اِصبِر!

اتفاقات روزانه, نکته ۲ دیدگاه »

در دو طرف خانه‌مان، سه چهار همسایه داریم که حداقل اذیتشان این دود سیگار و … لعنتی‌شان است که امان من یکی را بریده! یک لحظه نمی‌توانم در حیاط بنشینم چون مطمئناً همان لحظه یکی‌شان در فیضیه را باز کرده است و کل محله را فیض می‌دهد!! اذیت‌های دیگرشان مثل دعواها و داد و بیدادها و غیره بماند.

همیشه دیدی منفی به این موضوع داشتم و نمی‌دانستم وظیفه‌ام در قبال این همسایه‌ها در این دنیا چیست!؟ ته دلم می‌گفتم خدا واقعاً چرا این نوع همسایه‌ها را برای انسان قرار می‌دهد؟ حکمتش چیست؟

***

چند شبی می‌شود که یک مجموعه سخنرانی از آیه الله مجتهدی تهرانی از قم خریده‌ام و نشسته‌ام پای منبر ایشان.

امروز یک داستان کوتاه تعریف کردند که هر چند خیلی وقت پیش شنیده بودم، اما با توجه به اوج گرفتن این اذیت همسایه‌هامان، این بار برایم خیلی ارزشمندتر جلوه کرد.

***

شخصی پیش پیامبر آمد و از همسایه‌اش گلایه کرد که خیلی او را اذیت می‌کند.
پیامبر فرمود: إصبر! (صبر کن!)

رفت و چند روز دیگر آمد و دوباره از آن همسایه گلایه کرد و گفت: امانم را بریده!
پیامبر باز هم فرمود: إصبر! (صبر کن!)

رفت و بعد از مدتی دوباره آمد و باز از آن همسایه گلایه کرد و گفت: فایده ندارد و بسیار بسیار اذیت می‌کند!

به بقیه داستان کاری ندارم که پیامبر فرمود: برو و جمعه، قبل از نماز جمعه، تمام اسباب و اساس منزلت را بریز داخل کوچه و بنشین کنار آن‌ها! م‍ؤمنین که در حال رفتن به نماز جمعه هستند، خواهند پرسید که چه شده؟ بگو: فلان همسایه‌ام اذیتم می‌کند!
مرد رفت و همان کار را کرد… لوازمش را ریخت به کوچه و هر که رد می‌شد و از جریان سؤال می‌کرد، می‌گفت: فلان همسایه اذیتم می‌کند… خبر به گوش همسایه رسید! فهمید که آبرویش در خطر است! سریعاً آمد و گفت: اساست را به منزل ببر، قول می‌دهم دیگر اذیت نکنم.

 

جواب گلایه‌ام از خدا را در همان دو بار « إصبر » گرفتم.

خدا شاهد است هر جواب دیگری می‌شنیدم راضی‌ام نمی‌کرد!

«صبر کن» این تنها جوابی است که قانعم می‌کند.

در این «إصبر» خروارها جواب نهفته است!

حداقلش این است که من را یاد آن زمان انداخت که نوجوان بودیم و در کوچه فوتبال بازی می‌کردیم! آن هم متأسفانه گاهی سر ظهر! این همسایه‌های مظلوم چه کار کردند؟ صبر!
یادم می‌آید بارها توپمان به منزلشان می‌افتاد و گاهی کلافه می‌شدند.
و یا مثلاً زمانی را به خاطر می‌آورم که با توپ والیبال دائم به دیوار خانه‌شان می‌زدم و با خودم والیبال بازی می‌کردم، گاهی اعتراض می‌کردند که صدای گم‌گم توپتان آزارمان می‌دهد، اما همیشه صبر کردند!
ماشین برادر و خواهر خیلی از اوقات مزاحم رفت و آمدشان بوده. چه کار کردند؟ صبر!

حالا این آزار آن‌ها در حقیقت عوض آن آزار خودمان است! به نوعی کفاره گناهانمان است. حداقلش این است که اگر در قیامت گفتند در نوجوانی توپتان پدر ما را درآورد، ما هم پرونده آزار آن‌ها را روی میز می‌گذاریم که آن گناهمان پاک شود.

تازه دارم آن عبارت ابتدای دعای ندبه را درک می‌کنم:

اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ عَلی ما جَرى بِهِ قَضاؤُ کَ

پروردگارا ترا ستایش می‌کنم براى هر چه (از بلا و نعمت و رنج و راحت) که در قضا و قدر تقدیر کردى

خوبی‌ها که «حمد» دارد، این واضح است! اما همیشه سؤال این بود که چرا باید بر بلا هم «حمد» گفت؟ حالا می‌فهمم که در این بلاها هم حکمتی هست.

باور کنید برای همین یک رفتار پیامبر و این یک کلمه «إصبر» می‌شود یک کتاب نوشت!

 

یاد آن داستان جالب افتادم!

اگر اشتباه نکنم، حاج آقا هاشمی‌نژاد یا استاد پناهیان تعریف می‌کرد که: یکی از علما یک روز به خانه یکی از اولیای خدا رفته بود. دیده بود یک زن بددهان و نق‌نقو راه می‌رود و به آن بنده خدا نیش می‌زند و بد و بیراه می‌گوید.

می‌گفت: ابتدا فکر کردم که کنیزی یا دیوانه‌ای هست که در خانه آن بنده خدا کار می‌کند و اتفاقی افتاده که اینطور شده.

از آن ولی خدا پرسیدم که این بنده خدا کیست؟ خیلی با مهربانی و آرامی گفت: عیال بنده هستند.

گفتم: جسارت است، اما فکر نمی‌کردم همسر یک ولی خدا اینطور باشند!

گفته بودند: خداوند همه را برای صبر آزمایش می‌کند، آزمایش بنده هم همسهری نق‌نقو و بددهان است. هر روز در حیاط می‌نشینم و با اشتیاق به غرغرهایش گوش می‌کنم و تمرین صبر می‌کنم 🙂 می‌خواهم شیطان را در خشمگین کردن من رو سیاه کنم!

إصبِر! 😉

امید من! از خود بپرس…

امید نامه, نکته هیچ دیدگاه »

امید من! اگر می‌خواهی که به بیراهه نروی، هر روز صبح که از خواب برمی‌خیزی از خود بپرس “هدف از آفرینش من چه بوده است؟”

پشیمانی

اتفاقات روزانه, نکته ۴ دیدگاه »

گاهی اوقات با حالتی غمگین و سر به زیر وارد خانه می‌شود، یک سلام نصفه و نیمه می‌کند و می‌رود یک گوشه سرش را روی پاهایش می‌گذارد. (مهدی رضای شش ساله را می‌گویم)
می‌روم کنارش، می‌چسبانمش به پهلوی راستم و می‌گویم: چطوری پهلوون!
با آن زبان شیرین کودکی و با کمی بغض، سریعاً می‌گوید: دایی! اصلاً حوصله شوخی ندارم ها! تو رو خدا سر به سرم نذار!
می‌گویم: ها؟ کشتی‌هات غرق شده؟
می‌گوید: نه خیرم! سر مامانم داد زدم!
خدا شاهد است تا دو ساعت بغض می‌کند و تا وقتی نرود خانه و یک فصل گریه نکند و مادرش نگوید که بخشیدمت، آرام نمی‌گیرد!

هیچ وقت با من بوکس بازی نمی‌کند!؟ می‌دانی چرا؟ چون یک بار که با هم بازی می‌کردیم، یک مشت نسبتاً محکم به کمرم زد و من برای اینکه بگویم تو برده‌ای، چند بار با احساس درد گفتم: اوخ اوخ اوخ!
تا اینطور کردم، گریه‌اش گرفت و گفت: دایی! من دیگه با تو بوکس بازی نمی‌کنم، لاغری، دردت می‌گیره!

یک بار کاری کرده بود که دایی علی‌اش ناراحت شده بود. شب که رفته بود خانه شروع کرده بود بلند بلند گریه کردن! خواهرم از گریه‌هایش با موبایل فیلم گرفته بود!! هر چه خواهرم می‌گفت به دایی می‌گم ببخشدت، فایده نداشت تا اینکه بابایش سرش داد کشیده بود “بسه دیگه!!” و او ساکت شده بود.

باور کنید حاضرم هیچ چیز در دنیا نداشته باشم مگر این حیا و پشیمانی و توبه را!

آیا مطالعه زندگانی و سرنوشت بد عاقبت‌ها جایز است؟

نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته یک دیدگاه »

چندین سال پیش کتابی خریدم به نام “بد عاقبت‌ها”. در این چند سال، بارها خواسته‌ام آن‌را بخوانم اما هرگز ته دلم راضی نبوده‌ام که به طرفش بروم و مطالعه کنمش. همیشه فکر می‌کردم ممکن است روی روحیاتم تأثیر منفی بگذارد و زبانم لال همانطور بشویم!
اما همیشه یک شبهه در دلم بوده است و آن اینکه: آیا در کل مطالعه سرنوشت بد عاقبت‌ها مجاز است یا خیر؟
امشب شکم دو برابر شد!
از طرفی آیاتی داریم که خداوند پیشنهاد می‌کند که در زمین بگردید و دقت کنید که عاقبت بدکاران چطور بود:
۳۶ نحل: فسیرو فی الأرض فانظروا کیف کان عاقبت المکذبین
در زمین بگردید و ببینید عاقبت تکذیب کنندگان چطور بوده است!

و از طرفی امشب در معراج السعاده خواندم که:
برای نجات از سوء عاقبت… پس بر هر کسی لازم است که … از ارتکاب معاصی و ملاحظه احوال عاصیان و تصور و فکر در معصیت غایت اجتناب را بکند و از اهل معصیت و شنیدن حکایات ایشان نهایت احتراز را لازم شمارد و بلکه محبت هر چیزی که غیر خداست از دل بیرون کند.
حالا نمی‌دانم منظور ملا احمد نراقی، کلاً همنشینی با عاصیان است یا چیز دیگری.

باید بیشتر تحقیق کنم…

خیلی‌ها روی جوراب سفید سرمایه‌گذاری می‌کنند

نکته هیچ دیدگاه »

چه احمق است کسی که روی جوراب سفید سرمایه‌گذاری کند!

امید من! رسم بندگی از مرغ عشق آموز!

اتفاقات روزانه, اعتقادات خاص مذهبی من, نکته ۲ دیدگاه »

نمی‌دانم رابطه‌تان با حیوانات چطور است!؟ تا یاد دارم از کودکی به هر حال، با چندین نوع حیوان در خانه سر و کله زده‌ام. عاشق حیوانات هستم. این روزها یک قفس فنج دارم و یک قفس مرغ عشق (و ده سال می‌شود که این قفس‌ها این نوع پرنده‌ها را میزبانی می‌کنند) و یک آکواریوم یک و نیم متری پر از انواع ماهی. (که البته این آکواریوم از صدقه سر برادر بزرگ‌تر به این زیبایی است)

https://photos-1.dropbox.com/i/xl/6Dk8ZYKHk9zQX_HTcd0kONXxKt6_W0A0MDgIO-S2sYA/7393532/1332622800/751a517/

به هر حال، یکی از عجایبی که در مورد مرغ عشق‌ها مشاهده کرده‌ام، چیزی است که دلیل نامگذاری آن‌ها به مرغ عشق نیز هست و آن، نوع علاقه پرنده نر و ماده به یکدیگر است!

می‌دانید چرا این نوع پرنده را مرغ عشق می‌نامند؟

http://img.aftab.cc/news/90/l_ove_bird.jpg

من خودم این دلایل را برای این نامگذاری می‌دانم:

اولاً این نوع پرنده به همین راحتی‌ها جفت مناسب هم را پیدا نمی‌کنند! به همین راحتی‌ها عاشق نمی‌شوند و اگر هم شوند، عاشق هر کسی نمی‌شوند! خیلی بعید است بتوانید دو پرنده رندوم از این نوع گیر بیاورید و آن‌ها را در یک قفس بیندازید و انتظار داشته باشید که عاشق هم شوند و تخم بگذارند و جوجه‌دار شوند! خیر، باید یک گروه از آن‌ها را با هم داشته باشید و بعد منتظر باشید و ببیند که کدام یک عشق اصلی و حقیقی خود را پیدا می‌کند.
اما جالبی ماجرا بعد از این انتخاب و جفت شدن است!
باور نمی‌کنید چقدر این دو پرنده عاشق هم می‌شوند! صبح تا شب می‌بینی این‌ها دارند همدیگر را نوازش می‌کنند و دائماً به یاد هم هستند.
از این‌ها گذشته، موضوع زمانی جالب می‌شود که بچه‌دار می‌شوند!
خیلی بعید است کسی که ناشی است بتواند جوجه سالم از این پرنده‌ها بیرون بکشد!
تا حدودی که غریزه‌شان حکم می‌کند، روی تخم می‌خوابند و جوجه را بیرون می‌آورند و بزرگ می‌کنند. اما به محض اینکه احساس کنند حب فرزند دارد از میزان علاقه‌شان نسبت به هم کم می‌کند، جوجه را آنقدر می‌زنند تا بمیرد!
به آن صورتِ مظلوم و اسم عاشقانه‌شان نگاه نکنید! در یک روز تمام جوجه‌های خود را می‌کشند!
باید زرنگ باشی و به محض اینکه دیدی دارند جوجه‌ها را می‌زنند، از پدر و مادر جدا کنی یا اینکه اگر در هوای آزاد باشند، جوجه‌ها خودشان فرار می‌کنند و زندگی‌شان را تنهایی ادامه می‌دهند.
من حیوانات زیادی داشته‌ام و مستندهای زیادی در مورد حیوانات دیده‌ام. تا به حال حیوانی مثل این‌ها ندیده‌ام که چنین بلایی سر جوجه‌های خود بیاورند!

شاید از یک نگاه، بی‌رحم به نظر برسند، اما از نگاهی متفاوت، عشق خدشه‌ناپذیر این پرندگان به هم را می‌رساند و این ارزشمند است.

***

هر بار که این اتفاقات را تجربه می‌کنم، عشق بین خودم و خدا را با آن‌ها مقایسه می‌کنم.
می‌بینم خدا وکیلی جوجه‌های بسیاری دور و برم را گرفته‌اند و باعث شده‌اند که از عشقم نسبت به او کاسته شود. خدا بارها در قرآنش از حب فرزند و مال و شهوات یاد کرده است و گفته است که مراقب باشید این‌ها از عشق بین من و شما نکاهد، اما ما هوس‌بازها هر بار عاشق یکی شده‌ایم و شریک‌های زیادی برای این عشق در نظر گرفته‌ایم 🙁 به اندازه آن مرغ عشق هم نیستیم که هر لحظه به یاد عشقمان باشیم و به خاطر عشق اصلی‌مان از جوجه‌هامان بگذریم.

آری، امید من! رسم بندگی از مرغ عشق آموز!

چند جمله در مورد خوف از خدا

دین من، اسلام, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکته ۲ دیدگاه »

فصل چهارم از باب چهارم کتاب معراج السعاده چقدر خواندنی‌ست! در باب انواع خوف و به ویژه خوف از خدا چند جمله ناب دارد که حیفم آمد اینجا نیاورم:
– در خبر قدسی وارد شده است که:
به عزت خودم قسم، که بر هیچ بنده‌ای دو ترس را جمع نمی‌کنم و از برای هیچ بنده‌ای دو امن را قرار نمی‌دهم. پس هر که در دنیا از من ایمن باشد، در روز قیامت او را خواهم ترسانید و هر که در دنیا از من بترسد، در روز قیامت او را ایمن خواهم ساخت.

– از حضرت رسول مروی است که: هر که از خدا بترسد خدا همه چیز را از او می‌ترساند و هر که از خدا نترسد، خدا او را از همه چیز می‌ترساند.

– آیه‌های خوف هم که بسیارند:
— و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فإن الجنه هی المأوی
هر که از پروردگار خود بترسد و خود را از هوی و هوس باز دارد، بهشت مأوی و منزل اوست.
— و لمن خاف مقام ربه جنتان
و هر کس از پروردگار خود بترسد از برای او دو بهشت است.
— إنما خشی الله من عباده العلماء
خوف و خشیت از خدا برای اهل علم است و بس
— هدی و رحمه للذین هم لربهم یرهبون
هدایت و رحمت از برای کسانی است که ایشان از پروردگار خود خائف و ترسان‌اند.
— إنما المؤمنون الذین إذا ذکر الله وجلت قلوبهم
جز این نیست که مومنان کسانی هستند که چون نام خداوند مذکور شود، دل‌های ایشان خوفناک گردد.

– و بیشتر خوفی که بر دل نیکان و متقین غالب است، خوف سوء خاتمه است که دل‌های عارفین از آن پاره پاره است.

– و هیچ چیز مانند خوف، لذات و شهوات دنیا را قلع و قمع نمی‌کند.

الهی! بترسان ما را تا نترسیم از چیزی…

امید من! اگر قبل از پیری، پاک نگشتی…

نکته یک دیدگاه »

بخشی از کتاب خارق العاده‌ی معراج السعاده. ص ۱۶۰:
و کسی که ملکات بد را از خود دفع نکرد تا به پیری رسید و ریشه آن‌ها در دل او مستحکم گشت، کجا می‌تواند آن‌ها را زایل کند و اخلاق حسنه را تحصیل نماید؟ زیرا که بعد از استحکام ریشه آن‌ها، دفع آن‌ها موقوف است به ریاضتی و مجاهدتی که در پیری تحمل آن‌ها ممکن نیست.
و از این جهت است که در اخبار وارد شده است که: چون آدمی را سن به چهل سالگی رسید و رجوع به نیکی نکرد، شیطان به نزد او می‌آید و دست بر روی او می‌کشد و می‌گوید: پدرم فدای رویی باد که دیگر برای او هرگز رستگاری نیست!!

نتیجه‌ای که در پیری به آن می‌رسی…

اتفاقات روزانه, خاطرات, دین من، اسلام, نکته ۲ دیدگاه »

در مسجدی که اکثر اوقات می‌روم، چهار معلم از معلمان دوران ابتدایی و راهنمایی‌ام حضور دارند! همه‌شان بازنشسته شده‌اند و حالا که بیکارند مسجد بهترین جا برای گذران وقتشان است!

چند روزی می‌شود که یک معلم دیگرم هم بازنشسته و پیر شده و به جمعشان پیوسته. حضور او مرا یاد یک خاطره جالب انداخت!

***

وقتی دوم یا سوم راهنمایی بودم زنگ آخر، درس ریاضی را با ایشان داشتم. در پاییز همیشه زنگ آخر با ساعت مسجد یکی می‌شد. من بابای خدابیامرز را فرستاده بودم مدرسه که با مدیر هماهنگ کند که اگر زنگ آخر انتهای کلاس (مثلاً بیست دقیقه آخر) معلم، کار خاصی نداشت من با اجازه معلم زودتر از بقیه بروم که به مسجد برسم. چون کلیددار مسجد بودم و باید رادیو را پشت بلندگو می‌گذاشتم و برق‌ها را روشن می‌کردم و امثالهم… چون آن زمان شاگرد اول کل مدرسه بودم، مدیر و معلمان مشکلی نمی‌دیدند و اجازه می‌دادند.

یک روز که با همین معلم کلاس داشتیم، چند دقیقه مانده به زنگ، کار کلاس تمام شد و معلم گفت صبر کنید تا زنگ بخورد و بعد بروید. من دستم را بالا گرفتم و گفتم: آقا اجازه، ما می‌تونیم الان بریم؟ گفت: خیر، باید صبر کنی تا زنگ بخوره. گفتم: آقا! با آقای فرهاد (مدیر) هماهنگ کردیم، مشکلی نداره.
گفت: کجا می‌خوای بری؟ گفتم: مسجد… با شوخی شبیه به جدی و کمی تمسخر گفت: می‌ری مسجد که چی بشه؟
گفتم: آقا کار داریم، تو رو خدا اجازه بدید بریم… گفت: نمی‌خواد بری، برای تو درس مهم‌تره تا مسجد. تو هنوز به سن تکلیف هم نرسیدی!

خلاصه، نرفتیم…

آن شب با بابامان در میان گذاشتم که معلم ریاضی‌مان اجازه نمی‌دهد بروم مسجد. گفت: چطور؟ گفتم: می‌گه می‌ری مسجد که چی بشه؟

چه حرف جالبی زد بابامان! گفت: بگو آقا اجازه! نتیجه‌ای که شما در پیری بهش می‌رسی ما در این سن بهش رسیدیم، بَده؟

و چه زیبا تعبیر شد حرف بابا!! 🙂

قربان! چه بهتر!

اتفاقات روزانه, کمی خنده هیچ دیدگاه »

ساعت ۷:۳۰ دقیقه هر پنج شنبه، یک reminder (یادآور) تنظیم کرده‌ام که خبرم کند که خودم را به سخنرانی استاد قرائتی برسانم.

الان ساعت ۷:۵۹ دقیقه است و دارم به صحبت‌هایش گوش می‌کنم.

یک جوک تعریف کرد که گفتم بگذار اینجا بنویسم تا یادم بماند:

نقل می‌کنند رضا خان به پادگانی رفت، از یک سرباز پرسید: سرباز! ناهار چی دارید؟
سرباز گفت: قربان! آبگوشت!
رضا خان در دیگ را باز کرد و دید که غذا پلو است. گفت: سرباز! شما که غذا، پلو دارید!
سرباز گفت: قربان! چه بهتر! 🙂

(برای تعریف در بعضی کلاس‌ها به این جوک نیاز داریم 🙂 )

وُتیره

دین من، اسلام, نظرات و پیشنهادات من, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۹ دیدگاه »

مدت‌ها بود که در مسجد محله، دو نفر را می‌دیدم که نسبت به بقیه کمی نورانی‌تر و عجیب‌تر بودند! هر وقت این‌ها را می‌دیدم، به فکر فرو می‌رفتم که این‌ها چه کار می‌کنند و چطور زندگی می‌کنند که اینطور نورانی شده‌اند. (باور کنید تمام مسجد علاقه و احترام عجیبی برای این دو نفر قائل هستند)

چند وقت پیش یک شب که با حاج خانم (مادر گرام) مطرح کردم، گفت: خوب چند روز زیر نظر بگیرشان و ببین که چه کاری می‌کنند که بقیه انجام نمی‌دهند؟

ما هم از فردای آن روز نشستیم صف آخر نماز و زیر نظر گرفتیمشان. حتی در محله هم گاهی که می‌دیدمشان کمی کنجکاوتر بودم که ببینم رفتار و کردارشان چطور است!
مثلاً شاید متوجه می‌شدم که به این خاطر که به فقرای محله سرکشی می‌کنند یا شاید شغل خاصی دارند و بیشتر مراعات می‌کنند اینطور هستند…
یک روز که یکی‌شان داشت در وضوخانه با گوشی در مورد خرید و فروش و غیره صحبت می‌کرد، یواشکی رفتم کنارش و خودم را مشغول وضو کردم که ببینم چه کاره است!! (خدا من را ببخشد! 🙂 ) فهمید شغل خاص و عجیبی هم ندارد.

خلاصه بعد از چند شب زیر نظر گرفتن، متوجه شدم که حداقل در مسجد، تنها فرقی که با بقیه دارند این است که علاوه بر اینکه به شدت خوش‌برخورد و خوش‌اخلاق هستند، بعد از نماز عشا یک کتاب دعای خاص را برمی‌دارند و یک نماز نشسته می‌خوانند و بعد کمی دیرتر از بقیه می‌روند.

با حاج خانم در میان گذاشتم، گفت: مطمئناً نماز وتیره می‌خوانند. گفتم مادر من! نمازشان زودتر از این حرف‌ها تمام شد! مگر نباید در آن نماز سوره انعام را بخوانند؟ می‌دانی چقدر طول می‌کشد؟ گفت: در نماز وتیره سوره واقعه را می‌خوانند نه انعام را! آن سوره هم که آیه‌هایش بسیار کوتاه است و زود تمام می‌شود! (جالب است که از نوجوانی اسم این نماز را شنیده بودم، اما همیشه فکر می‌کردم در این نماز باید سوره انعام را خواند و با خودم می‌گفتم کی حوصله دارد در نماز، یک ختم انعام کند!؟ )

فردا شب وقتی نماز را می‌خواندند از بالای سرشان آهسته رد شدم و دزدکی نگاه کردم ببینم چه سوره‌ای را می‌خوانند!؟ دیدم ای دل غافل! حاج خانم راست می‌گفت! سوره واقعه را می‌خوانند!

آمدم خانه و گفتم بگذار یک بار این نماز را بخوانیم ببینیم چه حس و حالی دارد!

پسر! عجب سوره‌ای‌ست این سوره واقعه! و عجب نمازی می‌شود وتیره با این سوره!

عجب کیفی داشت! 🙂

بسی غصه خوردم که چرا زودتر خواندنش را شروع نکردم!

اگر از نوجوانی آن‌را می‌خواندم شک ندارم که وضعیتم بسیار بهتر از این می‌بود!

انصافاً لازم است که پس از یک روز با انواع و اقسام اتفاقات و احتمالاً در معرض گناه قرار گرفتن‌ها، خود را با این سوره بسنجی!

واقعه شما را بر سر یک سه راهی می‌گذارد و مختارید که یکی را انتخاب کنید:

کُنتُمْ أَزْوَاجًا ثَلَاثَهً ﴿۷﴾
و شما (در روز واقعه) سه گروه خواهید بود!

فَأَصْحَابُ الْمَیْمَنَهِ مَا أَصْحَابُ الْمَیْمَنَهِ ﴿۸﴾
(نخست) سعادتمندان و خجستگان (هستند)؛ چه سعادتمندان و خجستگانی!

وَأَصْحَابُ الْمَشْأَمَهِ مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَهِ ﴿۹﴾
گروه دیگر شقاوتمندان و شومانند، چه شقاوتمندان و شومانی!

وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ﴿۱۰﴾  أُولَٰئِکَ الْمُقَرَّبُونَ (۱۱)
و (سومین گروه) پیشگامان پیشگامند، آنها مقرّبانند!

اینکه در معرفی سه گروه، ابتدا میمنه و بعد مشئمه و بعد، السابقون را می‌گوید می‌شود حدس زد که به خاطر تعداد افراد در هر گروه است. یعنی بیشترین افراد در گروه اصحاب میمنه هستند و بعد اصحاب مشئمه و کمترین افراد در گروه السابقون السابقون.
عجیب است که در ادامه، خدا ابتدا شروع به بیان حالات و اوصاف «السابقون السابقون» می‌کند تا دهان انسان را حسابی آب بیندازد!
می‌دانید کجا بیشتر از همه آتشم می‌زند؟
آنجا که بعد از معرفی گروه «السابقون السابقون» می‌گوید:
ثُلَّهٌ مِّنَ الْأَوَّلِینَ وَقَلِیلٌ مِّنَ الْآخِرِینَ

تا می‌آیید دلتان را خوش کنید که شاید نعمت «السابقون السابقون» بودن نصیبتان شود، می‌گوید: گروه زیادی از این افراد از امت‌های نخستین و گروه کمی، از امت آخرین هستند!

اعمالت را در روز و در کل عمر، بررسی می‌کنی و می‌بینی انصافاً لیاقت بودن در گروه السابقون را نداری (و چه بسا میمنه هم نباشی). آتش می‌گیری از اینکه جزء این گروه نیستی. دلت می‌خواهد یک بار دیگر متولد شوی و اشتباهاتت را کنار بگذاری و تمام سعی‌ت را کنی تا در این گروه جا بگیری… اما چه فایده که گذشته قابل برگشت نیست.

دلت می‌خواهد داد بزنی: خدایا! چه گناهی کرده‌ام که در جمع آخرین قرار گرفته‌ام و باید سهمیه‌مان از السابقون السابقون کمتر باشد؟ چه گناهی کرده‌ام که در زمانی متولد شده‌ام که هر کجا گام می‌گذاری اگر مراقب نباشی به بدترین گناهان دچار می‌شوی؟ در زمان نخستین کجا بود تلویزیون پرفساد؟ کجا بود اینترنت پرفسادتر؟ کجا بود حکمرانی شهوت و مادیت در دنیا؟

(بگذریم، بغض، امانم را بریده و بیشتر نمی‌توانم توضیح دهم)

واقعاً سوره عجیبی‌ست و وای بر من که تا به حال قدرش را نمی‌دانستم و وای بر من که سوره‌های دیگر را هم زمانی که دیر شده باشد درک خواهم کرد!

اگر توانستید، نماز وتیره را حداقل شب‌های جمعه، بعد از نماز عشا و چه بهتر که هر شب، تجربه کنید. با خودتان فکر کنید که در کدام گروه هستید؟ اوصاف هر گروه را بخوانید و ببینید چه وضعیتی خواهید داشت؟
حالا می‌فهمم که آن دو نفر چرا نورانی‌تر بودند! انصافاً اگر کسی هر شب این نماز را بخواند و نفسش را مراقبت کند و دائم زار بزند که خدایا مرا جزو «السابقون السابقون» قرار ده، نورانی‌تر از بقیه نخواهد شد؟

اگر خواستید بخوانید، دقت کنید که اولاً نشسته است.  ثانیاً می‌توانید به جای نافله عشا بخوانید و دیگر نیازی به نافله عشا نیست. ثالثاً در رکعت اول بعد از حمد، این سوره را می‌خوانید و در رکعت دوم، سوره توحید را.

توضیح ویکی پدیا در مورد این نماز

برهوت!

اتفاقات روزانه, ترفندهای من یک دیدگاه »

مدتی هست که وارد یک فاز روحی وحشتناک شده‌ام. البته بار اول نیست! معمولاً گاهی که کارم دائم و تکراری می‌شود و هیچ اتفاق خارق العاده و جدیدی در زندگی‌ام نمی‌افتد وارد این فاز می‌شوم!

به خصوص وقتی ذهنم درگیر چیزی می‌شود که هرگز دوستش ندارم و بلاتکلیف نگه می‌داردم، همینطور می‌شوم! مثلاً این روزها باید روی یک تحقیق برای درس «امنیت» کار کنم که نمره‌اش را بگیرم و شر این درس از سرم کم شود در حالی که هرگز علاقه و حوصله‌اش را ندارم! اما مجبورم و نمی‌گذارد به کارهای دیگرم برسم! نمرات دو درس مهم هنوز نیامده و از یکی‌شان خیلی می‌ترسم و اگر کم بدهد مشکلاتی در ترم جاری پیدا خواهن کرد. بحث پایان‌نامه ارشد و شروع شدن ترم جدید و اینکه نکند این ترم استادها گیر بدهند که حتماً باید در جلسات حاضر باشم و خلاصه این نوع فکر و خیال‌ها حسابی قدرت کار را از من گرفته.

به هر حال، خودم را خوب شناخته‌ام. معمولاً در این مواقع راهکارهایی دارم که از این اوضاع خارج شوم.

اما چیزی که باعث شد از این روحیات بنویسم، این مقاله جالب بود:

راهنمای مقابله با خستگی، دل زدگی شدید و بریدن از کار

جالب است که انگار خیلی‌ها این روحیات را بر اثر کار و درگیری ذهنی زیاد تجربه می‌کنند و گویا به آن «حالت برهوت» گفته می‌شود!

خیلی از راه حل‌هایش را خودم می‌دانستم و انجام می‌دادم، اما برخی مواردش هم واقعاً برایم جدید و جالب بود!

به هر حال، آن‌را ثبت کردم که هر از چند گاهی که وارد این فاز از روحیات می‌شوم، بخوانمش… 😉

یاد مرگ

اعتقادات خاص مذهبی من, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها ۵ دیدگاه »

در احوالات برخی شهیدان و بزرگان شنیده‌ام که برای یاد مرگ، قبری در خانه خود می‌کنده‌اند و گه‌گاه در آن می‌رفته‌اند و دعای کمیل و دعاهای دیگر را می‌خوانده‌اند. گذشته از این، تصور کنید یک قبر در حیاط خانه انسان باشد، هر بار که می‌خواهی بیرون بروی تا با مردم برخورد داشته باشی، نگاهت به آن می‌افتد. چقدر انسان نرم می‌شود! تصور اینکه بالاخره روزی در چنین جایی خواهی بود، چقدر انسان را مراقب می‌کند.

نمی‌دانم چه شد که چند روز پیش به تأثیر مشابه «کفن» فکر می‌کردم. خودم فکر می‌کنم هر بار که بخواهم با کسی تندی کنم یا حق کسی را بخورم یا دست از پا خطا کنم به محض اینکه نگاهم به این کفن بیفتد تنم خواهد لرزید! (انسان همین که به کفن فکر می‌کنم چقدر نرم می‌شود چه برسد به دیدنش!)

البته باید خیلی مراقب بود. گاهی اوقات این نوع کارها باعث می‌شود روحیه ناامیدی و سیری از زندگی در انسان دمیده شود. انسان باید ابتدا روحیاتش را بررسی کند و اگر احساس کرد تأثیر منفی ندارد انجام دهد.

در دینمان توصیه شده‌ایم به اینکه در زمان‌هایی که غم بسیار و یا شادی بسیار در دل داریم به قبرستان سری بزنیم…

به هر حال، فکر می‌کنم هیچ چیز مثل یاد مرگ یک جامعه را نسبت به هم مهربان و دلسوز نمی‌کند. (بر خلاف غرب که یاد مرگ و حتی سوگواری در مرگ عزیزانشان را جایز نمی‌دانند)

دوربین مخفی!

اتفاقات روزانه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۳ دیدگاه »

در مغازه یکی از دوستانم برای جلوگیری از دزدی‌های احتمالی، چندین دوربین مخفی کار گذاشته شده است. گه‌گاه که برای خرید یک قطعه یا گ‍پ زدن به مغازه او می‌روم، تمام حواسم به آن دوربین‌هاست! تصور کنید! کوچک‌ترین حرکت شما ثبت می‌شود!! به خصوص گاهی اوقات که خودش مثلاً می‌رود مغازه کناری کاری انجام دهد و من تنها می‌شوم، باور نمی‌کنید چقدر مؤدب و دست به سینه می‌نشینم 🙂

دیشب که لحظاتی بیرون رفت و حواسم به دوربین‌ها بود، در دل به خودم می‌خندیدم! ۲۵ سال در زندگی تحت نظارت قوی‌ترین دوربین‌ها بوده‌ام و هیچ گاه به این اندازه نترسیده‌ام و مراقب نبوده‌ام! فکر می‌کردم اگر ذره‌ای از این مراقبت که جلو دوربین‌های مخفی مغازه رفیقم دارم را در زندگی و در مقابل دوربین‌های الهی می‌داشتم الان چقدر بی‌گناه می‌بودم.

استخاره!

اتفاقات روزانه ۶ دیدگاه »

چند وقتی بود که تدریس در سه مؤسسه مختلف و کارهای سایت و همینطور تحصیل در مقطع ارشد، چنان فشاری به من آورده بود که می‌رفت که دیگر از کار زیاد و ناخوابی شدید، افسردگی بگیرم!! اینکه نتوانم روی پروژه‌هایی که دوست دارم کار کنم، اعصابم را به هم می‌ریزد! دارد سنی به تنمان می‌رود و هیچ کار مفیدی نکرده‌ایم! بنابراین مجبور بودم که یکی دو کار را حذف کنم تا اعصابم راحت‌تر شود و به کارهای دلخواهم برسم.

اولین موردی که به نظرم رسید، حذف دانشگاه بود. دلایل زیادی وجود داشت. از جمله قدرنشناسی مسؤولین که حقیقتاْ خسته‌ام کرده بود و همینطور حقوق کم دانشگاه نسبت به مراکز دیگر و از طرفی درگیری با تعداد بیشتری دانشجو. از طرفی کم‌کم داشت باورم می‌شد که این دانشگاه موجب سرافرازی‌ام بوده است! همیشه وقتی چیزی یا کسی بخواهد جای خدا را برایم بگیرد، دوست دارم از ریشه قطعش کنم. همین که آن‌جا باعث شود از فکر اینکه «العزت لله جمیعاً» دور شوم، باید ریشه‌کن می‌شد.

چند روز بود که درگیر بودم که در ترم جدید، انصراف بدهم یا خیر و آیا این کار درست است یا نه.

بالاخره دست به دامان استخاره شدم. معمولاً در این مواقع قرآن را باز می‌کنم و شروع می‌کنم یک صفحه‌اش را می‌خوانم تا جوابم را بگیرم. جالب است که تقریباً همیشه به وضوح جوابم در آن صفحه بوده است.

این بار که قرآن را باز کردم، این صفحه آمد و تقریباً در اواخر صفحه آمده بود:

با توجه به اینکه این دانشگاه، دانشگاه جهاد دانشگاهی است و از طرفی در میدان جهاد نیز قرار گرفته، مطمئن شدم که تصمیم درستی گرفته‌ام بنابراین به مسؤول مربوطه ایمیل زدم و انصراف خودم را از همکاری با آن‌ها اعلام کردم.

معتقدم دنیا یعنی بالا رفتن از پله‌ها. برای رفتن به پله‌های بالاتر، باید از پله‌های قبلی دل کند… 😉

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها