ظهر، به محض بیرون رفتن برای نماز ظهر: همسایه روبهرویی کمین کرده بود. پرید بیرون و برای بار دوم طی یک هفته اخیر: آقای نیرومند، فلان دانشجو شاگرد داماد ماست! ظاهراً با اینکه سفارشش را کرده بودم اما انداختهایدش! گفتم: بله، برگه را سفید تحویل داده و هیچ راهی نداشت… حالا شما خیر پدرتان هم که شده یک راهی پیدا کنید!!! (به خدا قسم، باور میکنی به خاطر یک سری مسائل خطرناک که ممکن است پیش بیاید، احتمالاً مجبورم به او نمره بدهم!؟ البته بعد از اینکه کلی آن دانشجو را دواندم و به اندازه کل ترم مجبورش کردم که درس بخواند… فعلاً گفتهام بگو به من یک ایمیل بزند تا راه را نشانش دهم!!)
عصر، بعد از بیرون آمدن از یک مؤسسه: یک نفر دنبال من آمده تا ماشین. بالاخره جلوم را گرفته: فلانی! من نامزد فلان دانشجو هستم. او دارد اخراج میشود و … (نهایتاً توانستم ۹.۷۵ بدهم که مشروط و اخراج نشود)
مغرب، در مسجد: یکی از دوستان برادرمان آمده کنار من و بعد از حدود ده نفر دیگر که به خاطر او زنگ زدهاند و واسطه فرستادهاند: فلانی، فلان دانشجو مسؤول فلان بخش است، کارش گیر فلان درس است…
بعد از نماز، در خانه: مادر گرام: حمید، نبودی، پسرعمو آمده بود! (ده سال است که او خانه ما نیامده!) آن کاغذ را بردار، نام یک دانشجو را نوشته، مستخدم یک مدرسه است، نمره میخواهد…
از ساعت ۱۰ تا ۱:۳۰ شب که الان باشد، جواب حدود ۱۰۰ اعتراض را بعد از بررسی مجدد برگه و وضعیت دادهام و حدود ۳۰ ایمیل را پاسخ دادهام. ببین من چه دیوانهای هستم!!! (آدم عاقل میآید به همه نمرههای خوب میدهد، استاد محبوب هم میشود، اعصابخردی هم ندارد!!)
از یک طرف نمیتوانم خودم را راضی کنم که نمره کشکی بدهم که ترمهای بعد بگویند: ما که نخواندیم و برگه سفید دادیم، قبول شدیم… و برای درسهای دیگر هم همینطور… از آن طرف وقتی فکر میکنم دوباره قرار است با این همه خرج، این همه راه را بروند و بیایند و دوباره سر این کلاس بنشیند و آخرش هم نه این درسها به دردشان میخورد و نه حتی مدرکش!، دلم میسوزد…
از جنبه دیگرش، دائم یاد آن حدیث میافتم که: به دیگران آسان بگیرید تا خدا به شما آسان بگیرد!
نکند فردا خدا به همین سختی که من مو از ماست میکشم بخواهد به پروندهام رسیدگی کند و بگوید: یادت هست به بندههای من چقدر سخت میگرفتی!؟ بعد به فکر فرو میروم که اصلاً ربطی به این قضیه دارد؟
نمیدانم والله…
خلاصه که این دو سه روز نمیدانی چه عمری از من کم شد! غلط بکنم دیگر اینقدر خودم را درگیر تدریس کنم… حالا ببین!
چند دانشجوی دختر داشته ام که ببین چقدر قشنگ و ماهرانه از پسرهای هوس باز سواری کشیده اند، واقعاً دمشان گرم:
اول ترم وقتی می بینند پای پروژه عملی در میان است و مشخصاً دخترها در کارهای عملی ضعیف ترند، به یکی از این پسرها روی خوش نشان می دهند! (شماره می دهند، با اسم کوچک صدایشان می کنند، تا جایی که راه دارد نزدیک آن ها می ایستند!!…)
بعد، با نیرنگ هایی که آموخته اند،* آن پسره بدبخت را مشغول پروژه عملی می کنند و خودشان برای امتحان تئوری تا می توانند می خوانند! اگر هم پسره کمی به هوش بیاید و بگوید ممکن است نرسم برای تئوری بخوانم، با وعده اینکه در تئوری من جواب را می رسانم، او را مدهوش می کنند! (و طبیعتاً بعد از امتحان که سر “نرساندن” دعوایشان می شود، می گویند: مراقب ایکبیری را ندیدی!؟ انتظار داشتی برسونم و بفهمه و بندازتم بیرون!؟)
هر چند من امتحان عملی را برای گیر انداختن کسی که در پروژه فعالیت نداشته تعبیه کرده ام و مهم می دانم اما آن ها زرنگ تر از این حرف ها هستند! در حد یک امتحان عملی، از پسره بیچاره کار یاد می گیرند…
پس، تئوری که خوب می نویسند، عملی هم که کار خواسته شده را انجام می دهند، در پروژه هم که اسمشان هست (و چه بسا بالاتر از آن پسره بدبخت!!)
اما پسره در امتحان تئوری می گیرد ۷، چرا؟ چون تا شب امتحان داشته خرکاری می کرده و نرسیده تئوری بخواند.
نمرات نهایی که منتشر می شود، دختر زرنگ شده ۱۹ و پسر بدبخت شده ۱۳
از فردای اعلام نمرات، یکی یکی ایمیل ها می رسد:
استاد! من و خانم فلانی هم گروهی بودیم، قسم می خورم که ایشان رنگ پروژه را هم ندیده و فقط من کار کردم، چرا ایشان ۱۹ و من ۱۳ !؟
می گویم خوب می خواستی اسم او را در پروژه ننویسی! اینطوری او هم ۱۳ می شد!
وقتی جریان را می گویم تازه می فهمد چه کلاهی سرش رفته!!! اما پشیمانی دیگر چه سود!؟
… و البته که ما ترم های بعد یا در دروس دیگر با آن دختر زرنگ، کاری می کنیم که به اندازه ده تا پروژه کار کند و آخرش ۱۳ بگیرد… 😉
این مطلب را نوشتم که در جواب به این نوع ایمیل ها بدهم آن پسره فریب خورده بخواند!!
______________
من با اصطلاح “دختران آموزش دیده” به این نوع دختران (که اکثراً تهرانی و اهل ماهواره هستند) اشاره می کنم. آن ها خیلی خوب آموزش دیده اند! طوری که حتی اساتیدشان را هم از پا در بیاورند! (به جز امثال ما که خودمان یک پا آموزش دهنده هستیم!)
امید من، ای “کمال طلب” “بی نهایت جو”ی من،
می شنوم که در رمضان، گاهی لب دلت به اعتراض گشوده می شود که: الهی، چرا اینگونه است که در این ماه، کمتر موفق به نمازهای نافله می شوم، کمتر دعا می خوانم!؟
عزیزتر از جانم، انگار فراموش کرده ای که در دنیایی و دنیا جایی نیست که ماهی چون رمضان با توفیقات کامل در یک جا بگنجد… فکر کرده ای بی جهت فرمود که: نومکم فیه عباده و انفاسکم فیه تسبیح (خواب هایتان در این ماه عبادت و نفس هایتان تسبیح است)
این ها را برای تو گفته اند مؤمن!
می دانی که اکثریت مسجدی ها را پیرمرد ها تشکیل می دهند. وقتی آن ها را با هم مقایسه می کنم، به فکر فرو می روم که من جزء کدام گروهشان خواهم بود!؟
– آن ها که یک گوشه نشسته اند و مشغول نماز و مطالعه و دعا و … هستند؟
– آن ها که دور هم جمع شده اند و غیبت می کنند و تهمت می زنند و …؟
– آن ها که در این سن و سال هم هفت تیغه می کنند؟
– آن ها که مغزشان خیلی زود از کار افتاده و فقط گنگ، نگاه می کنند؟
– آن ها که پیر هم که هستند، با جوان ها سر و کله می زنند و دوست دارند جزئی از آن ها باشند؟
اما می دانی؟ بیش از همه پناه می برم به خدا از پیرمردهایی که در جوانی رنگ مسجد را ندیده اند و حالا که پیر شده اند، به جبر روزگار، مسجدی شده اند. اکثراً بد پیرمردهایی می شوند… عصبی، اخمو، مغرور، خوش خوراک(!! موقع توزیع خرما بعد از نماز مغرب ماه رمضان، اگر کسی نگاهشان نکند، یک دیس خرما را در جیبشان می ریزند در حالی که بیست سال است اصلاً روزه نمی گیرند!)، خوش نشین (یک ساعت در صف یارانه می ایستند اما برای نماز، باید روی صندلی نماز بخوانند)، کنس… پناه می برم به خدا از اینکه از اینان باشم یا با اینان بر روی یک فرش بنشینم!!!
جنانه جان، می خواهم یک راز درباره ما مردان به تو بگویم اما سعی کن به هیچ کس (به ویژه، مادرت!!!) نگویی:
دخترم، ما مردان جُربُزه خرج کردن نداریم! شاید به این خاطر باشد که برای ریال به ریال پولمان زحمت کشیده ایم و کسی که برای پولش زحمت کشیده، به سختی دلش می آید خرجش کند، (حاضریم گرسنگی بکشیم اما پول خرج نکنیم) اما اگر یکی باشد که به حسابمان چیزی بخرد، پولش را راحت تر به او می دهیم!!! نمی دانم دخترم، شاید این هم از حکمت های زیرکانه خدا باشد تا تعاملات و محبت های بین زن و شوهر را بیشتر کند…
پس، فراموش نکن: به حساب همسرت هر چه خواستی بخر… فقط این راز را با مادرت در میان نگذار… دوستت دارم دخترم 😉 (نه، این “دوستت دارم” یک ترفند برای فریفتن تو جهت همکاری با من علیه مادرت نبود، آن طور نگاه نکن!!!)
دیروز کنکور زبان داشتم… وسط یک مشت نوجوان که هنوز ریش هاشان در نیامده نشستن، جالب بود 🙂 یک طوری به من نگاه می کردند، انگار ۷۰ ساله بودم!!! (جالب است که احتمالاً برخی هاشان شاگرد خودم خواهند بود!!)
همه شان رفته بودند و من همچنان تست می زدم!! جان تو، عالی بود!! به احتمال زیاد، تهران قبول می شوم! حالا صبر کن ببین!
البته بیشتر هدفم پیام نور شهرمان است.
احتمالاً سه سال آینده زبان بخوانم و بعد برو سراغ دکترای کامپیوتر.
ببینیم چه می شود…!؟ آینده دور نیست…
ــــــــــــــــــــــــ
پینوشت: دفعه قبل یادتان هست؟ سال ۸۹ (دم پیری و معرکه گیری!) در دانشگاه دولتی قم رشته ادبیات زبان خارجه قبول شدم. حیف شد… با ارشد کامپیوتر همزمان شد و مجبور شدم آنجا را کنسل کنم. این بار ببینیم چه میشود…
امید من، هر گاه شیطان وسوسه کرد که آشغالی را زمین بیندازی، از لج او، آشغالی را از زمین بردار… هر گاه وسوسه کرد چیز حرامی را بخوری، روزه بگیر، هر گاه وسوسه کرد که به چپ نگاه کنی، به راست نگاه کن، اگر وسوسه کرد که به بالا نگاه کنی، به پایین نگاه کن… اگر وسوسه کرد که بایستی، برو، اگر وسوسه کرد که بروی، بیشتر بمان، اگر وسوسه کرد که بنشینی، به پا خیز… و چه تمرینی بهتر از این ها!؟
امید من، گوشت را به من نزدیک کن، می خواهم یکی از رموز دنیا را برایت یادآوری کنم: از هر چیزی، از عمرت، از وسایلت، از پولت، از ماشینت و حتی از آبرویت، در راه حق استفاده کنی، برکت پیدا می کند، آنقدر که از داشتنش خسته می شوی و او همچنان از بین نمی رود!!!
بنازم به پاسخ جالب خدا از زبان پیامبر، به موضوع تثلیث:
۸۱ زخرف:
قُلْ إِن کَانَ لِلرَّحْمَٰنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِینَ
بگو: «اگر برای خداوند فرزندی بود، من نخستین پرستنده او بودم!»
معمولاً سعی میکنم به پیشنهاد مؤکد بزرگان، حالت عادی هم که مینشینم، طوری باشد که رو به قلبه باشم. به خصوص موقع خواب باید جایی را انتخاب کنم که وقتی به سمت راست بدن میخوابم (که مستحب است و از نظر علمی هم که به قلب فشار نمیآید) رو به قبله قرار بگیرم. چند شب هست که به خاطر گرم شدن و به خاطر محل پنکه مجبورم طوری بخوابم که اگر به سمت راست بخوابم، پشت به قبله میشوم. (اگر رو به قبله بخوابم، پنکه به کمرم میزند و کمردرد میگیرم) بنابراین برای اینکه این اتفاق نیفتد، به کمر (رو به آسمان) میخوابم که هم «خواب پیامبرگونه» است و هم اینکه پشت به قبله نیستم. حالا اگر در خواب، طبق عادت، به سمت راست غلطیدم و پشت به قبله شدم، بعداً به خدا میگویم که خواب بودم، دست خودم نبود!!!
