پول بهتر است یا نعمت؟

امید من!
آن روز که درآمد روزانه‌ام ٢٠ تومان بود، همه چیز جای خود بود… آن روز که خواستم و درآمدم ٣٠ تومان شد، اذان ظهر را می‌گفتند و من در حال تدریس در کلاس بودم. پس به نماز جماعت ظهر نرسیدم.
درآمدم ۴٠ تومان شد، نماز جماعت عصر هم تمام شده بود.
۵٠ تومان شد… به نماز جماعت مغرب و عشا نرسیدم.
۶٠ تومان شد… از زور خستگی نماز صبحم قضا شد!!

امید من! انتخاب کن: پول بهتر است یا نعمت؟

جایی نگو…

معمولاً به دانشجویانی که بدانم به دلیل مشکلات نتوانسته‌اند در امتحان آخر ترم خوب بنویسند، فرصتی می‌دهم که دوباره درس بخوانند و یواشکی بدون اینکه دانشگاه بفهمد بیایند در یکی از مؤسساتی که می‌روم و دوباره امتحان بدهند.

اگر دیدم از فرصت استفاده کرده‌اند و خوانده‌اند که هیچ، اما اگر دیدم باز هم قدر نمی‌دانند، دوباره دست رد به سینه‌شان می‌زنم و تا چهار پنج بار می‌فرستمشان خانه که دوباره درس بخوانند و هفته بعد بیایند. آنقدر می‌روند و می‌آیند تا بالاخره مجبور می‌شوند بنشینند مثل یک بچه خوب، درس بخوانند. وقتی فهمیدم حداقل‌های درس را فهمیده‌اند، کمترین نمره قبولی را می‌دهم. (مثلاً ۱۰ و یا در دوره‌های پودمانی، ۱۲)

در کل، عادت دارم از اضطرابِ نمره نگرفتن، به نفع خودشان استفاده کنم تا درس را بخوانند و بفهمند تا در ترم‌های بعد ضرر نکنند.

جالب است که دانشجویانی هستند که پنج بار می‌روند و می‌آیند باز می‌بینی جدی نگرفته‌اند!

در این مواقع (مثل امروز که در مورد دو دانشجو اتفاق افتاد) می‌گویم: نمره قبولی را می‌دهم، اما باید قول بدهی جایی نگویی من مربی‌ات بوده‌ام!

ناگهان می‌بینم جا می‌خورد. انگار بدترین اهانت را به او کرده‌ای! ناراحت می‌شود و می‌گوید: استاد! دست شما درد نکند! قهر می‌کند و خیلی ناراحت، می‌رود.

(می‌دانم که این جمله او را آزار می‌دهد و توهین بدی است، اما فکر می‌کنم داروی درد این نوع دانشجویان همین رفتار است. تلخ است، اما می‌دانم که این جمله تا ابد در گوششان تکرار می‌شود! شاید در دروس دیگر مواظب باشند که طوری رفتار نکنند که استادشان بگوید: جایی نگویید من استاد شما بوده‌ام! )

 

همیشه بعد از این جمله، خودم را تصور می‌کنم و خدا و معصومین دین را.
بدنم می‌لرزد!
نکند طوری رفتار کرده باشم که امام زمان بگوید: جایی نگویی من امام تو هستم! پیامبر بگوید: جایی نگویی من پیامبر تو بوده‌ام! امام علی بگوید: جایی نگویی پیرو من بوده‌ای!! خدا بگویید: جایی نگویی بنده من بوده‌ای!!
و خدا می‌داند دردناک‌تر از این، جمله‌ای نخواهد بود.
تصور کنید! در قیامت اگر این جمله را بشنویم، چقدر شرمنده می‌شویم!

در این مواقع انگار یک بلندگو در گوشم روشن می‌شود و دائم تکرار می‌کند که: کُونوا لَنا زَینا و لاتَکوُنوا عَلَینا شَینا! (مؤمنین! زینت ما باشید و نه مایه شرمساری ما!)

الگو

یکی از اشتباهاتی که ممکن است ما انسان‌ها دچارش شویم این است که وقتی با انسانی که در یک زمینه خاص موفق است مواجه می‌شویم، به مرور او را الگوی خود در همه زمینه‌ها قرار می‌دهیم.

