فرهنگ آموزش

امروز داشتم یکی از ویدئوهای آموزشی Making it Look Great 5 را می‌دیدم. (در این مجموعه شما یاد می‌گیرید که چطور در نرم‌افزار After Effects جلوه‌های ویژه حیرت انگیز تولید کنید…)

شاید باور نکنید، اما من طی این سال‌ها نزدیک به صد سری آموزشی به زبان انگلیسی دانلود و گوش کرده‌ام.

خیلی عجیب است، اکثر صحبت‌های تاتورهای آن‌ها (آموزش دهنده‌ها) با جملاتی شروع می‌شود که روح انسان را از این رو به آن رو می‌کند!

من با افراد انگلیسی زبان دوست بوده و چت کرده‌ام، در کمال تعجب، آن‌ها هم ابتدای صحبتشان را با این نوع جملات شروع می‌کنند!

من چند جمله ابتدایی این ویدئو که الان در پشت پنجره مرورگرم است را می‌نویسم:

It’s a beautiful Sunday morning… at least where I’m standing. Even though I wish you all the best I really hope that it’s raining outside for you, because that way you can sit back and relax and enjoy this next video I’m going to show you.

So anyway, you’re watching “Making it look great #5” My name is Maltaannon and in this video I’m going to show you…

انصافاً به جملات شیرین و جذابی که با لحنی شاد به کار برده دقت کنید!
[ترجمه]الان صبح یک روز یکشنبه‌ی زیباست… حداقل در جایی که من هستم. با اینکه بهترین‌ها را برایتان آرزو می‌کنم، اما امیدوارم بیرون اتاقی که شما هستید، باران ببارد! چون در اینصورت شما می‌توانید با خیال راحت تکیه دهید و از ویدئوی بعدی که می‌خواهم به شما نمایش دهم لذت ببرید.

به هر حال، شما در حال تماشای مجموعه “Making it look great” شماره پنج هستید. من مالتانن هستم و قصد دارم در این وبدئو…[/ترجمه]

واقعاً لذت بردم!

مثلاً افرادی که با آن‌ها چت کرده‌ام، چنین جملاتی را برای آغاز انتخاب می‌کنند:

Hi Hamid, It’s a beautiful sunny morning here. I know the sun will be shining where you are.

– سلام حمید! اینجا یک روز آفتابی بسیار زیبا را داریم. می‌دانم که هر کجا تو باشی خورشید می‌درخشد.

Hi Hamid, Feeling very good. How are you?

– سلام حمید! من احساس خیلی خوبی دارم (خیلی خوبم)، تو چطوری؟

I think it’s morning there so good morning to you.

– فکر می‌کنم اونجا صبح باشه، پس صبحت بخیر.

تا به حال یک ویدئوی آموزشی ایرانی با این لحن ندیده‌ام! اکثراً یک متن خشک را به یک خانم خوش صدا اما بی‌سلیقه می‌دهند که از رو بخواند!

فکر می‌کنم باید یک فرهنگ‌سازی درباره آموزش‌های ویدئویی انجام شود. کمی از حالت خشک و رسمی خارج شویم و با جملاتمان آموزش بیننده را ترغیب به «همراهی تا پایان»، نماییم.

شخصاً خیلی دلم می‌خواهد چنین برخوردی با آموزش بیننده (چه یک آموزش بیننده مجازی و چه یک دانشجو و …) داشته باشم اما هنوز به طور کامل موفق نشده‌ام، انصافاً خیلی خضوع می‌خواهد 🙂

صدای عید!

هم اکنون که در خدمت دوستان هستم، اینجا پر است از صدای عید!

ماشین لباس شویی غرغرکنان پرده‌ها و لباس‌ها را می‌شوید.

جارو برقی، اتاق به اتاق می‌گردد و نعره کشان، غبار ایام می‌روبد.

آن طرف‌تر چرخگوشتی عصبی، شیحه می‌کشد و تیغ بر گوشت گوسفند مادرمرده می‌زند!

من هم که اینجا سشواری پر آشوب روشن کرده‌ام که صفایی به موهای اصلاح شده‌ام بدهد…

کفش‌هایی که دزد برد…!

خدا بگویم چه کارش کند!

هنوز چند روز از جمله‌ای که به حمید طبیبی در مسجد، گفتم، نگذشته: حالا مگه این کفش‌هات رو طلاکوب کردی که هر روز می‌ذاری تو کیسه، میاری داخل، از خودت هم دور نمی‌کنی؟! خوب بذار تو جاکفشی… خیالت راحت، این مسجد دزد نداره!

حالا همان بلایی که خیال دیگران را نسبت به آن راحت می‌کردم، سر خودم آمد!

بعد از ۲۰ سال، یک جفت کفش خریده بودم که رام رام بود! نه پا می‌زد، نه سنگین بود، نه پوسف کلفت بود و خلاصه همان بود که در رؤیاهایم می‌دیدم!!

چه کنم که یک هفته بیشتر با ما نبود 🙁

با خیال راحت و طبق معمول گذاشتم داخل جاکفشی و رفتم داخل مسجد. البته خدا می‌داند که انگار به دلم افتاده بود که قرار است دیگر این کفش‌ها را نبینم. وقتی گذاشتم داخل جاکفشی، پشت کفش‌ها را نگاه کردم، دیدم خیلی خاکی شده. گفتم بهتر، اگر دزد ببیند خاکی است، شاید نپسندد و کفش‌ها در امان باشد…

اما انگار نقشه‌ی از پیش تعیین شده بود! نماز را خواندیم و برگشتیم… بــــله… اگر پشت گوشت را دیدی، کفش‌ها را هم آنجا می‌دیدی!!

به قول اهالی مسجد، دزد لامذهب، احتمالاً کفش‌های بیچاره را می‌برد پشت چهارسوق و به دو هزار تومان می‌فروشد که سیگار امروزش تأمین شود! خدا شاهد است اگر می‌گفت: پنج هزار تومان بده که کفش‌هایت را نبرم، می‌دادم! 🙁

دوباره راهی کفش‌فروشی شدم که همان کفش را بخرم. اما طبق شانس ما، همه نوع کفش که هفته پیش آنجا بود، موجود بود، به جز کفش ما! ته‌اش را در آورده بودند!

نمی‌شد پابرهنه رفت سر کلاس، بنابراین، ۲۲ هزار تومان ناقابل دوباره پیاده شدیم و یک جفت کفش نه چندان دل‌پسند خریدیم…

خدا عاقبت این یکی‌ها را ختم به خیر بفرماید! إن شاء الله.