دیشب داشتم آیه الکرسی و تسبیحات و بقیه اذکار که قبل از خواب توصیه شده را انجام میدادم که خوابم ببرد و موقع خواندن آنها همیشه هر طور شده رو به قبله میخوابم اما چون کمی خسته بودم، حوصله برگشتن به سمت قبله را هم نداشتم!! یک عذرخواهی از خدا کردم و پشت به قبله اذکار را خواندم. ته دلم فکر میکردم که به نوعی، بیاحترامی است… به هر حال جسارت کردم و خواندم و خوابیدم… جای شما خالی «برای اولین بار» (تجربهام میگوید این «برای اولین بارها» یک نشانه است!) در این شش هفت سالی که این گوشی را دارم، برای نماز شب هر چقدر گوشی (که مثل اکثر اوقات، در اتاق دیگر در شارژ بود) زنگ خورده بود نشنیدم و آنقدر زنگ خورده بود که رویش کم شده بود و من در کمال تعجب ۴:۴۸ دقیقه با حالتی مبهوت از خواب بیدار شدم! (شاخ در آورده بودم که مگر میشود گوشیای که آنقدر زنگ میخورد که اعصاب همه را خرد کند، زنگ زده باشد و من که با اولین زنگ آن از خواب میپرم بیدار نشده باشم!!؟ نکند کسی زنگ را قطع کرده؟ رفتم دیدم خیر، نام الارم روی صفحه است و این یعنی بیش از ۵ دقیقه گوشی زنگ خورده و من متوجه نشدهام!!!)
معمولاً در این مواقع صحنههای دیروز به یادم میآید… گناه خاص و بزرگ که یادم بیاید انجام دادهام؟ یک چیزهایی یادم آمد اما در حدی بود که مثل برخی روزها مثلاً باعث شود یکی دو نماز را از دست بدهم نه اینکه کلاً خواب بمانم!!! خلاصه مثل برخی مواقع که از فرط خستگی، بلند میشوم اما گوشی را خاموش میکنم و دوباره میخوابم که یک Snooze (یعنی خواب چند دقیقهای بعد از بیدار شدن از خواب که از نظر علمی باعث رفع خستگی میشود) بگیرم و متأسفانه خواب میمانم، با کولهباری از غم میروم یک قضای وتر میخوانم و بعد نمازهای صبح… به هر حال، این گذشت و من دلیل اصلی خوب ماندن را نفهمیدم…
صبح، سوار ماشین شدم که بروم سر کار و طبق معمول ضبط را روشن کردم که ادامه سخنرانیهای استاد پناهیان را بشنوم. شاید چند ثانیه گذشته بود که ببین چه گفت:
من همچنان نمیدانم که این قضایا که برای شماها هم قطعاً اتفاق افتاده، اتفاقی است؟ عادی است؟ مهم است؟ مهم نیست؟ اگر مهم است، آخر من با این همه معصیت، آدم این حرفها نیستم که بخواهد چیزهای مهم برایم اتفاق بیفتد!؟
اینها را بیشتر به این دلیل ثبت میکنم که ببینم بالاخره یک روز یک نفر میآید اینها را از نظر علمی بررسی کند و یک نتیجهگیری علمی کند یا خیر؟ شاید آن محقق در جستجوهایش به نمونه نیاز داشته باشد که من در این وبلاگ چند نمونه از این نمونههای اتفاقی ثبت کردهام…
خلاصه که من همچنان مبهوتم!
در مطلب «امید من، مستحبات، امر به معروف و نهی از منکر ندارد» اشاره کرده بودم که آیه الکرسی را زودتر از تسبیحات میخوانم و یکی از نمازگزاران گیر داده بود که تسبیحات را اول بخوان. بعد گفته بودم که «حوصله نداشتم دلیل کارم و داستان های مربوط به آن را برایش تعریف کنم… فقط گفتم چشم اما مجبورم دیگر کنار او ننشینم که نفهمد به حرفش گوش نمی کنم…» زهرا خانم، (همسایه قدیمیمان!) پرسیدهاند که آن داستان و دلیل این موضوع چیست؟
عجیب است! فکر میکردم قبلاً در مورد این موضوع صحبت کرده بودم اما ظاهراً صحبت نکردهام!!
