فقرا در مال اغنیا شریک هستند

اتفاقات روزانه, امید نامه ۳ دیدگاه »

هر روز که می‌گذرد به این حدیث بیشتر ایمان می‌آورم: فقرا در مال اغنیا شریک هستند.

در اطرافم به خاطر مهارت‌هایی که دارم چندین نفر هستند که می‌شود آن‌ها را جزء اغنیا دانست. از این جهت که ماهی بیش از ۵ میلیون تومان (برخی‌شان خیلی بیشتر از این) درآمد دارند. (این‌را از روی سیستم‌های حسابداری برخی‌شان که خودم برنامه‌شان را نوشته‌ام یا درگیرش هستم می‌گویم)

همیشه در مواجهه با این افراد دلم خواسته آن حدیث را رویشان تست کنم و ببینم آیا اسلام راست گفته است؟

عجیب است که در هر مواجهه با این افراد بیشتر به این حدیث ایمان می‌آورم!

همه‌شان می‌دانند که بنده برای هر ساعت کار غیرتخصصی(یعنی مثلاً رفع مشکل لپ‌تاپ یا برنامه‌هایشان و نه برنامه‌نویسی و طراحی بنر مؤسسه‌شان که بسیار پرهزینه‌تر خواهد بود) مثلاً مبلغ ۱۵ هزار تومان می‌گیرم.

خدا می‌داند برای خیلی‌شان برنامه مدیریت حسابداری و مؤسسه و غیره نوشته‌ام و صبر کرده‌ام ببینم خودشان چقدر کرامت می‌کنند؟ تمامشان دنبال این هستند که آن کار رایگان تمام شود! بارها به مشکلاتی برخورده‌اند که بلند شده‌ام تمام کارهایم را تعطیل کرده‌ام و رفته‌ام مشکلشان را رفع کرده‌ام، یک ریال نداده‌اند!! من کسی هستم که اگر یک دوست یا فامیل از من کاری بخواهد در شأن خودم نمی‌بینم قیمت اعلام کنم یا به شرط پرداخت مبلغ برایشان کار کنم یا مثلاً هر چقدر پول دادند همانقدر کار کنم! از جان و دل برایشان مایه می‌گذارم، اما وقتی می‌بینند هیچ چیز نمی‌گویم آن‌ها هم در کمال ناباوری بدون پرداخت یک ریال یا مثلاً پرداخت یک دهم هزینه از کنارش عبور می‌کنند.

مثلاً یکی‌شان که در بدترین شرایط عمرش گیر افتاده بود و من در قیافه‌اش می‌دیدم که تا مرز سکته رفته، نیاز به یک برنامه پیدا کرد. بعد از کلی دست و پا زدن، وقتی نتوانست برنامه را از جایی گیر بیاورد، دست به دامن من شد که برایش بنویسم. من همان اول شرط کردم که: نکند من شروع به کار کنم بعد وسط کار بگویی نمی‌خواهم یا برنامه را از جایی پیدا کردم!؟ گفت: نه، شما کار را شروع کن، بالاخره ما اگر هم پیدا کردیم، هزینه شما را پرداخت می‌کنیم… من ساعت‌ها روی برنامه وقت گذاشتم و حتی چند شب تا صبح روی آن کار کردم که سریع تحویل دهم که وقتش نسوزد (چون بسیار عجله داشت)… چشمانم از آن موقع خیلی ضعیف‌تر شد.

دقیقاً در صبح روزی که خواستم تحویل دهم، تماس گرفت که: حمید جان! ما از آن برنامه‌نویس قبلی شکایت کردیم و خلاصه برنامه را از طریق قانونی از او پس گرفتیم… (برنامه‌نویس قبلی به دلایلی برنامه‌اش را برداشته بود و رفته بود)

در حالی که می‌دانست چند صد هزار تومان وقت صرف کرده‌ام، یک مبلغ ناچیز کف دست ما گذاشت که ناراحت نشویم!

جالب است که همین شخص بارها حتی مثلاً ده شب من را از خانه بیرون کشیده که بروم مشکلاتی که در حین کار برمی‌خورد را رفع کنم و دریغ از یک ریال.
بد نیست بدانید که بسیاری از زمین‌های شهر از ایشان است!! چندین ماشین و خانه و ویلا و مغازه و غیره…

یکی دیگرشان که بیشتر از همه اعصابم را خرد کرده، جالب‌ترین سوژه است!! فکر می‌کند من تجربه‌ام در برنامه‌نویسی کم است! هر بار که برنامه‌اش به مشکل برمی‌خورد، تماس می‌گیرد و من احمق هم به خاطر همسایگی و فامیلی و دینی که به خاطر تعلیم یک مبحث گردن بنده دارد بلند می‌شوم یک مسیر طولانی را گاهی پیاده می‌روم که مشکلش را بعد از مثلاً دو ساعت کار کردن رفع کنم، آخرش می‌گوید:فلانی! برای تجربه خودت هم خوب بود، نه!؟
و این می‌شود دستمزد من!!! 🙂
یا جدیداً می‌گوید: فلانی! خدا پدرت را بیامرزد!!
باور کنید هفته‌ای یک بار باید برم کار ایشان را راه بیندازم. کاری که اگر یک شخص غریبه سفارش می‌داد چند ده یا چند صد هزار تومان می‌گرفتم…

یکی دیگرشان گاهی اوقات صبح‌های جمعه می‌آید خانه ما که مثلاً روی لپ‌تاپش برنامه‌های لازم را نصب کنم یا گاهی یک مبحث کامپیوتری را به او آموزش دهم. بعد از چهار ساعت گرفتن وقت من آن هم روزی که باید استراحت میکردم، یک ده هزار تومانی و گاهی یک ۵ هزار تومانی می‌گذارد کف دست من (مثل گداها) و می‌گوید: فلانی! کم نباشه!؟ من هم خیلی جدی می‌گویم:نه آقا، خواهش می‌کنم، زیاد هم هست!! (او هم مطمئنم که باورش می‌شود که زیادم هم هست!!!)

شاید بگویی تقصیر خودت است! مثلاً از فلانی قبول نکن که برنامه مؤسسه‌اش را بنویسی یا رایگان بروی ارتقا بدهی و غیره… خوب، در این مورد خیلی سربسته بگویم: هر کسی در کار خود سیاست‌هایی دارد.http://aftab.cc/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

البته سیاست‌های من نباید باعث شود آن اغنیا پولی بابت زحمت و مهارت من ندهندhttp://aftab.cc/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif

****

وقتی خودم را با این افراد مقایسه می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد! اولاً در عمرم سعی کرده‌ام به کسی برای کاری رو نیندازم، اما اگر مزاحم کسی شده‌ام، سعی کرده‌ام هر طور شده حتی با خرید یک هدیه که معمولاً ارزشی بیشتر از زحماتش داشته باشد و امثالهم از خجالتش بیرون بیایم.

****

امروز خیلی عجله داشتم که به یک کلاس برسم. مسیری که می‌توانستم پیاده بروم را تاکسی سوار شدم. یک سمند خالی ایستاد. تا سوار شدم دیدم یک آقای شکم گنده راننده است و یک خواننده زن هم در ضبط ماشینش می‌خواند. با توجه به اینکه به محض نگاه کردن به انسان‌ها تا درونی‌ترین چیزهایشان را می‌فهمم، سریعاً حدس زدم که از آن پول‌دوست‌های دنیاست… خیلی دلم خواست که تست کنم که درست حدس زدم یا نه اما ندانستم چگونه.

همان لحظه که سوار شدم یک ۱۰۰۰ تومانی که آماده کرده بودم را تحویلش دادم. (کرایه راه ۲۰۰ تومان یا نهایتاً ۲۵۰ تومان می‌شد)

گفت: آقا پول خرد بده. من ۲۵۰ تومان بیشتر خرد ندارم. همین الان از خونه آمدم بیرون، تازه ماشین رو تعمیر کردم، …… یک میلیون گرفته (به جای سه نقطه بدترین فحش عالم را به تعمیرکار داد) تازه چراغ بنزینش درست کار نمی‌کنه و فلان چیزش فلان جور شده. (این‌ها را که گفت حدس زدم که منظورش این است که کل ۱۰۰۰ تومان را بده به من یا حداقل ۱۰۰۰ تومان را بده و ۲۵۰ تومان را بگیر و برو)

گفتم: پول خرد ندارم…

پول را در دستم نگه داشتم تا ۳۰۰ متر جلوتر که پیاده شدم. (در دلم گفتم فرصت خوبی است که تستش کنم که ببینم می‌تواند مثل بسیاری از رانندگان که مقصر هستند و پول خرد ندارند، از پول کرایه بگذرند؟ چون راننده‌ای که پول خرد ندارد نباید مسافر سوار کند. من می‌توانستم با یک تاکسی دیگر بیایم و مشکلی از این بابت نداشته باشم) گفتم: آقا پول خرد ندارم، چه کار کنم؟ گفت: نمی‌دونم آقا. (منظورش بود که من هم از ۲۵۰ تومانم نمی‌گذرم) گفت ببین این مغازه‌ها دو تا ۵۰۰ تومانی دارند؟

خدا شاهد است ۳ تا مغازه و دو عابر آن‌جا بودند، به همه‌شان رو انداختم، هیچ کدام دو تا ۵۰۰ تومانی نداشتند! (مشخص است چرا! این صحنه هم باید از آن صحنه‌های دوست داشتنی عمرم می‌شد. اگر اینطور تمام می‌شد جالب نمی‌بود! باید به من ثابت می‌شد که در مال اغنیا سهمی است از مال فقرا. باید به من ثابت می‌شد کسی با آن وضع شکم و شنیدن صدای خواننده زن و زبان به فحش گشودن و تازه وقتی برگشتم دیدم سیگارش را هم روشن کرده، چه انسان پستی است)

گفتم: آقا هیچ کس ۵۰۰ تومانی نداشت، چه کار کنم؟ من معمولاً زیاد تاکسی سوار می‌شوم. می‌خواهید من هر وقت سوار تاکسی شما شدم ۲۵۰ تومان را به شما بدهم؟ از قضا گفت: من راننده خارج از شهرم. الان شما را رهگذری سوار کردم.

نهایتاً به نتیجه دلخواهم رسیدم. حالا ارزشش را داشت که حتی ده هزار تومان بابت این نتیجه‌گیری بپردازم. بنابراین گفتم: بفرمایید آقا… هزار تومانی را دادم و او هم ۲۵۰ تومان را درآورد و داد. وقتی گرفتم گفتم: عزیز جان، اما دفعه بعد اگر پول خرد نداشتید کسی را سوار نکنید. من می‌توانستم با صد تا تاکسی دیگر بیایم که پول خردشان تأمین بود…

جالب است که آخرش گفت: من بعداً ۲۵۰ تومان از طرف شما می‌اندازم صندوق صدقات. هیچی نگفتم… با خودم گفتم چنین کسی مشخص است که حواس برایش نمی‌ماند که بفهمد ۵۰۰ تومان زیاد گرفته نه ۲۵۰ تومان!!

****

حالا برعکس همه این‌ها، به ایمیل‌های یک مشتری که معلم بسیار بسیار خیرخواه و دوست‌داشتنی‌ای هستند و سایتی رایگان برای تعلیم دانش‌آموزان این ممکلت راه اندازی کرده‌اند و اخیراً یک سفارش برنامه‌نویسی که مکمل تستا است داشته‌اند دقت کنید:

بعد از اینکه یک سفارش نسبتاً سنگین داشتند و هزینه قابل توجهی پرداخت کردند، هر تغییری که بعد از آن روی کدهای سایتشان ایجاد می‌کردم، می‌دیدم پیغام داده‌اند که فلان مبلغ بابت زحماتتان واریز کردم! دائم می‌گفتم بابا! به خدا ۵ دقیقه بیشتر طول نکشید! این مبلغ زیاده! باز دفعه بعد واریز می‌کردند…

مثلاً دقت کنید:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بسم الله الرحمن الرحیم 
سلام علیکم . مهندس 
احتراما در آغاز  تشکر می نمایم از اینکه سابق بر این زحمت اجباری سازی ایمیل در ثبت نام زحمت کشیدین . هدیه ای ناقابل تحفه درویش 
مبلغ **** ریال از کارت ۶۰۳۷-۹۹۱۱-۴۷۴۴-۱۲۱۰ به :
کارت ۶۰۳۷-۹۹۱۰-۸۹۷۹-۰۶۷۳
متعلق به ( آقای/خانم ) حمیدرضا نیرومند
به شماره حساب ۰۳۰۶۱۰۴۳۶۰۰۰۵
در شعبه ۲۷۳۱  بانک ملی کارت  در تاریخ  سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۱ ۱۱:۱۶:۱۸ با موفقیت واریز شد.شماره پیگیری تراکنش :۸۱۵۲۴۲

ادامه بر این باز هم زحمت دارم خدمتتون ایرادی در گزارشات موجود شده:
…. (برخی ایرادات را لیست کردند که به خاطر این بود که من باید یک قطعه کد را قوی‌تر می‌نوشتم)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام؛
بررسی کردم. درس شیمی ۲ رو خودتون دو بار تعریف کردید! به بخش گروه‌بندی مراجعه کنید، خواهید دید که دو بار تعریف شده (یکی ابتدا و یکی انتهای صفحه‌ست). و طبیعیه که ۲۱۰ سؤال مشاهده بشه.
اما ۲۳۰ رو جایی ندیدم. لینک صفحه‌ای که ۲۳۰ مشاهده می‌شه برام بفرستید.
دقت کنید که شما در دیتابیس ۲۰۰ سؤال تعریف می‌کنید، اما می‌تونید بگید این ۲۰۰ سؤال در آزمون، در دو درس مختلف چندین بار نمایش داده بشن.
پس باید دقت کنید که سؤالات رو تکراری در دروس مختلف وارد نکنید.
البته من یه امکان اضافه می‌کنم که نتونید یک سؤال رو دوبار در دروس مختلف به کار بگیرید که این مشکل دیگه پیش نیاد.
در مورد لینک آزمون، درستش می‌کنم… (خواهش می‌کنم هزینه‌ای واریز نکنید)

موفق باشید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به جمله قرمز دقت کنید! کجای دنیا دیده‌اید کسی به یک مشتری التماس کند که بابا! تو را به خدا بس است، دیگر پول واریز نکن!

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام علیکم 
مهندس جان از اینکه همیشه مزاحم شما هستم و ما رو تحمل می فرمایید از خداوند رزاق برکت در مال و جان برایتان طلب می نمایم . که از دست بنده جز دعا و تشکر کاری بر نمی آید .
همانطور که حتما مشاهده فرموده اید در سایتی که زحمت کشیده اید  آزمونهای زیادی قرار داده ام که با توجه به منابع موجود بسیار ناچیز است . و دوست دارم خدمت بیشتری لوجه الله انجام دهم تا جوانان و مشتاقان استفاده بیشتر بنمایند دعای خیرشان شامل حال من و شما شود . اما متأسفانه عکس گرفتن از هر سوال و گزینه و پاسخ تشریحی به کنار وارد کردن آن در برنامه بسیار سخت است . با اینکه فایل اکسلی که ضمیمه کردم می سازم و تک تک وارد می کنم ولی باز هم از برنامه خیلی عقبم . خواستم درخواست ماژولی کنم که مانند وارد کردن نام گروهی داوطلبان بشود با وارد کردن لینک به صورت گروهی که همه هم عکس با فرمت png است کار راحت بشود . این هم در کنار سایر امکانات تستا برای افرادی مانند من که می خواهند کمیت زیادی سوال وارد نمایند راحت گردد. لطفا برآورد ساعت کار و هزینه بفرمایید و بنده به اذن خدا در خدمت خواهم بود . باز هم از همکاری شما تشکر می کنم . عادل دریا 
و السلام علیکم /.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام،
با توجه به اینکه درگیر برنامه‌نویسی یک پروژه مهم و حیثیتی هستم و ۱۵ روز بیشتر فرصت ندارم، نمی‌تونم درگیر کار دیگه‌ای بشم. بعد از اون می‌تونم کمکتون کنم. در کل حدس می‌زنم این کار ۱۰ ساعت وقت ببره.
اگر خواستید و دیر نشده بود، بعد از این مدت اطلاع بدید که کار رو شروع کنم.
موفق باشید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسم الله .سلام.منت قبول صبر میکنم.قصدم خیره خدا کمک میکنه هر وقت بفرمایید .امروز پول به حسابتون واریز میشه.تشکر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ هنوز ۱۵ روز به شروع کار مانده، پول را واریز می‌کند!!!

به خدا انسان در مواجهه با این نوع انسان‌ها و انسان‌های نوع اول دلش می‌خواهد زار زار گریه کند. هر وقت این صحنه‌ها پیش می‌آید، یاد این بخش از دعای کمیل می‌افتم:

جمعت بینی و بین اهل بلائک و فرقت بینی و بین احبائک و اولیائک

خدایا! بدترین عذاب این است که مرا در جمع اهل بلا قرار دهی و بین احبا و اولیایت فاصله اندازی.http://aftab.cc/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

شما دوست دارید همنشین انسان‌های نوع اول باشید یا انسان‌های نوع دوم؟

 

امید من! مباد که آرزو کنی از جمع فقرا خارج شوی که هر که خارج شد به جمعی وارد شد که نه خیر دنیا دیدند و نه خیر آخرت…

کلمه نامأنوسی به نام خمس

اتفاقات روزانه, دین من، اسلام ۳ دیدگاه »

دو روزی می‌شود که مادربورد کامپیوتر سوخته است و در به در از مغازه این دوست به مغازه آن دوست برای تهیه رم و مادربورد جدید و رفع مشکلات عجیبی که داشت، هستم.

عصر برای تحویل گرفتن کیس به مغازه رسول (یکی از برترین دوستانم که ۱۵ سالی می‌شود که با هم رفیق هستیم) رفتم.

وقتی وارد شدم، با گوشی صحبت می‌کرد. هر چند سعی کرد کمی آهسته‌تر صحبت کند و من هم خودم را دورتر نگاه داشتم که مثلاً متوجه نشوم، اما به هر حال، چیزهای عجیبی شنیدم!

او با یک حاج آقا در مورد خمس اموالش صحبت می‌کرد:

من سال گذشته خمس دستگاه ریسو و دستگاه چاپ رنگی‌ام را داده‌ام. امسال یک دستگاه جدید با فلان قدر قسط و فلان قدر نقد خریده‌ام که سرمایه به حساب می‌آید، خمس این چطور می‌شود؟
من از سال خمسی گذشته تا به حال، ازدواج کرده‌ام. همسرم جهازیه آورده است، آیا باید خمس آن‌ها را پرداخت کنم؟
او حتی از حبوبات و امثالهم که در امروز (که سر سال خمسی‌اش است) در منزل مانده سؤال کرد!!

باور کنید مات و مبهوت به خودم و او نگاه می‌کردم. بغض عجیبی در گلویم جمع شده بود و دلم می‌خواست رسول را بلغ کنم و یک دل سیر گریه کنم.

افسوس می‌خوردم که چرا رسول باید با این دقت زندگی‌اش را مطابق دین کند و من اصلاً انگار امروز اولین بار بود که کلمه خمس را می‌شنیدم!!؟ احساس می‌کردم او خوشبخت‌ترین انسان روی زمین و من بدبخت‌ترین انسان هستم.

به تمام نماز و روزه‌هایم شک کردم: نکند نماز و روزه، چون رایگان است، من عاشقش شده‌ام و پای خمس که وسط بیاید جا می‌زنم!؟ (حقیقتاً سخت است! تصور کنید، اگر در سر سال خمسی، ده میلیون در بانک دارید، ۲ میلیون تومانش را باید رد کنید… دل کندن از این دو میلیون ساده نیست)

با هم رفتیم نماز… بعد از نماز، کنار کشیدمش و گفتم: رسول! امروز روز عجیبی بود! دقیقاً در شرایطی که من شروع به پس‌انداز کرده‌ام این بحث پیش آمد و من حدس می‌زنم باز هم خدا دارد از زبان تو با من صحبت می‌کند، در عمرم، هر گاه موعد هر مسأله‌ای بوده است، اتفاق مشابهی مثل این افتاده و فهمیده‌ام که وقتش است که به فکر آن مسأله باشم. بنشین و حسابی برایم در مورد خمس بگو. از کجا شروع کنم؟ از که بپرسم؟ آن حاج آقا که بود؟ حساب و کتاب من را هم خواهد کرد؟

خلاصه حسابی تخلیه اطلاعاتی کردمش 🙂

چیزهای عجیبی گفت که فهمیدم چقدر غافل بوده‌ام!

***

از کودکی همیشه وقتی در خانه ما بحث خمس می‌شد (متأسفانه) اینطور گفته می‌شد که به ما خمس تعلق نمی‌گیرد. البته ممکن است تا حدودی راست می‌گفتند، چون بابای خدابیامرز ما کل پس‌انداز بانکی‌اش در لحظه مرگش فکر می‌کنم یک و نیم میلیون تومان بیشتر نبود که خرج قرض‌ها و قبر و … شد، یعنی دخل و خرج برابری داشت. اما من تازه فهمیدم که خمس فقط به آن پولی که در بانک داریم و سر سال خمسی هم خرج نشده، تعلق نمی‌گیرد بلکه ممکن است یک دستگاه برای من سرمایه باشد و آن هم خمس دارد.
یا مثلاً همیشه به ما می‌گفتند پولی که برای ازدواج و تحصیل پس انداز می‌کنید، خمس ندارد. اما من در این موضوع هم فعلاً شک کرده‌ام و نیاز به تحقیق بیشتر و پرسیدن از دفتر مرجع تقلیدم دارم.

به هر حال، فکر می‌کنم امروز از آن روزهای تاریخی عمرم بود! (به همین دلیل، آمدم که ثبتش کنم!)
هر چند شاید دیر، اما به نظر می‌رسد زمان در نظر گرفتن سال خمسی و حساب و کتاب دقیق اموال و اجناس فرا رسیده.

وضعیت افغانستان

اتفاقات روزانه, دین من، اسلام یک دیدگاه »

یکی از افاغنه که سال‌ها در ساوه زندگی می‌کرد و در کلاس‌های من هم شرکت کرده بود، چند ماه پیش به خاطر قوانین ایران، مجبور شد که به کشورش برگردد. در این مدت از او خبر نداشتم تا اینکه امروز ایمیلی از او دریافت کردم:

سلام اینجا هرروزجنگ هرروزانتحاری هرروز کشته اینجا وضعیت امنیتی خوبی ندارد سلاح مثل اب خوردن تو دست همه است..

نمی‌دانم افغانستان بالاخره کی روی خوش را خواهد دید؟

کی شاهد خواهیم بود که رهبری مثل امام خمینی و امام خامنه‌ای بیاید و بتواند سنی و شیعه را این چنین مهربان در کنار هم قرار دهد؟ کی مذهبی‌های دنیا (چه مسلمان،‌ چه یهودی، چه مسیحی، چه بودایی و …) دست از تعصب بی‌جا بر می‌دارند؟

دیشب که این ویدئو اعصابم را حسابی به هم ریخت:

مستندی در مورد مظلومیت مردم میانمار

و امروز هم که این ایمیل! 🙁

چشم‌هایی که دیگر تقلب نمی‌کنند!

اتفاقات روزانه ۵ دیدگاه »

قبل از امتحان، کلی روی مخ شاگرد زرنگ کلاس کار کردم که: اگر گفتم فلان سؤال، جان مادرت برگه‌ت رو باز کن بنویسم!

وسط امتحان، توی یک سؤال ماندم. با صدای آهسته کلی التماسش کردم که: هی! هی! رفیق! سؤال هشت!…

بعد از کلی عشوه، برگه‌اش را بالاتر گرفت که من بنویسم.

وقتی به برگه‌اش نگاه کردم، چشمانم آنقدر ضعیف شده بود که حتی خطها را از هم تشخیص نمی‌دادم چه برسد به اینکه متون را بخوانم!

چند ثانیه نگذشته بود که یواش گفت: نوشتی؟ مراقب داره میاد!

با نیش‌خندی به خودم و او گفتم: آره رفیق… ممنون!

_________________

باور نمی‌کردم روزی چنین بلایی سر چشمانم بیاید! اما بد هم نشد! حداقل دیگر تقلب نمی‌کنند!

جانسوزترین روضه حضرت زینب

اتفاقات روزانه, خاطرات, دین من، اسلام ۳ دیدگاه »

دیروز روز رحلت (شهادت) حضرت زینب (سلام الله علیها) بود.

مادرمان طبق معمول که هر چه از مجالس وعظ یاد گرفته باشد، گلچین می‌کند و برایمان تعریف می‌کند، امروز تعریف می‌کرد که: حمید! فلان روضه‌خوان یک روضه خواند که تا مرز غش کردن رفتم. می‌گفت:

بعد از عاشورا، حضرت زینب از بس به یاد عاشورا می‌افتاد و گریه می‌کرد، حالت افسردگی وخیمی پیدا کرد. همسرش عبد الله، او را نزد حکیم برد. حکیم با دیدن وضع ایشان به عبد الله گفت: او را به محیطی شاد مثل باغ پر گل و باصفا ببر تا شاید روحیه‌اش عوض و شاد شود.

عبد الله به پیشنهاد حکیم، حضرت زینب را به باغی پر گل و باصفا برد. اما تا نگاه ایشان به گل‌ها افتاد، شروع کرد به گریه کردن.

عبد الله گفت: حکیم گفت بیاورمت به گلستان تا شاید غم عاشورا را فراموش کنی، حالا چه شد که دوباره گریان شدی؟

حضرت زینب فرمود: عبد الله! اگر به این گل‌های زیبا و شاداب، در این آفتاب سوزان سه روز آب ندهی، چه می‌شود؟

عبد الله گفت: فدایت شوم، مشخص است، چرا این سؤال را می‌پرسی؟

[مادرمان اینجا که رسید زد زیر گریه و با حالت گریان، کوتاه گفت:] حضرت زینب گفت: عبد الله! به خدا قسم گل‌های حسین سه روز تشنه ماندند!

عبد الله! بوستان هم فایده ندارد. تنها چیزی که از داغ من می‌کاهد این است که بالین مرا در آفتاب سوزانی قرار دهی تا همدرد حسین باشم.

*********

به خدا قسم من ظهر امروز، همان لحظه که شنیدم، خواستم این ماجرا را در وبلاگ ثبت کنم، اما در دلم به اصل ماجرا شک کردم. گفتم: احتمال دارد کسی بگوید ما به گل‌هایمان هر ۵ روز یک بار آب می‌دهیم و هیچ اتفاقی نمی‌افتد! پس این، مثال درستی نیست و آنقدرها متناسب نیست! و اگر هم درست باشد، چندان جانسوز نیست.

همین الان یعنی امشب، خواهرم که پری‌روز همراه شوهرش از شمال برگشته بودند (تعطیلات سه روزه ۱۳ و ۱۴ و ۱۵ خرداد را شمال بودند)، آمده بودند خانه‌مان. یک دفعه گل‌های باغچه را که دید گفت: مامان! اگه بدونی چه بلایی سر گلدونی که بهم دادی اومد!! تو مگه نگفته بودی اینا آفتاب می‌خوان؟ من قبل از حرکت گذاشتمشون توی آفتاب و رفتیم شمال. (مامانمان گفت: دختر! نه اینکه مستقیم بذاری توی آفتاب، منظورم نور آفتاب بود) خواهرم ادامه داد: وقتی برگشتیم، دیدم مثل پودر شدن!!

خدا می‌داند تا این را شنیدم، ناخودآگاه یاد قضیه ظهر افتادم. چشمانم درشت شد و اشک‌هایم درآمد. دویدم داخل و یک دل سیر گریه کردم!

خودم را چقدر لعنت کردم که به آن ماجرا و به آن حرف حضرت زینب شک کردم. چه می‌خواست بگوید حضرت زینب با این صحنه!؟

انگار دقیقاً در گوشم زمزمه می‌کرد که:
فلانی! به خدا قسم گل‌های ما در آفتاب سوزان کربلا بودند!
فلانی! شک نکن که گل‌های ما سه روز تشنه بودند!
فلانی! شک نکن که بعد از سه روز تشنگی، نایی برایشان نمانده بود!

نمی‌دانم می‌توانید تصور و باور کنید که این صحنه‌ها تماماً معنا دارد؟ دقیقاً همان شب، دقیقاً گل، دقیقاً آفتاب سوزان این روزها، دقیقاً سه روز، دقیقاً صحبت‌های خواهر و مادر زمانی مطرح شود که برخلاف همیشه، من در حیاط و در جمعشان نشسته باشم!

ما همه مستأجریم!

اتفاقات روزانه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۷ دیدگاه »

عید که رفته بودیم خانه خواهرم، به او گفتم: نیره! چرا خونه‌تون اینقدر لُخته!؟ حالا خوبه خودت هنرمندی! چهار تا از اون خط‌هایی که نوشتی یا تذهیب‌ها و معرق‌هایی که کار کردی رو قاب کن بزن به در و دیوارش آدم روحیه بگیره!

گفت: حمید جان، زندگی مستأجری یعنی همین! تا بخوای به خونه دل ببندی و زینتش کنی، باید بار و بندیلت رو جمع کنی و بری خونه دیگه‌ای! إن شاء الله چند ماه دیگه خونه خودمون آماده می‌شه، اونجا…

***

این را که گفت، دیدم عجب جمله جالبی‌ست! در گوشی یادداشتش کردم که یک روز درباره‌اش بنویسم.

فقط کافی‌ست ما انسان‌ها در دنیا به همین جمله دقت کنیم: در زندگی مستأجری تا بخواهی به خانه دل ببندی و زینتش کنی، باید بار و بندیلت را ببندی و به خانه دیگری بروی!

ما همه مستأجر این دنیاییم.

دل بستن و زینت کردن بماند برای خانه ابدی.

***

یاد آن جمله افتادم که معصومین فرمودند: در دنیا به شکل “تجافی” باشید. تجافی یعنی «نیم خیز بودن» یعنی در عین حال که نشسته‌ای، اما آماده رفتن باش…

***

بزرگان دین را به ذهن می‌آورم، کسانی مثل امام خمینی، آیه الله بهجت و امثالهم را. چقدر زندگی ساده، اما زیبایی داشتند. خوش به حالشان که درک کردند که مستأجر این دنیایند و مستأجر، به خانه دل نمی‌بندد!

ماشین تصمیم‌گیری!

اتفاقات روزانه ۵ دیدگاه »

امروز از آن روزهاست که سر یک هزار راهی گیر کرده‌ام و معمولاً‌ در این مواقع دلم می‌خواهد هرگز به دنیا نمی‌آمدم که با شرایطی اینقدر سخت روبرو شوم 🙁

امروز وسط این گیر و دار به فکر «ماشین تصمیم‌گیری» (Decision Maker Machine) افتادم! ماشینی که بشود شرایطت را به او بگویی و بهترین راه حل را انتخاب کند. البته این مبحث از آن بحث‌های داغ هوش مصنوعی است.

به هر حال، گفتم شرایطم را اینجا بنویسم، شاید در آینده یک ماشین اختراع شد و این شرایط را به آن دادیم و یک نتیجه گرفت:

– در کلاس‌های ارشد چه ترم گذشته و چه این ترم، کلاً شرکت نمی‌کنم.
– دوستان صداها را ضبط می‌کنند و همراه با اسلایدها و تمرین‌ها می‌فرستند.
– این ترم، یکی از اساتید گیر داده است که حتماً باید حداقل یک بار بیایی سر کلاس که با هم در مورد مشکل نیامدنت صحبت کنیم.
– کلاس این استاد، روز دوشنبه است.
– دوشنبه خودم از صبح تا شب در یک دانشگاه کلاس برداشته‌ام.
– باید یک دوشنبه، کلاس‌هایم را کنسل کنم و به کرمانشاه بروم.
– بدبختی این است که دوشنبه قبل به خاطر مریضی کلاس‌ها را کنسل کردم و اگر بخواهم دوباره کنسل کنم، ممکن است آینده شغلی‌ام در این دانشگاه به خطر بیفتد.
– اگر بخواهم کلاس جبرانی در روز سه شنبه برای بچه‌ها بگذارم، چون آن‌ها از شهرهای مختلف می‌آیند، ممکن است نتوانند روزی که تعیین می‌کنم فقط به خاطر درس من به دانشگاه بیایند و اذیت شوند و من راضی به آزار آن‌ها نیستم.
– اگر یک دوشنبه کرمانشاه نروم و با استاد صحبت نکنم، استاد گفته بهتر است بروی درس را حذف کنی.
– اگر درس را حذف کنم،
— منفی: ترم بعد ممکن است این درس ارائه نشود.
— منفی: پولی که بابتش داده‌ام هیچ می‌شود.
— منفی: ممکن است دیگر این فرصت به دست نیاید که در ترم دوم سال کلاس‌ها برگزار شود و نیمی از کلاس‌ها به خاطر عید و امثالهم تعطیل باشد و درس کمتری بدهند.
— منفی: برداشتن پایا‌ن‌نامه منوط به داشتن حداقل معدل ۱۴ است.
— منفی: ممکن است چند واحد برای ترم آخر که پایان‌نامه دارم بماند و این در حالی است که ممکن است برای بالاتر رفتن معدل، نیاز داشته باشم که چند درس را دوباره بردارم که نمره بالاتری بگیرم.
— مثبت: استادی که اینطور است، پایان ترم، نمره خوبی نخواهد داد، بنابراین، حذف درس یک خوبی دارد و آن اینکه احتمال پایین‌تر آمدن معدل و یا حتی افتادن از آن درس کم می‌شود.
— مثبت: درس نسبتاً سختی است و بعید است به همین راحتی بتوان در خانه خواند و قبول شد.
— مثبت: می‌توانم روی دروس دیگر وقت بگذارم و از این طریق معدل را بالا ببرم و در ترم آخر، با پایان‌نامه، این درس را اخذ کنم.
– از طرفی هر چه فکر می‌کنم، من مرد طی کردن حداقل دو ترم دیگر به این صورت نیستم، چون از رفت و آمد به شهر دیگر بیزارم، بیزار!
– ممکن است یک پنج ترمه بشوم و این یعنی بیش از یک و نیم میلیون ضرر!
– می‌توانم کلاً بی‌خیال ارشد بشوم و انصراف بدهم.
– اگر انصراف بدهم:
— مثبت: اعصابم راحت است.
— مثبت: روی کارهایی که علاقه دارم کار می‌کنم. خیلی‌ها بدون تحصیلات دانشگاهی و فقط از طریق کار روی موضوعاتی که بسیار علاقه دارند، به مراتب بالا رسیده‌اند.
— منفی: ممکن است بعداً پشیمان شوم.
— منفی: با توجه به شغلم، ممکن است تدریس در دانشگاه را از دست بدهم.
— خنثی: در دوره‌های بعد در کنکور شرکت می‌کنم و به جای ارشد شبکه‌های کامپیوتری، ارشد نرم افزار که شهر خودمان دارد را می‌خوانم.
– مثبت: اگر شهر خودمان قبول شوم، هم در کلاس‌ها به راحتی شرکت می‌کنم و هم استادها آشنا هستند و می‌دانند که ما چه‌کاره‌ایم.
– منفی: ارزش مدرک شبکه‌های کامپیوتری بیشتر از نرم افزار است.
– مثبت: خیلی جاها به مدرک اهمیت نمی‌دهند.
— منفی: ممکن است دیگر ارشد قبول نشوم.
– سه درس دیگر در این ترم دارم که خیالم تقریباً از دو تای آن‌ها راحت است.
– درس سوم مباحث بسیار پیچیده‌ای دارد که بدون حضور در کلاس ممکن نیست.

حالا خیلی‌های دیگرش بماند…

خلاصه که ای کاش یک ماشین تصمیم‌گیری وجود داشت که ببینم در برابر این چند ده راهی می‌توانست تصمیم بگیرد یا از پا در می‌آمد!؟

فعلاً که هر طور شده یک به کرمانشاه می‌روم و این ترم را طی می‌کنم. اگر دیدم نتایج خوبی نگرفتم، انصراف می‌دهم و سال بعد برای شهر خودمان می‌خوانم…

آپدیت: تصمیمم عوض شد! این گزینه را اضافه و انتخاب کردم:
– اگر درس را حذف کنم، می‌توانم روی دروس دیگر وقت بگذارم و از این طریق معدل را بالا ببرم و در ترم آخر، با پایان‌نامه، این درس را اخذ کنم.

فکر می‌کنم بهترین تصمیم است، هر چند که به ازای این تصمیم، هزینه این واحد به عنوان ضرر مالی وارد می‌شود.

اِصبِر!

اتفاقات روزانه, نکته ۲ دیدگاه »

در دو طرف خانه‌مان، سه چهار همسایه داریم که حداقل اذیتشان این دود سیگار و … لعنتی‌شان است که امان من یکی را بریده! یک لحظه نمی‌توانم در حیاط بنشینم چون مطمئناً همان لحظه یکی‌شان در فیضیه را باز کرده است و کل محله را فیض می‌دهد!! اذیت‌های دیگرشان مثل دعواها و داد و بیدادها و غیره بماند.

همیشه دیدی منفی به این موضوع داشتم و نمی‌دانستم وظیفه‌ام در قبال این همسایه‌ها در این دنیا چیست!؟ ته دلم می‌گفتم خدا واقعاً چرا این نوع همسایه‌ها را برای انسان قرار می‌دهد؟ حکمتش چیست؟

***

چند شبی می‌شود که یک مجموعه سخنرانی از آیه الله مجتهدی تهرانی از قم خریده‌ام و نشسته‌ام پای منبر ایشان.

امروز یک داستان کوتاه تعریف کردند که هر چند خیلی وقت پیش شنیده بودم، اما با توجه به اوج گرفتن این اذیت همسایه‌هامان، این بار برایم خیلی ارزشمندتر جلوه کرد.

***

شخصی پیش پیامبر آمد و از همسایه‌اش گلایه کرد که خیلی او را اذیت می‌کند.
پیامبر فرمود: إصبر! (صبر کن!)

رفت و چند روز دیگر آمد و دوباره از آن همسایه گلایه کرد و گفت: امانم را بریده!
پیامبر باز هم فرمود: إصبر! (صبر کن!)

رفت و بعد از مدتی دوباره آمد و باز از آن همسایه گلایه کرد و گفت: فایده ندارد و بسیار بسیار اذیت می‌کند!

به بقیه داستان کاری ندارم که پیامبر فرمود: برو و جمعه، قبل از نماز جمعه، تمام اسباب و اساس منزلت را بریز داخل کوچه و بنشین کنار آن‌ها! م‍ؤمنین که در حال رفتن به نماز جمعه هستند، خواهند پرسید که چه شده؟ بگو: فلان همسایه‌ام اذیتم می‌کند!
مرد رفت و همان کار را کرد… لوازمش را ریخت به کوچه و هر که رد می‌شد و از جریان سؤال می‌کرد، می‌گفت: فلان همسایه اذیتم می‌کند… خبر به گوش همسایه رسید! فهمید که آبرویش در خطر است! سریعاً آمد و گفت: اساست را به منزل ببر، قول می‌دهم دیگر اذیت نکنم.

 

جواب گلایه‌ام از خدا را در همان دو بار « إصبر » گرفتم.

خدا شاهد است هر جواب دیگری می‌شنیدم راضی‌ام نمی‌کرد!

«صبر کن» این تنها جوابی است که قانعم می‌کند.

در این «إصبر» خروارها جواب نهفته است!

حداقلش این است که من را یاد آن زمان انداخت که نوجوان بودیم و در کوچه فوتبال بازی می‌کردیم! آن هم متأسفانه گاهی سر ظهر! این همسایه‌های مظلوم چه کار کردند؟ صبر!
یادم می‌آید بارها توپمان به منزلشان می‌افتاد و گاهی کلافه می‌شدند.
و یا مثلاً زمانی را به خاطر می‌آورم که با توپ والیبال دائم به دیوار خانه‌شان می‌زدم و با خودم والیبال بازی می‌کردم، گاهی اعتراض می‌کردند که صدای گم‌گم توپتان آزارمان می‌دهد، اما همیشه صبر کردند!
ماشین برادر و خواهر خیلی از اوقات مزاحم رفت و آمدشان بوده. چه کار کردند؟ صبر!

حالا این آزار آن‌ها در حقیقت عوض آن آزار خودمان است! به نوعی کفاره گناهانمان است. حداقلش این است که اگر در قیامت گفتند در نوجوانی توپتان پدر ما را درآورد، ما هم پرونده آزار آن‌ها را روی میز می‌گذاریم که آن گناهمان پاک شود.

تازه دارم آن عبارت ابتدای دعای ندبه را درک می‌کنم:

اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ عَلی ما جَرى بِهِ قَضاؤُ کَ

پروردگارا ترا ستایش می‌کنم براى هر چه (از بلا و نعمت و رنج و راحت) که در قضا و قدر تقدیر کردى

خوبی‌ها که «حمد» دارد، این واضح است! اما همیشه سؤال این بود که چرا باید بر بلا هم «حمد» گفت؟ حالا می‌فهمم که در این بلاها هم حکمتی هست.

باور کنید برای همین یک رفتار پیامبر و این یک کلمه «إصبر» می‌شود یک کتاب نوشت!

 

یاد آن داستان جالب افتادم!

اگر اشتباه نکنم، حاج آقا هاشمی‌نژاد یا استاد پناهیان تعریف می‌کرد که: یکی از علما یک روز به خانه یکی از اولیای خدا رفته بود. دیده بود یک زن بددهان و نق‌نقو راه می‌رود و به آن بنده خدا نیش می‌زند و بد و بیراه می‌گوید.

می‌گفت: ابتدا فکر کردم که کنیزی یا دیوانه‌ای هست که در خانه آن بنده خدا کار می‌کند و اتفاقی افتاده که اینطور شده.

از آن ولی خدا پرسیدم که این بنده خدا کیست؟ خیلی با مهربانی و آرامی گفت: عیال بنده هستند.

گفتم: جسارت است، اما فکر نمی‌کردم همسر یک ولی خدا اینطور باشند!

گفته بودند: خداوند همه را برای صبر آزمایش می‌کند، آزمایش بنده هم همسهری نق‌نقو و بددهان است. هر روز در حیاط می‌نشینم و با اشتیاق به غرغرهایش گوش می‌کنم و تمرین صبر می‌کنم 🙂 می‌خواهم شیطان را در خشمگین کردن من رو سیاه کنم!

إصبِر! 😉

پشیمانی

اتفاقات روزانه, نکته ۴ دیدگاه »

گاهی اوقات با حالتی غمگین و سر به زیر وارد خانه می‌شود، یک سلام نصفه و نیمه می‌کند و می‌رود یک گوشه سرش را روی پاهایش می‌گذارد. (مهدی رضای شش ساله را می‌گویم)
می‌روم کنارش، می‌چسبانمش به پهلوی راستم و می‌گویم: چطوری پهلوون!
با آن زبان شیرین کودکی و با کمی بغض، سریعاً می‌گوید: دایی! اصلاً حوصله شوخی ندارم ها! تو رو خدا سر به سرم نذار!
می‌گویم: ها؟ کشتی‌هات غرق شده؟
می‌گوید: نه خیرم! سر مامانم داد زدم!
خدا شاهد است تا دو ساعت بغض می‌کند و تا وقتی نرود خانه و یک فصل گریه نکند و مادرش نگوید که بخشیدمت، آرام نمی‌گیرد!

هیچ وقت با من بوکس بازی نمی‌کند!؟ می‌دانی چرا؟ چون یک بار که با هم بازی می‌کردیم، یک مشت نسبتاً محکم به کمرم زد و من برای اینکه بگویم تو برده‌ای، چند بار با احساس درد گفتم: اوخ اوخ اوخ!
تا اینطور کردم، گریه‌اش گرفت و گفت: دایی! من دیگه با تو بوکس بازی نمی‌کنم، لاغری، دردت می‌گیره!

یک بار کاری کرده بود که دایی علی‌اش ناراحت شده بود. شب که رفته بود خانه شروع کرده بود بلند بلند گریه کردن! خواهرم از گریه‌هایش با موبایل فیلم گرفته بود!! هر چه خواهرم می‌گفت به دایی می‌گم ببخشدت، فایده نداشت تا اینکه بابایش سرش داد کشیده بود “بسه دیگه!!” و او ساکت شده بود.

باور کنید حاضرم هیچ چیز در دنیا نداشته باشم مگر این حیا و پشیمانی و توبه را!

امید من! رسم بندگی از مرغ عشق آموز!

اتفاقات روزانه, اعتقادات خاص مذهبی من, نکته ۲ دیدگاه »

نمی‌دانم رابطه‌تان با حیوانات چطور است!؟ تا یاد دارم از کودکی به هر حال، با چندین نوع حیوان در خانه سر و کله زده‌ام. عاشق حیوانات هستم. این روزها یک قفس فنج دارم و یک قفس مرغ عشق (و ده سال می‌شود که این قفس‌ها این نوع پرنده‌ها را میزبانی می‌کنند) و یک آکواریوم یک و نیم متری پر از انواع ماهی. (که البته این آکواریوم از صدقه سر برادر بزرگ‌تر به این زیبایی است)

https://photos-1.dropbox.com/i/xl/6Dk8ZYKHk9zQX_HTcd0kONXxKt6_W0A0MDgIO-S2sYA/7393532/1332622800/751a517/

به هر حال، یکی از عجایبی که در مورد مرغ عشق‌ها مشاهده کرده‌ام، چیزی است که دلیل نامگذاری آن‌ها به مرغ عشق نیز هست و آن، نوع علاقه پرنده نر و ماده به یکدیگر است!

می‌دانید چرا این نوع پرنده را مرغ عشق می‌نامند؟

http://img.aftab.cc/news/90/l_ove_bird.jpg

من خودم این دلایل را برای این نامگذاری می‌دانم:

اولاً این نوع پرنده به همین راحتی‌ها جفت مناسب هم را پیدا نمی‌کنند! به همین راحتی‌ها عاشق نمی‌شوند و اگر هم شوند، عاشق هر کسی نمی‌شوند! خیلی بعید است بتوانید دو پرنده رندوم از این نوع گیر بیاورید و آن‌ها را در یک قفس بیندازید و انتظار داشته باشید که عاشق هم شوند و تخم بگذارند و جوجه‌دار شوند! خیر، باید یک گروه از آن‌ها را با هم داشته باشید و بعد منتظر باشید و ببیند که کدام یک عشق اصلی و حقیقی خود را پیدا می‌کند.
اما جالبی ماجرا بعد از این انتخاب و جفت شدن است!
باور نمی‌کنید چقدر این دو پرنده عاشق هم می‌شوند! صبح تا شب می‌بینی این‌ها دارند همدیگر را نوازش می‌کنند و دائماً به یاد هم هستند.
از این‌ها گذشته، موضوع زمانی جالب می‌شود که بچه‌دار می‌شوند!
خیلی بعید است کسی که ناشی است بتواند جوجه سالم از این پرنده‌ها بیرون بکشد!
تا حدودی که غریزه‌شان حکم می‌کند، روی تخم می‌خوابند و جوجه را بیرون می‌آورند و بزرگ می‌کنند. اما به محض اینکه احساس کنند حب فرزند دارد از میزان علاقه‌شان نسبت به هم کم می‌کند، جوجه را آنقدر می‌زنند تا بمیرد!
به آن صورتِ مظلوم و اسم عاشقانه‌شان نگاه نکنید! در یک روز تمام جوجه‌های خود را می‌کشند!
باید زرنگ باشی و به محض اینکه دیدی دارند جوجه‌ها را می‌زنند، از پدر و مادر جدا کنی یا اینکه اگر در هوای آزاد باشند، جوجه‌ها خودشان فرار می‌کنند و زندگی‌شان را تنهایی ادامه می‌دهند.
من حیوانات زیادی داشته‌ام و مستندهای زیادی در مورد حیوانات دیده‌ام. تا به حال حیوانی مثل این‌ها ندیده‌ام که چنین بلایی سر جوجه‌های خود بیاورند!

شاید از یک نگاه، بی‌رحم به نظر برسند، اما از نگاهی متفاوت، عشق خدشه‌ناپذیر این پرندگان به هم را می‌رساند و این ارزشمند است.

***

هر بار که این اتفاقات را تجربه می‌کنم، عشق بین خودم و خدا را با آن‌ها مقایسه می‌کنم.
می‌بینم خدا وکیلی جوجه‌های بسیاری دور و برم را گرفته‌اند و باعث شده‌اند که از عشقم نسبت به او کاسته شود. خدا بارها در قرآنش از حب فرزند و مال و شهوات یاد کرده است و گفته است که مراقب باشید این‌ها از عشق بین من و شما نکاهد، اما ما هوس‌بازها هر بار عاشق یکی شده‌ایم و شریک‌های زیادی برای این عشق در نظر گرفته‌ایم 🙁 به اندازه آن مرغ عشق هم نیستیم که هر لحظه به یاد عشقمان باشیم و به خاطر عشق اصلی‌مان از جوجه‌هامان بگذریم.

آری، امید من! رسم بندگی از مرغ عشق آموز!

نتیجه‌ای که در پیری به آن می‌رسی…

اتفاقات روزانه, خاطرات, دین من، اسلام, نکته ۲ دیدگاه »

در مسجدی که اکثر اوقات می‌روم، چهار معلم از معلمان دوران ابتدایی و راهنمایی‌ام حضور دارند! همه‌شان بازنشسته شده‌اند و حالا که بیکارند مسجد بهترین جا برای گذران وقتشان است!

چند روزی می‌شود که یک معلم دیگرم هم بازنشسته و پیر شده و به جمعشان پیوسته. حضور او مرا یاد یک خاطره جالب انداخت!

***

وقتی دوم یا سوم راهنمایی بودم زنگ آخر، درس ریاضی را با ایشان داشتم. در پاییز همیشه زنگ آخر با ساعت مسجد یکی می‌شد. من بابای خدابیامرز را فرستاده بودم مدرسه که با مدیر هماهنگ کند که اگر زنگ آخر انتهای کلاس (مثلاً بیست دقیقه آخر) معلم، کار خاصی نداشت من با اجازه معلم زودتر از بقیه بروم که به مسجد برسم. چون کلیددار مسجد بودم و باید رادیو را پشت بلندگو می‌گذاشتم و برق‌ها را روشن می‌کردم و امثالهم… چون آن زمان شاگرد اول کل مدرسه بودم، مدیر و معلمان مشکلی نمی‌دیدند و اجازه می‌دادند.

یک روز که با همین معلم کلاس داشتیم، چند دقیقه مانده به زنگ، کار کلاس تمام شد و معلم گفت صبر کنید تا زنگ بخورد و بعد بروید. من دستم را بالا گرفتم و گفتم: آقا اجازه، ما می‌تونیم الان بریم؟ گفت: خیر، باید صبر کنی تا زنگ بخوره. گفتم: آقا! با آقای فرهاد (مدیر) هماهنگ کردیم، مشکلی نداره.
گفت: کجا می‌خوای بری؟ گفتم: مسجد… با شوخی شبیه به جدی و کمی تمسخر گفت: می‌ری مسجد که چی بشه؟
گفتم: آقا کار داریم، تو رو خدا اجازه بدید بریم… گفت: نمی‌خواد بری، برای تو درس مهم‌تره تا مسجد. تو هنوز به سن تکلیف هم نرسیدی!

خلاصه، نرفتیم…

آن شب با بابامان در میان گذاشتم که معلم ریاضی‌مان اجازه نمی‌دهد بروم مسجد. گفت: چطور؟ گفتم: می‌گه می‌ری مسجد که چی بشه؟

چه حرف جالبی زد بابامان! گفت: بگو آقا اجازه! نتیجه‌ای که شما در پیری بهش می‌رسی ما در این سن بهش رسیدیم، بَده؟

و چه زیبا تعبیر شد حرف بابا!! 🙂

قربان! چه بهتر!

اتفاقات روزانه, کمی خنده هیچ دیدگاه »

ساعت ۷:۳۰ دقیقه هر پنج شنبه، یک reminder (یادآور) تنظیم کرده‌ام که خبرم کند که خودم را به سخنرانی استاد قرائتی برسانم.

الان ساعت ۷:۵۹ دقیقه است و دارم به صحبت‌هایش گوش می‌کنم.

یک جوک تعریف کرد که گفتم بگذار اینجا بنویسم تا یادم بماند:

نقل می‌کنند رضا خان به پادگانی رفت، از یک سرباز پرسید: سرباز! ناهار چی دارید؟
سرباز گفت: قربان! آبگوشت!
رضا خان در دیگ را باز کرد و دید که غذا پلو است. گفت: سرباز! شما که غذا، پلو دارید!
سرباز گفت: قربان! چه بهتر! 🙂

(برای تعریف در بعضی کلاس‌ها به این جوک نیاز داریم 🙂 )

برهوت!

اتفاقات روزانه, ترفندهای من یک دیدگاه »

مدتی هست که وارد یک فاز روحی وحشتناک شده‌ام. البته بار اول نیست! معمولاً گاهی که کارم دائم و تکراری می‌شود و هیچ اتفاق خارق العاده و جدیدی در زندگی‌ام نمی‌افتد وارد این فاز می‌شوم!

به خصوص وقتی ذهنم درگیر چیزی می‌شود که هرگز دوستش ندارم و بلاتکلیف نگه می‌داردم، همینطور می‌شوم! مثلاً این روزها باید روی یک تحقیق برای درس «امنیت» کار کنم که نمره‌اش را بگیرم و شر این درس از سرم کم شود در حالی که هرگز علاقه و حوصله‌اش را ندارم! اما مجبورم و نمی‌گذارد به کارهای دیگرم برسم! نمرات دو درس مهم هنوز نیامده و از یکی‌شان خیلی می‌ترسم و اگر کم بدهد مشکلاتی در ترم جاری پیدا خواهن کرد. بحث پایان‌نامه ارشد و شروع شدن ترم جدید و اینکه نکند این ترم استادها گیر بدهند که حتماً باید در جلسات حاضر باشم و خلاصه این نوع فکر و خیال‌ها حسابی قدرت کار را از من گرفته.

به هر حال، خودم را خوب شناخته‌ام. معمولاً در این مواقع راهکارهایی دارم که از این اوضاع خارج شوم.

اما چیزی که باعث شد از این روحیات بنویسم، این مقاله جالب بود:

راهنمای مقابله با خستگی، دل زدگی شدید و بریدن از کار

جالب است که انگار خیلی‌ها این روحیات را بر اثر کار و درگیری ذهنی زیاد تجربه می‌کنند و گویا به آن «حالت برهوت» گفته می‌شود!

خیلی از راه حل‌هایش را خودم می‌دانستم و انجام می‌دادم، اما برخی مواردش هم واقعاً برایم جدید و جالب بود!

به هر حال، آن‌را ثبت کردم که هر از چند گاهی که وارد این فاز از روحیات می‌شوم، بخوانمش… 😉

دوربین مخفی!

اتفاقات روزانه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۳ دیدگاه »

در مغازه یکی از دوستانم برای جلوگیری از دزدی‌های احتمالی، چندین دوربین مخفی کار گذاشته شده است. گه‌گاه که برای خرید یک قطعه یا گ‍پ زدن به مغازه او می‌روم، تمام حواسم به آن دوربین‌هاست! تصور کنید! کوچک‌ترین حرکت شما ثبت می‌شود!! به خصوص گاهی اوقات که خودش مثلاً می‌رود مغازه کناری کاری انجام دهد و من تنها می‌شوم، باور نمی‌کنید چقدر مؤدب و دست به سینه می‌نشینم 🙂

دیشب که لحظاتی بیرون رفت و حواسم به دوربین‌ها بود، در دل به خودم می‌خندیدم! ۲۵ سال در زندگی تحت نظارت قوی‌ترین دوربین‌ها بوده‌ام و هیچ گاه به این اندازه نترسیده‌ام و مراقب نبوده‌ام! فکر می‌کردم اگر ذره‌ای از این مراقبت که جلو دوربین‌های مخفی مغازه رفیقم دارم را در زندگی و در مقابل دوربین‌های الهی می‌داشتم الان چقدر بی‌گناه می‌بودم.

استخاره!

اتفاقات روزانه ۶ دیدگاه »

چند وقتی بود که تدریس در سه مؤسسه مختلف و کارهای سایت و همینطور تحصیل در مقطع ارشد، چنان فشاری به من آورده بود که می‌رفت که دیگر از کار زیاد و ناخوابی شدید، افسردگی بگیرم!! اینکه نتوانم روی پروژه‌هایی که دوست دارم کار کنم، اعصابم را به هم می‌ریزد! دارد سنی به تنمان می‌رود و هیچ کار مفیدی نکرده‌ایم! بنابراین مجبور بودم که یکی دو کار را حذف کنم تا اعصابم راحت‌تر شود و به کارهای دلخواهم برسم.

اولین موردی که به نظرم رسید، حذف دانشگاه بود. دلایل زیادی وجود داشت. از جمله قدرنشناسی مسؤولین که حقیقتاْ خسته‌ام کرده بود و همینطور حقوق کم دانشگاه نسبت به مراکز دیگر و از طرفی درگیری با تعداد بیشتری دانشجو. از طرفی کم‌کم داشت باورم می‌شد که این دانشگاه موجب سرافرازی‌ام بوده است! همیشه وقتی چیزی یا کسی بخواهد جای خدا را برایم بگیرد، دوست دارم از ریشه قطعش کنم. همین که آن‌جا باعث شود از فکر اینکه «العزت لله جمیعاً» دور شوم، باید ریشه‌کن می‌شد.

چند روز بود که درگیر بودم که در ترم جدید، انصراف بدهم یا خیر و آیا این کار درست است یا نه.

بالاخره دست به دامان استخاره شدم. معمولاً در این مواقع قرآن را باز می‌کنم و شروع می‌کنم یک صفحه‌اش را می‌خوانم تا جوابم را بگیرم. جالب است که تقریباً همیشه به وضوح جوابم در آن صفحه بوده است.

این بار که قرآن را باز کردم، این صفحه آمد و تقریباً در اواخر صفحه آمده بود:

با توجه به اینکه این دانشگاه، دانشگاه جهاد دانشگاهی است و از طرفی در میدان جهاد نیز قرار گرفته، مطمئن شدم که تصمیم درستی گرفته‌ام بنابراین به مسؤول مربوطه ایمیل زدم و انصراف خودم را از همکاری با آن‌ها اعلام کردم.

معتقدم دنیا یعنی بالا رفتن از پله‌ها. برای رفتن به پله‌های بالاتر، باید از پله‌های قبلی دل کند… 😉

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها