الهى! گاهى که به سمت آسمان “الهى شکر” مى گویم، “ناخواسته” نگاهم به ماه مى افتد! یک وقت فکرهاى بد نکنى!؟
عقیده
اگر از من بپرسند دین و عقیده چیست، خواهم گفت:
عقیده آن چیزیست که مى تواند باعث شود دلت براى سوختن گربه اى بسوزد و یا دلت براى سوزاندن انسانى نسوزد!
صلاح
امید من!
یادت باشد گاهى باغبان شاخه هاى درخت محبوبش را مى برد تا او بیشتر قد بکشد…
وضعیت افغانستان
یکی از افاغنه که سالها در ساوه زندگی میکرد و در کلاسهای من هم شرکت کرده بود، چند ماه پیش به خاطر قوانین ایران، مجبور شد که به کشورش برگردد. در این مدت از او خبر نداشتم تا اینکه امروز ایمیلی از او دریافت کردم:
سلام اینجا هرروزجنگ هرروزانتحاری هرروز کشته اینجا وضعیت امنیتی خوبی ندارد سلاح مثل اب خوردن تو دست همه است..
نمیدانم افغانستان بالاخره کی روی خوش را خواهد دید؟
کی شاهد خواهیم بود که رهبری مثل امام خمینی و امام خامنهای بیاید و بتواند سنی و شیعه را این چنین مهربان در کنار هم قرار دهد؟ کی مذهبیهای دنیا (چه مسلمان، چه یهودی، چه مسیحی، چه بودایی و …) دست از تعصب بیجا بر میدارند؟
دیشب که این ویدئو اعصابم را حسابی به هم ریخت:
مستندی در مورد مظلومیت مردم میانمار
و امروز هم که این ایمیل! 🙁
آنم آرزوست…
این روایت را بخوانید:
مردی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: همسری دارم که هرگاه وارد خانه می شوم به استقبالم می آید، و چون از خانه بیرون می روم بدرقه ام می کند و زمانی که مرا اندوهگین می بیند می گوید: اگر برای رزق و روزی [و مخارج زندگی ] غصه می خوری، بدان که خداوند آن را به عهده گرفته است و اگر برای آخرت خود غصه می خوری، خدا اندوهت را زیاد کند [و بیشتر به فکر آخرت باشی . ] رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «ان لله عمالا و هذه من عماله لها نصف اجر الشهید ; برای خدا کارگزارانی [در روی زمین] است و این زن یکی از کارگزاران خداست که پاداش او برابر با نیمی از پاداش شهید است .»
پسر! تصور کن تمام زنان عالم اینطور میبودن! اونوقت تمام مردان به معراج میرسیدن…
این چهل حدیث رو در مورد همسرداری از دست ندید، واقعاً لذت بردم:
من ۲۰ تای اول (حقوق مرد در قبال زن) رو یک برگه و ۲۰ تای دوم (حقوق زن در قبال مرد) رو یه برگه کردم، دو نسخه پرینت گرفتم و برگههای اول رو دادم به دامادهامون و برگههای دوم رو دادم به خواهرهام.
تأثیر اذکار و اعمال
بارها شده است که مثلاً خواندهایم که اگر میخواهید فلان اتفاق بیفتد، فلان ذکر را فلان تعداد تکرار کنید.
مثلاً میگویی میخواهم در زندگی موفق باشم، میگویند زیاد صلوات بفرست.
گاهی انسان با خودش میگوید: آخر صلوات چه ربطی به موفقیت من در مثلاً کنکور دارد!؟
یا مثلاً اگر میخواهی کارهایت در فردا سریعتر انجام شود، شب که میخواهی بخوابی، تسبیحات حضرت زهرا را بگو.
انسان هر چقدر هم که مؤمن باشد، ممکن است از خود بپرسد تسبیحات چطور باعث سرعت در کارها میشود؟
یا مثلاً فرزند آیه الله بهجت نقل میکرد که گاهی به پدر میگفتیم آخر شما اینقدر کار و درس دارید، فکر نمیکنید اینقدر متوسل شدن به دعا، وقت گیر باشد و به کارهای دیگر نرسید!؟ ایشان میفرمودند: تجربه کردهام که هر چه بیشتر دعاها و اذکار را میخوانم کارهایم زودتر انجام میشود و سریعتر به هدف میرسم!
شاید افرادی که فکر ایمانی نداشته باشند، باور نکنند، چون آنها در مورد تأثیر اذکار و اعمال اسلامی اطلاعات کافی ندارند وگرنه در جواب به آیه الله بهجت میگویند: بر منکرش لعنت!
در مورد انواع اذکار و اعمال و تأثیر آنها میشود کتابها نوشت … به طور مثال، خیلی از اذکار و اعمال اسلامی، جنبه علمی دارند. مثل اینکه گفته میشود بعد از نماز، دست هایتان را روی چشمانتان بگذارید و آیه الکرسی را بخوانید تا نور و بینایی چشمانتان زیاد شود. این امروزه از نظر علمی در کتابهای خارجیهای بیدین نیز ثبت و تأیید شده است.
یا مثلاً برخی اذکار و اعمال جنبه روان شناسی دارند و باعث میشوند که شخص به خود تلقین کند که در آن جنبه موفق خواهد بود و میدانید که در تمام دنیا ایده “هر طور فکر کنید، همانطور میشود” بسیار طرفدار پیدا کرده است. مثلاً برای رفع ترس و اضطراب، گفتن لا إله الا الله تأکید شده. یعنی شخص با توجه به معنی این عبارت (خدایی جز خدای یگانه نیست) شهامت پیدا میکند …
یا بعضی از اذکار و اعمال، کاملاً جنبه یاری از سمت خدا را دارند، یعنی توسل کامل به خدا هستند و بحث علم و روان شناسی مطرح نیست. مثلاً شاید ذکر یونسیه (لا إله الا أنت سبحانک إنی کنت من الظالمین) که برای “نجات” تأکید شده است، از این نوع اذکار باشد.
اما چیزی که هدف اصلی من از این نوشته است، اذکاری هستند که تأثیر آنها به نوعی غیر مستقیم است.
مثلاً همان تسبیحات که من امشب میخوانم و میخوابم، فردا چطور باعث سرعت و موفقیت در کارها میشود؟
یا زیاد صلوات فرستادن چگونه باعث موفقیت در زندگی میشود؟
باید توجه کرد که گاهی منظور اسلام از پیشنهاد یک ذکر، این است که شخص به واسطه آن ذکر، دست به برخی گناهان نزند.
یک مثال میزنم: جوانی که زیاد صلوات میفرستد، قبول دارید که یک جوان مذهبی جلوه خواهد کرد؟ آیا یک جوان مذهبی، به قهوه خانه خواهد رفت؟ آیا او سیگاری خواهد شد؟ بلا شک خیر.
خوب دقت کنید: چه چیزی باعث شد او وقتش را در قهوه خانه نگذراند و به کارهای مهمش برسد؟ صلوات. اگر او این ذکر را نمیگفت احتمالاً اهل دود و دم و گشت و گذار در بازار و نگاه حرام و شهوترانی میشد. بعد از گناههای این نوعی معمولاً سردردهای شدید نصیب شخص میشود و نمیتواند به طور مثال کارهای سنگین مثل برنامه نویسی را انجام دهد. چه چیزی جوان اول را نجات داد؟ صلوات و ذکر! چه چیزی به کارهای او سرعت بخشید؟ صلوات! در نهایت چه چیزی او را موفق کرد؟ صلوات!
یا آن تسبیحات که شبها میگویی: کسی که شبها ذکر تسبیحات را میگوید، آیا در آن روز، وقت خود را صرف گناهان مختلف که اکثراً انسان را معتاد خود میکنند و وقتش را میگیرند، میکند؟ خیر! و این یعنی همان تسریع در کارها.
یعنی تنها یک ذکر، اینقدر برکت به زندگی شخص وارد کرد و البته اکثر ما فکر میکنیم اذکار باید مثل چوب جادو عمل کنند! به محض اینکه گفتی، همان لحظه عمل عجیبی انجام دهند! و گاهی فکر میکنیم تأثیری ندارند! نمیدانیم که تأثیر غیرمستقیم آنها چقدر برکت به زندگی ما داده است!
گاهی که به تأثیر اذکار و اعمال شک میکنم، اطرافم را نگاه میکنم! مردمان موفقی را میبینم که با اعمال و اذکار اسلام مونس هستند و در مقابلشان انسانهای پر مشکل و ناموفقی که هرگز به اذکار ایمان ندارند …
حالا تو بگو! اذکار تأثیر دارند یا ندارند!؟
چشمهایی که دیگر تقلب نمیکنند!
قبل از امتحان، کلی روی مخ شاگرد زرنگ کلاس کار کردم که: اگر گفتم فلان سؤال، جان مادرت برگهت رو باز کن بنویسم!
وسط امتحان، توی یک سؤال ماندم. با صدای آهسته کلی التماسش کردم که: هی! هی! رفیق! سؤال هشت!…
بعد از کلی عشوه، برگهاش را بالاتر گرفت که من بنویسم.
وقتی به برگهاش نگاه کردم، چشمانم آنقدر ضعیف شده بود که حتی خطها را از هم تشخیص نمیدادم چه برسد به اینکه متون را بخوانم!
چند ثانیه نگذشته بود که یواش گفت: نوشتی؟ مراقب داره میاد!
با نیشخندی به خودم و او گفتم: آره رفیق… ممنون!
_________________
باور نمیکردم روزی چنین بلایی سر چشمانم بیاید! اما بد هم نشد! حداقل دیگر تقلب نمیکنند!
آسمان بى ستاره!
تقریباً از اول خرداد شب ها در حیاط مى خوابیم.
چند وقتى بود که به آسمان نگاه مى کردم و مى گفتم امسال چقدر آسمان، بى ستاره شده!
امروز تازه متوجه شدم که چشمانم به خاطر استفاده بیش از حد و نادرست از کامپیوتر، ضعیف شده و از نعمت دیدن ستاره ها محروم شده ام!
***
تازه مى فهمم چرا خیلى ها ستاره هاى زندگیشان را نمى بینند! چه کرده اند با چشمهاى دلشان!؟
جانسوزترین روضه حضرت زینب
دیروز روز رحلت (شهادت) حضرت زینب (سلام الله علیها) بود.
مادرمان طبق معمول که هر چه از مجالس وعظ یاد گرفته باشد، گلچین میکند و برایمان تعریف میکند، امروز تعریف میکرد که: حمید! فلان روضهخوان یک روضه خواند که تا مرز غش کردن رفتم. میگفت:
بعد از عاشورا، حضرت زینب از بس به یاد عاشورا میافتاد و گریه میکرد، حالت افسردگی وخیمی پیدا کرد. همسرش عبد الله، او را نزد حکیم برد. حکیم با دیدن وضع ایشان به عبد الله گفت: او را به محیطی شاد مثل باغ پر گل و باصفا ببر تا شاید روحیهاش عوض و شاد شود.
عبد الله به پیشنهاد حکیم، حضرت زینب را به باغی پر گل و باصفا برد. اما تا نگاه ایشان به گلها افتاد، شروع کرد به گریه کردن.
عبد الله گفت: حکیم گفت بیاورمت به گلستان تا شاید غم عاشورا را فراموش کنی، حالا چه شد که دوباره گریان شدی؟
حضرت زینب فرمود: عبد الله! اگر به این گلهای زیبا و شاداب، در این آفتاب سوزان سه روز آب ندهی، چه میشود؟
عبد الله گفت: فدایت شوم، مشخص است، چرا این سؤال را میپرسی؟
[مادرمان اینجا که رسید زد زیر گریه و با حالت گریان، کوتاه گفت:] حضرت زینب گفت: عبد الله! به خدا قسم گلهای حسین سه روز تشنه ماندند!