خودم را که بررسی می‌کنم، می‌بینم یکی از دوستانم را که از لحاظ دینی و اخلاقی، کاملاً قبول دارم، الگو قرار داده‌ام، بعد، به مرور طوری شده‌ام که حتی خورد و خوراکم را هم با او تطبیق می‌دهم! (او فلان غذا را می‌خورد، پس من هم بخورم، او به طور مثال بعد از غذا، آب یا دوغ می‌خورد، پس من هم بخورم) در حالی که وقتی بیشتر بررسی می‌کنم، می‌بینم قرار نیست حالا که او در دین و اخلاق، موفق است، برنامه غذایی‌اش هم کاملاً درست و قابل الگوبرداری باشد. (هر چند می‌دانم که کسی که در مسائل دینی الگو باشد، حتی در غذا خوردن هم الگو می‌شود)

یا مثلاً ممکن است یکی را از لحاظ علمی خیلی قبول داشته باشم. این، نباید باعث شود که من از لحاظ دینی نیز او را الگو قرار دهم! (مگر اینکه از لحاظ دینی نیز قابل الگو شدن باشد)

حدس می‌زنم «أسوه حسنه» که خداوند برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به کار برده است، یعنی ایشان را می‌توان در هر زمینه‌ای الگو قرار داد.

به هر حال، چیزی که عیان است این است که ما مجاز نیستیم کسی به جز معصومین را أسوه حسنه قرار دهیم و در همه جهات او را الگو بدانیم.

کفش‌هایی که باز هم دزد برد!

مطلب «کفش‌هایی که دزد برد…!» را یادتان هست؟ 🙁

دزد نامرد امشب باز هم بین آن همه کفش نمازگزاران، کفش من بدبخت را گلچین کرد و برد که برد!! 🙁

فکر کنم از نوع کفش‌های من خوشش می‌آید چون هر دو یک جور بودند و از انصاف نگذریم، بسیار راحت و شیک بودند.

خدا لعنتش کند، فردا صبح زود کلاس دارم و نمی‌دانم چه بپوشم و به کلاس بروم 🙁

انگار باید دو جفت کفش بگیرم که اگر یکی را بردند، فردایش آن یکی را بپوشم!!

نبودید ببینید با چه دمپایی‌هایی خودم را به خانه رساندم!! 🙁

غلط می‌کنم از این به بعد هر کجا رفتم، کفش‌هایم را زیر بغلم نزنم و داخل نبرم!

تحمل

می‌دانید چرا یک ساعت است که دارم خودم را می‌خورم؟

این را بخوانید:

سلام استاد
من با شما در یکی از آموزشگاه ها آشنا شدم… راستش در همین برخورد اول از برخورد شما اصلا خوشم نیومد… راستش یه خورده اگه میشه سنگین و متین تر باشید…
با عرض پوزش…
خیلی دوستتون دارم… به امید پیشرفت شما استاد گرامی

(پیغامی که یک نفر به صورت ناشناس از طریق فرم نظرات و پیشنهادات ارسال کرده است)

در این چهار پنج سال، شاید سالی یکی دو نظر شبیه به این نظر که به نوعی انتقادی باشد، دریافت کرده‌ام.

به خودم ثابت شده که انتقادپذیر نیستم و حتی تحمل یک جمله منفی در مورد خودم را ندارم! به هر حال، هر کسی شیوه‌ای دارد. من در کلاس‌ها همه نوع رفتار دارم و ممکن است بخشی از آن‌ها با مزاج برخی افراد سازگار نباشد.

به هر حال، همین یک جمله باعث شده است طی یک ساعت گذشته، تمام کلاس‌هایم در هفته گذشته را مو به مو دوره کنم و ببینم مقصر من بوده‌ام یا این دانشجو یا کارآموز زیادی شلوغش کرده و خلاصه حالا حالاها ذهنم را درگیر می‌کند.

در کل، در این مواقع آنقدر فکر و خیال می‌کنم که واقعاً اذیت می‌شوم. بعداً به مرور به این نتیجه می‌رسم که اگر قرار باشد برای هر جمله اینقدر اعصابم به هم بریزد که داغون می‌شوم.

یک بار یک جمله در جایی خواندم که در این مواقع همیشه به ذهنم می‌آید.

البته می‌ترسم بیان کنم و فکر کنید قصد اهانت به این دوست را دارم، اما حقیقتاً اینطور نیست، فقط می‌گویم که اگر شما هم در شرایطی قرار گرفتید که حرف‌ها و رفتار دیگران روی شما تأثیر زیادی می‌گذاشت و ذهنتان را درگیر می‌کرد، از این جمله استفاده کنید:

شخص بزرگی می‌گوید:

اگر قرار باشد برای هر سگی که پارس می‌کند، سنگی پرتاب کنی، هرگز به منزل نمی‌رسی!

جمله جالبی‌ست. قرار نیست در طی مسیر، روی هر حرف و رفتاری آنقدر متمرکز شویم که از هدف اصلی باز بمانیم. صفت آن سگ این است که پارس کند، برخی انسان‌ها هم همینطورند، من دیده‌ام افرادی را که دوست دارند نظر منفی بدهند یا طوری رفتار کنند که شما اذیت شوید. اگر قرار باشد روی آن‌ها زیاد متمرکز شویم که دیگر به هدف اصلی نمی‌رسیم.

البته این دلیل هم نمی‌شود که بخواهیم انتقادات را نادیده بگیریم. منظور من این نیست.
در عین حال که انتقادات را بررسی می‌کنیم و عیب خود را رفع می‌کنیم، اما بیش از حد ذهن را درگیر آن‌ها نمی‌کنیم تا از هدف دور شویم.

این‌ها را بیشتر برای خودم می‌گویم. شما هم اگر در این شرایط بودید، شاید به دردتان بخورد.

_________
تأکید: باز هم تأکید می‌کنم که قصد اهانت به این دوست عزیز را نداشتم، فقط بانی شدند که این مطلب و این روش و آن جمله را در وبلاگ، درج کنم.

شکر نعمت

شاید سال گذشته همین مواقع بود که یک سری مستند Planet Earth به یکی از بهترین دوستانم هدیه دادم تا انگلیسی اش را با آن ها تقویت کند.
برد و تماشا کرد. از آن به بعد، هر شب که در مسجد کنار هم می نشستیم باور کنید ده بار می گفت: آقا حمید، بابت آن مستندها واقعاً متشکرم. واقعاً ممنون. نمی دانم چطور تشکر کنم.
هر بار که تشکر می کرد، ناخواسته می گفتم: “قربانت، خواهش می کنم. حالا کجایش را دیده ای!؟ جدیداً فلان مستند را دانلود کرده ام که از آن هم محشرتر است!” و طبیعتاً بعداً آن مستند را برایش می بردم. آن را می برد و تماشا می کرد و دوباره تشکرها شروع می شد و من ناخواسته از تشکرهایش لذت می بردم و برای تداوم آن، مستند بعدی را هدیه می دادم و او هر بار که من را می بیند، همچنان ما را غرق تشکر می کند و شاید این روال همچنان ادامه داشته باشد!
***
با بررسی این ها و رابطه انسان با خدا تازه می فهمم که جریان <شکر نعمت، نعمتت افزون کند> چیست!
شاید خدا هم از تشکر بندگان از خودش لذت می برد پس بیشتر می دهد تا بیشتر تشکر شود و بیشتر لذت ببرد، مگر نگفته است: و ما خَلقتُ الجنَّ و الإنسَ إلّا لِیَعبُدون و مگر نه این است که سرآمد همه عبادات، حمد است؟

کارهایمان از خودمان اهمیت بیشتری پیدا کرده‌اند

ما آنقدر درگیر کارهای مختلف می‌شویم که گاهی می‌بینید چند کار را به طور همزمان انجام می‌دهیم و بعد آگاهانه یا ناآگاهانه می‌بینیم که همه کارهایمان از خودمان اهمیت بیشتری پیدا کرده‌اند.

این، جمله جالبی بود که در این مطلب خواندم:

http://www.mardoman.net//life/spritualexcer/

تأخیر در اجابت

معمولاً روزانه ایمیل‌های زیادی به دستم می‌رسد که در آن‌ها درخواست کمک در زمینه‌های مختلف شده است.

مثلاً یکی با تستا به مشکل برخورده و از من می‌خواهد که نصب کنم، یا یک دانشجو در فلان مبحث درسی کمک می‌خواهد و یا فلان یوزر فلان نرم افزار یا مقاله را درخواست کرده و خلاصه هر کس درخواستی دارد.

