گاو!

اتفاقات روزانه, کمی خنده, نکته یک دیدگاه »

چند روز بود که سِرور سایت با مشکل مواجه شده بود (انگار رم سیستم از کار افتاده بود). با یکی از دوستان که روی این سرور با هم همکاری می‌کنیم، آن‌قدر تماس و پیگیری داشتیم که هر دو از اضطراب اینکه اطلاعات و کاربران و مشتری‌ها و… چه خواهند شد؟ داشتیم دیوانه می‌شدیم! تا بخواهیم اطلاعات را از آمریکا به آلمان منتقل کنیم، کلی وزن کم کردیم.

معمولاً سالی یک بار سایت با این نوع مشکلات مواجه می‌شود و اضطراب‌هایش من را تا مرز سکته می‌برد!

پری‌روز تقریباً اوج اضطراب‌ها بود و تا شب، کار تقریباً تمام شد.

جالب است که همان شب، شبکه «نمایش» فیلم «گاو» را گذاشته بود!

انگار که روی صحبتش با من بود!

فیلم «گاو» که یادتان هست؟

مشت‌حسن آنقدر به گاوش (دنیا) وابسته شده بود که باورش نمی‌شد گاوش مرده است! وقتی فهمید که واقعاً گاوش مرده، دیوانه شد و به نوعی خودش گاو شد. آخر، همان گاو بازی‌هایش (وابستگی‌هایش به دنیا) باعث شد که از پرتگاه بیفتد و بمیرد!

بلانسبت(!) شده است حکایت ما:

مشت‌حمید آنقدر به سایتش (دنیایش) وابسته شده بود که باورش نمی‌شد سایتش داون شده است! وقتی فهمید که واقعاً سایتش داون شده، دیوانه شد و… (فعلاً پایان داستان «سایت» پخش نشده!!)

 

اما از شوخی گذشته، انسان‌ها عجب وابستگی‌ای به گاوهایشان دارند! اینطور نیست؟

(یک شوخی: به جای جمله آخر، می‌خواستم بنویسم: انسان‌ها عجب گاوهایی هستند! گفتم نکند به گاوها بربخورد! 🙂 )

پی‌نوشت: دیشب خواب می‌دیدم که لپ‌تاپم از روی میز با صورت(!) به زمین خورده و تمام اغنام و احشامش بیرون ریخته! (تصور کنید! سه میلیون تومان…پَر!) هر چه کله‌ام را تکان دادم که از خواب بپرم فایده نداشت که نداشت! کم کم داشت باورم می‌شد که خواب نیستم که الحمد لله گوشی زنگ خورد و از خواب پریدم! اگر بدانید چقدر خوشحال بودم از اینکه فقط یک خواب بود!! 🙂 کلاً عادت کرده‌ام! از این مسائل که پیش می‌آید، خودم می‌دانم که خواب هستم!! آنقدر سرم را تکان می‌دهم تا از خواب بیدار شوم! البته هفته پیش متوجه شدم که یکی از فلش‌هایم که حاوی اطلاعات خیلی مهمی است، گم شده. هر چقدر سرم را تکان دادم فایده نداشت!! 🙂 تا اینکه امشب در یکی از مؤسسات یکی از مسؤولین مؤسسه سر کلاس آوردش و گفت که روی یکی از سیستم‌ها در سایت طبقه پایین پیدا کرده! گل از گلم شکفته بود! به همه بچه‌های آن کلاس ۵ نمره هدیه دادم!!!

مطالب مرتبط:

خواب‌های شیرین!

خواب‌های وحشتناک!

دانشجو خواب است وقتی فارغ التحصیل می‌شود بیدار می‌شود!

 

اندر حکایات دستشویی!

کمی خنده ۲ دیدگاه »

گلاب به رویتان، این دستشویی عجب حکایت‌هایی دارد! آنقدر که، تازگی‌ها فیلم‌های طنز اگر سوژه کم بیاورند، مطمئناً بحث دستشویی را وسط می‌اندازند تا مخاطبان کمی روحیه‌شان عوض شود 🙂

گفتم برای تنوع هم که شده، ما هم گریزی بزنیم به آنجا!!

***

رفیقی دارم که انگار هر وقت که می‌خواهد برود بیرون، یک شیشه عطر روی خودش خالی می‌کند!! باور کنید از هر کجا رد می‌شود تا مدت‌ها مسیر حرکتش بوی عطر می‌دهد! همیشه با او درگیر هستم که: پسر! آخر شورش را درآورده‌ای! سر آدم از این همه بوی عطر درد می‌گیرد و غیره.
برای اینکه کمی متنبه شود و کمتر عطر بزند، دیروز که، بعد از سه چهار ساعت از حضور او، رفتم دستشویی و دیدم هنوز بوی او در دستشویی است، بعد از بیرون آمدن رو کردم به او و گفتم: فلانی! ما هر وقت رفتیم دستشویی، بوی تو را استشمام کردیم!!!
بنده خدا جلو خانمش چنان ضایع شد که فکر نمی‌کنم دیگر حالا حالاها به خودش عطر بزند!

***

زمانی بود که عبارت «خسته نباشید» افتاده بود به دهانم! ناخواسته هر که را که می‌دیدم، اول می‌گفتم «خسته نباشید» و بعد سلام و علیک می‌کردم.
هیچ وقت یادم نمی‌رود که یک بار در یکی از مساجد، پشت در منتظر بودم که نفر قبلی بیرون بیاید و نوبتم شود. بنده خدا تا آمد بیرون، از آنجا که آشنا بودیم، خیلی جدی و مؤدبانه گفتم: خسته نباشید!!
خدا می‌دانم که از خجالت آب شدم! آخر پسر! زبانت لال شود! این چه موفع گفتن این جمله بود!
آنقدر حواسم پرت این سوتی بود که اصلاً نفهمیدم در دستشویی چه کار کردم!!!
از آن زمان به بعد، دیگر هرگز عبارت «خسته نباشید» را برای شروع مکالمه استفاده نکردم.

(دانشجوها هم وقتی من را در دانشگاه می‌بینند، اگر قبلاً سلام و علیک کرده باشند، معمولاً برای عرض ادب، عبارت «خسته نباشید» را به کار می‌برند. تا به حال چند بار اتفاق افتاده به محض اینکه از در دستشویی دانشگاه بیرون آمده‌ام، یکی‌شان را دیده‌ام. بی‌ادب‌ها برمی‌گردند می‌گویند: خسته نباشید استاد!! من هم اگر این را بگویند، می‌گویم: خودت خسته نباشی!! هفت جد و آبادت خسته نباشند!!)

***

دبیرستان که بودیم، یک رفیق داشتیم که مداح بود. می‌دانید که مداح‌ها هم زبان‌بازترین افراد جامعه هستن. کم نمی‌آورند!
ما هر وقت همدیگر را می‌دیدیم چون شوخی داشتیم، معمولاً من به اون می‌گفتم: التماس دعا حاجی! یاد ما هم باش…

یک بار در دبیرستان داشتم می‌رفتم آب بخورم که دیدم دارد می‌رود دستشویی. برگشتم به شوخی گفتم: التماس دعا حاجی!

نامرد! وقتی آمد بیرون، گفت: جانِ حمید از اول تا آخرش یاد تو بودم! همه‌ش جلو چشمم بودی!!! 🙁
(اشاره به آن التماس دعاها که به مسافران مکه می‌گویند و حاجی می‌گوید: از اول تا آخرش انگار جلو چشمم بودی!!)

***

فکر می‌کنید بدترین حالت ممکن که یک انسان می‌تواند در آن حالت قرار گیرد، چیست؟
عرض می‌کنم خدمتتان:

در راه مشهد، با برادر بزرگ‌تر رفته بودیم دستشویی عمومی! پشت در ایستاده بودیم تا نفر قبل بیاید بیرون و ما برویم داخل. یکدفعه دیدم علی از خنده منفجر شد و دوید به سمت بیرون. نگاه کردم به سمت دستشویی دیدم یارو در حال بیرون آمدن از دستشویی است در حالی یک خلال دندان هم در دهانش است!!!! باور کنید من هم مثل علی ترکیدم از خنده! (بعداً حدس زدیم که احتمالاً از سر سفره شام آمده است و خلال دندان را بابت تفریح در دهانش چرخانده و بیرون نیانداخته! آخر مرد حسابی! مراعات حال مردم را هم کن!!)

***

این یکی کم‌ارتباط با دستشویی نیست:

شاید بتوان گفت بزرگ‌ترین سوتی من از این قرار بوده است:
یک بار از حمام آمدم بیرون و متوجه شدم که گوشی زنگ می‌خورد. تا رفتم جواب بدهم، قطع شد. فهمیدم از دانشگاه تماس گرفته‌اند. (مسؤول یکی از بخش‌ها)
چند دقیقه بعد، دوباره تماس گرفت. گوشی را برداشتم.
گفت: سلام، خوبی مهندس؟! چند دقیقه پیش تماس گرفتم جواب ندادی…
من بیچاره طبق عادتی که می‌گویند: کجا بودی؟ می‌گوییم: جای شما خالی فلان جا، خیلی عادی برگشتم گفتم: جاتون خالی، حمام بودم!!!!!!!!!!!!
باور کنید از خجالت آب شدم!! 🙁
یک جور ماست‌مالی کردم که خیلی سوتی به نظر نرسد، اما گوشی را که قطع کردم، می‌خندیدم و همزمان، عرق شرم می‌ریختم!!

(گاهی اوقات برخی سوتی‌ها سال‌ها در ذهن انسان می‌ماند و از به یادآوردنش عذاب می‌کشد. شاید خوبی‌شان این باشد که تا عمر دارید تکرار نمی‌کنید! در مورد برخورد با این نوع سوتی‌ها در یک مطلب صحبت خواهم کرد…)

به هر حال، این‌ها حکایت‌هایی‌ست که گهگاه که پشت در دستشویی می‌مانم مرور می‌کنم و با خودم می‌خندم 🙂

دردسرهای برنامه نویسی به چند زبان!

اتفاقات روزانه, کمی خنده هیچ دیدگاه »

در طی روز ممکن است با چندین زبان مختلف برنامه‌نویسی کنم.

مثلاً PHP، C#‎ ، C++‎ و یا زبان‌های جانبی مثل Action Script در فلش، Pascal در MMB و ساده‌ترها مثل HTML، CSS، جاوااسکریپت و …

دیروز، صبح تا ظهر روی پروژه‌ای بر اساس C#‎ کار می‌کردم. این در حالی بود که دیشبش با PHP یک کار آماده کرده بودم و بعد از ظهر یک کلاس خصوصی با یکی از دوستان داشتم به زبان C++‎

سر کلاس C++‎ چنان زبان‌های مختلف را قاطی کرده بودم که به خودم می‌خندیدم! مثلاً برای تعریف آرایه به دوستمان گفتم اینطوری بنویسد:

int[5] x;

نوشت و دیدیم کامپایلر ایراد می‌گیرد! بعد از کلی کلنجار رفتن، یکدفعه متوجه شدم تعریف آرایه در زبان C#‎ را با C++‎ قاطی کرده‌ام! باید می‌گفتم:

int x[5];

آخر شب دوباره با PHP و رشته‌ها یک کار داشتم. دائم دلم می‌خواست بنویسم: str.substring در حالی که این نوع تعریف برای C#‎ است و در PHP باید می‌نوشتم: str_substring

 

زمانی که کلاس زبان می‌رفتیم، متوجه شدیم که پدر و مادر یک دحتر بچه از سنین کودکی آنقدر به بچه فشار آورده بودند که زبان انگلیسی یاد بگیرد که زبان فارسی و انگلیسی را قاطی کرده بود و کلاً چرت و پرت می‌گفت! دختر بیچاره را برده بودند گفتار درمانی!!

حالا خدا عاقبت ما را ختم به خیر کند! 🙁

سلام گرگ

اتفاقات روزانه, کمی خنده یک دیدگاه »

در محله دو همسایه داریم که دفتر ازدواج دارند و خطبه عقد مى خوانند. نمى دانم چرا با من اینقدر با محبت و غلیظ سلام و علیک مى کنند!؟

دانشجو خواب است وقتی فارغ التحصیل می‌شود بیدار می‌شود!

اتفاقات روزانه, کمی خنده ۲ دیدگاه »

یادتان هست که در مطلب خواب‌های شیرین! در مورد این صحبت کرده بودم که «مردم خوابند، وقتی بمیرند، بیدار می‌شوند!» ؟

هر وقت دانشجویی را می‌بینم که فارغ التحصیل شده و حالا به خاطر مقتضیات شغلی به طور مثال آمده که درس شبکه را به صورت آزاد بگذراند در حالی که در دانشگاه نیز آن درس را داشته، یاد این حدیث می‌افتم!

فکر می‌کنم در مورد دانشجو باید گفته شود: دانشجو خواب است وقتی فارغ التحصیل می‌شود، بیدار می‌شود!!

طی دوران تحصیل بارها تأکید و التماس می‌کنی که: این درس مهم است، خوب یاد بگیرید، در آینده نیازتان می‌شود… هیچ کدام جدی نمی‌گیرند! انگار که خوابند! کلاس‌ها را یکی در میان می‌آیند، سر کلاس‌ها خوابند و یا حرف می‌زنند. اما فارغ التحصیل که می‌شوند، تازه می‌فهمند چه اشتباه بزرگی کرده‌اند!

دقیقاً مثل قیامت(!) دلشان می‌خواهد برگردند به آن روزها که درس می‌خواندند و دوباره اما این بار جدی‌تر درس‌ها را بخوانند، اما در ذهنشان خطاب می‌آید که: کلا!!

دردناک‌ترین صحنه عمرم

خاطرات, کمی خنده ۱۲ دیدگاه »

ممکن است من و شما وضع مالی یک نفر را ببینیم و تصور کنیم که او از ابتدا که به دنیا آمد، همینطور وضعش خوب بود و می‌توانست تنهایی ارتزاق کند.
گاهی اوقات برخی دوستانم و یا دانشجوها و حتی برادر کوچک‌تر من وقتی می‌بینند که مثلاً الان دستم به دهانم می‌رسد، فکر می‌کنند من در سنین آن‌ها هم که بودم وضعم اینطور بوده. خود من هم وقتی مثلاً وضع مالی یک ثروتمند را می‌بینم، فکر می‌کنم او سختی‌های من را نکشیده! اما زندگی‌نامه‌اش را که مرور می‌کنم می‌بینم از شستن دستشویی‌ها به اینجا رسیده! (این جریان در یک سری مستند ایرانی‌های موفق خارج از کشور بود که اگر دیده باشید، اکثرشان وقتی رفته بودند خارج مجبور بودند در خیابان بخوابند یا دستشویی‌ها را بشویند…)

در مورد خودم کمی توضیح می‌دهم و قبل از آن می‌گویم که بنده منظورم این نیست که بگویم وضع فعلی‌ام خوب است! خیر، بنده از نظر وضع مالی در سطح عموم جامعه هستم و همینقدر برایم کافی‌ست. قصدم فقط این است که بگویم در سنین دانشجویی چطور بودم. مثل خیلی از دانشجوهایی که در این دوران به خاطر حس استقلال‌طلبی و غرور نمی‌توانند از پدر درخواست پول کنند و احتمالاً مجبورند خیلی از توقعات را پایین بیاورند. اما به مرور همه چیز درست می‌شود، پس هدف این است که بگویم شما اگر دانشجو و یا در سنین و شرایط این داستان هستید، نباید عجله کنید. (این‌ها واقعیات زندگی من است و مجبورم برای همدردی با برخی دانشجویانی که هر روز با چشمم می‌بینم که از نظر مالی و غیره مشکلات عدیده‌ای دارند، اما می‌سوزند و می‌سازند، بیان کنم)

اگر پدرتان در قید حیات است، برایتان حفظش کند و اگر نیست، خداوند رحمتش کند.

سال ۸۲، یعنی زمانی که من ۱۷ سال داشتم بابای ما عمرش را به شما داد.

این در حالی بود که من تقریباً به طور کامل وابسته به جیب پدر بودم. (به جز اندکی درآمد که از طریق کانون تبلیغاتی داخل مسجد به دست می‌آمد که قابل بحث نبود، بیشتر برای تجربه آن را راه انداخته بودیم تا درآمد.)

بابای ما وقتی رفت، یک مغازه خواروبار داشت که خود مغازه کرایه‌ای بود، اما اجناس طبیعتاً از خودش، به انضمام یک موتور براوو و یک میلیون پول در حساب. (که فکر می‌کنم خرج کفن و دفنش شد)

برادر بزرگ‌تر ما مغازه را به دست گرفت و به خاطر خساست شدیدی که داشت و دارد*، همان روزهای اول قرار کرد که: من به جز اجناس خانه که از مغازه می‌آورم، یک ریال پول به کسی نمی‌دهم، هر کس خواست، خودش بیاید مغازه و کار کند و پول دربیاورد.
من در شأن خودم نمی‌دیدم در مغازه خواروبار کار کنم و البته دوست داشتم درس بخوانم نسبت به اینکه بخواهم درگیر آن شغل پردردسر شوم، بنابراین، درآمد هم نداشتم… تا یک سال زندگی‌ای به شدت سخت را گذراندم، تا اینکه در دانشگاه آزاد قبول شدم.
برادر بزرگ‌تر قرار کرد که من به هیچ وجه شهریه دانشگاه را نخواهم داد، بهانه این بود که: درس بخوان، برو دولتی! یادم نمی‌رود که در ترم‌های اول بارها گریه کردم تا فقط پول قرض بدهد که ثبت نام کنم و بعداً به او برگردانم.
بنابراین، همان اول من قید دانشگاه آزاد را زدم و گفتم یک سال درس می‌خوانم که بروم دولتی (غافل از اینکه بر فرض دولتی هم که قبول شوی چقدر خرج دارد).

اما آن زمان، وقتی عباس آقا و حاج حسن (دوستان ۶۵ ساله من که از ۱۲ سالگیِ من، با هم در مسجد بودیم و هر سه‌مان در سال ۸۳ از آن مسجد گذاشتیم و رفتیم و حالا هم هر هفته و هر روز همدیگر را می‌بینیم) داستان را شنیدند، دنبال یک کار پاره‌وقت گشتند.
پسر حاج حسن پیغام داد که من یک شاگرد برای مغازه فتوکپی نیاز دارم. پس من قبول کردم که آنجا کار کنم به ازای ماهی ۵۰ هزار تومان!
خوشبختانه با تخفیف بزرگی که به خاطر آشنایی حاج حسن با رئیس دانشگاه می‌گرفتیم و این حقوق، می‌شد خرج دانشگاه را به زور درآورد.
البته به محض ورود به آن مغازه، آنجا محل درآمد من هم شد، چون طراحی کارت ویزیت و پوستر و بنر و … و کلی کار کامپیوتری دیگر مثل ساخت کلیپ تبلیغاتی و طراحی وب و … هم انجام می‌دادم و درآمد داشتم. خدا خیرش دهد پسر حاج حسن را خیلی دوستانه کار می‌کردیم، گاهی من می‌نشستم کار طراحی انجام می‌دادم و او، بنده خدا، فتوکپی می‌گرفت!!
اما به هر حال، با توجه به اینکه مخارج دانشگاه سنگین بود و من همیشه مجبور بودم خرج کنم تا به‌روز باشم (از جمله داشتن خط اینترنت پرسرعت در همان زمان و خرید کتاب‌ها و سی.دی‌های آموزشی و …) این حقوق و درآمد، بسیار ناچیز بود!
در دانشگاه من مجبور بودم ساده‌ترین لباس‌ها را به تن کنم، کیف و لوازم را مواظب باشم که پاره نشود که اگر می‌شد، پولی برای خرید نداشتم.
مجبور بودم ارزان‌ترین لباس‌ها و لوازم را بخرم، اما کتاب‌ها و سی.دی‌های آموزشی خوب بخرم.

و اما دردناک‌ترین صحنه عمرم:

زمانی بود که قسم می‌خورم، قسم می‌خورم که پول خرید کفش نداشتم!
یک کفش از مغازه‌های ارزان‌فروشی خریده بودم به قیمت ۶ هزار تومان!
آنقدر پوشیده بودم که زوارش در رفته بود و به پایم گشاد شده بود، باور کنید وقتی از پله‌های دانشگاه بالا می‌رفتم کفش از پایم جدا می‌شد و در پله بعد می‌خورد به کف پایم و انگار دمپایی به پا کرده‌ام.

دردناک‌ترین صحنه زمانی بود که یک روز با این کفش‌ها داشتم می‌رفتم که تاکسی سوار شوم و بروم دانشگاه، تاکسی مقابل پایم ایستاد، پای چپم را آهسته بلند کردم که کفش نیفتد و داخل تاکسی گذاشتم، اما به محض اینکه خواستم آهسته پای راستم را بالا بیاورم، تاکسی حرکت کرد و کشف از پایم افتاد!! عرق کل هیکلم را گرفت! چطور بگویم که آقا کفشم افتاد!؟ نمی‌خندند؟
مجبور بودم، پس داد زدم: آقا صبر کن، کفشم افتاد. کفش را با دست بلند کردم و داخل آوردم و پوشیدم!

تا آنجا عرق می‌ریختم و سرم را بالا نمی‌آوردم که نکند چشمم به چشم مسافران دیگر بیفتد.

هیچ وقت این صحنه را فراموش نمی‌کنم… هر بار که کفش می‌پوشم انگار دارم خم می‌شوم که آن کشف را بردارم…

در دانشگاه، همیشه باید کفش‌ها را زیر صندلی قایم می‌کردم که نکند آن باکلاس‌ها ببینند و انگشت‌نما شوم!

در همان شرایط به خاطر جوش خوردن‌های بسیار معده درد شدیدی می‌گرفتم که مجبور بودم با شربت و قرص ساکتش کنم. شاید از بیرون همه و حتی خانواده، من را شادترین فرد می‌دیدند، اما در درون خبرهای دیگری بود.

اما به هر حال، بعید می‌دانم حتی در این شرایط کسی از من شنیده باشد که ناشکری کنم. همیشه این‌ها را صلاح می‌دیدم و می‌گفتم:
=- وَ مَن یّتّقِی اللهَ یَجعَل لهُ مَخرجاً و یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِب وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ. إنَّ اللهَ بالغُ اَمرِه. قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شیئٍ قدراَ
[و هر کس تقوا پیشه کند، خداوند راه بیرون رفتن (از مشکلات) برایش قرار می‌دهد و از جایی که فکرش را نمی‌کند، روزی‌اش را می‌دهد و هر کس بر خدا اعتماد کند او براى وى بس است. خدا فرمانش را به انجام رسانده است. به راستى خدا براى هر چیزى اندازه‌اى مقرر کرده است.]

خلاصه اینکه ممکن است خیلی از دانشجوها در شرایطی حتی سخت‌تر از من زندگی کنند! (به قول یکی‌شان: ای کاش فقط مشکل ما مشکل مالی بود!!) این‌ها تجربه‌ها و شیرینی‌های زندگی است. بسازید و صبور باشید که آینده روشن است، إن شاء الله 😉

_______________
پی‌نوشت: حالا که می‌بینم، خساست برادر را اولاً حق او می‌دانم و ثانیاً یک موتور محرکه برای تلاش بیشترم.

پی‌نوشت۲: مطلب را برای برانگیختن حس ترحم شما نسبت به خود ننوشتم! نمی‌دانم چرا یکی از دانشجوها اینطور برداشت کرده است! خیالتان راحت، وضع فعلی من ارزش آن همه عذاب را داشته!! هدف از نوشتن مطلب، ترسیم آینده‌ای روشن برای کسانی است که سختی‌هایی را متحمل می‌شوند. به قول یکی از دوستانی که نظر خصوصی فرستاد:
هر که در این دهر مقرب تر است

جام بلا بیشترش می دهند

من امروز یک فحش دادم!

اتفاقات روزانه, کمی خنده, نکته ۲ دیدگاه »

خدا من را ببخشد، من امروز یک فحش دادم 🙁

آخر چه کار کنم، خونم به جوش آمده بود!

یکی از دانشجوهای دختر در روابطش با پسرها بیش از حد افراط می‌کرد طوری که می‌دیدم که حتی پسرهایی که این کاره نیستند را هم آزار می‌دهد.

کنار کشیدمش و آهسته گفتم:

دختر خوب!
خوب نیست یک دختر اینقدر سخاوتمند باشد!

جنون اطلاعات

اتفاقات روزانه, کمی خنده هیچ دیدگاه »

به مناسبت عید، شاتل لطف کرده است و سرعت اینترنت مشترکین ADSLش را به یک مگابیت رسانده است! یعنی ۸ برابر سرعت عادی من!

حالا سیزده روز فرصت دارم برای دانلود 🙂

سایت‌های دانلود را مرور کردم و قریب به ۲۰۰ گیگابایت اطلاعات را زده‌ام که دانلود شود. که فکر می‌کنم در این سیزده روز نرسم که دانلود کنم. چون تقریباً روزی ۱۰ گیگ دانلود خواهم داشت.

طی این چند سال، شاید ده‌ها ترابایت داده دانلود کرده‌ام، اما جالب است که خیلی از اوقات فرصت نکرده‌ام بنشینم ببینم چه چیزهایی دانلود شده است! بارها شده، یک چیز را چند بار دانلود کرده‌ام!

وقتی سایت‌های دانلود را مرور می‌کنم و مجموعه‌های آموزشی و کتاب‌های الکترونیکی را می‌بینم، اشکم در می‌آید! دلم می‌خواهد سرعتی در حد ترابایت می‌داشتم که در چند ثانیه همه را دانلود می‌کردم و از آن آرزو عجیب‌تر اینکه دلم می‌خواهد یک معجزه‌ای، چیزی، می‌شد که یک دفعه همه آن مجموعه‌ها برود در مغزم! وااای خدای من! چه می‌شد اگر اینطور می‌شد!!

حدس می‌زنم اگر این مطالب برای نسل‌های آینده که احتمالاً مغزهای الکترونیکی با ده‌ها ترابایت داده خواهند داشت بماند و آن‌ها بخوانند، حسابی به آرزوهایم خواهند خندید 🙂 (تو را به خدا نخند! آره، با تو ام! تو که صدها سال بعد داری این مطلب را می‌خوانی! می‌دانم همه اینترنت را در مغز خود جا داده‌ای! نخند!)

خلاصه که این جنون اطلاعات و جنون دانلود، خره‌ای شده است که به جانم افتاده و نمی‌دانم چطور با آن کنار بیایم.

کفتری که جانم را نجات داد!

خاطرات, کمی خنده ۴ دیدگاه »

هر وقت که یک کفتر (همان کبوتر آدم باکلاس‌ها!) را می‌بینم، یاد این ماجرا می‌افتم!
امروز هم که مجید عکس‌های یادواره شهدا (که دو روز پیش با نام بوی وصال ۳ برگزار کردند و از قضا در ۱۷ سالگی استارت کارش را من و بچه‌های مسجد زدیم و حالا مجید بوی وصال ۲ و ۳ را جای برادرش برگزار می‌کند) را آورده بود، یک کفتر بیچاره را دیدم که کَتش را بسته بودند که نتواند بپرد و روی سن مجلس بنشیند و مجلس آرایی کند، بنابراین باز هم یاد این ماجرا افتادم.

ماجرای چه؟ صبر کنید تا بگویم!

محله‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم، دو قدمی‌اش یک پارک است که به خاطر عدم نظارت و اینکه ته پارک، بن‌بست است، محل بسیاری از جرم‌ها و جنایت‌ها شده!

باور کنید، هر ماه ما یک جریان داریم! گروگان‌گیری، چاقو کشی، بریدن سر همدیگر! تیر اندازی، قتل، مردن بر اثر اعتیاد، دختربازی و خلاصه هر جرمی که تصور کنید، در این پارک و طبیعتاً در این محله اتفاق می‌افتد. (من اخبار آن را در ساوه‌سرا گزارش کرده‌ام، می‌توانید استعلام کنید!)
بچه‌های محله هم چشم که باز می‌کنند، در پارک هستند تا زمانی که یا بمیرند و یا از این محله بروند!

هر وقت رد می‌شوم، می‌بینم یک مشت جوان مظلوم از روی بیکاری و گمراهی، دور یک حلبی که آتشش آخر خودشان را می‌سوزاند جمع شده‌اند و … و من فقط افسوس می‌خورم به خاطر این وضعیت و شکر می‌کنم به خاطر آن ماجرا!

ما هم بچه که بودیم (قبل از دوازده سالگی) هر روز سر کوچه بودیم و یا در این پارک. (باور کنید صحنه‌هایی از این محله و پارک در ذهن دارم که هر بار که یادم می‌آید، می‌گویم ای کاش نمی‌بودم که آن صحنه را ببینم)

خدا می‌داند که من فقط یک صحنه از شلاق خوردن از بابای خدا بیامرزم را به یاد دارم و آن زمانی بود که بابا گفته بود سر ظهر به پارک نروید و ما رفته بودیم. آمد و من و برادر بزرگ‌تر را که فکر می‌کنم به هوای تیله‌بازی به پارک رفته بودیم، برد خانه و تا می‌خوردیم شلاق زد! هیچ وقت باور نمی‌کردیم بابای ما با آن روحیات لطیفش ما را شلاق بزند. مادرمان می‌گفت: همان روز وقتی آمدم که جلوش را بگیرم، یک چشمک به من زد و فهماند که من حواسم هست… و خدا رحمتش کند که اگر نمی‌زد معلوم نبود چه می‌شدیم…

اما من فکر می‌کنم آن شلاق‌ها هم آن زمان، در ما اثر نکرد! بلکه آن ماجرا بود که باعث شد ما کلاً از محله و پارک جدا شویم.

وقتی می‌گویم «ما» منظورم من و برادر بزرگ‌ترم و برادر کوچک‌تر است. (معمولاً هر دوی آن‌ها روحیات و کارهایشان را با من هماهنگ می‌کنند. یعنی چون من از محله بریدم، دیگر هر سه‌مان بریدیم)

و اما ماجرا چه بود؟

در سن ۱۱ و ۱۲ سالگی من و بچه‌های محله، روی کفتر سرمایه‌گذاری کرده بودیم! پول‌هایمان را می‌گذاشتیم روی هم و کفتر می‌خریدیم و خانه یکی از رفقا که پدر و مادرش گیر نمی‌دادند، نگه می‌داشتیم و پرورش می‌دادیم! (بابای ما کلاً با کفتر مخالف بود! هر چند که دوستانش تعریف می‌کردند که پدرتان وقتی جوان‌تر بود، کفترهایی داشت که وقتی خودش با موتور در خیابان حرکت می‌کرد، کفترهایش بالای سرش او را همراهی می‌کردند! اما یکدفعه همه را فروخت و کلاً مخالف کفتر شد! حتی در این ماجرا، ما نمی‌گفتیم که سهمی در این کفتربازی‌ها داریم، وگرنه…)

بعد از ظهرها که بیکار می‌شدیم، می‌رفتیم، کفترها را آزاد می‌کردیم و دانه می‌دادیم و خلاصه لذتی می‌بردیم. هر روز یک جریان داشتیم… یک روز مریضی می‌افتاد به جانشان، یک روز تخم می‌گذاشتند، یک روز جوجه داشتند و خلاصه تفریح جالبی بود.

یک روز همه پولمان را روی هم گذاشتیم و رفتیم یک کفتر زاغ بسیار زیبا و گران قیمت خریدیم. انصافاً وقتی راه می‌رفت ما به خودمان افتخار می‌کردیم که صاحب این کفتر هستیم! 🙂

یک مدتی که گذشت، گفتیم لابد دیگر جلّ خانه شده است و می‌شود کم‌کم به آسمان سپردش. این شد که در قفس را باز کردیم و کمی دانه ریختیم در حیاط که بیاید بخورد و یواش یواش آماده شویم برای پر دادنش.

به محض اینکه در را باز کردیم، نامرد پرید و رفت روی دیوار نشست!

کم‌کم ترسیدیم که نکند جل نباشد و فکر فرار به سرش زده! نکند بپرد و برود که برود! فکرهامان را روی هم گذاشتیم که چطور بیاوریمش پایین و بگیریمش. گفتیم آب بگذاریم در یک کاسه که بیاید بخورد، بعد بگیریمش. گذاشتیم، نیامد. گفتیم دانه بریزیم شاید گرسنه باشد و بیاید. ریختیم، نیامد! گفتیم کفترهای دیگر را در حیاط آزاد کنیم، شاید بیاید کنار آن‌ها بنشیند. آزاد کردیم، نیامد! نهایتاً گفتیم از لوله گاز بگیریم برویم بالا و روی دیوار بگیریمش. دقیقاً یادم هست که مهدی (پسر صاحب خانه) گفت: مادرم گفته اگر ببینم از لوله گاز گرفتی رفتی بالای دیوار، انگشت‌هات رو می‌ذارم زیر سورکو!! (سورکو تلفظ محلی هاون است).

گفتیم، صبر کنیم شاید از خر شیطان آمد پایین و رفت در حیاط نشست… هر چه صبر کردیم، نیامد که نیامد.

خلاصه، کم‌کم یکی بی‌یوه بی‌یوه کرد، یکی دست‌هایش را به سمت او تکان داد که بپرد و… بدبخت، من! من از خدا بی‌خبر(!) یک تکه چوب برداشتم و تیر کردم سمت کفتر! خورد به دیوار و کفتر (که شاید اصلاً کلاً خسته شده بود و می‌خواست بپرد و منتظر بهانه بود) پرید و رفت که برود 🙁
تا چند کوچه همه‌مان دنبالش می‌دویدیم که احتمالاً اگر نشست روی بام یک خانه برویم بگیریمش، اما انگار در زندان فرعون را باز کرده باشند، رفت که برود…

وقتی کفتر دور شد، من دیدم نگاه همه بچه‌ها برگشت سمت من! چنان که انگار پدرشان را کشته‌ام!

فردای آن روز در مدرسه، در حالی که هیچ کس محلم نگذاشته بود و بنابراین یک گوشه نشسته بودم و درس می‌خواندم، ابراهیم نزدیک شد و خیلی عبوس، ۵۰۰ تومان به من داد و گفت: این سهمت از کفترهاست. مهدی گفته دیگه عضو گروه ما نیستی!
من هم پول را از دستش کشیدم و گفتم: به جهنم! خداحافظ تا ابد!

و همان شد که شد! یکدفعه همه بچه‌های محل با ما قهر کردند و ما هم با همه آن‌ها قهز.
دیگر هیچ رفیقی نداشتم…

تا چند روز در خانه بودم، تا اینکه دهه دوم محرم آمد و مراسم هیأت شروع شد.
مادرمان هر شب می‌بردمان هیأت که نماز بخوانیم و بعد، سخنرانی‌ها را گوش کنیم، تا شب که برگردیم.
کم‌کم جو هیأت برایم جالب شد. قبل از اذان مغرب می‌رفتم آنجا، می‌نشستم تا نماز و روضه شروع شود. به مرور، اوست‌حاجی (که ۷۰ سال است مسؤول تهیه چای هیأت است) برای اینکه در و دیوار را نگاه نکنم، می‌گفت: پسر جان، بیا کمک که الان اذان می‌گویند…
کمک چه بود؟ زمین زینبیه را تی می‌کشیدم.
اوست‌حاجی شلنگ آب را می‌گرفت و می‌شست و من پشت سرش تند تند زمین‌ها را تی می‌کشیدم… از اینکه احساس می‌کردم دارم کمک می‌کنم، چقدر لذت می‌بردم. (همیشه احساس مفید بودن به انسان و به ویژه بچه‌ها روحیه می‌دهد حتی اگر دست یک نفر را بگیری و در حد دو قدم از خیابان ردش کنی)
تا دو ماه تی می‌کشیدم و استکان‌ها را می‌شستم و گاهی قند پخش می‌کردم و کم‌کم چای می‌ریختم تا اینکه هیأت تمام شد و نماز برگشت به مسجد. (دو ماه محرم و صفر، مسجد محله، کلاً نماز و … را در زینبیه برگزار می‌کرد و تا حالا هم همینطور است)

ما هم که به غروب‌ها و کمک و این تفریح دوست‌داشتنی عادت کرده بودیم، شب‌ها رفتیم مسجد. تا اینکه حاج آقا خدام که همه خوبی‌های عمرم را مدیون او هستم، کارهای آن‌جا را سپرد به ما. مثلاً قبل از اذان باید می‌آمدم رادیو و بلندگوها را روشن می‌کردم که قرآن پشت بلندگوها پخش شود.
کم‌کم کلید کمدی که رادیو در آن بود را به من سپردند و من چقدر خوشحال شدم از اینکه یک کلید دارم که با آن یک کار مفید انجام می‌دهم.
بعد از مدتی، چون زودتر می‌آمدم، کلید را می‌دادند من در مسجد را باز کنم و قرآن را پشت بلندگو بگذارم.
بعدها کلیددار مسجد شدم.
بعد از آن با اصرار تمام و التماس، توانستم از عباس آقا کلید کتابخانه را بگیرم و قول دادم که تمام بچه‌های مسجد را کتاب‌خوان کنم 🙂
بعد از آن، مسؤولیت برگزاری جشن‌ها و عزاداری‌ها و شیرینی خریدن و آماده کردن چای و … با من بود.
در همان دوازده سالگی، من شده بودم مسؤول واحد فرهنگی مسجد. مسؤولی که دوازده سیزده سال بیشتر نداشت.
بسیج مسجد همان زمان بعد از چند سال در کما بودن، فعال شد و من عضو شدم و گذشت و گذشت تا جایی که هزاران هزار اتفاق زیبا افتاد که هیچ وقت فراموششان نمی‌کنم و با آن‌ها زندگی می‌کنم… کانون فرهنگی افتتاح کردیم و من مسؤول آن شدم تا فرماندهی پایگاه بسیج و بسیجی نمونه شدن و خلاصه زیباترین و هیجان انگیزترین دوران عمرم رقم خورد تا سن ۱۸ سالگی که من برای همیشه با آن مسجد خداحافی کردم و بعد از آن به دور از «در چشم بودن» و هیاهو، همان مسیر را در جای دیگری ادامه می‌دهم.

به هر حال، وقتی بررسی می‌کنم که از کجا مسیر زندگی‌مان عوض شد، می‌رسم به آن کفتر!
وقتی احوالات آن دوستان را بررسی می‌کنم که یکی شده است راننده کامیون و خدا عالم است که معتاد می‌شود یا نه و یکی شده است خواننده مراسم عروسی(!) و یکی بیکار می‌گردد و … می‌بنیم اگر آن کفتر نبود، چقدر برایم این دنیا سیاه می‌شد. او هر چند سیاه بود، اما سیاهی را از زندگی‌ام برد… و خدا را شکر بر این اتفاق.
امیدوارم خدا همچنان عاقبت کارهامان را خوب قرار دهد.

الهی! کفتر سیاه عمر هر انسان را پر بده تا بپرد و ببرد با خود سیاهی را.

ساعت ۳ نیمه شب ۹ / اسفند / ۱۳۸۹

زن ذلیل!

کمی خنده ۵ دیدگاه »

این جوک از اون جوک‌هاست که هر چند بار بخونم باز هم برام جالبه 🙂

یکی به رفیقش می‌گه: شنیدم تو ظرف شستن به زنت کمک می‌کنی؟ زن ذلیل!

می‌گه خب مگه چیه. اونم تو رخت شستن به من کمک می‌کنه http://aftab.cc/modules/Forums/images/smiles/icon_acc%20(11).gif

تخفیف پادشاهی

اتفاقات روزانه, کمی خنده, نکته یک دیدگاه »

روایت کرده‌اند که روزی مدیحه سرایی نزد سلطانی مسلمان، بسی مدیحه بخواند. سلطان مسرور گشت و رو به مداح گفت: در ازای آنچه خواندی چیزی بخواه که به تو عنایت کنیم.

مداح عرض کرد: قربانت گردم، هیچ نخواهم، فقط اجازه دهید شُرب خمر برایم آزاد گردد!

سلطان شگفت زده گشت و گفت: به دلیل اقتضای شرع مقدس، بدین صورت نتوانم!! اما رو به وزیر کرد و گفت: وزیر! هر گاه جناب مداح شرب خمر کرد، بگیریدش و ۸۰ ضربه تازیانه زنید، اما چون بر گردن ما حق دارند ۷۰ ضربه هم به آن کسی بزنید که به وی تازیانه زده است!!

حالا حکایت ماست! یکی از دوستان قدیمی پیغام داده است که یکی از شاگردانت، رفیق شفیق ماست و نمره می‌خواهد، هوایش را داشته باش!

عرض کردم: به دلیل اقتضای شرع و آبرو، بدین صورت نتوانم، اگر درس نخواند نمره نخواهم داد، اما قول می‌دهم اگر افتاد، دلداری‌اش دهم!

إیشا الله جبران کنیم…

اتفاقات روزانه, کمی خنده ۲ دیدگاه »

چند ماه پیش مادر یکی از دوستان به رحمت خدا رفت و من به دلایل مختلف وقت نکردم به مجلس ختم و هفت و … مادر ایشان بروم.

امروز در هیأت دیدمش و مشخص بود که حسابی دلخور است.

گفتم: فلانی! باور کن تمام مراسم مادرتان را زیر نظر داشتم که بیایم، اما هر بار یا سر کلاس بودم و یا مشکلی پیش می‌آمد 🙁 خلاصه نشد… ایشا الله*…

داشت از دهانم در می‌رفت که: ایشا الله فوت پدرتان جبران کنیم!!! که یک دفعه متوجه سوتی شدم و حرف را عوض کردم: ایشاء الله که خدا به حق این شب عزیز، ایشان را همنشین حضرت زینب کند.

خلاصه نزدیک بود یک دوستی چند ساله را با یک جمله به آتش بکشم!!

______________

ایشا الله: تلفظ عامیانه‌ی إن شاء الله

بیا… بیا… بیا… بیا… خوب!

اتفاقات روزانه, کمی خنده هیچ دیدگاه »

برای یک گروه از کارگرهای شهر صنعتی یک دوره گذاشته بودیم که امروز جلسه دوم آن بود. یکی از افراد، در جلسه اول نبود و نمی‌دانست که چطور برنامه مورد نظر را اجرا کند. بنابراین از دوستی که در ردیف پشتی نشسته بود، سؤال کرده بود که چطور باید برنامه را اجرا کنم؟

من داشتم درس می‌دادم و کلاس کاملاً ساکت بود و همه گوش می‌کردند که یکدفعه دیدیم دوست این بابا با صدای بلند می‌گوید:

بیا… بیا… بیا… بیا… خوب! برو بالا… برو… برو… برو… خوب، حالا بیا سمت راست، بیا… بیا… بیا… بیا…!!!

همه‌مان تعجب کرده بودیم!Surprised Shocked

برگشتم به آن آقا که فرمان می‌داد گفتم: مرد حسابی! اینطور که تو می‌گی “بیا… بیا… بیا…” انگار داری راننده تریلی رو فرمون می‌دی!! این چه وضعشه!”

دیدم یک دفعه کل کلاس زد زیر خنده!!!

گفتند: استاد! زدی توی خال! از قضا این آقایی که دیر آمدن توی شرکت راننده تریلر هستن!!! خنده به تمام معنا

فرودگاه جیمبو!

خاطرات, کمی خنده ۲ دیدگاه »

آن زمان که جبهه بودیم، یک کلاس داشتیم به نام “صف جمع”.
آنقدر فرمان می‌دادند: “پاااا … فنگ” و “دووووش … فنگ” و “دسسسست … فنگ” که باور کنید دلمان می‌خواست با همان تنفگ توی سر فرمانده بزنیم و بگوییم: خوب بس است دیگر مرتیکه!!!!
اما خوبی ماجرا انتهای کلاس بود!! فرمانده برای اینکه خستگی کلاس از تنمان بیرون برود، فرمان می‌داد:
جیییییم … فنگ!!!! 🙂
به محض اینکه فرمان جیم فنگ داده می‌شد ١۴٠ نفر آدم حمله می‌کرد طرف آب سردکن!!

بعضی‌ها بودند که وسط کلاس‌ها دائماً به بهانه‌های مختلف جیم می‌زدند! بچه‌ها اسم این‌ها را گذاشته بودند:
جیمبو!!! 🙂

http://img9.mediafire.com/8054ee7ce5f735f5f59cc0763186bdd1f5f705927f671430adeba91b2057931f6g.jpg

شنیده‌ام برخی ادارات مملو شده است از کارمندانی که جیمبو هستند! من پیشنهاد دادم بالای سردر آن اداره بنویسند:
فرودگاه جیمبو!!
موافقید؟
_______________
منظور از جبهه همان دوره سربازی است! چیه!؟ چرا اونطور نگاه می کنید؟

مردم همه مست اند!!

داستان, کمی خنده, نکته یک دیدگاه »

یکی را دیدم که مستی بسیار می‌کردی و دائم ندا می‌دادی که: این روزها مردم همه مستی می‌کنند و خدا از یادها رفته است.
ایام دگر، هم او را بدیدم که توبه کردندی و زان پس ندا می‌کردی که: مردم مسلمان‌تر از ماقبل گشته اند! ! !

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها