ظلمت نفسی

تقریباً‌ در هر کلاسی که داشته‌ام، برخی افراد بوده‌اند که به هر دلیلی (مثلاً مشغله کاری یا خراب بودن کامپیوتر و …) نتوانسته‌اند مباحث جلسات قبل را تمرین کنند. معمولاً این افراد را بیشتر زیر نظر دارم تا ببینم چه رفتاری دارند. اکثراً در جلسات بعد، اعتماد به نفس خود را به طور کامل از دست می‌دهند.

به خصوص دوره‌هایی مثل فتوشاپ و طراحی وب که پیوستگی کامل بین مباحث وجود دارد، این موضوع بیشتر احساس می‌شود.

می‌بینند وقتی مدرس درس می‌دهد، همه به راحتی و به سرعت انجام می‌دهند، اما او به پای آن‌ها نمی‌رسد.

متوجه می‌شود که این، به خاطر کم‌کاری‌هایش است.

بنابراین، در حالی که اعتماد به نفس و شهامتش کاملاً‌ از بین رفته، خجالت می‌کشد یا می‌ترسد که سؤال کند. خود را حسابی از استاد دور تصور می‌کند و جرأت سؤال کردن را ندارد. می‌ترسد اگر سؤال کند، استاد بگوید: فلانی! تا کی باید به عقب برگردیم و تکرار کنیم تا شما به بقیه برسید؟

معمولاً چند بار مانیتور آن‌ها را با نرم‌افزار NetSupport School زیر نظر می‌گیرم و اگر احساس کنم در جایی گیر کرده‌اند و دور خودشان می‌چرخند، بدون اینکه به خودش مستقیماً بگویم که بقیه متوجه شوند که او عقب است و خجالت بکشد،‌ بلند بلند مراحل را گام به گام، دقیقاً‌ از جایی که او گیر کرده است، تکرار می‌کنم:

پس، ابتدا، کلیدهای Ctrl+A را بزنید، بعد از محوطه انتخاب شده از منوی Edit کپی بگیرید. بعد یک پروژه جدید بسازید و Paste کنید…

اگر راه بیفتد که هیچ، اما هستند افرادی که کم‌کاری‌شان بیش از حد است و حتی مباحث جلسه اول را هم به یاد نمی‌آورند، کم‌کم آن‌ها را به حال خودشان رها می‌کنم تا آن جلسه بهشان بد بگذرد تا شاید تنبیهی باشد که دیگر کم‌کاری نکنند. (خوب چه کار کنم؟ اگر بیش از حد به او توجه کنم، بقیه افراد کلاس هر بار نوچ نوچ می‌کنند که چرا وقت کلاس را برای کسی تلف می‌کنی که عقب مانده است؟ نمی‌توانم بیش از حد روی او متمرکز شوم)

البته خیلی عجیب است که گروهی هستند که به محض اینکه گیرشان را رفع می‌کنم می‌بینم حتی از بقیه جلوتر زدند و زودتر از همه، با اعتماد به نفس بیشتر می‌گویند: استاد! ما انجام دادیم 🙂 (احساس می‌کنم چقدر شاد هستند که اعتماد به نفسشان را دوباره باز یافته‌اند)

و البته هستند افرادی که به مرور که کم‌کاری‌هاشان باعث می‌شود حسابی عقب بیفتند، می‌بینند دیگر فایده ندارد و از دوره چیزی گیرشان نمی‌آید و می‌بینی که دیگر کلاس نمی‌آیند یا در دانشگاه، آن درس را حذف می‌کنند.

***

همیشه وقتی از بین رفتن اعتماد به نفس این افراد را می‌بینم، یاد گناهانی که کرده‌ایم می‌افتم. چقدر اعتماد به نفسمان را کم کرده است. احساس می‌کنیم به یک باره چقدر از دیگران عقب افتاده‌ایم. احساس می‌کنیم چقدر از استادمان،‌ خدا، دور شده‌ایم. به مرور می‌ترسیم از او چیزی بخواهیم. نکند بگوید: خجالت بکش، تا کی؟

البته او کریم‌تر از این حرف‌هاست، گه‌گاه راهی را نشانمان می‌دهد و گیرمان را رفع می‌کند. می‌بینی یک دفعه با اعتماد به نفس بیشتر از بقیه جلوتر زدیم 🙂 (چقدر شاد هستیم وقتی می‌بینیم دوباره اعتماد به نفسمان را کسب کرده‌ایم و جلو زده‌ایم)

اما خدا نکند گناهان یکی آنقدر زیاد باشد که حسابی عقب افتاده باشد. به مرور او را به حال خودش وامی‌گذارد… شاید تنبیه شود و برگردد. (خوب حق دارد خدا! اگر بخواهد همه گناهان را نادیده بگیرد و همان طور باشد که قبلاً بوده، بقیه بندگان نمی‌گویند: چرا نعمات دنیا را به کسی می‌دهی که گناهکار است؟)

اگر باز هم در گناهانش اصرار کرد، دیگر آنقدر عقب می‌افتد که از او می‌شنوی: ما به آخر خط رسیده‌ایم، دیگر فایده ندارد و احتمالاً می‌شنوی که به هر نحوی خودکشی کرده است 🙁

***

چقدر حماقت است اگر کسی بگوید «گناه» به این دلیل ممنوع است که ضرری به خدا و یا حتی به دیگران می‌رساند!!
اسلام می‌خواهد مؤمنین با اعتماد به نفس کامل زندگی کنند. هرگز احساس نکنند از کسی عقب هستند. هرگز احساس نکنند که از خدایشان دورند و دیگر فایده ندارد…

چقدر حماقت است اگر کسی در برابر گناهانش نگوید: ظَلَمتُ نَفسی (من به خودم ظلم کردم)*

______
بخشی از یکی زیباترین دعاهای اسلام: دعای کمیل

گریه‌های عاشقانه و نه عاقلانه

در هر دینی مفاهیم و قضایایی وجود دارد که از نگاه عقل، کمی غیرقابل باور است.

یکی از خطرات علم نیز همین است که شما به مرور عادت می‌کنید به دنیا به دیده‌ی علمی و منطقی نگاه کنید.

به ویژه امثال بنده (تحصیل‌کرده‌های رشته کامپیوتر) که فقط با منطق قاطع ۰ و ۱ (صفر و یک) سر و کار دارند، باور کردن چیزی خارج از این منطق (اجازه دهید بگوییم منطق اعشاری!) سخت است.

ما عادت کرده‌ایم که اتفاقات باید در چارچوب منطق و علم تعریف شوند و بشود آن‌ها را نمایش داد!

بنابراین، باور کردن مفاهیمی مثل امام مهدی با سال‌ها عمر، مفاهیمی مثل به آسمان رفتن حضرت عیسی، حضور و ظهور حضرت خضر، معجزاتی مثل پیش‌بینی آینده توسط ائمه، حتی قیامت، اتفاقاتی مثل عاشورا با آن همه رخدادهای جورواجور که بسیاری از آن‌ها از زبان امامانی بیان شده است که در آن زمان متولد نشده بودند و غیره، سخت است و این دلیلی ندارد مگر بیش از حد منطقی شدن و نگاه به همه اتفاقات به دید علم و علت و معلول.

اما این یکی از آفات علم است. باید مواظب بود.

نباید علم آن‌قدر در انسان نفوذ کند که برای همه چیز یک دلیل علمی بیابد.

اگر اینطور باشد، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود.

تصور کنید، یکی بگوید: عقل حکم می‌کند که انسان دلش به حال خودش بیشتر بسوزد تا دیگری. درست نمی‌گویم؟ هیچ عقل سلیمی پیدا می‌شود که بگوید شما جانتان را فدای همسر یا فرزندان خود کنید؟

این فقط کار عشق است که باعث می‌شود یک مادر تمام هست و نیست خود، راحتی خود، سلامتی خود، تفریح خود و همه چیز خود را پای فرزندان خود بگذارد و حتی اگر پسر، قلب او را از سینه در آورد و همان حال، زمین بخورد، خواهد گفت: وای پای پسرم خورد به سنگ!

 

در بحث دین نیز باید مراقب بود. نکند عقل باعث شود عشق را فراموش کنیم. گاهی باید به دیده عشق به دنیا نگاه کرد. حالا اگر بشنوی عباس، به آب رسید و هر چند عقل حکم می‌کرد که بخورد، اما نخورد، عاشقانه می‌گویی: لا رَیبَ فیه. [شکی در آن نیست]

حالا اگر بشنوی خدا می‌گوید اگر حسین نبود، دنیا را خلق نمی‌کردم، با نگاه عاشقانه می‌نگری و می‌بینی عشق بیشتر از این‌ها جا دارد…

اگر بشنوی زمین خون گریه کرد برای ابا عبد الله، عاشقانه قبول می‌کنی، عشق بیشتر از این‌ها جا دارد…

اگر بشنوی خدا علم زمین و زمان و تسلط بر آن‌ها را به معصوم می‌دهد، می‌گویی رابطه عاشقانه بیشتر از این‌ها جا دارد…

خیلی از بزرگان ما یکی از الهی! هایشان این بوده است که: الهی! ما را به مرگ عوام بمیران. و این یعنی الهی! نکند علم چنان در ما نفوذ کند که همه چیز را از آن نگاه ببینیم.

***

خودم به عنوان کسی که زندگی‌اش غرق در منطق و محاسبات و علم است، باید بسیار مراقب باشم. بنابراین، سالی یک دهه که حجه الاسلام هاشمی نژاد به شهرمان می‌آید، با کله به مسجد می‌روم و پای صحبت‌ها و به خصوص، روضه‌هایش می‌نشینم. سعی می‌کنم در مسجد، تمام منطق و علم را کنار بگذارم و مثل کسی که سواد ندارد، عاشقانه به صحبت‌هایش گوش دهم.

صحبت‌های او را تمرین نگاه عاشقانه و نه عاقلانه به مسائل دینی می‌دانم هر چند که سالی یکی دو دهه نیز پای سخنرانی‌های عاقلانه (مثل سخنرانی‌های استاد عابدی، استاد پناهایان و امثالهم) می‌نشینم.

وقتی نگاه عاقلانه را کنار می‌گذارم، می‌بینم چقدر روضه‌هایش جانسوز است، اما برادرم را می‌بینم که همیشه بعد از روضه می‌گوید من که گریه‌ام نمی‌گیرد.

راست می‌گوید، اوائل خودم هم همینطور بودم. حتی معتقد بودم اگر گریه‌ام هم بیاید نباید گریه کنم. چون این باعث می‌شود به هر مسأله‌ای که جانسوز بود بدون توجه به منطقی و علمی بودن آن بگریم. (البته این دیدگاه نیز تا حدودی باید رعایت شود. شما نباید برای هر چیزی گریه کنید. حتی روضه‌ای که مشخص نیست صحیح باشد) اما به هر حال، گاهی که مادرمان به محض شنیدن نام حسین یا دیدن حرم او گریه می‌کرد، می‌گفتم: مادرم! داستان برادرت، یعنی دایی جواد قابل باورتر و اشک‌آورتر از رویداد مربوط به امام حسین است. (داستان دایی جواد را در مطلب آیا ما واقعاً از مرگ نمی‌ترسیم؟ گفته‌ام. او جوان رعنایی بود که به تازگی ازدواج کرده بود با کلی آرزو. تازه خودش آجر به آجر خانه‌اش را روی هم گذاشته بود و یک خانه شیک برای خودش و زنش که به تازگی حامله شده بود، ساخته بود. یک روز با دوستانش با موتور به کوه می‌روند و در راه، در یک پرتگاه سقوط می‌کنند و ادامه ماجرای جانسوز که در آن مطلب گفته‌ام…)

اما وقتی با نگاه عاشقانه نگاه می‌کنم، هیچ چیز جانسوزتر از عشق امام و خدا نیست و باید حقیقتاً برایش خون گریه کرد.

به هر حال، بهانه این نوشته، یکی از روضه‌های جانسوز حجه الاسلام هاشمی‌نژاد بود که انصافاً تا به حال اینگونه رویم تأثیر نگذاشته بود.

دلم می‌خواهد این روضه اینجا باشد و حداقل خودم هر بار بیایم گوش دهم.

اگر خواستید، آن‌را از طریق لینک زیر دانلود کنید:
http://aftab.cc/uc/Hamid/hashemi_nejad_90_7_saveh32.mp3
و یا بشنوید:

برای شنیدن جانسوزترین بخش روضه، برسید به دقیقه ۵، جایی که می‌گوید: من برخی عبارات را در طول عمرم کمتر می‌گویم، چون می‌ترسم مردم حق مصیبت را ادا نکنند…

وقتی گفت: مُنّوا عَلَی الحسین.،انگار خواستم آب شوم و در زمین بروم. انسانیت را چه شده بود که امام زمانش بگوید: مردم! بر من منت بگذارید و به علی اصغرم آب دهید.

 

_____
کیفیت صوت ممکن است کمی بد باشد، چون با ساعتم ضبط کرده‌ام و فاصله با بلندگوها زیاد بود. از این بابت عذرخواهم. صدای بلندگو را باید زیاد کنید تا بهتر بشنوید.

لذت دیدار

شک ندارم که برای شما هم اتفاق افتاده که احساس کنید خدا صدایتان را می‌شنود.

***

در مسجدی که اکثر اوقات آنجا می‌روم، امام جماعت مثل برق نماز را شروع می‌کند و می‌خواند و تمام می‌کند! نمی‌دانم استدلالش چیست، اما به هر حال، فکر می‌کنم نیتش خیر است…

گاهی اتفاق می‌افتد که از خانه دیر راه می‌افتم و مجبورم در کوچه‌ها بدوم تا حتماً به رکعت اول و تکبیر امام برسم. (برای درک تکبیر و رکعت اول، برکات بسیاری روایت کرده‌اند)

در راه، دائماً ابتدای دعای امام زمان را زمزمه می‌کنم: «اللّهمَّ ارزُقنی تَوفیقَ الطّاعَه…» [خدایا توفیق طاعت نصیبم کن]

باور نمی‌کنید که تقریباً در تمام موارد، اتفاقی افتاده که به نماز رسیده‌ام. مثلاً امام جماعتی که مثل برق شروع می‌کند، آن روز کاری برایش پیش آمده و با تأخیر آمده است 🙂

و یا مثلاً امروز که بهانه نوشتن این مطلب بود:

به مغازه یکی از دوستان رفته بودم و تا بخواهم پیاده خودم را به مسجد برسانم، اواسط راه اذان تمام شد و مطمئن شدم که دیگر به ابتدای نماز نمی‌رسم. شروع کردم آن دعا را خواندن…

بدون توجه به اینکه همیشه این اتفاق می‌افتد، دیدم یک نفر با موتور بوق می‌زند. دوست‌داشتنی‌ترین مؤمنی که در مسجد هر روز می‌بینمش بود، گفت: اگر می‌روی نماز بیا بالا 🙂 من هم خدا خواسته پریدم روی موتور.

در راه گفت: دیدم یک نفر کنار خیابان آنقدر تند می‌رود، گفتم: حتماً گمشده‌ای دارد… نزدیک شدم دیدم تو هستی.

گفتم برو که بد کسی را گم کرده‌ام 🙂

رسیدیم… دیدم امام جماعت تازه رسیده است به قد قامت الصلاه.
نمی‌دانید چقدر خوشحال شدم.
یک دفعه یاد این افتادم که ای بابا! این بنده خدا دقیقاً زمانی که من آن دعا را می‌خواندم از راه رسید! چه جالب!
خدایا! انگار جدی جدی صدایمان را می‌شنوی 🙂

باور نمی‌کنید چقدر حال عجیبی داشتم، انگار در اوج لذت بودم از اینکه مطمئن شده بودم که خدا صدای بندگانش را می‌شنود. طوری که احساس می‌کردم از این لذت، لذتی بالاتر در دنیا نیست.

می‌دانید بعد از آن یاد چه افتادم؟

اینکه گفته‌اند آخرین مرحله توفیق و نعمت برای یک مؤمن که کارش حسابی درست باشد، این است که در قیامت، لقاء الله نصیبش می‌شود. دیدار با خدا… تصور کنید چه لذتی دارد این دیدار…

 

الهی! حیفت نمی‌آید ما را از لذت دیدارت بی‌نصیب گردانی؟

بالاخره تمومش کردم!

نزدیک به دو ماه است که روزانه ۲۰ دقیقه یک بازی جنگی به نام ModernCombat نسخه Sandstorm را روی گوشی بازی می‌کنم.

امروز به مرحله آخر رسیدم.

در حالی که با ماشین، ماشین دشمن را دنبال می‌کردم، باید در لحظه خاصی یک موشک به یک کانتینر می‌زدم تا جلوی ماشین سرکرده دشمنان بیفتد و از حرکت بایستد وگرنه فرار می‌کرد و مأموریت Failed می‌شد. (با شکست مواجه می‌شد)

یکی دو بار رسیدم به کانتینر و هر بار کمی زودتر یا دیرتر یا در زاویه غلط شلیک می‌کردم و Abu Bahaa فرار می‌کرد 🙁

گفتم امروز بعد از ظهر کار خاصی ندارم، می‌نشینم و آنقدر بازی می‌کنم تا بازی تمام شود و شرّش کم شود.

باور کنید نزدیک به پنجاه بار طی پنج ساعت تا اواخر شب، مأموریت با شکست مواجه شد و بازی کمی از عقب‌تر شروع شد و من دوباره رسیدم به کانتینر و باز موشک را اشتباه شلیک کردم تا اینکه در نهایت توانستم به هدف بزنم 🙂

من به خودم افتخار می‌کنم 🙂

***

دوستی داشتم که هر شب که از مسجد می‌رفتیم و خداحافظی می‌کردیم، می‌گفت من می‌روم یک فیلم از کلوپ بگیرم و بعد بروم خانه…

هر شب یک فیلم می‌دید و بعد می‌خوابید.

یک بار گفتم: فلانی! فکر نمی‌کنی وقت، بیشتر ارزش داشته باشد؟ بهتر نیست مطالعه کنی یا کار مفیدتری انجام بدهی؟ آخر فیلم دیدن چه فایده‌ای دارد؟

گفت: فایده‌اش این است که من به خودم افتخار می‌کنم که در مورد هر فیلمی که صحبت می‌شود، من آن‌را دیده‌ام و می‌توانم در موردش اظهار نظر کنم.

***

نقل می‌کنند که عالمی در جوانی شیطان را دید و با او در مورد اینکه خدا حق داشت تو را براند یا خیر، بحثش شد.
او دلایلی می‌آورد که شیطان قبول نمی‌کرد و شیطان دلایلی می‌آورد که او قبول نمی‌کرد و هر یک در پی اثبات ادعای خود بودند.

روز بعد هم بحث ادامه یافت و فایده نداشت… روز بعد هم همینطور…
روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و حتی سال‌ها همچنان عالم با شیطان بحث می‌کرد تا اینکه در آخرین لحظات عمرش، شیطان دست‌هایش را بالا گرفت و گفت: تسلیم! حق باتوست!
عالم گفت: من به خودم افتخار می‌کنم که بالاخره توانستم شیطان را در این بحث به زانو درآورم!

شیطان گفت: ای عالم! تمام این مدت من فقط یک هدف داشتم و آن اینکه می‌خواستم تو را از کارهای مهم‌ترت غافل کنم!

 

***

همین!

بهانه‌ای برای بخشش

اول که از راه می‌رسد [خواهرزاده پنج ساله‌ام را می‌گویم]، هنوز وارد خانه نشده، می‌گوید: دایی حمید! دایی حمید!
یک‌راست می‌آید به اتاق من و می‌گوید: سلام دایی! حال موبایلت چطوره؟

و این یعنی اینکه یک بازی روی موبایلت بگذار که من بازی کنم!
می‌گویم: دایی الان حسابی کار دارم، برو فعلاً با مامان جون توی پارک بازی کن، برگشتی می‌ذارم.

می‌رود و در حالی که غرق کار هستم، چون مادر جونش فعلاً قصد رفتن به پارک ندارد، چند دقیقه بعد دوباره وارد می‌شود و می‌ایستد و زول می‌زند به من!
می‌گویم: چیه؟
می‌گوید: دایی! می‌دونی چند روزه برام بازی نذاشتی؟
شروع می‌کنم بهانه آوردن: می‌گویم: دایی! موبایل برای بازی کردن نیست… این بازی‌ها جنگی هستن و برای بچه‌ها خوب نیستن… اصلاً نمی‌تونی کنترلشون کنی…
دوباره وقتم را می‌گیرد و اصرار می‌کند. مجبور می‌شوم روی آی.پد یک بازی فوتبال که علاقه دارد را بگذارم و چند قیقه‌ای سرش را گرم کنم.
می‌رود و دوباره که از پارک برمی‌گردد، می‌گوید: دایی! اون بازیه که یه نفر توش حیوون‌ها رو می‌کشت، اسمش چی بود؟
و این به طور غیرمستقیم یعنی: دایی! اون بازی آواتار رو می‌ذاری بازی کنم؟

اعصابم کمی خرد می‌شود و می‌گویم: دایی گفتم کار دارم برو با بچه‌ها بازی کن، وقت من رو نگیر.

هر چند بچه خوب و دوست داشتنی‌ای است اما گهگاه کمی روی اعصابم راه می‌رود.

امروز که آمده بود، فهمیدم سرما خورده است.
هر یک جمله را که می‌گفت سرفه می‌کرد. به سختی می‌توانست نفس بکشد. آب بینی‌اش امانش را بریده بود.
یاد مریضی چند روز قبل خودم افتادم. به مادرش گفتم: این مریضی، ما به این بزرگی را از پا در می‌آورد! وای به حال این بچه.

دیدم خیلی مظلومانه رفته گوشه‌ای از موبل و یک پتو انداخته رویش و کم‌کم می‌رود که خوابش ببرد.

با دیدن این حالت دلم به حالش حسابی سوخت… در دل دعا کردم که هر چه زودتر خوب شود. خدایا! می‌دانی که طاقت دیدن درد کشیدنش را ندارم…

احساس کردم چقدر دوست داشتنی‌تر شده است. مخصوصاً حالا که به خاطر مریضی روی اعصابم هم راه نمی‌رود. انگار تمام آن اذیت‌هایش یادم رفته بود و همه را بخشیده بودم. حتی دلم می‌خواست خودم گوشی را ببرم و بدهم که بازی کند تا شاید درد یادش برود، اما می‌خواست بخوابد.

***

شنیده‌ام خدا اگر ببیند یکی از بنده‌های خوب و دوست‌داشتنی‌اش با گناهانشان کمی روی اعصابش راه می‌روند، به آن‌ها کمی مریضی و درد می‌دهد.
خدایا! می‌دانم که درد، بهانه‌ای‌ست برای اینکه دلت به حالمان بسوزد. بهانه‌ای‌ست برای اینکه دوست‌داشتنی‌تر شویم. بهانه‌ای‌ست برای اینکه گناهانمان یادت برود. بهانه‌ای‌ست برای بخشش.

قوانین رانندگی!

شاید هیچ قانونی مثل این قانون جان من را از هلاکت نجات نداده باشد. کدام قانون؟ این قانون: یکی از قوانین رانندگی می‌گوید: اگر نور مزاحمی از ماشینی که در خط روبه‌روی شما حرکت می‌کند، به چشم شما می‌تابد، به آن خیره نشوید بلکه به گوشه جاده نگاه کنید تا از آن بگذرید…

چیزی که در این دنیا زیاد است، نور مزاحم است، کافی‌ست به برق آن خیره شوی تا چشمانت کور شود و نفهمی به کجا می‌روی و در نهایت: هلاکت… اما اگر این قانون را بدانی، تا برق مزاحمی مقابلت ظاهر شد، گوشه جاده را نگاه می‌کنی تا از آن سالم عبور کنی…

http://aftab.cc/img/news/90/car_light.jpg

در حین رانندگیِ کامپیوتر، گهگاه نورهای مزاحمی هستند که خطر ایجاد می‌کنند. وسط جستجوهایت در مورد یک مفهوم، عکس یک خانم Open برق می‌زند. کافی‌ست به آن خیره نشوی. گوشه مانیتور را نگاه کن و از آن بگذر.
این روزها تلویزیون، پر است از نورهای مزاحم. خانم‌ها همگی اوپن شده‌اند. خانم مجری چنان برنامه اجرا می‌کند که انگار نعوذ بالله با تمام مردان ایران صیغه محرمیت خوانده است. مشکلی نیست، به نور مزاحمشان خیره نشو، چشمانت را کنار جاده بگیر و عبور کن…
این روزها، در کوچه و خیابان، چیزی که زیاد است، نور مزاحم است! اگر برق آن‌ها چشمت را بزند، کور می‌شوی. باید مواظب باشی. چشمانت را گوشه جاده بگیر و سالم عبور کن.

در اسلام تأکید شده است که به نامحرم خیره نگاه نکنید:

قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ۚ ذَٰلِکَ أَزْکَىٰ لَهُمْ ۗ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ

[به مؤمنان بگو چشمهای خود را (از نگاه به نامحرمان) فروگیرند، و عفاف خود را حفظ کنند؛ این برای آنان پاکیزه‌تر است؛ خداوند از آنچه انجام می‌دهید آگاه است!]

طبق تفاسیر، معنی عبارت «غض بصر» در آیه بالا خیره نگاه نکردن است.

در حقیقت خدا می‌گوید: مؤمنین! اگر نور زیبایی نامحرم از جلو تابید، به آن خیره نشوید چرا که کور می‌شوید* و خود را به هلاکت می‌دهید. در عوض، کنار جاده را نگاه کنید تا سالم عبور کنید. شکی نیست که سالم ماندن بهتر از هلاکت است.

__________________
* صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لَا یَرْجِعُونَ: آنها کران، گنگها و کورانند؛ لذا (از راه خطا) بازنمی‌گردند!

علت اینکه عده‌ای بزرگ می‌نمایند…

امید من!

علت اینکه عده‌ای بزرگ می‌نمایند این است که اطرافشان را افراد کوچکی فرا گرفته است… مباد که فریب سرآمدی‌شان را بخوری!

____

* عده‌ای = عده‌ای نالایق

** جمله را از مجموعه کتاب‌های ارزشمند «شما عظیم‌تر از آنی هستید که می‌اندیشید» برداشت کرده‌ام.

لحظات پر اضطراب

اکنون که می‌نویسم، در اتاق حال، یک اتفاق مهم در حال رخ دادن است. برای دومین و آخرین خواهرم خواستگار آمده است و من که قرعه پخش کردن میوه و شیرینی به نامم افتاده بود، وظایفم را به خوبی(!) انجام دادم و چون همه بزرگان بودند و جا برای نشستنم نبود، اجازه گرفته‌ام و آمده‌ام که ثبت ماوَقَع کنم…

لحظات پر اضطرابی‌ست. هم برای داماد، هم برای عروس و هم برای ما به عنوان خانواده عروس. دختر دسته‌گلمان را به که می‌سپاریم؟ آیا زندگی شیرینی خواهند داشت؟ نکند خدای ناکرده…

گذشته از این‌ها، غمی که به دل همه‌مان می‌نشیند، غم جدا شدن او از خانواده است. شاید اگر دستور خدا و اقتضای سنین نمی‌بود، کل افراد خانواده ترجیح می‌دادند ازدواج نکنند و برای همیشه در کنار هم باشند. از بس روابط خواهر و برداری‌مان دوست‌داشتنی‌ست.

دارند صلوات می‌فرستند و انگار می‌روند سر اصل مطلب… اجازه دهید بروم سر و گوشی آب دهم، بر می‌گردم…

.

.

.

عروس و داماد رفتند در اتاق که با هم صحبت کنند (البته قبلاً صحبت‌هایشان را کرده‌اند، الان در مورد مهریه و امثالهم رفته‌اند که به توافق برسند…)

خلاصه، عرض می‌کردم که خواهر بزرگ‌ترمان که پنج شش سال پیش رفت، (با اینکه در بچگی‌هامان خیلی ما را کتک می‌زد 🙂 و همیشه اذیتش می‌کردیم و اذیتمان می‌کرد؛ اما) خیلی جای خالی‌اش را احساس می‌کنیم. البته تقریباً هر روز یکی دو ساعت اینجا هستند، اما اگر بیش از دو سه روز اینجا نباشند، دلمان حسابی تنگ می‌شود.

از این‌ها گذشته، وقتی فکرش را می‌کنم که بعد از برادر بزرگ‌تر، نوبت من خواهد بود، تنم می‌لرزد. خدا عاقبتمان را ختم به خیر کند… 🙁

هوای سوزانی – هوای بارانی

الهی!

تو آنی
که توانی
که در هوای سوزانی
در چنین تابستانی
بگردانی
هوا را بارانی و طوفانی
چو هوای زمستانی..

 

__________
هفتم شهریور ۹۰ است و در حالی که تا دیروز گرما امان همه را بریده بود، از دیشب تا امشب هوا چیزی شبیه به هوای زمستانی شده است.

یکی از اهداف رمضان

روزهای آخر ماه رمضان است. خیلی‌ها صبرشان تمام شده است و ناله می‌کنند…

نمی‌دانم چرا هر وقت از یکی از اطرافیان می‌شنوم که «خدایا! کی این ماه رمضون تموم می‌شه!؟ خسته شدیم از گرسنگی…» یاد فقیران مظلوم عالم می‌افتم که شاید هر روز داد می‌زنند: «خدایا! کی عمرمون تموم می‌شه؟ خسته شدیم از فقر…»

و من شک ندارم که خدا اگر آن جمله را از هر روزه‌دار بشنود، خواهد گفت: تو به یکی از اهداف رمضان نزدیک شده‌ای…

حاکم بزرگ!

من و خیلی‌های دیگر، یکی از بهترین کارتون‌های دوران کودکی‌مان را «حاکم بزرگ، می‌تی‌کُمان» می‌دانیم. 🙂

گذشته از داستان‌های جالبش، انتهای هر قسمت برای من جالب‌تر بوده است.

همیشه افرادی بودند که به طور مثال فرماندار بودند و غرور فرمانروایی و گناه بی‌عدالتی و ظلم، آن‌ها را گرفته بود. لحظه‌ای که “داداش تسوکه”، آن علامت مخصوص حاکم بزرگ، می‌تی‌کمان، را در می‌آورد، یادتان هست؟

همه آن اشخاص، تازه متوجه می‌شدند جلو چه شخص والا مقامی ایستاده‌اند! ابهت و عظمت حاکم بزرگ که به یادشان می‌آمد، ناخودآگاه به سجده می‌افتادند و گریه و توبه می‌کردند… هر چند که… بودند افرادی که آنقدر باد خیانت و گناه و غرور گرفته بودشان که آن علامت مخصوص حاکم بزرگ هم فایده نداشت و گاهی قصد می‌کردند که به نماینده حاکم بزرگ هم بی‌احترامی کنند!

حداقل روزی ۵ بار این صحنه مقابل چشمان من ظاهر می‌شود!

یکی از جملاتی که معصومین(علیهم السلام) سفارش کرده‌اند که قبل از آغاز نماز، تکرار کنید (به جز آن دعای مشهور “یا محسن قد اتاک المسی…”)، این جمله است:

وَجَّهتُ وَجهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ والأرضِ

رو کرده‌ام به سوی کسی که خالق آسمان‌ها و زمین است!

چند باری که تکرار می‌کنم، این عکس‌ها و اسلایدها به ذهنم می‌آید. عظمت آن حاکم بزرگ در ذهنم تداعی می‌شود… انتظار می‌رود که همه ما انسان‌ها به محض گفتن آن جمله و به یادآوردن آن علامات، ناخودآگاه به سجده بیفتیم و گریه و توبه کنیم، اما چه کنیم که آنقدر باد خیانت و گناه و غرور گرفته‌مان که این همه علامت مخصوص حاکم بزرگ هم فایده ندارد!! حواسمان نیست که در مقابل چه شخص والا مقام و محترمی ایستاده‌ایم. جسممان با اوست و روحمان در ناکجاآباد…

از خدا بخواهیم که توفیق توجه به همین یک جمله را نصیبمان کند.

وَجَّهتُ وَجهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ والأرضِ

خدا اگر بخواهد با تو سخن بگوید…

امید من! خدا اگر بخواهد با تو سخن بگوید، از طریق همه آدم‌هایی که از کنار تو عبور می‌کنند، سخن خواهد گفت…

(در حال گوش دادن یک سخنرانی از استاد پناهیان هستم [و همزمان، کار روی نسخه ۳ از تستا]. این جمله را از زبان ایشان شنیدم و حیفم آمد که اینجا درج نکنم)

اندر حکایات دستشویی!

گلاب به رویتان، این دستشویی عجب حکایت‌هایی دارد! آنقدر که، تازگی‌ها فیلم‌های طنز اگر سوژه کم بیاورند، مطمئناً بحث دستشویی را وسط می‌اندازند تا مخاطبان کمی روحیه‌شان عوض شود 🙂

گفتم برای تنوع هم که شده، ما هم گریزی بزنیم به آنجا!!

***

رفیقی دارم که انگار هر وقت که می‌خواهد برود بیرون، یک شیشه عطر روی خودش خالی می‌کند!! باور کنید از هر کجا رد می‌شود تا مدت‌ها مسیر حرکتش بوی عطر می‌دهد! همیشه با او درگیر هستم که: پسر! آخر شورش را درآورده‌ای! سر آدم از این همه بوی عطر درد می‌گیرد و غیره.
برای اینکه کمی متنبه شود و کمتر عطر بزند، دیروز که، بعد از سه چهار ساعت از حضور او، رفتم دستشویی و دیدم هنوز بوی او در دستشویی است، بعد از بیرون آمدن رو کردم به او و گفتم: فلانی! ما هر وقت رفتیم دستشویی، بوی تو را استشمام کردیم!!!
بنده خدا جلو خانمش چنان ضایع شد که فکر نمی‌کنم دیگر حالا حالاها به خودش عطر بزند!

***

زمانی بود که عبارت «خسته نباشید» افتاده بود به دهانم! ناخواسته هر که را که می‌دیدم، اول می‌گفتم «خسته نباشید» و بعد سلام و علیک می‌کردم.
هیچ وقت یادم نمی‌رود که یک بار در یکی از مساجد، پشت در منتظر بودم که نفر قبلی بیرون بیاید و نوبتم شود. بنده خدا تا آمد بیرون، از آنجا که آشنا بودیم، خیلی جدی و مؤدبانه گفتم: خسته نباشید!!
خدا می‌دانم که از خجالت آب شدم! آخر پسر! زبانت لال شود! این چه موفع گفتن این جمله بود!
آنقدر حواسم پرت این سوتی بود که اصلاً نفهمیدم در دستشویی چه کار کردم!!!
از آن زمان به بعد، دیگر هرگز عبارت «خسته نباشید» را برای شروع مکالمه استفاده نکردم.

(دانشجوها هم وقتی من را در دانشگاه می‌بینند، اگر قبلاً سلام و علیک کرده باشند، معمولاً برای عرض ادب، عبارت «خسته نباشید» را به کار می‌برند. تا به حال چند بار اتفاق افتاده به محض اینکه از در دستشویی دانشگاه بیرون آمده‌ام، یکی‌شان را دیده‌ام. بی‌ادب‌ها برمی‌گردند می‌گویند: خسته نباشید استاد!! من هم اگر این را بگویند، می‌گویم: خودت خسته نباشی!! هفت جد و آبادت خسته نباشند!!)

***

دبیرستان که بودیم، یک رفیق داشتیم که مداح بود. می‌دانید که مداح‌ها هم زبان‌بازترین افراد جامعه هستن. کم نمی‌آورند!
ما هر وقت همدیگر را می‌دیدیم چون شوخی داشتیم، معمولاً من به اون می‌گفتم: التماس دعا حاجی! یاد ما هم باش…

یک بار در دبیرستان داشتم می‌رفتم آب بخورم که دیدم دارد می‌رود دستشویی. برگشتم به شوخی گفتم: التماس دعا حاجی!

نامرد! وقتی آمد بیرون، گفت: جانِ حمید از اول تا آخرش یاد تو بودم! همه‌ش جلو چشمم بودی!!! 🙁
(اشاره به آن التماس دعاها که به مسافران مکه می‌گویند و حاجی می‌گوید: از اول تا آخرش انگار جلو چشمم بودی!!)

***

فکر می‌کنید بدترین حالت ممکن که یک انسان می‌تواند در آن حالت قرار گیرد، چیست؟
عرض می‌کنم خدمتتان:

در راه مشهد، با برادر بزرگ‌تر رفته بودیم دستشویی عمومی! پشت در ایستاده بودیم تا نفر قبل بیاید بیرون و ما برویم داخل. یکدفعه دیدم علی از خنده منفجر شد و دوید به سمت بیرون. نگاه کردم به سمت دستشویی دیدم یارو در حال بیرون آمدن از دستشویی است در حالی یک خلال دندان هم در دهانش است!!!! باور کنید من هم مثل علی ترکیدم از خنده! (بعداً حدس زدیم که احتمالاً از سر سفره شام آمده است و خلال دندان را بابت تفریح در دهانش چرخانده و بیرون نیانداخته! آخر مرد حسابی! مراعات حال مردم را هم کن!!)

***

این یکی کم‌ارتباط با دستشویی نیست:

شاید بتوان گفت بزرگ‌ترین سوتی من از این قرار بوده است:
یک بار از حمام آمدم بیرون و متوجه شدم که گوشی زنگ می‌خورد. تا رفتم جواب بدهم، قطع شد. فهمیدم از دانشگاه تماس گرفته‌اند. (مسؤول یکی از بخش‌ها)
چند دقیقه بعد، دوباره تماس گرفت. گوشی را برداشتم.
گفت: سلام، خوبی مهندس؟! چند دقیقه پیش تماس گرفتم جواب ندادی…
من بیچاره طبق عادتی که می‌گویند: کجا بودی؟ می‌گوییم: جای شما خالی فلان جا، خیلی عادی برگشتم گفتم: جاتون خالی، حمام بودم!!!!!!!!!!!!
باور کنید از خجالت آب شدم!! 🙁
یک جور ماست‌مالی کردم که خیلی سوتی به نظر نرسد، اما گوشی را که قطع کردم، می‌خندیدم و همزمان، عرق شرم می‌ریختم!!

(گاهی اوقات برخی سوتی‌ها سال‌ها در ذهن انسان می‌ماند و از به یادآوردنش عذاب می‌کشد. شاید خوبی‌شان این باشد که تا عمر دارید تکرار نمی‌کنید! در مورد برخورد با این نوع سوتی‌ها در یک مطلب صحبت خواهم کرد…)

به هر حال، این‌ها حکایت‌هایی‌ست که گهگاه که پشت در دستشویی می‌مانم مرور می‌کنم و با خودم می‌خندم 🙂

جناتٍ تجری من تحت الأنهار

این هفته با یکی از دوستان سطح اولم به نماز جمعه رفته بودیم. بیرون که آمدیم، گفت: حمید! وقت داری کمی در شهر بگردیم و حرف بزنیم تا بعد از یک هفته پرکار، حال و هوایمان عوض شود؟ گفتم: من دلم شدیداً برای روستاهای اطراف تنگ شده، بنابراین بگاز که برویم سیلیجرد (روستای باصفایی در اطراف ساوه) کنار چشمه‌اش کمی آب بازی می‌کنیم و بر می‌گردیم.
به نیت سیلیجرد حرکت کردیم، اما نزدیک که شدیم، پیشنهاد داد که برویم ییلاق، باغ دایی‌اش.
هر چند دوست نداشتم مزاحم خانواده دایی‌اش شوم و کلاً دوست ندارم وارد باغ مردم بشوم، اما با اصرار او رفتیم …

وارد باغ شدیم و بعد از یک احوال پرسی با خانواده دایی‌اش، رفتیم که گشتی در باغ بزنیم.
جایتان خالی! باغ به این جذابی ندیده بودم! سرسبز!‌ تر و تازه! تمیز! پر نعمت!
تقریباً هر نوع میوه که بشود در تابستان تصور کرد، در این باغ موجود بود: هلو، شلیل، زردآلو، گلابی، گیلاس، انجیر، انواع خیار و چندین نوع میوه و درخت دیگر. و جالب اینکه با بهترین کیفیت! هلوهایش را باید دو نفری می‌خوردی!! گلابی‌های بسیار خوشمزه …
در حین حرکت در باغ و دیدن درختان پرمیوه و تنوع میوه‌ها و این وجدی که در من ایجاد شده بود (تا حدی که دلم خواست که داشتن چنین باغی نصیبم شود)، ناخودآگاه یاد بهشت و توصیف‌های خدا از بهشت افتادم.
خیلی‌ها فکر می‌کنند وقتی خدا می‌گوید باغ هایی با همه نوع میوه، باغ هایی که نهرها در زیر درختانش جاری است و توصیفات مادی دیگر، مثالهای ساده و نه چندان مهمی است اما من آن روز فهمیدم که انصافاً ارزشش را دارد که انسان کمی ریاضت بکشد و ولخرجی نکند و در عوض چنان باغی را بخرد! همانطور، ارزشش را دارد که انسان در این دنیا کمی متحمل رنج مبارزه با نفس شود و نگذارد این نفس در گناه، ولخرجی کند و در عوض چنان باغی که خدا وصفش را کرده پاداش بگیرد!
آن هم در شرایطی که خستگی و رنج و دلزده شدن معنی نداشته باشد! و ده‌ها مزیت دیگر نسبت به باغ‌های دنیایی.
ارزشش را دارد، اینطور نیست؟