معمولاً درخواست‌ها را طبقه‌بندی می‌کنم.

– آن‌ها که باید سریع‌تر جواب دهم و می‌دانم فقط از عهده من بر می‌آید، همان لحظه که بخوانم جواب می‌دهم.

– اگر بدانم جواب سؤال آن‌ها در سایت یا کتاب خاصی موجود است، راه را به درخواست‌کننده نشان می‌دهم تا به هدفش برسد.

– اگر بدانم درخواست پرتی داشته است (مثل افزایش نمره و …)، کلاً جواب نمی‌دهم.

– اما دسته‌ای هم هستند که می‌دانم عجول بوده‌اند و به محض برخورد با مشکل مرورگر را باز کرده‌اند و ایمیل زده‌اند. جواب این دسته از ایمیل‌ها را معمولاً همان لحظه نمی‌دهم. می‌گذارم حداقل یک روز از درخواستشان بگذرد. در این مدت احتمالاً از من ناامید می‌شود و خودش شروع به حل مشکلش می‌کند. اگر به نتیجه رسید، ایمیل می‌زند و مثلاً می‌گوید: ممنون، مشکلم رفع شد. اگر دست و پا زد و باز هم نتوانست، ایمیلش را دوباره فروارد می‌کند (دوباره برایم ارسال می‌کند). روحیاتش را به ذهن می‌آورم. اگر بدانم زودرنج است و ممکن است ناراحت شود، جوابش را می‌دهم. اما اگر بدانم جنبه دارد، باز هم جواب نمی‌دهم تا کاملاً نا امید شود و خودش راهش را بیابد.

جالب است که هیچ وقت ندیده‌ام کسی دلخور شده باشد. معمولاً از اینکه خودشان توانسته‌اند جوابشان را بیابند راضی‌ترند و هیچ دلگیری‌ای وجود ندارد. حتی یک نسخه از جوابشان را برایم می‌فرستند و یا یک سی.دی از تحقیقشان را به من هم می‌دهند که مثلاً روی سایت منتشر کنم که بقیه استفاده کنند.

این‌ها را که بررسی می‌کنم، و حاجت‌هایم را که از خدا خواسته‌ام و جواب دادن‌ها و ندادن‌های او را…، می‌گویم خدایا! تو دیگر که هستی!
چقدر زیبا حاجات بندگانت را طبقه‌بندی کرده‌ای.
– برخی را چقدر سریع جواب می‌دهی.
– برخی را چه زیبا رهنمون می‌شوی به سمت هدف.
– برخی را به صلاح برخی، پاسخ نمی‌دهی.
– برخی را چه زیبا به تأخیر می‌اندازی تا ناامید گردد و راه‌های جدید را کشف کند و بعد از کشف، باز برگردد به سویت و بگوید «خدا را شکر»

چقدر احمق است بنده‌ای که تصور کند تو جوابش را نمی‌دهی تا او را بیازاری که «أنتَ غنیٌ عَن عَذابی»

مَن مَدَحَکَ فَقَد ذَبَحَکَ

بارها شده که شنیده‌ام یکی پشت سرم شروع کرده است به تعریف و تمجید از من.

به خصوص در مورد شیوه تدریس و یا میزان اطلاعات.

حتی یادم هست یک بار اوائل تدریس، دو دانشجو که خواهر دو قلو هم بودند، آنقدر در خانواده‌شان از ما تعریف کرده بودند که مادر و خاله آن‌ها بلند شده بودند آمده بودند دانشگاه که ببینند ما چه موجودی هستیم!؟ می‌گفتند این دخترهای ما آنقدر تعریف شما را کرده‌اند که ما گفتیم برویم ایشان را از نزدیک ببینیم!!!!

هیچ چیز به اندازه این تعریف و تمجیدها برایم گران تمام نشده و نمی‌شود.

همیشه اگر از شما یک غول بسازند، دیگر انتظار هیچ خطا یا اشتباهی از شما نمی‌رود. آن‌ها که تحت تأثیر قرار گرفته‌اند، فکر می‌کنند شما اعجوبه‌ای هستید که خطا در شما راه ندارد. بنابراین یک خطای کوچک شما چنان به چشمشان می‌آید که هیچ کدام از خوبی‌های شما جلوه نمی‌کند. اما اگر برداشت خاص و والایی از شما نداشته باشند، حالا خوبی‌های شما جلوه می‌کند و خطاهای شما قابل چشم‌پوشی به نظر می‌رسد.

همین الان، زن‌دایی گرامم تماس گرفته بود. برای شرکتی که در آن مسؤول آموزش است، دنبال شخصی می‌گشت که بتواند به مهندسان شرکت به صورت حرفه‌ای فلان نرم افزار را تدریس کند. (پیش از این هم تماس گرفته بود، اما گفته بودم که حوصله آمدن به شهر صنعتی را ندارم، اگر قبول می‌کنند که فلان مقدار به حق التدریس اضافه کنند، می‌آیم وگرنه یک نفر دیگر را پیدا کنید)
به هر حال، با توجه به اینکه خودش پیش از این، همین برنامه را پیش خودم یاد گرفته، می‌گفت خیلی تعریفت را پیش مدیر کارخانه کرده‌ام. می‌خواستند زنگ بزنند از تهران مدرس بیاید، گفته‌ام مدرس می‌آورم بهتر از مدرسین تهران و خلاصه معلوم بود حسابی مدح ما را گفته است. چندی پیش دایی‌مان هم آنقدر پیش یک رئیس شرکت تعریف و تمجید ما را کرده بود که وقتی برای ملاقات آن مدیر رفتم، دیدم فکر کرده من یک پا بیل‌گیتس هستم، چقدر ما را تحویل گرفت!

امروز دیگر ترسیدم این تعریف‌ها کار دستم دهد. به زن‌دایی تذکر دادم که: خواهش می‌کنم طوری تعریف نکنید که اگر خدای ناکرده یک سوتی کوچک دیدند، همه چیز را سر شما و ما خراب کنند که: این بود آن مهندسی که می‌گفتید؟!

 

دوستی دارم که حافظ نیمی از قرآن و بخشی از نهج البلاغه است.

یک روز گفتم: فلانی! تو حافظ کل قرآن و کل نهج البلاغه هستی و ما نمی‌دانستیم؟ گفت: نه، من ۱۵ جزء قرآن و بخشی از نهج البلاغه را حفظم.
گفتم: فلان مجری را بارها در جلسات مختلف دیده‌ام که بعد از اینکه قرآن می‌خوانی و بیرون می‌روی، با آب و تاب زیادی می‌گوید: حافظ کل قرآن مجید و کل نهج البلاغه… به نظرم به ایشان اخطار بده که این مدح‌ها به نفع من نیست، حقیقت را بگویید. ممکن است دیگران فکر کنند من خواسته‌ام یا طوری وانمود کرده‌ام که حافظ کل قرآن به نظر برسم.
کمی جوش آورد و یکی از آن احادیثی که از نهج البلاغه حفظ بود را برایم خواند. چقدر از آن حدیث لذت بردم:

مَن مَدَحَکَ فَقَد ذَبَحَکَ بِغَیرِ سَکین

هر کس تو را مدح کرد، بدون چاقو سرت را برید!

 

همین را در برابر معصومین هم داریم. احادیثی داریم که به جایگاه بد مداحان در قیامت اشاره دارد.
حتی برای معصومین نیز حق نداریم چنان مداحی کنیم که نعوذ بالله یک گروه بشوند علی اللهی!! و یک گروه چنان که به حضرت عباس(ع) اعتقاد دارند به خدا اعتقاد نداشته باشند و در حقیقت با تعریف و مدح بی‌جای یک مداح از آن‌ها، ظلمی شود به جایگاه آن‌ها.

خداوند حفظمان کند از بریدن سر دیگران بدون چاقو.

دردسرهای برنامه نویسی به چند زبان!

در طی روز ممکن است با چندین زبان مختلف برنامه‌نویسی کنم.

مثلاً PHP، C#‎ ، C++‎ و یا زبان‌های جانبی مثل Action Script در فلش، Pascal در MMB و ساده‌ترها مثل HTML، CSS، جاوااسکریپت و …

دیروز، صبح تا ظهر روی پروژه‌ای بر اساس C#‎ کار می‌کردم. این در حالی بود که دیشبش با PHP یک کار آماده کرده بودم و بعد از ظهر یک کلاس خصوصی با یکی از دوستان داشتم به زبان C++‎

سر کلاس C++‎ چنان زبان‌های مختلف را قاطی کرده بودم که به خودم می‌خندیدم! مثلاً برای تعریف آرایه به دوستمان گفتم اینطوری بنویسد:

int[5] x;

نوشت و دیدیم کامپایلر ایراد می‌گیرد! بعد از کلی کلنجار رفتن، یکدفعه متوجه شدم تعریف آرایه در زبان C#‎ را با C++‎ قاطی کرده‌ام! باید می‌گفتم:

int x[5];

آخر شب دوباره با PHP و رشته‌ها یک کار داشتم. دائم دلم می‌خواست بنویسم: str.substring در حالی که این نوع تعریف برای C#‎ است و در PHP باید می‌نوشتم: str_substring

 

زمانی که کلاس زبان می‌رفتیم، متوجه شدیم که پدر و مادر یک دحتر بچه از سنین کودکی آنقدر به بچه فشار آورده بودند که زبان انگلیسی یاد بگیرد که زبان فارسی و انگلیسی را قاطی کرده بود و کلاً چرت و پرت می‌گفت! دختر بیچاره را برده بودند گفتار درمانی!!

حالا خدا عاقبت ما را ختم به خیر کند! 🙁

آیا ما واقعاً از مرگ نمی‌ترسیم؟

اگر از شما بپرسند: آیا از مرگ می‌ترسید؟ خدا وکیلی نمی‌گویید: نه، مرگ که ترس ندارد!؟

اگر این سؤال را از همه انسان‌ها بپرسی، شاید اکثرشان بگویند نمی‌ترسیم!

دلیل آن هم واضح است: نه به بار است نه به دار! از چه بترسیم؟

دایی بزرگ‌ترم سال‌ها پیش وقتی من کمتر از ۱۰ سال داشتم عمرش را به شما داد.

جوان رعنا و قوی هیکلی بود. چند ماه بود که ازدواج کرده بود و خانمش باردار بود.

یک روز تصمیم می‌گیرند که با دوستانش، با موتور به کوه بروند.

از آزاد راه تهران ساوه می‌روند که آن زمان تازه کار احداث آن شروع شده بوده است. غافل از اینکه هنوز پل‌های روی گودال‌ها و پرتگاه‌ها را نزده‌اند.

البته فقط همین دایی ما بی‌احتیاطی می‌کند و از روی جاده می‌رود. بقیه از پایین جاده می‌روند.

وسط راه با سرعت تمام می‌رفته‌اند که متوجه می‌شوند به یک پرتگاه نزدیک می‌شوند. شخصی که پشت موتور نشسته است، خودش را از موتور به پایین پرت می‌کند. تعادل موتور از دست دایی خارج می‌شود و …

دایی ما می‌افتد و پایش طوری می‌شکند که اینطور که دکترها گفته‌اند، چربی بدنش وارد خون می‌شود.

دکترها با دیدن وضعیت می‌گویند اگر بتوانید سریعاً به تهران برسانید (قبل از اینکه چربی به قلب برسد)، شاید امیدی باشد که زنده بماند. گویا با سر و صدایی که خواهرهایش انجام می‌دهند، دایی که فعلاً حالش خوب بوده، متوجه می‌شود که امیدی به زنده ماندنش نیست.

مادرم می‌گوید من وحشت را کمی در چهره‌اش دیدم. به دایی کوچک‌ترم التماس می‌کند که سریعاً آمبولانس بگیر و من را به تهران منتقل کن.

با کلی دردسر آمبولانس جور می‌شود و در این بین شاید دایی ما به دخترش که قرار است به دنیا بیاید فکر می‌کند. به خانه‌اش که خدا شاهد است من در جریانش بودم، خودش از صفر به عنوان کارگر زحمت کشید و فقط نمای ساختمان باقی مانده بود که تمام شود. به آرزوهایش… احتمالاً دلش نمی‌خواست که بنویسند “جوان ناکام”.

به هر حال، به سمت تهران حرکت می‌کنند.

از شانس بد او، آمبولانس در وسط راه پنچر می‌کند!

تصور کنید! خود را در این موقعیت بگذارید…

مادرم می‌گفت که: در این مواقع التماس جواد به اوج رسیده بوده است. دائم به محمد (دایی دوم ما) می‌گفته: محمد! من می‌خوام زنده بمونم… 🙁

به تهران و به بیمارستان می‌رسند، اما بیمارستان اعلام می‌کند که اینجا مربوط به قلب و عروق نیست، باید به فلان بیمارستان ببریدش.

در این مواقع چربی به قلب دایی رسیده بوده است و امانش را بریده بوده.

به خاطر گرفتن رگ‌ها و فشاری که به او می‌آمده، بی‌تاب شده بوده است. بلند بلند گریه می‌کرده، داد می‌زده است و هر چه به دستش می‌آمده می‌کشیده است. طوری که حتی لباس دایی محمد را هم چنان کشیده که لباس و کمربند و … پاره شده بوده. بلند می‌شده است و خودش را محکم روی تخت می‌زده است و در یک لحظه آرام می‌شود. 🙁

 

حالا چه فکر می‌کنید؟

اگر در چنین موقعیتی می‌بودید آیا باز هم از مرگ نمی‌ترسیدید؟ تصور اینکه چند ماه بعد قرار است پدر یا مادر شوید. خانه‌ای ساخته‌اید و چند روز دیگر قرار است اساس‌کشی داشته باشید. برای دخترتان کلی برنامه دارید… کلی آرزو.
در یک لحظه موقعیتی پیش آید که بدانید اگر سریع‌تر به دکتر برسید، زنده می‌مانید وگرنه نهایتاً ۲ ساعت دیگر زنده‌اید.
حالا مشخص می‌شود که آیا واقعاً از مرگ نمی‌ترسید؟

 

با دانستن این قضایا، وقتی قصه‌های جنگ را می‌شنوم، می‌فهمم که اکثر شهدا واقعاً از مرگ نمی‌ترسیدند. واقعاً زندگی دنیا در برابر زندگی عقبا برایشان ارزشی نداشت.

تصور کنید، شما می‌دانید که اگر بروید به این عملیات، بلاشک شهید خواهید شد.
خانمتان باردار است و قرار است چند ماه دیگر پدر شوید.
کلی آرمان و آرزو داشته‌اید که دارد به مرور به واقعیت می‌پیوندد.
جبهه رفتن یعنی چند ماه زندگی در سخت‌ترین شرایط ممکن.
چه چیز باعث می‌شد که این شهدا و به خصوص فرماندهان جنگ، با این همه مانع، باز هم وقتی در خانه‌اند، بی‌تاب جبهه شوند؟

الهی! ما از مرگ می‌ترسیم، پس، مرگ را هم از ما بترسان!

امید من! بنویس تا ذهنت از تشویش خارج شود…

امید من!

هر گاه تصور کردی کارهای بسیار بر سرت ریخته و ذهنت مشوش است، کاغذی بردار و بر روی آن کارهایت را بنویس.

تمام که شد خواهی دید که آنطورها هم که فکر می‌کردی کارها زیاد و درهم و برهم نیست. خیالت آسوده خواهد شد و حالا راحت به انجام تک تک آن‌ها خواهی پرداخت…

همچون کسانی نباشید که می‌گفتند شنیدیم در حال که نمی‌شنیدند!

انفال یکی از آن سوره‌های زیباست که مملو از جملاتی است که انسان را به فکر فرو می‌برد. اکثر آیات مشهوری که می‌شنویم از این سوره است.

حتی ماهر المعیقلی یکی از قاریان که خیلی صدایش را دوست دارم، در خواندن بخش‌های مختلف این سوره (از جمله آیه ۴۱) گریه‌اش می‌گیرد. (البته در برخی تلاوت‌ها گریه‌هاش را حذف کرده‌اند، اما من سری بدون سانسور(!) را دارم)

یکی از آیاتی که برایم جالب است این است:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّـهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَأَنتُمْ تَسْمَعُونَ وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ قَالُوا سَمِعْنَا وَهُمْ لَا یَسْمَعُونَ

[ای کسانی که ایمان آوردید، از خدا و رسولش اطاعت کنید و از او روی نگردانید در حالی که می‌شنوید. مانند کسانی نباشید که می‌گفتند «می‌شنویم» ولی در حقیقت نمی‌شنیدند]

بشنوید:

آیه زیبایی‌ست. فکر می‌کنم نیاز داریم که زیاد آن را بخوانیم.

می‌توانید در سایت تنزیل این سوره را با صدای او بخوانید و بشنوید:
http://tanzil.net/#8:21
(قاری را Maher Al-Moaiqly انتخاب کنید)