عبد الله! بوستان هم فایده ندارد. تنها چیزی که از داغ من میکاهد این است که بالین مرا در آفتاب سوزانی قرار دهی تا همدرد حسین باشم.
*********
به خدا قسم من ظهر امروز، همان لحظه که شنیدم، خواستم این ماجرا را در وبلاگ ثبت کنم، اما در دلم به اصل ماجرا شک کردم. گفتم: احتمال دارد کسی بگوید ما به گلهایمان هر ۵ روز یک بار آب میدهیم و هیچ اتفاقی نمیافتد! پس این، مثال درستی نیست و آنقدرها متناسب نیست! و اگر هم درست باشد، چندان جانسوز نیست.
همین الان یعنی امشب، خواهرم که پریروز همراه شوهرش از شمال برگشته بودند (تعطیلات سه روزه ۱۳ و ۱۴ و ۱۵ خرداد را شمال بودند)، آمده بودند خانهمان. یک دفعه گلهای باغچه را که دید گفت: مامان! اگه بدونی چه بلایی سر گلدونی که بهم دادی اومد!! تو مگه نگفته بودی اینا آفتاب میخوان؟ من قبل از حرکت گذاشتمشون توی آفتاب و رفتیم شمال. (مامانمان گفت: دختر! نه اینکه مستقیم بذاری توی آفتاب، منظورم نور آفتاب بود) خواهرم ادامه داد: وقتی برگشتیم، دیدم مثل پودر شدن!!
خدا میداند تا این را شنیدم، ناخودآگاه یاد قضیه ظهر افتادم. چشمانم درشت شد و اشکهایم درآمد. دویدم داخل و یک دل سیر گریه کردم!
خودم را چقدر لعنت کردم که به آن ماجرا و به آن حرف حضرت زینب شک کردم. چه میخواست بگوید حضرت زینب با این صحنه!؟
انگار دقیقاً در گوشم زمزمه میکرد که:
فلانی! به خدا قسم گلهای ما در آفتاب سوزان کربلا بودند!
فلانی! شک نکن که گلهای ما سه روز تشنه بودند!
فلانی! شک نکن که بعد از سه روز تشنگی، نایی برایشان نمانده بود!
نمیدانم میتوانید تصور و باور کنید که این صحنهها تماماً معنا دارد؟ دقیقاً همان شب، دقیقاً گل، دقیقاً آفتاب سوزان این روزها، دقیقاً سه روز، دقیقاً صحبتهای خواهر و مادر زمانی مطرح شود که برخلاف همیشه، من در حیاط و در جمعشان نشسته باشم!
ما همه مستأجریم!
عید که رفته بودیم خانه خواهرم، به او گفتم: نیره! چرا خونهتون اینقدر لُخته!؟ حالا خوبه خودت هنرمندی! چهار تا از اون خطهایی که نوشتی یا تذهیبها و معرقهایی که کار کردی رو قاب کن بزن به در و دیوارش آدم روحیه بگیره!
گفت: حمید جان، زندگی مستأجری یعنی همین! تا بخوای به خونه دل ببندی و زینتش کنی، باید بار و بندیلت رو جمع کنی و بری خونه دیگهای! إن شاء الله چند ماه دیگه خونه خودمون آماده میشه، اونجا…
***
این را که گفت، دیدم عجب جمله جالبیست! در گوشی یادداشتش کردم که یک روز دربارهاش بنویسم.
فقط کافیست ما انسانها در دنیا به همین جمله دقت کنیم: در زندگی مستأجری تا بخواهی به خانه دل ببندی و زینتش کنی، باید بار و بندیلت را ببندی و به خانه دیگری بروی!
ما همه مستأجر این دنیاییم.
دل بستن و زینت کردن بماند برای خانه ابدی.
***
یاد آن جمله افتادم که معصومین فرمودند: در دنیا به شکل “تجافی” باشید. تجافی یعنی «نیم خیز بودن» یعنی در عین حال که نشستهای، اما آماده رفتن باش…
***
بزرگان دین را به ذهن میآورم، کسانی مثل امام خمینی، آیه الله بهجت و امثالهم را. چقدر زندگی ساده، اما زیبایی داشتند. خوش به حالشان که درک کردند که مستأجر این دنیایند و مستأجر، به خانه دل نمیبندد!
امید من! اگر حال خوشی داشتی…
امید من!
اگر امروز حال خوشی داشتی، چشمانت را خوب باز کن، گوشهایت را تیز کن، خواهی فهمید که علاوه بر خدا، شیطان نیز آنروز نزدیکتر شده است تا تمام زحماتت را به باد دهد!
امید من! خطکشی به دست بگیر…
امید من!
خط کشی به دست بگیر و مشکلاتت در زندگی را اندازه بگیر… چه اندازه شد؟
بدان که به همان اندازه از خدا و اسلام فاصله گرفتهای!
دلیل عقب ماندگی اکثر بچههای مذهبی
وقت زیادی را صرف مجالس و محافل مذهبی میکند.
به او میگویم این همه وقت در مسجد و هیأت و امثالهم چه کار میکنی؟
میگوید: ثواب جمع میکنم.
میگویم: در کل ایران و دنیا یک PDF خوب از قرآن و نهج البلاغه که زیر آن معنی جملات عربی موجود باشد وجود ندارد، بنشین یک PDF خوب از قرآن یا نهج البلاغه بساز که همه بتوانند روی همه دستگاهها راحت مطالعه کنند.
میگوید: اصلاً حوصلهاش را ندارم!
***
فکر کردهایم میتوانیم سر خدا را هم شیره بمالیم! فکر کردهایم خدا نمیداند برای لذت خودمان میرویم به این مجالس! میرویم زیارت(!)، میرویم مکه(!) و نه برای رضای خدا!!
بزرگترین آفت دین اسلام «اکتفا» است. به این اکتفا کنی که مسلمانی و از آن شرابخور وضعیت بهتری داری!
اسلام پر است از روایات و احادیثی که اگر مواظب نباشی و با دقت نخوانی، تو را دچار آفتی به نام اکتفا میکند! هر کس فلان کار را کند، بهشت به او واجب میشود. هر کس فلان کار را کند، در بهشت در کنار پیامبر مینشیند…
هر چند نیم نگاهی به این روایات داری، اما باید حواست باشد که اگر یک سستایمان از وقت خود بهتر استفاده کند و خدمتی به خلق کند، آنگاه …
روباه! بیا منو بخور!
امروز سر سفره یه برنامه کودک نشون میداد، جالب بود!
خروسه از بس خونده بود زده بودن توی ذوقش، ناامید از زندگی، آمده بود بالای پرچین، داد میزد: روباه! بیا منو بخور!! 🙂
___________________
اون شبکه هم که پشت کوههای بلند داشت، پادشاه میگفت: سی! این دروغا که میگی راسه؟ (سی=ببینم! ، راسه=راسته؟)
اینجا نوشتم که توی ذهنم بمونه! بعداً میخوام استفاده کنم!
امید من! موفقیت یعنی خدا داشتن
امید من!
دو تن را تصور کن:
یکی خدا ندارد و بیش از همه درس میخواند
یکی خدا دارد و کمتر درس میخواند
بدان که «درس خواندن» به ضرر اولی تمام خواهد شد و «درس نخواندن» به سود دومی!
و چه بهتر که تو از هر یک، خوبیاش را در خود داشته باشی. هم درس بخوانی و هم خدا داشته باشی.