مستحب و مستحب‌تر!

یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتی که جوانان مذهبی به خصوص آن‌ها که تازه به دریای اسلام زده‌اند، معمولاً با آن مواجه می‌شوند این است که گاهی اوقات با خواندن یک حدیث یا یک آیه و فتوا و … همان را دوربینی می‌کنند و از دریچه آن به دنیا نگاه می‌کنند. در حالی که چیزی که ما در اسلام بیش از همه داریم “توجه به شرایط” است. ممکن است یک چیز، حرام مطلق باشد، اما همان چیز در شرایط دیگر، واجب می‌شود!
مثال واضح آن که همیشه زده می‌شود، خوردن گوشت مردار است. که در حالت عادی حرام است، اما اگر شرایطی پیش آید که شما از گرسنگی دارید هلاک می‌شوید و تنها چیزی که دارید، گوشت مردار است، اگر نخورید و بمیرید، جهنمی هستید. آنجا خوردن آن گوشت واجب است.

شاید فکر کنید: ای بابا! حالا چند درصد احتمال دارد یک انسان در شرایطی گیر کند که هیچ چیز نباشد، تنها چیزی که باشد، گوشت مردار باشد که حالا بخورد یا نخورد!
نه، اینطور به مسائل نگاه نکنید! این‌ها یک دنیا مسأله در پشت خود دارند.
منظور از این مثال دقیقاً گوشت مردار و گرسنگی نیست. این‌ها بیشتر تشبیه است.

***

دوستی دارم که جزء نفرات برتر قرائت و حفظ قرآن در شهر و استانمان است.
تقریباً هر شب در مسجد همدیگر را می‌بینیم.
مدتی پیش گویا این حدیث را خوانده‌اند:

امام صادق (علیه السلام) فرمود: من سبح تسبیح فاطمه الزهرا قبل ان یثنی رجلیه من صلاه الفریضه، غفر الله له
هر کس بعد از نماز واجب تسبیح فاطمه زهرا(س) را به جا آورد، قبل از اینکه پای راست را از بالای پای چپ بردارد، جمیع گناهانش آمرزیده می‏شود.

او از وقتی این حدیث را خوانده است، بعد از اینکه نماز تمام می‌شود، با هیچ کس دست نمی‌دهد، حالت نماز را حفظ می‌کند تا دیگران فکر کنند که در حال نماز است و شروع به تسبیحات می‌کند.
هر کجا می‌نشیند، همه به این امید که باید به هم دست بدهند، برای او دست دراز می‌کنند، اما معمولاً دست نمی‌دهد و یا اینکه بدون اینکه رویش را از قبله برگرداند، دستش را خیلی با اکراه دراز می‌کند و خیلی شل دست می‌دهد.

یک بار خودش به من دلیلش را گفت و گفت که: تصور کن! این کار، مثل این است که دوباره متولد شوی! همه گناهانت آمرزیده می‌شود!

از آن طرف، مؤمنینی در مسجد داریم که به محض اینکه نماز جماعت تمام می‌شود، سجده شکر را کمی به تعویق می‌اندازند یا کوتاه می‌کنند تا نظم دست دادن در صف به هم نریزد، خیلی به گرمی رو به مؤمن دیگر می‌کنند و دو دستی و محکم دست می‌دهند، من صدای گرمشان را همیشه می‌شنوم: قبول باشه إن شاء الله. حتی اگر مؤمن کناری آشنا باشد (مثل من) مثلاً می‌گوید: خدا پدرت رو بیامرزه.

آنقدر محبت‌هایی که بعد از نماز جماعت با این دست دادن بین مردم دیده می‌شود را دوست دارم که حد و حساب ندارد. همیشه در ذهن، تصور می‌کنم خدا احتمالاً این بنده‌ها را به فرشتگانش نشان می‌دهد و می‌گوید: ببینید چقدر بندگان مؤمنم زیبا با هم رفتار می‌کنند. حالا آن وسط، یکی هست که خود را از جمع جدا کرده. مؤمنان دست دراز می‌کنند و او دستشان را با سردی پس می‌زند!

شکی نیست که نه دست دادن واجب است و نه تسبیحات، هر دو مستحب‌اند، اما فکر می‌کنید کدام مستحب است و کدام مستحب‌تر؟ کدام نزد خدا مجبوب است و کدام اَحَب؟

شاید این تفکر درست نباشد، اما من فکر می‌کنم یکی از چیزهایی که در قیامت این دوست ما بابت آن باید جواب پس بدهد همین است: چرا به بندگان من اهانت کردی؟ چرا در حالی که او مملو از انرژی آمد که شادی‌اش از با خدا بودن و مکالمه با او را با تو تقسیم کند، تحویلش نگرفتی؟

یعنی گاهی اوقات انجام یک کار مستحب در شرایطی که مناسب نیست، حرام می‌شود.

نمونه بارز آن این است که: ما در احکام اسلامی داریم که انسان نباید خود را در مظان قرار دهد. مظان، اعلال شده، بر وزن مَفعَل و اسم مکان است (مثل مکتب). یعنی مکانی که به انسان ظن بد می‌رود. یعنی اگر می‌دانید عبور از یک پارک باعث بدنامی می‌شود، نباید از آنجا عبور کنید. هر چند که هیچ کس شک ندارد که فی نفسه عبور از پارک مشکلی ندارد.

در مورد مستحبات چیزی که خیلی‌ها دقت نمی‌کنند این است که با توجه به اینکه مستحبات بسیاری می‌توان تصور کرد، ممکن است چندین مستحب همزمان شوند. در این حالت مؤمن باید شرایط را بسنجد و افضل (برتر) را تشخیص دهد.
مثلاً ممکن است خواب و نماز شب همزمان شوند. فردا کار مهمی در پیش است و می‌دانید که اگر برای نماز شب بیدار بمانید، صبح از کار واجب و مهم‌تری باز می‌مانید. کدام افضل است؟ نماز شب یا خوابیدن و رسیدن به آن کار واجب؟ یک مؤمن متعصب، می‌گوید: من هیچ وقت نماز شبم ترک نشده پس حالا هم نباید بشود. اما یک مؤمن واقعی بصیرت دارد و بصیرت یعنی نگاهی فراتر از حد معمول. او فردا و فرداها را می‌بیند و به طور مثال نماز شب را به نافله وتر قناعت می‌کند…

من مطمئنم این دوست ما یکی از اضطراب‌هایش همیشه این است که نکند کسی دست دراز کند و این رفتار من به او اهانت باشد! آیا خداوند می‌پذیرد که انسان به خاطر یک کار مستحب که می‌شود حتی با کمی تأخیر انجام داد، علاوه بر رفتاری که به نوعی شکستن وحدت و جدا شدن از جمع و اهانت به مؤمنین تلقی می‌شود، انسان برای هر نماز، اینقدر اضطراب به خود راه بدهد و فکر و خیال کند؟ و نتیجه‌اش این شود که به مرور از هر چه نماز و جماعت و وحدت و دین است خسته شود؟ (هر چند که عادت و ترس نگذارد این خستگی را به زبان و عمل بیاورد و همچنان مؤمن باشد، اما خستگی از دین و لذت نبردن از آن در ظاهر و باطنش دیده شود)

 

البته:

دقت کنید که این نظرات، نیاز به تحلیل‌های بسیار دارد. چشم‌بسته قبول نکنید.
خود من می‌توانم برای نظراتم نقیض‌هایی بیان کنم:
به طور مثال شاید این دوست ما در مقام دفاع، بگوید: ایمان یعنی اعتقاد کامل به آن حدیث امام صادق. پس، من باید به آن حدیث عمل کنم یعنی بعد از نماز، سریعاً تسبیحات را شروع کنم و با کسی دست ندهم حتی اگر کسی خوشش نیاید. چون در دین اسلام «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» (تقریباً) قابل قبول نیست! ما نباید همرنگ هر جماعتی شویم. (یعنی در حقیقت این در ذهن دوست ما باشد که من این جماعت را به مرور متقاعد می‌کنم که مثل من، ابتدا تسبیحات بگویند و بعد از تسبیحات دست بدهند)
در نهایت، چون دل‌ها به دست خداست، خدا خودش می‌داند چطور رفتار به ظاهر بدِ من را در دل مؤمنین خنثی کند و حتی باعث ایجاد محبوبیت شود. یعنی درست است که دست ندادن من ممکن است باعث شود به دیگران اهانت شود، اما چون من به دستور الهی گوش کرده‌ام، خدا اگر بخواهد، حب این کار و این رفتار را در دل مؤمنین می‌اندازد و کدورت را به دل‌هاشان راه نمی‌دهد. من با کمی تأخیر با آن‌ها دست می‌دهم، خدا خودش کار را درست می‌کند…
این هم دیدگاهی است که باعث می‌شود این موضوع هم مثل بسیاری از موضوعات (مثل مسأله خیر و شر که قبلاً در موردش صحبت کردم) کمی پیچیده شود، اما چیزی که من به عنوان یک انسان و یک دوست از این رفتار برداشت می‌کنم، کم محلی و دوری از جمع مؤمنین و کمی تفکر برتراندیشی است.

نکته آخر اینکه: مسأله دست دادن و جماعت یک مثال بود، شما آن‌را به تمام رفتارهای دینی گسترش دهید.
فکر می‌کنم لباس را روی شلوار گذاشتن، یک مستحب باشد (شاید هم نباشد، اما این روزها بیشتر نماد یک انسان کاملاً مذهبی است) اما شما اگر می‌دانید با این ظاهر، در محیط کار طوری به شما نگاه می‌کنند که انگار منکراتی هستید و نفوذ و اهمیت شما کم شود، شاید بشود لباس را اینطور نپوشید.
البته عرض کردم که این‌ها نیاز به تحلیل‌های بیشتر و بررسی شرایط دارد، وگرنه شاید شرایط کار باعث شود شما کم کم ریش‌هایتان را هفت تیغه کنید، با خانم‌ها راحت باشید، کرابات بزنید و خلاصه به مرور هر چه دارید از شما بگیرد! گفتم که همرنگ جماعت شدن چندان معنی ندارد. (یا اگر خانم هستید، شاید اگر محتاط نباشید به مرور شرایط باعث شود شما چادر را کنار بگذارید، بعد، کمی هم آرایش کنید، بعد کمی هم با نامحرم شوخی کنید که خشک نباشید و خلاصه به مرور از آن طرف بیافتید!)
اما اگر می‌دانید با چشم‌پوشی از برخی مسائل، زندگیِ آرام‌تر و لذت‌بخش‌تر و نفوذ معنوی بیشتری دارید، با احتیاط برخی مسائل مستحب را با مستحب‌تر جایگزین کنید. (دفت کنید که در مورد مستحبات صحبت می‌کنیم و نه واجب)
مثال می‌زنم: ممکن است من در جایگاه وو شرایط مدرس دانشگاه، بتوانم با کمی ظاهر عمومی‌تر، بهتر معارف دین را منتشر کنم. در حالی که اگر قرار بود ظاهری بسیار مذهبی داشته باشم (مثل لباس سفید با یقه چسبان، انگشتر عقیق، ریش بلند و قرنطینه کردن خودم نسبت به جنس مؤنث که البته بیشتر به رفتارهای متعصبانه شبیه است و نه اسلامی)، بعید بود با توجه به شرایط جامعه، حرفم شنیده شود چه برسد به اینکه در دل‌ها اثر کند.

به هر حال، به نظر می‌رسد باید کمی در برخی رفتارهای دینی تجدید نظر کنیم. عواقب کار را بررسی کنیم و بهتر را نسبت به خوب انتخاب کنیم.

دانشجو خواب است وقتی فارغ التحصیل می‌شود بیدار می‌شود!

یادتان هست که در مطلب خواب‌های شیرین! در مورد این صحبت کرده بودم که «مردم خوابند، وقتی بمیرند، بیدار می‌شوند!» ؟

هر وقت دانشجویی را می‌بینم که فارغ التحصیل شده و حالا به خاطر مقتضیات شغلی به طور مثال آمده که درس شبکه را به صورت آزاد بگذراند در حالی که در دانشگاه نیز آن درس را داشته، یاد این حدیث می‌افتم!

فکر می‌کنم در مورد دانشجو باید گفته شود: دانشجو خواب است وقتی فارغ التحصیل می‌شود، بیدار می‌شود!!

طی دوران تحصیل بارها تأکید و التماس می‌کنی که: این درس مهم است، خوب یاد بگیرید، در آینده نیازتان می‌شود… هیچ کدام جدی نمی‌گیرند! انگار که خوابند! کلاس‌ها را یکی در میان می‌آیند، سر کلاس‌ها خوابند و یا حرف می‌زنند. اما فارغ التحصیل که می‌شوند، تازه می‌فهمند چه اشتباه بزرگی کرده‌اند!

دقیقاً مثل قیامت(!) دلشان می‌خواهد برگردند به آن روزها که درس می‌خواندند و دوباره اما این بار جدی‌تر درس‌ها را بخوانند، اما در ذهنشان خطاب می‌آید که: کلا!!

یکی از ترسناک ترین احادیثی که شنیده ام

نمی‌دانم این حدیث را از زبان که شنیدم، اما به هر حال، فکر می‌کنم از آن احادیثی است که باید از آن خیلی ترسید! (در اینترنت نیز گشتم، اما هنوز به نتیجه نرسیده‌ام که منبع حدیث کجاست)

نقل به مضمون: خداوند هفتاد پرده در مقابل آبروی هر انسان قرار داده است که با هر گناه که توبه نکند و برنگردد، یک پرده برداشته می‌شود تا در نهایت آن شخص پیش خلق، رسوا می‌شود!

نمی‌دانم انسان‌هایی که یک گناه خاص، از چهره‌شان پیداست را دیده‌اید و این رسوایی را درک کرده‌اید یا خیر؟

وقتی در نمایشگاه کتاب امسال به صورت افراد نگاه می‌کردم، برخی جوانان را می‌دیدم که سیاهی گناه چقدر زشتشان کرده است. نه تنها من، همه آن‌ها را از دور می‌شناسند! دیگر گناهشان حتی برای امثال من گناه آلود هم در چهره‌شان پیداست و این یعنی همان رسوایی که در این حدیث داریم.

گناهان کبیره‌ای مثل روابط نامشروع، خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های حرام، استعامل سیگار و انواع مواد حرام، از جمله مواردی است که معمولاً این پرده‌ها را می‌درد و به مرور سیاهی گناه در چهره انسان ظاهر می‌شود.

فکر می‌کنم استعمال سیگار یکی از بزرگ‌ترین گناهان کبیره است. تصور کنید، مسیری که یک فرد سیگاری حرکت می‌کند، پشت سر او ده‌ها انسان باید نفس خود را حبس کنند! گناه کبیره‌ای مثل مردم آزاری و خوردن حق الناس چیزی نیست که بشود راحت از کنارش عبور کرد.
همیشه وقتی یک نفر سیگاری، حتی در صد متری‌ام حرکت می‌کند، مجبورم نفسم را حبس کنم و در دل او را نفرین کنم تا چند متر از او عبور کنم و بتوانم نفس بکشم!
دو طرف و پشت منزلمان سه همسایه داریم که متأسفانه هر سه از آن پیرمردهای سیگاری پرمصرف هستند!
هر بار یکی‌شان ما را به فیض اکمل می‌رساند!
آیا خداوند از این خواهد گذشت که من در اتاق آخر منزل، لباسم را برای مدتی جلو بینی بگیرم که از شر این همسایه در امان باشم؟
صبح زود بیرون می‌روی که از هوای پاک صبح استفاده کنی، می‌بینی، یکی‌شان از تو هم سحرخیزتر بوده و سمپاشی کرده است! ساعت ۲ شب می‌روی که از سکوت شب استفاده کنی، می‌بینی دیگری در حیاطشان مشغول است! سر ظهر می‌روی، سومی… 🙁
واقعاً وقتی فکر می‌کنم می‌بینم یک انسان سیگاری چقدر راحت دارد آخرتش را به باد می‌دهد! (دنیا را که هیچ!)

 

به هر حال، وقتی انسان حدیث و اعمال خودش را بررسی می‌کند، می‌بیند چقدر باید بترسد! ترس از اینکه نکند گناهانش پرده‌ها را دریده باشند و کم کم رسوا شود 🙁
گناهان نامرئی که پیش از این در موردش صحبت کرده‌ام…
اگر یک صبح تا شب را بررسی کنیم (یا به قول عرفا، کمی قبل از خواب، یک محاسبه و مراقبه کنیم)، می‌بینیم چه گناهان بزرگی مرتکب شده‌ایم که هر یک بسی توبه نیاز دارد. من گاهی که صبح زود، ماشین را روشن می‌کنم، احساس می‌کنم همین که شیشه‌های خانه همسایه به خاطر لرزش ماشین ممکن است بلرزد و احتمال دارد از خواب ناز بیدار شود، از خودم خجالت می‌کشم. این‌ها همه جواب دادن دارد و ما گاهی فکر می‌کنیم هیچ گناه بزرگی مرتکب نشده‌ایم!
همین گناهان به مرور خودش را به حالات مختلف نشان می‌دهد و انسان را رسوا می‌کند!
یادم هست، یکی از همسایه‌ها که بعدها بعد از اینکه از زنش طلاق گرفت گفته شد صبح تا شب مقابل ماهواره انواع فیلم فاسد را می‌دیده، این اواخر، آنقدر عصبی شده بود که یک بار با یک همسایه (زن) به خاطر یک مسأله کوچک دعوایش شد، باور کنید به آن زن، چنان فحش‌هایی می‌داد که ما که در حیاطمان می‌شنیدیم، از خجالت آب شدیم…! و همین یعنی رسوایی!

خداوند نجاتمان دهد از رسوایی… إن شاء الله

إن مع العسر یسرا

مطمئنم قبول دارید که یک جمله را می‌توان با لحن‌های مختلف خواند. مثلاً عبارت «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» را می‌شود با حالات مختلف خواند:
– در حالتی که همه می‌خوانند، یعنی بدون stress (فشار) روی کلمات، معنی به این صورت خواهد بود: پناه می‌برم به خدا از شر شیطان رانده شده.
– اگر استرس را بر روی «الله» بیاوریم، یعنی أعوذ بالله من الشیطان الرجیم، معنی جمله به این صورت خواهد بود: پناه می‌برم به خدا (و نه به کس دیگری) از شر شیطان رانده شده. که در این نوع خواندن من فکر می‌کنم “کمال الانقطاع الیک” بهتر نمود پیدا می‌کند.
– اگر استرس را بر روی «رجیم» بیاوریم. یعنی أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. در این حالت معنی جمله بدین صورت خواهد بود: پناه می‌برم به خدا از شر شیطانی که صفت زشتی به نام رجیم دارد. (یعنی رجیم بودن شیطان را بیشتر از همه مورد نظر داشته‌ایم)
– اگر استرس را روی «أعوذ» بیاوریم. معنی جمله بدین صورت خواهد بود: پناه می‌برم (و نه کار دیگری) به خدا از شر شیطان رانده شده.
– من معتقدم بهترین حالت این است که بر روی تک‌تک کلمات این جمله استرس و تأکید داشته باشیم: أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بیایید این معانی را در این مطلب، «معنی لحنی جمله» بنامیم.

معتقدم اگر آیات قرآن را با لحن‌های مختلف بخوانیم، ممکن است کلاً تفسیر و معنی آیه فرق کند!

 

یکی از آن‌ها که می‌شود به هر دو صورت خواند، آیه إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرَاً است.

اکثر افراد در هنگام خواندن این آیه، استرس را بر روی «یسرا» قرار می‌دهند. یعنی: إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرَاً

در این حالت معنی آیه بدین صورت خواهد بود: همانا با هر سختی، آسانی است. یعنی اگر سختی دیدید، منتظر باشید، مطمئناً (مطمئناً را از روی إنّ می‌گویم) بعد از آن، آسانی است.*
طبیعتاً در این حالت، این آیه زمانی کاربرد خواهد داشت که بخواهیم به یکی که در سختی است، دلداری بدهیم و بگوییم: نگران نباش، الان که سختی می‌کشی، بعد از آن آسانی خواهی دید.
با این لحن خواندن، ضرب المثل «پایان شب سیه سپید است» بهتر جور در می‌آید.

 

اما من اکثر اوقات، استرس را در هنگام خواندن، روی «عسر» می‌آورم. یعنی: إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرَاً

در این حالت، به نظر من مفهوم و کاربرد آیه، کلاً عوض می‌شود. معنی آیه در این حالت خواهد شد: اگر آسانی می‌خواهی مطمئناً باید ابتدا سختی بکشی! (مطمئناً با هر سختی است که آسانی حاصل می‌شود)
طبیعتاً کاربرد آن نیز زمانی خواهد بود که به کسی که دنبال آسانی است، بگویی باید ابتدا سختی‌هایی را تحمل کنی! (اگر کار خوب می‌خواهی باید سختی درس خواندن را تحمل کنی، اگر زندگی رو به راه می‌خواهی باید سختی کار کردن را تحمل کنی، اگر لذت بردن از محصولت را می‌خواهی باید برایش زحمت بکشی و در نهایت، اگر آخرت خوب می‌خواهی، باید سختی مبارزه با نفس را طی یک عمر زندگی تحمل کنی…)
با این لحن خواندن، ضرب المثل «نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود» بهتر جور در می‌آید.
با این نگاه، هرگز نباید منتظر آسانی‌ای بود که قبل از آن (یا همراه با آن) سختی نباشد.

اگر بعد از دانستن معنی لحنی جمله، آیات و حتی جملات مختلف را دوباره و با الحان مختلف بخوانید، خواهید دید که چقدر نکات مخفی در یک آیه و جمله وجود دارد!

سعی کنید این آیه را با الحان مختلف بخوانید و معانی مختلف آن‌را با هم مقایسه کنید:
الحمد لله رب العالمین.
و یا آیه:
إن الله مع الصابرین.

________________
توضیح مربوط به ستاره(*) : مع یعنی همراه، بهتر است بگوییم: همراه با سختی، یعنی در کنار هم سختی و آسانی هست.
البته در حین نوشتن مطلب به این نتیجه رسیدم که هنوز به معنی دقیق این آیه واقف نیستم. کلمه «مع» اینجا خیلی جالب است. تحقیق می‌کنم… اگر تأکید را روی «مع» بیاوریم، خودش یک باب می‌شود!

خواب‌های شیرین!

شاید تا به حال بارها این حدیث را شنیده بودم:

النّاسُ، نیام، إذا ماتُوا إنتَبَهُوا

مردم، خوابند! وقتی بمیرند، بیدار می‌شوند!

به نظر تأثیر زیادی روی انسان ندارد، اما با مثالی که در فصل «دنیای پسندیده و دنیای مذموم» کتاب «معراج السعاده» آمده است، خیلی جالب‌تر نمود می‌کند.

مثال را به زبان خودم می‌گویم:

تا به حال بارها خواب‌های شیرینی دیده‌ایم! از جمله اینکه فلان وسیله ارزشمند را در اختیار داریم یا فلان موقعیت ارزشمند را کسب کرده‌ایم! مثلاً فرض کنید یک روز در خواب ببینید که بهترین و راحت‌ترین ماشین دنیا را خریده‌اید و در خوش آب و هواترین نقطه دنیا در حال حرکت هستید… باد خنکی می‌زد و لذتی می‌بردید! 🙂 یک دفعه از خواب بیدار می‌شوید و می‌بینید هیچی به هیچی! 🙁 من که در این مواقع، اگر فرصتی باشد، دلم می‌خواهد دوباره بخوابم که از آن خواب‌های شیرین ببینم.
انصافاً دردناک است نه؟ در یک لحظه با آن ماشین و آن فضای زیبا خداحافظی می‌کنید و وقتی بیدار می‌شوید، هیچ چیز در دست ندارید! چه افسوسی می‌خورد انسان!

با این مثال شاید دردناک بودن دنیا در لحظه مرگ مشخص‌تر باشد!
تصور کنید!
با هر چه در این دنیا (در حقیقت در این خواب) به آن‌ها دل بسته‌اید و دارید از آن‌ها لذت می‌برید، در یک لحظه خداحافظی می‌کنید، بیدار می‌شوید و می‌بینید همه آن‌ها خواب و رؤیا بود! همه‌مان به خواب دل بسته بودیم!
حالا بهتر می‌شود حدیث را خواند:
مردم، خوابند! وقتی بمیرند، بیدار می‌شوند!

________________

پی‌نوشت: فصل مربوط به دنیای کتاب معراج السعاده (مثل همه جملات آن) بی‌نظیر است، حتماً بخوانید…

دردناک‌ترین صحنه عمرم

ممکن است من و شما وضع مالی یک نفر را ببینیم و تصور کنیم که او از ابتدا که به دنیا آمد، همینطور وضعش خوب بود و می‌توانست تنهایی ارتزاق کند.
گاهی اوقات برخی دوستانم و یا دانشجوها و حتی برادر کوچک‌تر من وقتی می‌بینند که مثلاً الان دستم به دهانم می‌رسد، فکر می‌کنند من در سنین آن‌ها هم که بودم وضعم اینطور بوده. خود من هم وقتی مثلاً وضع مالی یک ثروتمند را می‌بینم، فکر می‌کنم او سختی‌های من را نکشیده! اما زندگی‌نامه‌اش را که مرور می‌کنم می‌بینم از شستن دستشویی‌ها به اینجا رسیده! (این جریان در یک سری مستند ایرانی‌های موفق خارج از کشور بود که اگر دیده باشید، اکثرشان وقتی رفته بودند خارج مجبور بودند در خیابان بخوابند یا دستشویی‌ها را بشویند…)

در مورد خودم کمی توضیح می‌دهم و قبل از آن می‌گویم که بنده منظورم این نیست که بگویم وضع فعلی‌ام خوب است! خیر، بنده از نظر وضع مالی در سطح عموم جامعه هستم و همینقدر برایم کافی‌ست. قصدم فقط این است که بگویم در سنین دانشجویی چطور بودم. مثل خیلی از دانشجوهایی که در این دوران به خاطر حس استقلال‌طلبی و غرور نمی‌توانند از پدر درخواست پول کنند و احتمالاً مجبورند خیلی از توقعات را پایین بیاورند. اما به مرور همه چیز درست می‌شود، پس هدف این است که بگویم شما اگر دانشجو و یا در سنین و شرایط این داستان هستید، نباید عجله کنید. (این‌ها واقعیات زندگی من است و مجبورم برای همدردی با برخی دانشجویانی که هر روز با چشمم می‌بینم که از نظر مالی و غیره مشکلات عدیده‌ای دارند، اما می‌سوزند و می‌سازند، بیان کنم)

اگر پدرتان در قید حیات است، برایتان حفظش کند و اگر نیست، خداوند رحمتش کند.

سال ۸۲، یعنی زمانی که من ۱۷ سال داشتم بابای ما عمرش را به شما داد.

این در حالی بود که من تقریباً به طور کامل وابسته به جیب پدر بودم. (به جز اندکی درآمد که از طریق کانون تبلیغاتی داخل مسجد به دست می‌آمد که قابل بحث نبود، بیشتر برای تجربه آن را راه انداخته بودیم تا درآمد.)

بابای ما وقتی رفت، یک مغازه خواروبار داشت که خود مغازه کرایه‌ای بود، اما اجناس طبیعتاً از خودش، به انضمام یک موتور براوو و یک میلیون پول در حساب. (که فکر می‌کنم خرج کفن و دفنش شد)

برادر بزرگ‌تر ما مغازه را به دست گرفت و به خاطر خساست شدیدی که داشت و دارد*، همان روزهای اول قرار کرد که: من به جز اجناس خانه که از مغازه می‌آورم، یک ریال پول به کسی نمی‌دهم، هر کس خواست، خودش بیاید مغازه و کار کند و پول دربیاورد.
من در شأن خودم نمی‌دیدم در مغازه خواروبار کار کنم و البته دوست داشتم درس بخوانم نسبت به اینکه بخواهم درگیر آن شغل پردردسر شوم، بنابراین، درآمد هم نداشتم… تا یک سال زندگی‌ای به شدت سخت را گذراندم، تا اینکه در دانشگاه آزاد قبول شدم.
برادر بزرگ‌تر قرار کرد که من به هیچ وجه شهریه دانشگاه را نخواهم داد، بهانه این بود که: درس بخوان، برو دولتی! یادم نمی‌رود که در ترم‌های اول بارها گریه کردم تا فقط پول قرض بدهد که ثبت نام کنم و بعداً به او برگردانم.
بنابراین، همان اول من قید دانشگاه آزاد را زدم و گفتم یک سال درس می‌خوانم که بروم دولتی (غافل از اینکه بر فرض دولتی هم که قبول شوی چقدر خرج دارد).

اما آن زمان، وقتی عباس آقا و حاج حسن (دوستان ۶۵ ساله من که از ۱۲ سالگیِ من، با هم در مسجد بودیم و هر سه‌مان در سال ۸۳ از آن مسجد گذاشتیم و رفتیم و حالا هم هر هفته و هر روز همدیگر را می‌بینیم) داستان را شنیدند، دنبال یک کار پاره‌وقت گشتند.
پسر حاج حسن پیغام داد که من یک شاگرد برای مغازه فتوکپی نیاز دارم. پس من قبول کردم که آنجا کار کنم به ازای ماهی ۵۰ هزار تومان!
خوشبختانه با تخفیف بزرگی که به خاطر آشنایی حاج حسن با رئیس دانشگاه می‌گرفتیم و این حقوق، می‌شد خرج دانشگاه را به زور درآورد.
البته به محض ورود به آن مغازه، آنجا محل درآمد من هم شد، چون طراحی کارت ویزیت و پوستر و بنر و … و کلی کار کامپیوتری دیگر مثل ساخت کلیپ تبلیغاتی و طراحی وب و … هم انجام می‌دادم و درآمد داشتم. خدا خیرش دهد پسر حاج حسن را خیلی دوستانه کار می‌کردیم، گاهی من می‌نشستم کار طراحی انجام می‌دادم و او، بنده خدا، فتوکپی می‌گرفت!!
اما به هر حال، با توجه به اینکه مخارج دانشگاه سنگین بود و من همیشه مجبور بودم خرج کنم تا به‌روز باشم (از جمله داشتن خط اینترنت پرسرعت در همان زمان و خرید کتاب‌ها و سی.دی‌های آموزشی و …) این حقوق و درآمد، بسیار ناچیز بود!
در دانشگاه من مجبور بودم ساده‌ترین لباس‌ها را به تن کنم، کیف و لوازم را مواظب باشم که پاره نشود که اگر می‌شد، پولی برای خرید نداشتم.
مجبور بودم ارزان‌ترین لباس‌ها و لوازم را بخرم، اما کتاب‌ها و سی.دی‌های آموزشی خوب بخرم.

و اما دردناک‌ترین صحنه عمرم:

زمانی بود که قسم می‌خورم، قسم می‌خورم که پول خرید کفش نداشتم!
یک کفش از مغازه‌های ارزان‌فروشی خریده بودم به قیمت ۶ هزار تومان!
آنقدر پوشیده بودم که زوارش در رفته بود و به پایم گشاد شده بود، باور کنید وقتی از پله‌های دانشگاه بالا می‌رفتم کفش از پایم جدا می‌شد و در پله بعد می‌خورد به کف پایم و انگار دمپایی به پا کرده‌ام.

دردناک‌ترین صحنه زمانی بود که یک روز با این کفش‌ها داشتم می‌رفتم که تاکسی سوار شوم و بروم دانشگاه، تاکسی مقابل پایم ایستاد، پای چپم را آهسته بلند کردم که کفش نیفتد و داخل تاکسی گذاشتم، اما به محض اینکه خواستم آهسته پای راستم را بالا بیاورم، تاکسی حرکت کرد و کشف از پایم افتاد!! عرق کل هیکلم را گرفت! چطور بگویم که آقا کفشم افتاد!؟ نمی‌خندند؟
مجبور بودم، پس داد زدم: آقا صبر کن، کفشم افتاد. کفش را با دست بلند کردم و داخل آوردم و پوشیدم!

تا آنجا عرق می‌ریختم و سرم را بالا نمی‌آوردم که نکند چشمم به چشم مسافران دیگر بیفتد.

هیچ وقت این صحنه را فراموش نمی‌کنم… هر بار که کفش می‌پوشم انگار دارم خم می‌شوم که آن کشف را بردارم…

در دانشگاه، همیشه باید کفش‌ها را زیر صندلی قایم می‌کردم که نکند آن باکلاس‌ها ببینند و انگشت‌نما شوم!

در همان شرایط به خاطر جوش خوردن‌های بسیار معده درد شدیدی می‌گرفتم که مجبور بودم با شربت و قرص ساکتش کنم. شاید از بیرون همه و حتی خانواده، من را شادترین فرد می‌دیدند، اما در درون خبرهای دیگری بود.

اما به هر حال، بعید می‌دانم حتی در این شرایط کسی از من شنیده باشد که ناشکری کنم. همیشه این‌ها را صلاح می‌دیدم و می‌گفتم:
=- وَ مَن یّتّقِی اللهَ یَجعَل لهُ مَخرجاً و یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِب وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ. إنَّ اللهَ بالغُ اَمرِه. قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شیئٍ قدراَ
[و هر کس تقوا پیشه کند، خداوند راه بیرون رفتن (از مشکلات) برایش قرار می‌دهد و از جایی که فکرش را نمی‌کند، روزی‌اش را می‌دهد و هر کس بر خدا اعتماد کند او براى وى بس است. خدا فرمانش را به انجام رسانده است. به راستى خدا براى هر چیزى اندازه‌اى مقرر کرده است.]

خلاصه اینکه ممکن است خیلی از دانشجوها در شرایطی حتی سخت‌تر از من زندگی کنند! (به قول یکی‌شان: ای کاش فقط مشکل ما مشکل مالی بود!!) این‌ها تجربه‌ها و شیرینی‌های زندگی است. بسازید و صبور باشید که آینده روشن است، إن شاء الله 😉

_______________
پی‌نوشت: حالا که می‌بینم، خساست برادر را اولاً حق او می‌دانم و ثانیاً یک موتور محرکه برای تلاش بیشترم.

پی‌نوشت۲: مطلب را برای برانگیختن حس ترحم شما نسبت به خود ننوشتم! نمی‌دانم چرا یکی از دانشجوها اینطور برداشت کرده است! خیالتان راحت، وضع فعلی من ارزش آن همه عذاب را داشته!! هدف از نوشتن مطلب، ترسیم آینده‌ای روشن برای کسانی است که سختی‌هایی را متحمل می‌شوند. به قول یکی از دوستانی که نظر خصوصی فرستاد:
هر که در این دهر مقرب تر است

جام بلا بیشترش می دهند

گریه و شرح حال عجیب حضرت یحیی

یکی از عجیب‌ترین زندگی‌نامه‌هایی که خوانده‌ام و شنیده‌ام، زندگی‌نامه حضرت یحیی (علیه و علی نبینا و آله السلام) بوده است.

فکر می‌کنم سه سال پیش بود که استاد عابدی (که خداوند امثال ایشان را پر کند بر روی زمین) در بحث گریه از ایشان تعریف کرد. زندگی‌نامه عجیبی دارد! من ابتدا آنچه استاد عابدی گفته‌اند را نقل می‌کنم و سپس بخش‌هایی که در اینترنت نیز هست:

در روایات داریم که حضرت یحیی دائماً در حال گریه از خوف خدا بود! به حدی که زیر چشمانش همیشه زخم بود. با کوچک‌ترین اشاره به قیامت اشکانش جاری می‌شد. مادرش پارچه‌های مخصوصی بافته بود تا زیرچشمانش قرار گیرد و اشک‌ها را جمع کند (و احتمالاً با پارچه جدید جایگزین کند)

در سنین کودکی وقتی می‌گفتند: یحیی! چرا نمی‌روی با بچه‌ها بازی کنی، می‌فرمود: وَ ما خُلِقنا لِلَّعب. (این جمله را از آن زمان که استاد عابدی گفته‌اند، دوست داشته‌ام و سه سال است که تکرار می‌کنم)
ما برای بازی آفریده نشده‌ایم!

حضرت زکریا (پدر حضرت یحیی) هر گاه می‌خواست در معبد صحبت از خدا و قیامت کند، ابتدا بررسی می‌کرد که مبادا یحیی در معبد باشد! 🙁

نقل شده است که یک روز حضرت زکریا ندید که حضرت یحیی در معبد است (شاید پشت ستونی بوده است) و صحبت از چاهی در جهنم کرد به نام «چاه وَیل» (که نام چاهی ژرف و عمیق است که پلیدترین گناهکاران و تبهکاران را روز قیامت و رستاخیز در آن سرنگون می‌کنند.)
حضرت یحیی به محض اینکه این را شنید، گریه کنان و «وا ویلا» گویان از معبد خارج شد و به سمت بیابان رفت… وقتی او را یافتند، آنقدر گریه کرده بود تا از هوش رفته بود.

عجیب است…
فکر می‌کنم اگر خداوند شناختی که به آنان داد، به ما نیز می‌داد تاب نمی‌آوردیم! باید همه‌مان دق می‌کردیم از خوف خدا…
چنان گناه‌آلود و پوست کلفت شده‌ایم که دعاهایی مثل کمیل، مناجات شعبانیه، عهد و … را با آن مضامین عجیب، به آسانی می‌خوانیم و انگار نه انگار! (معتقدم اگر حضرت یحیی این دعاها را آن زمان می‌داشت کافی بود یک بار بخواند تا از خوف خدا دق‌مرگ شود)

و اما برخی مطالب دیگر در وصف حضرت یحیی:

یحیی بن زکریا از پیامبران الهی بود که میان بنی اسرائیل می زیست.[۳] و به هدایت آن ها می پرداخت. در قرآن موسی و هارون و زکریا و عیسی و الیاس و چند پیامبر دیگر، از صالحان و انبیا شمرده شده اند.[۴] در قرآن نیز از او سخن به میان آمده است.[۵]
حضرت یحیی به نقل ابن عباس در سه سالگی به مقام نبوت نایل گردید و در پنج سالگی در جمع بنی اسرائیل سخن گفت و آنان را موعظه نمود. مادر یحیی خواهر مریم بنت عمران و به نقلی خاله وی بوده و در زمان حضرت عیسی می زیسته است.[۶]
حضرت یحیی زیاد از ترس خدا گریه می کرد،[۷] چنان که از گریه کنندگان تاریخ به شمار آمده است.
امام کاظم (ع) فرمود:”یحیی پیوسته می گریست و هرگز نمی خندید، ولی عیسی هم می گریست و هم می خندید”.[۸]
در خصوص نحوه و علل شهادت حضرت یحیی در تفسیر نمونه آمده است:
یحیی قربانی روابط نامشروع یکی از طاغوت های زمان خود با یکی از محارم شد، به این ترتیب که “هرودیس” پادشان هوسباز فلسطین، عاشق “هیرودیا” دختر برادر خود شد، و زیبائی وی، دل او را در گرو عشقی آتشین قرار داده، تصمیم به ازدواج با او گرفت!.
این خبر به پیامبر بزرگ خدا(ع) یحیی رسید، او صریحاً اعلام کرد که این ازدواج نامشروع است و مخالف دستور تورات می باشد و من به مبارزه با چنین کاری قیام خواهم کرد.
سر و صدای این مسئله در تمام شهر پیچید و به گوش “هیرودیا” رسید، او که یحیی را بزرگ ترین مانع راه خویش می دید تصمیم گرفت در یک فرصت مناسب از وی انتقام گیرد و این مانع را از سر راه هوس های خویش بردارد.
ارتباط خود را با عمویش بیشتر کرد و زیبایی خود را دامی برای او قرار داد و آن چنان در وی نفوذ کرد که روزی “هیرودیس” به او گفت:هر آرزویی داری از من بخواه که انجام خواهد یافت.
“هیرودیا” گفت:من هیچ چیز جز سر یحیی را نمی خواهم!‌ زیرا او نام من و تو را بر سر زبان ها انداخته، همه‌ مردم به عیبجویی ما نشسته اند. اگر می خواهی دل من آرام شود و خاطرم شاد گردد باید این عمل را انجام دهی!
“هیرودیس” که دیوانه وار به آن زن عشق می ورزید، بی توجه به عاقبت این کار تسلیم شد و چیزی نگذشت که سر یحیی را نزد آن زن بدکار حاضر ساختند اما عواقب دردناک این عمل، سرانجام دامان او را گرفت.[۹]
هنگامی که سر یحیی را بریدند خون به زمین ریخت و جوشیدن گرفت و از جوشش نیفتاد تا پس از سالیانی بُخت نصر بر بنی اسرائیل چیره گشت و آنان را قتل عام کرد تا جوشش خون فرو نشست.[۱۰]
[۳] خرمشاهی، دانشنامه‌ قرآن، ج ۲، ص ۲۳۴۸؛ دایره المعارف فارسی؛ ج ۳،‌ص ۳۳۶۸٫
[۴] همان.
[۵] آل عمران (۳) آیه ۲۹؛ تفسیر نمونه،‌ج ۲، ص ۴۰۱٫
[۶] معارف و معاریف، ج ۱۰، ص ۵۷۹٫
[۷] عمادالدین اصفهانی، قصص قرآن، ص ۷۲۹٫
[۸] بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۱۸۰ – ۱۸۸٫
[۹] تفسیر نمونه،‌ج ۱۳، ص ۲۹ – ۳۰، به نقل از انجیل متی، باب ۱۴ و انجیل مرقس، باب ۶٫
[۱۰] معارف و معاریف، ج ۱۰، ص ۵۸۰

مباد فرزندم که فخر بفروشی

شاید سنین ۱۵ سالگی بود که هر وقت بابای خدابیامرزمان می‌دید که علاقه شدیدی به مسجد و منبر پیدا کرده‌ایم، خودش برامان منبر می‌رفت و بین صحبت‌هایش هر بار این داستان را گوشزد می‌کرد. می‌گفت:

***

دو برادر بودند که در خانه‌ای زندگی می‌کردند.

اولی که در طبقه بالایی بود، صبح تا شب مشغول عبادت و راز و نیاز بود.

دومی که در طبقه پایینی بود، صبح تا شب مشغول عیاشی و معصیت بود.

سال‌ها به همین صورت گذشت و این دو همچنان به کار خود مشغول، تا اینکه یک روز پایینی با خود گفت: ما سال‌هاست که عیاشی و معصیت می‌کنیم و به جایی و چیزی نرسیدیم، بگذار سری به برادرمان بزنیم، شاید او وضع بهتری داشته باشد. برخاست و رفت به سمت طبقه بالا. از آن طرف، برادر عابد که از عبادت ظاهری و پوچ خسته شده بود، با خود گفت: سال‌هاست که عبادت می‌کنیم و به جایی نرسیده‌ایم، بگذاری سری به برادرمان بزنیم، شاید او وضع بهتری داشته باشد. برخاست و رفت به سمت طبقه پایین.

در بین پله‌ها، عزرائیل جان هر دو را گرفت در حالی که بالایی به دین پایینی از دنیا رفت و پایینی به دین بالایی!

***

می‌گفت: مراقب باش پسرم که مبادا به بنده‌ای هر چند گناهکار، فخر بفروشی که هم‌او ممکن است روزی به بهترین اعتقاد و همین تو به دین دیگر از دنیا بروی!

من امروز یک فحش دادم!

خدا من را ببخشد، من امروز یک فحش دادم 🙁

آخر چه کار کنم، خونم به جوش آمده بود!

یکی از دانشجوهای دختر در روابطش با پسرها بیش از حد افراط می‌کرد طوری که می‌دیدم که حتی پسرهایی که این کاره نیستند را هم آزار می‌دهد.

کنار کشیدمش و آهسته گفتم:

دختر خوب!
خوب نیست یک دختر اینقدر سخاوتمند باشد!

خواب‌های وحشتناک!

– دوستانم می‌دانند که در عین حال که مجبورم همیشه از به‌روزترین تکنولوژی‌ها استفاده کنم، اما همیشه از تکنولوژی بیزار بوده‌ام! هیچ چیز مثل زندگی ساده و حتی غارنشینی(!) برایم لذت‌بخش نیست. دلم می‌خواهد مثل مش تقی (بابا بزرگ دوست داشتنی‌ام) صبح‌ها ساعت ۶ یک بقچه نان خشک و پنیر خیکی بزنم زیر بغلم و پیاده بروم باغ و بوق سگ(!) برگردم به این شهر غریب. بارها به حالش غبطه خورده‌ام.

– اواخر سال ۸۸ با مفهومی آشنا شدم به نام «غرقه سازی». روشی که روانشناس‌ها استفاده می‌کنند تا یک نفر را نسبت به یک چیز بیزار کنند.
در این روش آنقدر شخص را غرق در یک موضوع می‌کنند که حالش از آن موضوع به هم بخورد و بیزار شود.

– اوائل سال ۸۹ تصمیم گرفتم برای بیزار شدن از تکنولوژی و حتی تغییر فیلد کاری، از این روش استفاده کنم. به همین دلیل قریب به ده میلیون تومان صرف خرید تاپ‌ترین تکنولوژی‌ها کردم. بهترین گوشی دنیا، بهترین تبلت دنیا، بهترین لپ‌تاپ دنیا، بهترین تلویزیون دنیا، بهترین مانیتور و قطعات دنیا، بهترین مدیا سنتر دنیا و …
گاهی اوقات که افراد فامیل وارد خانه‌مان می‌شوند از دیدن برخی تکنولوژی‌های خانه تعجب می‌کنند. اینکه همه چیز وایرلس و متصل به هم است… با گوشی عکس می‌گیری، به صورت بی‌سیم، روی تلویزیون دیده می‌شود، فیلم روی آی.پد است، می‌فرستی روی تلویزیون، روی لپ‌تاپ میکس می‌کنی و خروجی‌اش را روی گوشی به یکی نشان می‌دهی، روی کامپیوتر چیزی می‌بینی و همان لحظه روی تلویزیون یا آی.پد برای دیگران هم نمایش می‌دهی که لذت ببرند و خلاصه خودمان را غرق در تکنولوژی کردیم.
زندگی‌ای شبیه به زندگی مادی‌گراهایی که دوست دارند از دنیا لذت ببرند. (هر چند هرگز اینطور نبوده و نیست، حداقل در مورد من)

برخلاف انتظاری که داشتم، نه تنها غرقه سازی باعث بیزاری نشد، بلکه به نظر می‌رسد کم کم علاقه‌ام را تشدید و تبدیل به «حب» کرد. طوری که خانواده، من را عیالوار می‌دانند! من چهار پنج زن و فرزند دوشت‌داشتنی دارم که باید صبح تا شب آن‌ها را تر و خشک کنم! هر لحظه یکی‌شان خودش را خراب می‌کند و من باید ردیفش کنم. هر لحظه صدای یکی بلند می‌شود و همه را عاصی می‌کند! اگر یک لحظه نباشم و صدای یکی‌شان بلند شود، تا خودم نباشم ساکت نمی‌شود! حتی اگر مادربزرگش بالای سرش باشد!! و خلاصه نشانه این حب، همین بس که بارها خدا را شکر کرده‌ام که بهترین فرزندان دنیا را دارم!!
و حب دنیا همان چیزی‌ست که از آن می‌ترسم. همه باید از آن بترسند…

– خواهرهایم از یک ساعت قبل از فوت بابای خدابیامرز تا لحظه چشم بستنش بالای سرش بودند.
تعریف می‌کنند که:
ظهر آن روز، بعد از سرفه‌های شدید، متوجه شدیم که وضع بابا وخیم است. با تاکسی تلفنی تماس گرفتیم که ببریمش اورژانس. وقتی به وسط حیاط رسیدیم، پاهای بابا از کار افتاد و روی زمین افتاد.
داخل ماشین مدام یا حسین و لا إله إلا الله می‌گفت تا اینکه به بیمارستان رسیدیم، در حالی که تقریباً کل بدن از کار افتاده بود.
می‌گفتند: وقتی دکتر بالای سرش تقلا می‌کرده، بابایمان گفته: دکتر! بیهوده تلاش نکنید، من دارم عزرائیل را می‌بینم…
و کمی بعد، چشم بسته است.

خوش به حالش، از دار دنیا یک موتور براوو و یک میلیون پس انداز داشت! مورچه چیست که کله پاچه‌اش چه باشد! حب به چه داشته باشد؟

– در مجالس وعظ بارها شنیده‌ام که می‌گویند: در لحظه مرگ، شیطان اشیائی که به آن‌ها حب و علاقه شدید داریم را جلو چشم انسان نمایان می‌کند. احتمالاً یک چوب به دست می‌گیرد و می‌گوید اگر بگویی لا إله إلا الله فلان شیئ را می‌شکنم. انسان می‌خواهد بگوید، اما حب به آن شیئ نمی‌گذارد. (و من در این شک ندارم که چیزی شبیه به این را خواهیم دید)

– حالا طی سال ۸۹ و ۹۰ بارها شده است که خواب‌های وحشتناکی دیده‌ام! بیش از ده بیست بار!
یک شب خواب می‌بینم که لپ‌تاپ را یکی بدون اجازه برداشته و درب آن را داغون کرده! سرم را به شدن تکان می‌دهم که از خواب بیدار شوم و این کابوس‌ها را نبینم. چه نفس راحتی می‌کشم وقتی می‌فهمم همه‌اش خواب بوده.
یک شب خواب می‌بینم آی.پد از دستم افتاده و شیشه‌اش شکسته.
یک شب خواب می‌بینم که آیفون افتاده در تشت آب و دودی که از آن بالا می‌رود! وحشت‌زده از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم ناقلا بالای سرم، سالم جا خوش کرده.
یک شب خواب می‌بینم سیم شارژر آی.پد و آی.فون را جابه‌جا زده‌ام و آتش گرفته.
یک شب خواب می‌بینم که خواهرزاده‌ام یک چاقو به سمت تلویزیون تیر کرده و واویلا! حتی در خواب دیدم که بیچاره را چه کتک‌هایی می‌زدم 🙁
شانس آورده‌ام که هر بار سرم را تکان داده‌ام و از خواب پریده‌ام وگرنه در خواب… (البته نمی‌دانم در واقعیت هم اینطور خواهد بود یا خیر، اما در کل، از نگاه خودم نگران این اتفاقات نبوده و نیستم و به نظر می‌رسد برایم اهمیتی نداشته باشند، نمی‌دانم… شاید اگر پایش بیافتد، خودم را ضایع کنم و حتی خواهرزاده‌ام را هم به خاطر این اتفاق کتک بزنم!!)

 

– ما انسان‌ها را می‌بینی ای خدا؟
به مشتی آهن‌آلات، به ماشین، به خانه، به فرزند، به زن، به مادر، به پدر دل بسته‌ایم و پایش بیافتد، آخرت را که چه، تو را هم فدای آن‌ها می‌کنیم!
غافلیم که بارها گفته‌ای:

اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاهُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَهٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ ۖ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطَامًا ۖ وَفِی الْآخِرَهِ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَغْفِرَهٌ مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ ۚ وَمَا الْحَیَاهُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ

[بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمّل پرستی و فخرفروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است، همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی فرو می‌برد، سپس خشک می‌شود بگونه‌ای که آن را زردرنگ می‌بینی؛ سپس تبدیل به کاه می‌شود! و در آخرت، عذاب شدید است یا مغفرت و رضای الهی؛ و (به هر حال) زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست!]
زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست!
زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست!
زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست!
زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست!

اسم این را چه می‌شود گذاشت؟

عجیب است!

قریب به چهار سال بود که آن صفحه آبی مرگ در ویندوز را ندیده بودم!

دیشب، دقیقاً یک روز بعد از اینکه مطلب «شیطنت اپل در نمایش آیکون کامپیوترهای پی.سی!» را نوشتم و در آن در مورد این صفحه توضیح دادم، رایتر در حین رایت با مشکل مواجه شد و ویندوز جوابی از آن سخت افزار دریافت نکرد و ناگهان آن صفحه آبی مشاهده شد!

شاخ در آورده بودم! فکرش را کنید، چهار سال آن صفحه را ندیده باشید، دقیقاً بعد از صحبت و فکر در مورد آن، دچارش شوید!

نمی‌دانم اسم را این را چه می‌گذارند. آیا این هم با ایده «هر طور فکر کنید، همانظور می‌شود» همخوانی دارد؟

این فقط یک نمونه است. همه‌مان بارها جمله «کاش چیز دیگری از خدا خواسته بودم» را شنیده‌ایم. آن جمله هم معمولاً زمانی گفته می‌شود که برای شما اتفاقی بیافتد که دقیقاً لحظاتی قبل به آن فکر می‌کردید.

خیلی دلم می‌خواهد رد پای این اتفاقات را بگیرم و به این نتیجه برسم که آیا این قضایا واقعاً به هم مربوطند یا فقط یک اتفاق هستند!؟

 

انسان یاد نمی‌گیرد مگر اینکه…

امید من!

انسان چیزی را یاد نمی‌گیرد مگر اینکه نیاز داشته باشد که یاد بگیرد.

پس اگر خواستی که چیزی را یاد بگیری، ابتدا نیاز آن را در خود ایجاد کن…

لباس استقلالی و دل پرسپولیسی!

چند روز پیش در یکی از برنامه‌های احکام که از تلویزیون پخش می‌شد، یک جوان نامه فرستاده بود و سؤال کرده بود که:

من نمازهایم سر وقت است، قرآن می‌خوانم، در مجالس روضه شرکت می‌کنم و حتی نماز شب می‌خوانم، اما حقیقتش را بخواهید، تیپی که می‌زنم با جوانان مذهبی هم‌خوان نیست، آیا مشکلی دارد؟

من تا به حال ندیده بودم کسی به این زیبایی جواب این سؤال را بدهد! سؤالی که بارها دیده‌ام در بین جوانان مذهبی مطرح شده است!
حاج آقایی که برای پاسخگویی آورده بودن، گفت:

من از این جوان یک سؤال می‌پرسم: فرض کنید مسابقه استقلال و پرسپولیس باشد. نیمی از ورزشگاه پر از طرفداران استقلال و نیمی پر از طرفداران پرسپولیس.
شما مثلاً طرفدار پرسپولیس باشید. حالا اگر لباس آبی بپوشید و بخواهید بروید بین پرسپولیسی‌ها بنشینید، چه اتفاقی می‌افتد؟
همه ناراحت می‌شوند و احتمالاً اعتراض می‌کنند! حالا شما هی بیایید داد بزنید که بابا! من دلم با پرسپولیس است! 🙂

جواب جالب و ارزشمندی بود. می‌دانید که هیچ چیز مثل مثال نمی‌تواند در پاسخگویی تأثیر داشته باشد. چیزی که ما دائماً در قرآن می‌بینیم:

مَثَل خوردن گوشت برادر مرده
تشبیه انفاق به دانه گندم
مَثَل چراغ و چراغدان
مَثَل تجارت مجاهدان
مَثَل زمین نرم و زمین شوره زار
مثل نور الهى
مَثَل کور و بینا، کر و شنوا
مَثَل سراب و ظلمات
علت مثال زدن قرآن
مَثَل یاران رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم
مَثَل مگس
مَثَل زنان بد و شوهران خوب
مَثَل باغ حاصلخیز
مَثَل بناى محکم و بناى سست
مَثَل سگ هار
و ده‌ها مثل دیگر که در این دانشنامه آمده است.

و خوشبختانه طلاب ما نیز از این شیوه به خوبی استفاده کرده‌اند.

گذشته ار این‌ها، یادم می‌آید که زمانی که نوجوان بودیم، تیم فوتسال پرسپولیس برای مسابقه با تیم شن سای ساوه به شهرمان آمده بود. ما هم که آن زمان پرسپولیسی محض(!) بودیم، بلند شدیم که برویم بازی را ببینیم.

دیدم هواداران پرسپولیس پشت دروازه پرسپولیس جمع شده‌اند. ما هم هیجان زده شدیم و گفتیم برویم آنجا، غافل از اینکه سوئیت‌شرتی که به تن داشتم، رنگ آبی داشت:

قبل از ورود به آن محوطه، یک ارتفاع بود که پله می‌خورد تا به آنجا وارد شوی، چند نفر را دم پله‌ها گذاشته بودند و من نمی‌دانستم این‌ها چه چیز را بررسی می‌کنند! جایتان خالی! چنان ما را هل دادند که از آن ارتفاع افتادیم و تمام استخوان‌های پایین تنه‌مان جیغ کشید! از آن موقع شد که از هر چه تیم و رنگ و طرفدار و طرفداری است بیزار شده‌ام!

 

الهی! تو بیا و رنگ ظاهرمان را مبین که سیاه است، قلبمان را ببین…

خدایا! غلط کردم!

هر وقت تلویزیون را نگاه می‌کنم که گشته‌اند یک مشت دختر و پسر زیبا و مظلوم(!) را گیر آورده‌اند و دست به دست هم داده‌اند که بدبختشان کنند، یاد یک ماجرا می‌افتم.

زمانی که دانشجو بودیم، در گروه ما یک پسر بود که انصافاً برای خودش یوزارسیفی بود! همه مات و مبهوت زیبایی این پسر بودند.

هر چند من خیلی مواظبم که اعصاب خدا را با خواسته‌های مسخره و نابه‌جا خرد نکنم، اما یک روز که از جلو ما رد شد، فقط یک لحظه، باور کن فقط یک لحظه از ذهنم عبور کرد که: خدایا! چی می‌شد ما رو هم مثل این خوشگل می‌آفریدی!؟

چشمتان روز بد نبیند!

همان روز، امتحان داشتیم. خانم استاد همه را از جایشان بلند کرد و جا به جا کرد که دوستان کنار هم نباشند که تقلب کنند. کلاس شلوغ بود و ما صاف افتادیم تنگ دل این آقا.

به خدا قسم، وقتی نفس می‌کشید، تا شعاع یک متری دور او از بوی بسیار بسیار بدی که دهان او می‌داد کسی نمی‌توانست نفس بکشد!

بیشترین چیزی که من را آزاد می‌دهد، بوی بد دهان اطرافیانم است.

باور کن چنان بویی را هرگز استشمام نکرده بودم.

بدبختانه هر بار، یواش و با صدایی پر از نفس، یک سؤال هم می‌پرسید!

هرگز فراموش نمی‌کنم که از ابتدا تا انتهای آزمون در حالی که بغض کرده بودم و ممنون بودم از این تذکر خدا، با بندهای انگشتانم تسبیح می‌گفتم: خدایا! غلط کردم! خدایا! غلط کردم! خدایا! غلط کردم!…

 

گاهی اوقات از بیرون یک ساختمان به آن نگاه می‌کنیم و می‌گوییم عجب بنای زیبایی است. ای کاش می‌شد مال من می‌بود. اما وقتی داخل می‌شویم، می‌بینیم، بنا پر است از تارهای عنکبوت. سقف آن نم داده است و بسیار زشت می‌نماید. همه چیز خراب است و نه آنطور که از بیرون می‌نمود.

گاهی اوقات یکی را از دور می‌بینیم و احتمالاً با خود می‌گوییم: خوش به حالش. ای کاش من هم آنطور بودم. خوش به حال فلانی چقدر مایه‌دار است. خوش به حالش چقدر زیباست. خوش به حالش چقدر صدایش خوش است. خوش به حالش فلان جور است. ای کاش من هم جای او بودم.
اما نمی‌دانیم که او از درون چقدر نازیباست. چه زندگی ضایعی دارد. با چه مشکلات عدیده‌ای دست و پنجه نرم می‌کند!

اگر آن‌ها را نشانمان دهند، عقب عقب می‌رویم. فرار می‌کنیم و آرزویمان را پس می‌گیریم.

شخصاً به حال هیچ احدالناسی از هیچ لحاظ، غبطه نمی‌خورم (به خصوص بعد از آن مصیبت!)، مگر یک گروه از انسان‌ها: آن‌ها که متقی‌تر باشند. (أکرمکم عند الله أتقاکم)
در حقیقت همان «اسوه‌های حسنه». پیامبر و ائمه و اولیای خدا ارزش غبطه خوردن دارند نه یک انسان زیبا و خوش صدا و حتی بسیار دانشمند و فهیم و …
من معتقدم اگر معنویت را کنار بگذاریم، انسان‌ها از نظر مادیات در شرایط کاملاً یکسان قرار دارند به همین دلیل است که این چیزها در آخرت در نظر گرفته نمی‌شود.
اگر یکی زیبایی دارد، با بوی بد دهانش نمی‌داند چه کند. اگر یکی صدای زیبا دارد، صورت زیبا ندارد. اگر یکی مال بسیار دارد، فرزند فلج دارد. اگر یکی هر روز می‌رود خارج از کشور، می‌بینی سواد ندارد و لذت سواد داشتن را نمی‌چشد. اگر یکی مدرک بالا دارد، غرور دارد و بی‌ادب است. اگر یکی کار بسیار دارد، می‌بینی خودش حالش از زندگی پرمشغله‌اش به هم خورده است. اگر یکی پوست سفید دارد، می‌بینی دلش سیاه است. در عوض یکی پوستش سیاه است و دلش سفید. اگر مردی زن زیبا دارد، آن زن بهانه‌گیر است. اگر زنی مرد زیبا دارد آن مرد خسیس است و خلاصه اگر همه چیز را کنار هم بگذاریم، می‌بینیم انصافاً هیچ کس چیزی از دیگری بیشتر ندارد! همه در دنیا مساوی‌اند مگر آن‌ها که بر معنویت خود افزوده باشند.