یک شب که هزار شب نمیشه!؟

خانه مان در مرکز شهر است. تقریباً هر شب ساعت یک به بعد مى بینى یک دسته ماشین، بوق زنان پشت ماشین عروس عبور مى کنند و خوابت را پریشان مى کنند.
احتمالاً همه شان با خودشان مى گویند: یک شب که هزار شب نمیشه!!!؟

دنیاى تقیه

امید من!
در دنیایى که حق و باطل با بالا و پایین رفتن نرخ دلار تعیین مى شود، همان بهتر که تو علناً از حق دفاع نکنى…
چرا که:
حقى که نرخ دلار را بالا نبرد، حق نیست!
و آنگاه که بالا رفت، دنیا تو را و حقى که از آن دفاع کردى را ناحق شمرد و سرکوفتت زند!!

احمد و محمود

این داستان را باباى خدا بیامرزم چندین بار، هر وقت مى دید زیاد وقتم را در مسجد سپرى مى کنم، تعریف مى کرد:
دو برادر بودند به نام هاى احمد و محمود که در یک خانه زندگى مى کردند. احمد سالیان سال بود که در طبقه دوم به نماز و عبادت مشغول بود و محمود سالیان سال بود که در طبق اول به عیاشى و گناه!
بعد از سال ها، یک روز محمود با خودش گفت: سال هاست که من عیاشى مى کنم، خسته شدم از این فسق و فجور! بگذار بروم ببینم احمد چه کار مى کند؟ او احتمالاً وضعش بهتر از من است… از قضا احمد هم داشت با خودش مى گفت: من سال هاست که از دنیا کناره گرفته ام و شادى هایش را کنار زده ام و به عبادت مشغولم! خسته و افسرده شدم از این وضعیت! بگذار بروم ببینم محمود چه کار مى کند؟ او احتمالاً وضعش بهتر از من است…
احمد داشت از پله ها پایین مى آمد و محمود از پله ها بالا مى رفت که در بین راه، ناگهان اجل هر دو فرا رسید و جان دادند.
خداوند احمد را به جرم کافر شدن به جهنم انداخت و محمود را به خاطر نیتش که قصد ایمان کرده بود، به بهشت راه داد…

هر چند این داستان ساختگى است، اما شاید روزى یک بار آن را از ذهن بگذرانم. بسیار تأثیرگذار است.
حداقل تأثیرش این است که انسان اگر یک محمودى را دید، او را به دید جهنمى نگاه نمى کند! این احتمال را مى دهد که او در آخرین لحظات عمرش کارى کند یا تصمیمى بگیرد که چه بسا جایگاهش از خیلى از احمدها بالاتر رود و این موجب احترام بیشتر به همه بندگان مى شود.

من در عمرم احمدها و محمودهاى بسیارى را دیده ام اما همیشه میان راه پله ها را بیشتر دوست داشته ام و خٓیرُ الأمورِ أوسٓطُها (بهترینِ امور، میانه روى در آن امر است)
کرمانشاه، ستاد اسکان فرهنگیان، بین الطلوعین (۵ صبح)

آزادى

امید من،
هر چقدر خواستى آزاد باش اما بدان که آزادى اى که آزادى دیگران را محدود کند، مقبول و مشروع نیست.

زندگى اجتماعى یعنى دور خودت و دیگران دایره اى مساوى بکشى، همه در آن دایره آزادند، اما نه تو آنقدر آزادى که به دایره دیگران وارد شوى و نه دیگران آنقدر آزاد که بخواهند با بزرگ کردن دایره شان، دایره تو را کوچکتر کنند…

اگر من مثل همسایه مان بودم!

یک همسایه داریم که ایمانش همه مان را به تعجب وا داشته!!
صبح زود، قبل از اذان مى روم در حیاط که کمى در سکوت شب با خدا حرف بزنم، مى بینم او از من هم سحرخیزتر است و رفته است فضا!! بوى فضا رفتنش اجازه نمى دهد بیشتر از چند دقیقه در حیاط بمانم!!

صبح که مى خواهم بروم سر کار، مى بینم زودتر از من رفته است سر کار و بوى کار کردنش کل محل را گرفته!!

ظهر که مى خواهم بروم مسجد، مى بینم باز هم رودست خورده ام و او زودتر از من رفته فضا!

بعد از ناهار مى روم در زیر سایه درختهاى حیاط حال و هوا عوض کنم، مى بینم باز هم بوى فضا رفتنش انسان را دیوانه مى کند!

تا آخر شب که مى روم در حیاط دو رکعت وتیره بخوانم، مى بینم اى بابا! او انگار ساعتش را با من هماهنگ کرده!!! یا شاید کلاً در فضا سیر مى کند و پایین بیا نیست!!

آرى، انگار او ایمان قوى اى به خدایش دارد!
بارها به خودم گفته ام اگر آنقدرى که این همسایه به فضاى بدبویش مى رود، من به فضاى قرب الهى رفته بودم، الان از اولیاء الله مى بودم!!

ساعت ١۵:١۵ روز ١٢ خرداد ٩٢، در حالى که با یک دست در گوشى مى نویسم و با دست دیگرم لباسم را جلو بینى ام گرفته:(

۱۳۹۲۰۳۱۲-۱۵۱۵۳۷.jpg

همسایه منصف!

یک همسایه داریم که انصافش ما را به تعجب وا داشته:
در خانه پارکینگ دارند.
کنار در پارکینگ، جا براى پار کردن دیگران هست اما ایشان خیلى بزرگ نوشته اند: پارک کردن مطلقاً ممنوع
جالب است که ماشینش را نه در پارکینگشان پارک مى کند نه جلو خانه شان، بلکه مقابل خانه یکى از همسایه ها که سایه است پارک مى کند و این در حالى است که با پارک در آن نقطه، جاى پارک همیشگى من که مقابل آن نقطه است (به خاطر تنگ بودن کوچه) گرفته مى شود!!!
لابد فکر مى کنید با این تفاسیر، بنز دارد!؟ نه خیر، از قضا ماشینى دارد که همین روزها وقت اسقاط کردنش است!!!

واقعاً در انصاف این همسایه مانده ام!!

قَد جَعَلَ اللهُ لِکُل شیئٍ قدراً

پیش از این گفته بودم که یکی از آیاتی که بسیار تأکید شده بعد از هر نماز سه مرتبه گفته شود (و من عاشق آن هستم) این آیه است:

… وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ﴿ ۲ ﴾ وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَی‏ءٍ قَدْراً ﴿ ۳ ﴾
و هر کس تقوا پیشه کند،[ خداوند ] براى او راه خارج شدن (مخرجا) از مشکلات قرار مى​دهد.و از جایى که حسابش را نمى کند، به او روزى مى رساند، و هر کس بر خدا اعتماد کند خداوند براى او کافی​ست .خدا فرمانش را به انجام رسانده است. به راستى خدا براى هر چیزى اندازه​اى مقرر کرده است.

***
شاید کمتر کسی در اطرافتان پیدا کنید که مثل من روزی‌اش از چندین منبع مختلف برسد. برخی منابع کسب درآمد من را ببینید:
– فروش سیستم‌هایی که طراحی کرده‌ام مثل تستا ۳
– سفارش‌های طراحی وب
– هاستینگ (فروش هاست و دامنه)
– فروشگاه آفتابگردان
– تدریس در دانشگاه‌ها
– تدریس در مؤسسه ایکس
– تدریس در مؤسسه ایگرگ
– تدریس خصوصی
– و غیره…
سال‌هاست که دارم این موضوع را بررسی می‌کنم که آیا واقعاً روزی من مقدار مشخصی دارد؟ می‌بینم به طرز عجیبی بله، روزی‌ام کاملاً مقدار مشخص دارد.! یعنی مثلاً فرض کنید روزی ۱۰۰ هزار تومان باید به من برسد. یک روز می‌بینی مثلاً فروشگاه فروشی ندارد، در عوض هاستینگ یک سفارش ثبت می‌شود و مثلاً یک کلاس خصوصی هم دارم و مجموعاً می‌شود همان مبلغی که باید باشد. فردا می‌بینی صبح تا شب کلاس دارم و در عوض هیچ کدام از منابع دیگر هیچ درآمدی ندارند! پس‌فردا صبح تا شب درآمد خاصی ندارم و در عوض فردایش دو نفر ثبت سفارش تستا می‌کنند و یکی‌شان هاست هم می‌خرد و دیروز جبران می‌شود!!
واقعاً گاهی شاخ در می‌آورم که چه چیز عجیبی است! کاملاً از یک اندازه مشخص پیروی می‌کند و این اندازه نسبت به سن و سال و شرایط زندگی کم و زیاد می‌شود. مثلاً هر چه به سن ازدواج نزدیک‌تر می‌شوی و باید به فکر خانه و مخارج دیگر باشی، خدا حواسش هست و به همان نسبت اندازه را افزایش می‌دهد!
حالا من باید چقدر بی‌عقل باشم که وقت نماز مغرب و عشا هم برای اینکه فکر می‌کنم می‌شود از این روزی مشخص تجاوز کرد و بیشتر کسب کرد، کلاس قبول کنم و به نماز جماعت نرسم!! حواسم نیست که بابا! اگر تو این کلاس را برای این ساعت قبول نمی‌کردی و پولش کسب نمی‌شد، در عوض وقتی می‌رسیدی خانه می‌دیدی یک سفارش جدید ثبت شده و مبلغ آن کلاس به روزی‌ات برمی‌گشت! حالا که آن کلاس را قبول کردی، هم نماز جماعت را از دست دادی و هم روزی‌ای که می‌شد از راه ساده‌تری به تو برسد، سخت‌تر رسید!
کم‌کم دارد دستم می‌آید که چطور با خدا معامله کنم 😉
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
توجه: منظور از این مطلب این نیست که هر کاری را باید موقع نماز تعطیل کرد. گاهی واقعاً نمی‌شود کاری‌ش کرد و کنسل کردن کلاس یا کار، به نوعی گناه بزرگی به حساب می‌آید در حالی که نماز اول وقت و جماعت یک مستحب است. منظور این است که انسان نباید هول بزند و فکر کند با پر کردن تمام وقتش حتی وقت عبادتش با کار، می‌تواند از این روزی مشخص بالاتر بزند! خیر، ممکن است تو صبح تا شب اضافه‌کاری و امثالهم برداری و آن روز پول بیشتری بگیری اما می‌بینی همان مبلغ اضافه‌ی آن روز باید خرج دوا و درمان ناشی از خستگی و کار زیاد شود و دقیقاً برمی‌گردی به همان مبلغی که مشخص بوده و تازه یک چیز (سلامتی‌ات) را هم از دست داده‌ای!!
آیات زیادی داریم که نشان می‌دهد انسان روزی‌اش کاملاً مقدار مشخصی دارد و نمی‌تواند از آن تجاوز کند… پس چه بهتر که یک روال عادی و منطقی را برای کسب روزی طی کند، بقیه را به خدا محول کند.

مسیحا متولد شد

ثبت مى کنیم:
در حالى که در تهران، وسط یک سمینار امنیتى نشسته ام، پیام رسید که پسر دوم خواهر اولم (یعنى برادرِ مهدى رضا) با نام “مسیح رضا” (مسیحا) به دنیا آمد 🙂
ساعت ١٢ روز ٧ خرداد ٩٢

مسیحا جان، تولدت مبارک ؛)

زندگی بی‌دردسر!

هیچ وقت یادم نمی‌رود که پانزده سال پیش، روزهای اولی که در سن ۱۲ سالگی وارد مسجد و درگیر کارهای فرهنگی مسجد شدم، دوستی در مسجد بود که هرگز خودش را درگیر کارها و مسؤولیت‌ها نمی‌کرد. فقط می‌آمد نمازش را می‌خواند و می‌رفت. هیچ مسؤولیتی قبول نمی‌کرد! خودمان را می‌کشتیم که مثلاً مسؤول کتابخانه شود یا مثلاً یک مقاله برای نشریه‌ی مسجد تهیه کند، اما هرگز قبول نمی‌کرد. یک روز به او گفتم: فلانی! چرا اینطوری هستی!؟ دقیقاً حالت و جای نشستنمان در ذهنم هست! سرش را به گوش من نزدیک کرد و گفت: من یاد گرفته‌ام که اگر می‌خواهی جایی بمانی، باید خودت را درگیر هیچ مسؤولیتی نکنی! باید مثل گوسفند باشی!

نمی‌دانم، شاید هم راست می‌گفت، اما من نتوانستم گوسفند بمانم! نتوانستم بیایم و بروم و هیچ تغییری در اطرافم ایجاد نکنم. نتوانستم پیشنهادات خوبی که به ذهنم می‌رسد را سرکوب کنم، بلکه اجرایی کردم. اما خوب، همان مسائل هم باعث شد که ۶ سال بیشتر در آن مسجد عمر نکنم. همین بحث‌هایی که سر مسؤولیت‌ها پیش آمد باعث شد دیگر نتوانم آنجا بمانم اما او هنوز در آن مسجد است…

اما در مسجد دوم، هر روز که وارد مسجد می‌شدم، آن جمله دوستم در گوشم زمزمه می‌شد. بنابراین هرگز و هرگز خودم را درگیر هیچ کاری نمی‌کردم. حتی با اینکه می‌توانستم مثلاً بعد از نماز و تلاوت قرآن، قرآن‌ها را از اطرافیانم جمع کنم و در کتابخانه بگذارم، اما همین کار را هم نکردم! البته چند باری ناخواسته از پوست گوسفند خارج شدم و حتی نزدیک بود کدورت‌هایی پیش آید. مثلاً یک بار به مسؤول هیأت امنا که کنارم نشسته بود، گفتم: قصد ندارید مسجد را بزرگ‌تر کنید که نمازگزاران بیرون از در نماز نخوانند؟ گفت: چرا! گفتم: خوب، یک اقدامی بکنید! همین امشب در بین نماز اعلام کنید که ما می‌خواهیم مسجد را بزرگ کنیم، هر کس هر کمکی از دستش برمی‌آید اعلام کند… شاید یکی پیدا شد مثل آن خانمی که ارث همسرش را وقف مسجد کرد، دنبال یک مسجد نیازمند بگردد و از این طریق به گوشش برسد و فرجی شود. اما او به طرز عجیبی کم‌محلی کرد و اعلام هم نکرد! شاید می‌خواست بگوید: تو را چه به دخالت در کار ما!؟ با توجه به اینکه خیلی مراقب بودم، در این مسجد حدود ۱۰ سال عمر کردم تا اینکه چند وقت پیش، باز هم نتوانستم جلو خودم را بگیرم و پی اصلاح امام جماعت برآمدم و …
و در نتیجه، کدورتی که بین بنده و او پیش آمد باعث شد که دیگر به آن مسجد هم نروم!

اصلاً جالب است که ما خانوادگی نمی‌خواهیم گوسفند باشیم! هر کداممان وقتی در یک جمع قرار می‌گیریم، دائم پیشنهاد و انتقاد به ذهنمان می‌رسد و باید به صاحب مجلس منتقل کنیم. هر مسجدی که می‌رویم، دائم اطراف را نگاه می‌کنیم و نظر و پیشنهاد به ذهنمان می‌رسد اما خیلی از مردم را می‌بینم که خیلی راحت می‌آیند و می‌روند و ازهمه چیز راضی‌اند! مثلاً یک مسجد رفتم که بوی نم و تعفن برای انسان حالی باقی نمی‌گذاشت. به یکی از افرادی که بیشتر درگیر بود، گفتم: آقا، یک روز پول جمع کنید، یک دستگاه خوشبو کننده بخرید، مسجد باید خوشبو باشد… حالا صد نفر دیگر هم چند سال است به آن مسجد می‌آیند و می‌روند و هیچ چیز نمی‌گویند…

وقتی بررسی می‌کنم، می‌بینم هر کجا که گوسفند بوده‌ام، بیشتر دوام آورده‌ام!! در زندگی شغلی هم همینطور است. جاهایی که خودم را در کارهای مؤسسه و دانشگاه درگیر نکرده‌ام، عمرم در آنجا بیشتر بوده اما وقتی خواسته‌ام برای پیشرفتشان کمی پیشنهاد و انتقاد داشته باشم، کدورتی پیش آمده و من هم که  منتظر کوچک‌ترین کدورت هستم تا با یک نفر یا گروه قهر کنم!!! (می‌دانم که اخلاق بدی است!)

در اطرافیانم هم همینطور مسائل را دیده‌ام. مثلاً یکی که در یک سِمت فعال بوده است و بیشتر خودش را درگیر کرده، چنان او را از بالا به پایین انداخته‌اند که یاد بگیرد برای همیشه گوسفند باقی بماند!! 🙂

نمی‌دانم، هنوز نتوانسته‌ام تحلیل کنم و به نتیجه برسم که گوسفند بودن و زندگی بی‌دردسر بهتر است یا گوسفند نبودن و زندگی پردردسر!؟

رابطه محل کار و اعصاب

اکنون که مى نویسم، در بانک منتظر هستم تا شماره ام را بخوانند…
همیشه یک کارمند در صندوق هفت بود که خیلى عصبى بود. همیشه اخمهایش در هم بود و با مردم خیلى بد صحبت مى کرد! برعکس، یک کارمند در باجه وام بود که بسیار مهربان با مردم رفتار مى کرد، سؤالات را با خنده جواب مى داد…

امروز متوجه شدم که جاى این دو نفر عوض شده. حالا همان کارمندى که اخمو بود، چقدر مهربان و خندان با مردم برخورد مى کرد و آن یکى چقدر اخمهایش در هم رفته بود!!

احساس تکلیف!

چند ماهى مى شود که یک مقاله انتقادى براى دوستان روحانى نوشته ام.
با اینکه سه ماه از آن جریان مى گذرد و یک ماه پیش هم براى خوابیدن شرش یک عذرخواهى جاى آن گذاشتیم، اما هنوز آن مطلب دارد بین آن ها دست به دست مى شود و هر چند روز یک بار یک گروهشان تماس مى گیرند که یک گروه از طلبه ها دارند استشهاد و امثالهم جمع مى کنند که از شما شکایت کنند! (و البته هر چه منتظر شکایت مى مانم، خبرى نمى شود)
امروز به این فکر مى کردم که چرا باید آنها از من شکایت کنند؟ دلیل این شکایت چیست؟
نهایتاً با توجه به زمزمه هایى که از طرف آنها رسیده، به این نتیجه رسیده ام که: دوستانمان احساس تکلیف کرده اند! یعنى بر خود واجب دانسته اند که براى جلوگیرى از انتقاد تند از روحانیت و یا نعوذ بالله توهین به آنها* و براى اینکه من درس عبرتى شوم براى آیندگان، شکایت کنند و احتمالاً هر چه مجازات من، اشد باشد، آنها تکلیفشان را بهتر انجام داده اند!
به این فکر مى کردم که کمتر طلبه اى پیدا شد که احساس تکلیف کند که طورى رفتار کند که مصداق آن مقاله نشود!!
آرى، ما گاهى تکلیفمان را نمى دانیم:(

________
*خدا از دل من آگاه است که هرگز قصد توهین نداشته ام و البته مى دانم که در توهین، قصد لازم نیست…

خویشاوندان

اى مردم!
انسان هر اندازه ثروتمند باشد، از خویشان خود بى نیاز نیست، که با دست و زبانشان از وى دفاع کنند. زیرا خویشان و کسان آدمى، بزرگ ترین حامیان اویند و هیچ کس مانند آنان پریشانى او را برطرف نمى سازد.
(نهج البلاغه، خطبه ٢٣)
خطبه جذابى که انگار تماماً روى صحبتش با برادر بزرگترم است