اولاً یک مقدمه در این مطلب: «پیشنهادی به نوجوانان و جوانانی که دوست دارند «مذهبی اصولی» بار بیایند» نوشتم که باید بخوانید. در آن مطلب به داستان مربوط به این تسبیحات لینک دادهام. اما محض احتیاط اینجا کپی میکنم.
سعی کنید به این دستور که توسط مرحوم نخودکی به امام داده شده است عمل کنید، به خصوص آن آیه آخر را با توجه بخوانید، اگر در زندگی «از کیمیا بهتر» نصیبتان نشد، به مرحوم نخودکی لعن بفرستید!!!
من که خیلی خیلی مدیون این توصیه هستم:
از حضرت آیه الله آقا موسی شبیری زنجانی نقل شده است که:
در سفری که حضرت امام و پدرم برای زیارت به مشهد مقدّس رفته بودند امام خمینی(ره) در صحن حرم امام رضا علیه السلام با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه میشوند. امام امت(ره) که در آن زمان شاید در حدود سی الی چهل سال بیشتر نداشت وقت را غنیمت میشمارد و به ایشان میگوید با شما سخنی دارم. حاج حسنعلی نخودکی میگوید: من در حال انجام اعمال هستم شما در بقعه حرّ عاملی(ره) بمانید من خودم پیش شما میآیم. بعد از مدتی حاج حسنعلی میآید و میگوید چه کار دارید؟
امام(ره) خطاب به ایشان رو به گنبد و بارگاه امام رضا(علیه السلام) کرد و گفت: تو را به این امام رضا (علیه السلام) اگر (علم) کیمیا داری به ما هم بده؟
حاج حسنعلی نخودکی که رضوان خدا بر او باد انکار به داشتن علم(کیمیا) نکرد بلکه به امام(ره) فرمودند:
اگر ما «کیمیا» به شما بدهیم و شما تمام کوه و در و دشت را طلا کردید آیا قول میدهید که به جا استفاده کنید و آن را حفظ کنید و در هر جائی به کار نبرید؟
امام خمینی(ره) که از همان ایام جوانی صداقت از وجودشان میبارید. سر به زیر انداختند و با تفکری به ایشان گفتند: نه نمیتوانم چنین قولی به شما بدهم.
حاج حسنعلی نخودکی که این را از امام(ره) شنید رو به ایشان کرد و فرمود:
حالا که نمیتوانید «کیمیا» را حفظ کنید من بهتر از کیمیا را به شما یاد میدهم و آن این که:
بعد از نمازهای واجب یک بار آیه الکرسی را تا «هو العلی العظیم» میخوانی.
و بعد تسبیحات فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را میگویی .
و بعد سه بار سوره توحید «قل هو الله احد» را میخوانی.
و بعد سه بار صلوات میگویی .
و بعد سه بار آیه مبارکه؛
«وَ مَن یَتَّقِ اللهَ یجْعَل لَّهُ مخْرَجاً . وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یحْتَسِب وَ مَن یَتَوَکلْ عَلى اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ إِنَّ اللهَ باَلِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللهُ لِکلِّ شىْءٍ قَدْراً»؛(طلاق/۲و ۳) (هر کس تقواى الهى پیشه کند خداوند راه نجاتى براى او فراهم میکند. و او را از جائى که گمان ندارد روزى مىدهد، و هر کس بر خداوند توکل کند کفایت امرش را مىکند، خداوند فرمان خود را به انجام مىرساند، و خدا براى هر چیزى اندازهاى قرار داده است.) را میخوانی این از کیمیا برایت بهتر است.
منبع:
مجله بشارت، ش ۵۸، صادق زینی لشکاجانی .
امید من،
اگر کسی پرسید سریع ترین و کوتاه ترین راه برای رسیدن به “هدف” چیست، بگو <ترک گناهی که امکان انجام آن برای انسان وجود دارد>
که معصوم فرمود:
جوانی که امکان انجام گناهی را داشته باشد و به خاطر خدا آن را ترک کند، مقامش همچون مقام شهید فی سبیل الله است* و تو چه می دانی شهادت چیست!؟
_______________
*(و در حدیثی دیگر، پیامبر فرمود: خدا او را در قیامت راضی خواهد کرد 😉 )
امید من، در چند جا از بودن در کنار دوست بپرهیز:
– کلاس درس
– مجلس وعظ
– محفل ذنب
و در چند جا کنار دوست باش:
– سفره طعام
– گردش حلال
– مسیر ثواب