امید من، در اضطرار، اینگونه دعا کن…

اعتقادات خاص مذهبی من ۷ دیدگاه »

امید من،

در زندگی شرایطی پیش می‌آید که به یاری فوری و عظیم خداوند نیاز پیدا می‌کنی. در این شرایط (و چه خوب که هر روز بعد از نماز صبح)، پیامبر(ص) را به پاره تنش فاطمه(س)، علی(ع) را به همسرش فاطمه، فاطمه را به پدرش و همسرش و فرزندانش و یازده امام را به مادرشان فاطمه یک به یک قسم بده و از ایشان بخواه که حاجتت را از الله بخواهند و خداوند را به هر یک از آن‌ها قسم بده و بخواه که دعای ایشان را اجابت کند…

اینگونه بگو:

السلام علیک یا رسول الله، یا نبی الرحمه تو را به دخترت فاطمه قسم از خداوند بخواه که …. (حاجتت را بگو)، سپس بگو: یا حمید بحق محمد اجابت کن.

السلام علیک یا علی ابن ابی طالب، یا امیر المؤمنین، تو را به همسرت زهرا قسم از خداوند بخواه که …. (حاجتت را بگو)، سپس بگو: یا عالی بحق علی اجابت کن.

السلام علیکِ یا فاطمه بنت رسول الله، یا فاطمه، تو را به پدرت رسول الله، تو را به همسرت علی ابن ابی طالب، تو را به فرزندانت قسم از خداوند بخواه که…. (حاجتت را بگو)، سپس بگو: یا فاطر السماوات بحق فاطمه اجابت کن.

السلام علیک یا حسن ابن علی، ایها المجتبی یابن رسول الله، تو را به مادرت زهرا قسم از خدا بخواه که …. (حاجتت را بگو)، سپس بگو: یا محسن بحق الحسن اجابت کن.

السلام علیک یا حسین ابن علی، ایها الشهید یابن رسول الله، تو را به مادرت زهرا قسم از خدا بخواه که …. (حاجتت را بگو)، سپس بگو: یا قدیم الاحسان بحق الحسین اجابت کن.

السلام علیک یا علی ابن الحسین، ایها السجاد یابن رسول الله، تو را به مادرت زهرا قسم از خدا بخواه که …. (حاجتت را بگو)، سپس بگو: یا الله بحق علی ابن الحسین اجابت کن.

… و تا امام حسن عسگری که به فرزندش نیز قسمش بده و امام زمان که به مادرش و آبائش قسم می‌دهی…

 

امید من،

در این حین برای هر کدام، جانسوزترین روضه‌ای که شنیده‌ای را در لحظه‌ای در ذهن مرور کن… نمی‌گویم اشک بریز، که دل سنگ می‌خواهد که اشک نریزد…

و این اشک، کلید حل مشکلاتت است (إن شاء الله).

لذیذترین خواب!

اتفاقات روزانه یک دیدگاه »

ساعت ۴:۵۶ صبح ۱۳ رمضان است، در حیاط، روی سجاده نشسته‌ام… در حال فکر جهت رمزگشایی این جریان:

دیشب قبل از خواب، طبق روال این شب‌ها رفتم سراغ میوه، میو‌ه‌های سبد روی میز چشمم را نگرفت. رفتم سراغ یخچال و چند میوه از جمله یک سیب گلاب برداشتم و آوردم…

همه میوه‌ها را خوردم، سیب را نتوانستم کامل بخورم. نصفش را خوردم و نصفش را گذاشتم روی میز که نفر بعد بخورد…

رفتم و خوابیدم. ساعت ۲:۳۰ در حالی از خواب پریدم که زیباترین و لذیذترین و عجیب‌ترین خواب عمرم را دیدم! خوابی آنقدر لذت‌بخش و عجیب که تا ۳:۳۰ که بخواهم برای سحری بیدار شوم و بقیه را بیدار کنم خوابم نبرد و داشتم به آن فکر می‌کردم! (فکر نمی‌کنم در عمرم خوابی جذاب‌تر و لذت‌بخش‌تر از این خواب ببینم!)

اینکه خواب چه بود، بماند، فقط در این حد که: امام زمانی در کار بود و نوری که از سمت او در شکم یک شخصی قرار گرفت و من در کناری، شاهد این ماجرا بودم و… (آن لذت اصلی در این سه نقطه است که بماند چه بود!)

برای سحری دور میز نشستیم… حاج خانم بعد از اینکه چای و غذا ریخت، نشست دور میز، چشمش به سیب نصفه افتاد. گفت: این سیب رو کی خورده؟ هر کس خورده حاجت بخواد… گفتم: من. مگه این سیب چی داره؟ گفت این رو دیروز از جلسه حضرت یوسف آوردم. گفتم: جلسه حضرت یوسف دیگه چیه؟ (تا به حال نشنیده بودم!) ادامه داد: روز ۱۲ رمضان که می‌رسیم به جزء ۱۲ که سوره یوسف هست، چند سیب می‌ذاریم وسط، بعد قرآن می‌خونیم و بعد از قرآن اون سیب‌ها رو بین خودمون پخش می‌کنیم…

یک دفعه یاد خواب دیشب افتادم! موهای بدنم صاف شد! گفتم: لا إله إلا الله!

گفتم: من این سیب رو از نایلون سیب‌های خودمون برداشتم ها! مطمئنی همونه؟ گفت: آره، دو سه تا بود، انداختم داخل همون نایلون، می‌شناسمشون، سیب‌های خودمون این رنگی نیست که!

گفتم: من دیشب خوابی دیدم که هر کس دیده بود،… (ادامه ندادم؛ اما مجید یک چیز گفت که تقریباً منظور من بود؛ که بماند… مجید هر چقدر اصرار کرد که خواب چه بوده، چیزی نگفتم و فقط الله اکبر می‌گفتم)

طبق معمول، شک کردم! نه، آن خواب اتفاقی بوده و هیچ ربطی ندارد! من امام زمان دیدم، این یوسف بوده، ربطی ندارد!

خدا می‌داند، همان لحظه، رادیو صدایش در گوشم پیچید؛ چیزی شبیه به این جمله: امام زمان را از جهاتی شبیه به حضرت یوسف دانسته‌اند!!! …. بعد از اعلام مجری، چند آیه‌ای از سوره یوسف با لحنی شبیه تواشیح خوانده شد…

گفتم: ساکت! ساکت! گوش کنید! علی‌رضا از تعجب خنده‌اش گرفت! به حاج خانم گفت: بفرمایید! سوره یوسف! (حالا آن‌ها هیچ چیز جز اینکه یک خواب عجیب دیده‌ام نمی‌دانستند وگرنه بیشتر تعجب می‌کردند!)

داشتم از حال می‌رفتم!

چه خبر است در این عالم!؟

یک سیب از بین آن همه سیب برداری، نصفه بخوری و نصفه‌اش را بگذاری روی میز، مادر بیاید ببیند، بگوید جریان این است، شک کنی، رادیو به صدا در بیاید! بعد سر نماز صبح، تازه یادت بیفتد که اصلاً حواست کجاست!؟ مگر نمی‌گویند یوسف زهرا!؟

 

نمی‌دانم این ماه‌های رمضان چه حکمتی‌ست، آن از رمضان پارسال و آن سنگ کلیه که زندگی جدیدی برایم رقم زد و اصلاً آن سنگ انگار یک نقطه عطف بود و ده‌ها جریان دیگر در رمضان پارسال و این از امسال که خدا می‌داند هر روزش معجزه بود که خیلی‌هایش را نمی‌شود یا وقت نمی‌شود که یادداشت کرد و در آینده مرور کرد و لذت برد…

مثلاً دیروز! اگر دقت می‌کردید برنامه ماه عسل یک خانواده ۴ نفری را آورده بود، برادر بزرگ‌تر اسمش چه بود؟ علی‌رضا! هم‌اسم برادر بزرگ‌تر من، برادر کوچک‌تر اسمش چه بود؟ حمیدرضا! هم‌اسم من!

برادر بزرگ‌تر به راه‌های خلاف کشیده شده بود و چه چیز او را نجات داده بود؟

یک توهین حمیدرضا! او به برادر بزرگ‌ترش گفته بود: لجن قابل تحمل است اما تو قابل تحمل نیستی! همین جمله او را تکان داده بود… مثل پتکی در سرش خورده بود…

حالا باور می‌کنید روز قبلش من به خاطر یک سری مسائل، هر چه دهانم می‌آمد به علی‌رضا (و حاج خانم) گفته بودم!؟

علی‌رضا یک دفعه گفت: چرا توهین می‌کنی!؟

در جواب، هیچ چیز نگفتم و فقط بحث را تمام کردم… اما خدا می‌داند که من در جلسه‌ی «توهین» که معمولاً سالی یکی دو بار تشکیل می‌دهم و از مادر و برادر و خواهر و غیره را می‌گیرم زیر بدترین توهین‌ها، هیچ نیتی ندارم جز اینکه تکانی بخورند و خوابشان نبرد! (طوری که خدا می‌داند، مجید، هر بار می‌گوید: حمید، جدیداً یه کم بازیگوش شدم، یه کم از اون توهین‌هات نیاز دارم…)

 

به محض اینکه ماه عسل رسید به اینجا که اسم برادرها و جریان توهینشان معلوم شد، من و علی تنها در اتاق حال بودیم و برنامه را می‌دیدیم… برگشتیم همزمان به هم نگاه کردیم… علی‌رضا با یک حالت مظلومانه‌ای گفت: دلیل توهین‌هات رو فهمیدم…

 

___________

توجه: یک وقت برداشت بد مثل خلافکار بودن نسبت به برادرها و خانواده ما نشود! در خانواده ما خلافکاری‌ای که باعث شود من به علی‌رضا یا مجید توهین کنم این است که چرا نماز شبتان ترک شده یا چه معنی دارد از وقتتان درست استفاده نکنید و چند ساعت جلو تلویزیون باشید!؟ یا مثلاً بحث دو روز پیشم با علی‌رضا علاوه بر این موارد و اینکه باید درس بخوانی و مطالعه کنی، بیشتر بی‌خیالی نسبت به ازدواج بود در حالی که ۳۳ سالش شده و راه من را هم سد کرده!!!! و توهین به حاج خانم: چقدر فقط قرآن و مفاتیح!؟ تو باید الان تمام کتاب‌های طبی و روانشناسی را در مورد تربیت فرزندانت خوانده باشی! آخر قرآن بدون علم، مفاتیح بدون علم به چه درد می‌خورد!؟

و از این جور مسائل اما با کلمات بسیار تند که تا عمر دارند در گوششان زمزمه شود!! (و خدا از دل‌ها آگاه است…)

ساعت: ۶ صبح

 

آپدیت:

ساعت ۱۱:۳۰ صبح و من همچنان در حال رمزگشایی این جریان!

گشتم، بالاخره آن لحظاتی که از رادیو این قضایا پخش شد را پیدا کردم! اینجاست دقیقه ۲۴ را بشنو… (محض احتیاط اینجا هم آپلود کردم) (ظاهراً موضوع خیلی جالب‌تر بوده و من یک شمای کلی از گفته‌های مجری و… را متوجه شده بودم…)

برنامه‌ریزی‌های این دوران

اتفاقات روزانه هیچ دیدگاه »

این عکس برای آینده اینجا باشد:

schedule942

سمت چپ، برنامه امتحانی خودم و سمت راست برنامه امتحانات دروسی که این ترم داشته‌ام… (باید سؤال طرح می‌کردم و سر جلسه حاضر می‌شدم و امتحانات عملی‌شان را برنامه‌ریزی می‌کردم و…)

 

مشخص است که ۱۶ اردیبهشت این برگه‌ها را آماده کرده‌ام و بالایش نوشته‌ام که تا ۱۶ خرداد فرصت دارم که خودم را آماده کنم و طبق برنامه آماده کردم…

 

و جالب است که هر چه می‌گذرد، با آرامش بیشتر و با استرس کمتر کارها را انجام می‌دهم. نمی‌دانم شاید خاصیت مسن‌تر شدن است؟ (البته هم‌کلاسی‌هایی که از من بزرگ‌تر هستند خیلی بیشتر استرس داشتند!)

 

به هر حال، هر چه بود گذشت و هر چه باشد می‌گذرد ?

شهادت می‌دهم که تو می‌شنوی صدایم را…

اتفاقات روزانه, اعتقادات خاص مذهبی من هیچ دیدگاه »

هر چند طرح این اتفاقات خطرناک است اما دلم می‌خواهد اینجا باشد، بعداً که انسان خودش می‌خواند بیشتر مراقبت می‌کند:

دیروز صبح یک گروه از دانشجوهایم امتحان داشتند. رفتم سر جلسه امتحان… سر جلسه یک اتفاقی افتاد که نسبت به یک دانشجو کاری کردم که نباید می‌کردم! …

بعد از آن خیلی ناراحت شدم! هر چند اگر بگویم، شما می‌گویید اینکه چیزی نیست اما از من بعید بود! برای من خیلی اشتباه بزرگی به حساب می‌آمد!

به هر حال، در این مواقع منتظر می‌مانم که خدا چوبش را بزند و البته خیلی دعا می‌کنم که خدایا چوب نزن! اگر خواستی بزنی، خواهش می‌کنم یواش بزن! به خودت قسم فهمیدم که اشتباه کردم، چوب هم نزنی فهمیده‌ام اما اگر هم بزنی بد نیست، دردش باعث می‌شود دیگر مرتکب نمی‌شوم!

به هر حال، رفتم قم و امتحانات عصر را هم تا ساعت ۶ خیلی خوب و با انرژی کامل، تمام کردم و در مسیر همیشگی‌ام به سمت ساوه آمدم چند متری حرم حضرت معصومه اما چون از صبح سه تا امتحان داشتم و روزگی و دیشبش هم نتوانسته بودم بخوابم، نرفتم حرم و راهم را به سمت ساوه کج کردم…

خلاصه، آمدم خانه و تا اذان مغرب که رفته بودم مسجد و حتی بعد از نماز، دیدم صدا و درد چوب خاصی نیامد!

در راه برگشت از مسجد، سوار ماشین، هر چند اشتباه است که انسان از خدا چوب بخواهد اما گفتم: خدایا! اینطوری هم که نمی‌شود! ممکن است فکر کنم آن کاری که کردم اشتباه نبود! یک چوب کوچک بزنی بد نیست، و دقیقاً این جمله را گفتم: خدایا به طور واضح نشانم بده که چوب می‌زنی! (چون احساس کردم صلب توفیق زیارت یک چوب باشد اما گفتم قبلاً هم اگر خسته بودم نمی‌رفتم، پس اگر هم چوب بود، چوب واضحی نبود)

خلاصه، دو دقیقه نگذشته بود، آمدم در خیابان اصلی‌مان که برسم به خانه، دیدم از لاستیک ماشین یک صدای پیس/پیس/پیس درآمد طوری که افرادی که در خیابان بودند حواسشان پرت صدا می‌شد!
همان لحظه گرفتم که جریان چیست! گفتم «الحمد لله» و ادامه دادم تا رسیدم به خانه… آمدم پاییین دبدم، دقیقاً جلو خانه باد لاستیک خالی شد!

یک نگاه به آسمان کردم و گفتم: ممنونم… از این یواش‌تر نمی‌شد، ممنونم.

بعد از افطار با کلی دردسر و در حالی که در حال کار، دائم بابت آن اشتباه، استغفرالله می‌گفتم لاستیک را با زاپاس عوض کردم! (و بگذریم که در همین حین برخلاف همیشه، تقریباً تمام همسایه‌ها یکی یکی رد می‌شدند و من با آن ابهت!!! با یک خفت خاصی داشتم لاستیک عوض می‌کردم و بدم هم نمی‌آمد! می‌گفتم: بِچش آقای نیرومند! گناه، انسان را به خفت و خواری می‌کشد! اگر خدا می‌خواست، یک نفر هم از این کوچه نمی‌گذشت…)

بعد از عوض کردن لاستیک (که احتمالاً امروز باید یک ۴۷۰ هزار تومانی بابت تعویض آن دو لاستیک عقب که قرار بود تا آخر سال برایم کار کند اما نکرد، متضرر شوم) باز به خدا گفتم: این لاستیک‌ها تقریباً باید عوض می‌شد. از کجا معلوم که چوب آن اشتباه بود؟

شاید یک ساعت نشد که آن رمزی که بین ما دو تا هست کم‌کم اتفاق افتاد! (رمز ما و خدا بعد از یک گناه، معمولاً سرماخوردگی‌های بی‌دلیل است! توجه: هر کس سرما خورد به معنی ارتکاب گناه و اشتباه نیست) دیدم عجبا! کم‌کم آب‌ریزش بینی شروع شد و به خصوص وقتی رفتم یک دستمال برداشتم که آب بینی را بگیرم، به خاطر حساسیتی که به پرز دستمال کاغذی و بوی آن در لحظه‌ی شروع سرماخوردگی پیدا می‌کنم* و بعداً هم فهمیدم که مجید آن صابون مخصوصش را روی دستمال گذاشته بوده و بویی که واقعاً به آن حساسیت دارم در آن پیچیده بوده و بدتر شده، آب‌ریزش تشدید شد و کم‌کم دیدم واویلا! خیلی جدی شد! بی‌حالی هم به آن اضافه شد و…

با اینکه سرماخوردگی بین من و خدا یک «حجت تمام شده» است، اما باز هم قانع نشدم! گفتم از کجا معلوم!؟ یکی از دلایل سرماخوردگی من، خستگی مفرط است. یعنی روزی که صبح تا شب کار کنم و بسیار خسته شوم، معمولاً به خاطر ضعف بدن، سرما می‌خورم. احتمال دادم به خاطر خستگی باشد و ربطی به آن اشتباه نداشته باشد.

به هر حال،‌ در حالی که سرماخوردگی داشت کم‌کم بارز می‌شد، سریع‌تر کامپیوتر را خاموش کردم که بروم نماز وتیره را بخوانم و بخوابم که اگر از خستگی است (و در این حالت نگاه به یک شیئ نورانی مثل خورشید و مانیتور و گوشی و… باعث تشدید این نوع سرماخوردگی می‌شود)، تشدید نشود.

جای شما خالی، نماز وتیره را شروع کردم و در قنوتش مثل همه شب‌های جمعه، دعای کمیل را شروع کردم… دعا را می‌خواندم و همینطور آب‌ریزش تشدید می‌شد… یک دفعه به اواسط دعا که رسید، دیگر وضعیت خیلی بحرانی شد، عطسه شروع شد. یکی، دوتا، سه‌تا… به زور دعا را می‌خواندم و عطسه می‌زدم تا جایی که دیگر عطسه امان نداد دعا را ادامه دهم و از طرفی چون در حیاط بودم، صدایم می‌رفت خانه همسایه‌ها (و یکی از سختی‌هایی که به خودم و خانواده و مهمان‌ها می‌گیرم این است که دوست ندارم صدایی از ما به خانه همسایه برود)، بنابراین همان‌جا دعا را متوقف کردم و گفتم فعلاً‌ سریع نماز را تمام کنم و بروم داخل، عطسه‌هایم را بزنم و برگردم دعا را ادامه دهم… نگاه کردم که ببینم چه جمله‌ای بود که روی آن جمله متوقف شدم و جالب است که با حواس پرت، چند باری هم تکرارش کردم اما نشد که جلوتر بروم؟

خدا شاهد است دقیقاً همان جمله‌ای بود که مربوط به اشتباه امروزم بود!!!

یعنی نیم ساعت در کما بودم!

خداوند تا حجتش را بر کسی تمام نکند، رهایش نمی‌کند! آنقدر تو را می‌چرخاند تا حجت بر تو تمام شود (و بر تو ثابت شود و به اقرار بیفتی) که آن کاری که کردی اشتباه بود و فلان چوب یا چوب‌ها به خاطر آن بود! حالا هر چقدر هم که بخواهی خودت را به راه دیگر بزنی…

اینکه می‌گویم خدا هر بلایی سرم بیاورد با کمال میل قبول دارم، به همین دلیل است که حجت واقعاً بر من تمام است! (و بر تو و بر همه انسان‌ها هم همینطور!) او واضح‌تر از این نمی‌تواند صحبت کند! (یاد این مطلب که ۲ سال پیش نوشتم اتفادم:  الهی! حجت بر من تمام است!)

 

ـــــــــــــــــــــــــــ

* در لحظه‌ی شروع سرماخوردگی ترجیحاً ار دستمال کاغذی استفاده نکنید چون به دلایل روانشانسی (که مغز شما از روی بوی خاص و پرزهای دستمال کاغذی، طی سال‌ها یاد گرفته است که هر وقت این بو و این پرزها جلو بینی قرار گرفت یعنی باید آب‌ریزش را شروع کند و شروع می‌کند) و چیزهای دیگر که توضیحش سخت است و اینجا جایش نیست، سرماخوردگی شما تشدید می‌شود. در عوض مثل من که دیشب هم مثل هر زمان دیگری این کار را سریعاً انجام دادم، در این لحظات سریعاً از یک دستمال پارچه‌ای استفاده کنید. خواهید دید که کم‌کم بهبود پیدا می‌کنید.

امید من، بزرگ‌ترین عذاب از آنِ کسی‌ست که…

امید نامه, نکته هیچ دیدگاه »

امید من،

مسیر رسیدن به خداوند از «علم» می‌گذرد. خداوند، عظمتش را، آن عظمتی که تو را به خضوع در برابرش وابدارد، در علم نهان کرده است.

اگر از صبح تا به شب به نماز بایستی و قرآن بخوانی، نزد خداوند به اندازه لحظه‌ای علم‌آموزی ارزش ندارد!

امید من، کسی که بتواند بر علم خود بیفزاید (که همانا هر انسان عاقلی می‌تواند) و این کار را نکند، به عذاب دردناکی در دنیا و آخرت دچار شود.

اما امید من،

بزرگ‌ترین عذاب از آنِ کسی‌ست که هر چه بر علمش افزوده می‌شود، بر «من»گفتن‌هایش افزوده شود!

امید من!

خداوند «أنا» را فقط از آنِ خود می‌داند و هر که چون فرعون بانگ «أنا» سر دارد، فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَکَالَ الْآخِرَهِ وَالْأُولَى*

امید من،
خوشبخت کسی‌ست که هر چه بر علمش افزوده می‌شود، «من» گفتن‌هایش و «خود را کسی حساب کردن‌هایش» کمرنگ‌تر شود تا بدان‌جا که «من»ای را نبیند و هر چه هست «او» بداند.

امید من،
بر تو باد قرائت هر روز سوره نازعات (این سوره‌ی عظیم که هر فرعونی را به ذلت می‌کشاند)، آن زمان که احساس «أنا» در تو شکل می‌گیرد…

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی انسان اطراف خودش را نگاه می‌کند (مثلاً برخی مجری‌های تلویزیون که از اوج‌ها به دره‌ها سقوط کردند یا برخی سیاستمدارها و علما و…)، می‌بیند آن‌هایی بیش از همه ذلیل و رسوا شده‌اند (طوری که دیگر نمی‌توانند کمر صاف کنند) که خیلی عالم شده‌اند اما این علم باعث شده است خود را بیشتر «من» حساب کنند و فکر کنند «کسی» هستند! و حال آنکه بزرگ‌ترین خاصیت علم آن است و یعنی باید آن باشد که هر چه انسان پیش می‌رود بفهمد چقدر نادان است! چقدر کوچک است! چقدر ضعیف است!…
اگر عکسِ این اتفاق بیفتد، خداوند انتقام سختی از او می‌گیرد و انصافاً هم باید انتقام سختی داشته باشد! چطور می‌شود یک انسان عالِم، خودش را اصلاً چیزی به حساب آورد؟

* لذا خداوند او را به عذاب آخرت و دنیا گرفتار ساخت. (آیه ۲۵ سوره نازعات)

حالم خوب نیست اما خدا را شکر که…

ترفندهای من یک دیدگاه »

می‌دانی؟ از وقتی آیه «تلک الایام نداولها بین الناس…» را مورد توجه قرار داده‌ام (که می‌گوید ایام خوب و بد را بین مردم به نوبت می‌چرخانیم)، هر وقت حالم به آن شارژی همیشگی نیست، با خودم می‌گویم:

حالم خوب نیست اما خدا را شکر که الان نوبت خوب بودنِ حالِ یک نفر دیگر در این عالم است ? خدا را شکر که او الان حالش خوش است.

باور کن از فکر کردن به خوشی او، حال من هم خوب و خوش می‌شود ? یک لبخند می‌زنم و از حال بدم لذت می‌برم ?

امید من، قفل‌های مغز را با ترک معصیت باز کن

امید نامه ۲ دیدگاه »

امید من،

برای عقل آدمی، قفل‌هایی‌ست که جز با ترک معصیب باز نمی‌شود.

برای درک لذت «خوب‌فهمیدن»، از لذت گناه بگذر…

چه آورده‌ای در این روز؟

داستان, صداها یک دیدگاه »

بشنو و لذت ببر: (لینک)

ارواح همدیگر را جذب می‌کنند!

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) یک دیدگاه »

تاریخ نگارش مطلب: ۴ شهریور ۹۲

مطلب در تاریخ ۱۱ خرداد ۹۵ آپدیت شد…

 

تا به حال بارها شده وقتی می‌روم مسجد، بدون توجه به اینکه کنار چه کسی قرار می‌گیرم، یک جا می‌نشینم. بعد زیرچشمی شروع به بررسی فردی که کنارم نشسته می‌کنم. معمولاً می‌بینم چه جالب! این شخص چقدر شبیه خودم نماز می‌خواند!  چقدر حرکات و سکناتش مثل خودم است! یعنی همانطوری است که خوشم می‌آید! چند بار هم پیش آمده که دیده‌ام چه جالب! این شخص حتی مثل خودم آیفون هم دارد!!! 🙂

دیروز یک سخنرانی از استاد پناهیان گوش می‌کردم:

آیا ولی فقیه مورد تایید امام زمان (عج) است؟

چند ثانیه آخر آن‌را بشنوید!

آن چند ثانیه را جدا کردم و اینجا هم قرار دادم:

http://download.aftab.cc/uc/users/hamid/2013-08-26-arvah-hamdgar-ra-jazb-mikonand.mp3

 

کمی در مورد این روایت جستجو کردم. فعلاً‌اصل روایت را نیافته‌ام اما اشاراتی به آن شده است: اینجا را ببینید.

فکر می‌کنم این موضوع به خصوص در مورد ازدواج بیان شده. شاید هم از همان آیه «الطیبات لطیبین و الطیبون لطیبات و الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات» سرچشمه گرفته.

جالب شد… تا به حال به این فکر نکرده بودم که به خاطر کشش روحی است که زنان پاکدامن برای مردان پاکدامن می‌شوند و زنان خبیث برای مردان خبیث…

انصافاً بحث جالبی‌ست… لذت بردم 🙂

 

آپدیت در تاریخ ۱۱ خرداد ۹۵:

هر چند از این صحنه‌ها خیلی اتفاق می‌افتد اما چند وقت پیش در نماز جمعه، داشتم از پارکینگ بیرون می‌آمدم که دیدم یک جوان دوست‌داشتنی و نورانی و متین با خانمش که او هم بسیار محجبه بود و با اندک نگاهی که انداختم فهمیدم او هم بسیار متین و «خانم» است با هم در حال صحبت هستند و گویا منتظر بودند… یک لحظه به ذهنم آمد که می‌شود ما هم اینطوری باشیم و متقابلاً یک همچین خانمی گیرمان بیاید!؟
خلاصه، بدون اینکه من را ببینند، از کنارشان رد شدم و رفتم داخل مسجد و رفتم جای همیشگی‌ام نزدیک ستون سوم، آن وسط‌ها نشستم.
چند دقیقه نگذشته بود که دیدم یک جوان آمد کنارم نشست. برگشتم که سلام کنم، در کمال تعجب دیدم همان جوان است!!! شاخ درآوردم!! یاد این مطلب افتادم! حالا جالب است که اگر عکس آن جوان را بگذارم می‌فهمید که چقدر قیافه‌اش شبیه من است و از آن جالب‌تر اینکه یکی دو هفته بعد که او را دیدم یک لحظه یادم افتاد که او را قبلاً در یک مرکز کامپیوتری دیده‌ام و او هم رشته‌اش کامپیوتر است!

دقت کن! از بین چند صد نفر در نماز جمعه یک جایی آن وسط‌ها بنشینی و بعد شخصی که روحش شبیه به تو است بدون اینکه هر دو بخواهند، ارواحشان همدیگر را جذب می‌کند…

به هر حال، آن اتفاق را به فال نیک گرفتم، اما چیزی که باعث شد این مطلب را آپدیت کنم، این حدیثی است که اناری چند روز پیش برایم فرستاده و احتمالاً همانی است که در فایل صوتی بالا اشاره شده:

​الْأَروَاحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَهٌ تَلْتَقِی فَتَتَشَامُّ، کَمَا تَتَشَامُ‏ الْخَیْلُ،‏ فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا ائْتَلَفَ وَ مَا تَنَاکَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ وَ لَوْ أَنَّ مُؤْمِناً جَاءَ إِلَی مَسْجِدٍ فِیهِ أُنَاسٌ کَثِیرٌ لَیْسَ فِیهِمْ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَاحِدٌ لَمَالَتْ رُوحُهُ إِلَی ذَلِکَ الْمُؤْمِنِ حَتَّی یَجْلِسَ إِلَیْهِ‏؛
لشگر ارواح جمع شده‏اند، با هم ملاقات و همدیگر را بو می‌کنند؛ همان‌طور که اسب‌‌ها همدیگر را می‌بویند. پس ارواحی که با همدیگر آشنا باشند ائتلاف می‏کنند و ارواحی که از هم نفرت داشته باشند، اختلاف می‏کنند. اگر مؤمنی به مسجدی وارد شود که در آن مردمان بسیاری باشند و در میان آنها جز یک مؤمن نباشد، روح این مؤمن تازه‌وارد به سوی او تمایل می‏کند تا اینکه می‏رود و در کنار او می‏نشیند.
بحار الأنوار، ج۷۱، ص۲۷۳٫

 

انصافاً این موضوع جای تحقیق و کار ندارد؟ به خدا انسان شاخ در می‌آورد! خودت این موضوع عجیب را تجربه کنی، بعد ببینی ۱۴۰۰ سال پیش یک روایت برای آن وجود داشته… در حالی که هنوز بشر کار تحقیقاتی خاصی روی آن انجام نداده.

الهی، چشمی که تو را نبیند، بِهْ که کور باد

اتفاقات روزانه, الهی نامه من یک دیدگاه »

الهی،

به هر سو که می‌نگرم، تو را و نور تو را و عظمت تو را می‌بینم.

شهادت می‌دهم که تو هستی و بودت در نبود موجودات نمایان است.

شهادت می‌دهم که تو نوری و نورت در تاریکی شب نیز نمایان است.

شهادت می‌دهم که تو بزرگی و بزرگی‌ات در کوچک‌ترین موجودات نمایان است.

الهی،

چشمی که تو را نبیند، بِه که کور باد.

 

______________

۱۲ شب ۹ خرداد ۹۵، در حیاط، دراز کشیده رو به آسمان عظیم و مرور عظمت آسمان و عظمت پشه‌ای که روی دستم نشسته، در هوای لطیف بهار، بعد از نماز وتیره و در حال شنیدن واقعه… بعد از یک روز بسیار پر کار… همه چیز عالی پیش می‌رود… و الحمد لله

تأثیر پدر و مادر…

اعتقادات خاص مذهبی من, جملات مهم من, نکته ۲ دیدگاه »

ترجیح می‌دهم به جای تلاش برای هدایت یک پسر، برای اصلاح پدرش تلاش کنم و ترجیح می‌دهم به جای تلاش برای هدایت یک دختر، برای اصلاح مادرش تلاش کنم…

 

آپدیت در تاریخ ۴ خرداد ۹۵: بفرمایید! این هم اثبات این ایده از نظر علمی در نیویورک‌تایمز:

برای اینکه به بچه‌ها کمک کنید که پیشرفت کنند، والدین آن‌ها را تربیت کنید!

مطالب ویژه

Uncategorized ۷ دیدگاه »

دوستان عزیز، با توجه به اینکه نیاز دارم بدانم مخاطبان مطالب در چه سطحی هستند و ویژگی‌های روحی‌شان چیست، اگر اجازه دهید، از این پس (اکثر) مطالب این وبلاگ فقط خاص اعضای وبلاگ منتشر شود.

هر چند می‌دانم که مطالب آنقدرها مهم نیست، اما به هر حال، اگر شما می‌خواهید به مطالب دسترسی داشته باشید، می‌توانید به من ایمیل بزنید تا یک حساب کاربری برای شما ایجاد کنم که بتوانید لاگین کنید… (فقط یک خواهش: اگر من شما را نمی‌شناسم، لطفاً یکی دو جمله در مورد خودتان توضیح دهید)

ایمیل من:

http://niroomand.ir/email.png

موفق باشید

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها