پیری و بی‌حوصلگی!

اتفاقات روزانه, نکته ۲ دیدگاه »

به وضعیت اعلام نمرات در این چهار مرحله دقت کنید: تیر ۸۹  –  بهمن ۸۹  –  تیر ۹۰  –  بهمن ۹۰

این، عیناً تأثیر روزمرگی روی یک انسان را نشان می‌دهد!!

سال ۸۸ و اوائل ۸۹ که اوج فعالیت و انرژی‌ام بود، بعد از هر آزمون با اشتیاق تمام برگه‌ها را تصحیح می‌کردم، بعد از آزمون تمام سؤالات را برایشان روی سایت حل می‌کردم، از افرادی که نمره کم گرفته‌اند حتی تا ۴ بار آزمون مجدد می‌گرفتم تا مجبور شوند بالاخره درس بخوانند!! از دانشجویان برتر می‌خواستم کلاس اضافه بگذارند و خلاصه چقدر انرژی صرف می‌کردم!! اواخر سال ۸۹، فقط چند نکته گفته‌ام و چند سؤال محدود را حل کرده‌ام. در اول سال ۹۰ فقط چند نکته گفته‌ام و تمام و در این ترم (ترم اول ۹۰) حتی حوصله‌ام نگرفته است یک جمله بالا یا پایین نمرات بنویسم!!!

چقدر کلاس‌های سال‌های قبلم پر انرژی و جذاب بود و حالا هیچ کدامشان حداقل به دل خودم نمی‌نشیند.

نمی‌دانم شاید از بس دانشجویانی بی‌حال و مسؤولینی قدرناشناس دیده‌ام، من هم بی‌خیال و بی‌حال شده‌ام. شاید هم این، اتفاقی است که بر اثر روزمرگی در مورد همه انسان‌ها می‌افتد!

به هر حال، این برایم بدترین حالت روحی ممکن است! به همین خاطر است که احساس می‌کنم به مرور باید با تدریس وداع کنم. مربی‌ای که حوصله و انرژی کافی برای صرف برای دانش‌جویانش نداشته باشد، همان بهتر که این‌کاره نباشد.

شهدا اینگونه بودند!

اتفاقات روزانه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها ۴ دیدگاه »

مادر یکی از شهدا در محله‌مان برای مادرم از شهیدش تعریف کرده بود و امروز سر بحث یادواره شهدای محله (که فردا قرار است برگزار شود،) مادرمان برای ما تعریف می‌کرد…

مادرش می‌گفت: سربازی‌اش را در جبهه گذراند و شش ماه هم بیشتر مانده بود. مدتی برگشته بود که استراحت کند و دوباره برگردد به جبهه.

می‌گفت من رفتم یکی از سادات بزرگ شهر را آوردم خانه که بیاید نصیحتش کند که بس است و دیگر نرود جبهه.

وقتی آمدیم سر نماز بود…

می‌گفت چون متوجه شده بود سید برای چه کاری آمده، تا می‌توانست نمازش را طولانی کرد!!!

آنقدر دعا و غیره خواند تا روی سید کم شود و برود!

دیگر به سجده آخر رسیده بود و سید هنوز نشسته بود تا نمازش تمام شود!

سر از سجده برنداشت تا سید دیگر خسته شد و آمد در همان حالت که در سجده بود، جملاتی گفت و رفت!

***

مادرش می‌گفت: به دروغ به او می‌گفتم: پسرم! تازه ازدواج کردی، خانمت الان بارداره، به فکر بچه‌ت باش! الان امروز ۳۵ تا شهید آوردن… جوان‌های دیگه رفتن… تو به اندازه کافی توی جبهه بودی، بسه.

می‌گفت یک ساعت برایش روضه می‌خواندم که نرود، آخرش می‌گفت: مادرم! همه اون‌هایی که توی جبهه هستن هر کدوم زن دارن، بچه دارن، دغدغه دارن! اگه قرار بود همه به خاطر این مسائل نرن که الان دشمن توی شهر ما بود!

***

می‌گفت: شب قبل از شهادتش انگار خواب دیده و مطمئن شده که فردا شهید می‌شود. همه وسایلش را بین دوستانش تقسیم کرده. دوربین عکاسی‌اش، قرآنش و غیره را. به همه می‌گفته من امروز شهید می‌شم.

***

هر وقت در مورد شهدا از این صحبت‌ها می‌شنوم، دائم در دلم تکرار می‌کنم: وای به حال ما! وای به حال ما! وای به حال ما!

برای شادی روح «اسلام شریف»، صلوات!

اتفاقات روزانه, دین من، اسلام ۳ دیدگاه »

آخر ترم شده است و مجبور شدم مثل جلسه اول، بروم کرمانشاه برای امتحان!

جایتان خالی، هفته قبل، اولین امتحان بود و شب ساعت ۱۲ رفتم دور میدان آزادی که اتوبوس بیاید و سوار بشوم و بروم.

دیدم یک سمندی که انگار خودشان اهل کرمانشاه بودند و می‌خواستند بروند شهرشان، با قیمت خوبی مسافر می‌برد. (دو نفر خودشان بودند، دو نفر هم سوار کرده بود، من هم رسیدم و سوار شدم)

بگذریم از اینکه تا بخواهم مطمئن شوم که ما را ندزدیده‌اند، کلی نذر و نیاز کردم. آخر همان اوائل ما را برد طرف یک مسیری که من به هیچ وجه فکر نمی‌کردم انتهایش برسد به آزاد راه! باور کنید از مسیرهای خاکی و وحشتناکی رد شد که صدای قلب من نزدیک بود آبرویم را ببرد!! چون ترس خاصی از اهالی آن شهر دارم، می‌ترسیدم بپرسم آقا مطمئنی این ره که تو می‌روی به کرمانشاه است؟

خلاصه، بعد از کلی گیر کردن آن ماشین کاملاً نو، به در و دیوار و چاله و چوله، افتادیم داخل یک آزاد راه.

به محض اینکه خیال آقایان راحت شد، برای اینکه به خاطر طولانی بودن مسیر، خوابشان نبرد، یک سری موسیقی وحشتناک با آن باندها که پشت سر من گروپ‌گروپ می‌کرد و مغزم را داغون می‌کرد، Play کردند.  از قیافه دوستان مشخص بود که اعتیادهای مختلفی هم دارند 🙁

خدا شاهد است، در این موسیقی‌ها که کردی هم بود و من فقط بخش‌هایی از آن‌ها را می‌فهمیدم، خواننده مطالبی می‌گفت که من شاخ درآورده بودم که آیا یک انسان می‌تواند به خود اجازه دهد که چنین جملاتی را بخواند و ضبط و تکثیر کند؟ و عجیب‌تر هم اینکه یک گروه انسان بروند تهیه کنند و گوش کنند!

مثلاً مضمون برخی جملات که من حقیقتاً از گفتنشان شرم دارم، این‌ها بود: اگر تریاک نباشد من چه کار کنم؟ خدایا! اگر عرق و پاسور نباشد من چقدر تنهایم! خدایا اگر عرق را نیافریده بودی من چه کار می‌کردم!!!!!!

از این‌ها که می‌گذشت، به عشق و عاشقی می‌رسید!!

باور کنید تا آنجا پنج شش بار این موسیقی‌ها تکرار شد و این‌ها گوش می‌کردند! جالب است که اگر یکی ملایم می‌بود، آن را رد می‌کرد که به یک وحشتناکش برسد!

خلاصه تا آن‌جا به آسمان نگاه می‌کردم و با بغض و اشک می‌گفتم: خدایا! امشب رو به خیر بگذرون!
نه می‌شد بگویی خاموش کن (چون ممکن بود خوابش ببرد و همه‌مات تلف شویم!) و نه می‌شد بگویی کم کن (می‌ترسیدم!!)

خلاصه تا حدود یک ساعت مغز ما بالا و پایین می‌پرید تا اینکه یادم افتاد که کلی سخنرانی از استاد پناهیان دارم که گوش نکرده‌ام! هدفون را به گوشی زدم و صدای بنده خدا را تا می‌توانستم زیاد کردم و سخنرانی‌ها را گوش کردم. هر چند در رقابت بین صداها آن ضبط ماشین برنده بود، اما حداقل جملات مزخرف آن خواننده به گوشم نمی‌خورد.

***

وقتی رسیدم، رفتم خانه دانشجویی یکی از عزیزترین دوستانم که همراه دو دوست دیگرش کرایه کرده‌اند.

موقع نماز شب بود. دوستم نماز شبش را خواند و من خوابیدم. به او سپردم که برای نماز صبح من را بیدار کند. نماز صبح بیدار شدیم و نماز را خواندیم، اما در کمال تعجب متوجه شدم که دو دوست دیگرش با خیال راحت خوابیدند تا آفتاب زد!
گفتم لابد جوانند و حوصله‌شان نمی‌گیرد برای نماز صبح بلند شوند… نماز ظهر شد. دوستم رفت مسجد و من چون امتحان داشتم، فرادی خواندم. موقع ناهار شد. دیدم یک موسیقی مزخرف با صدای یک خانم روشن کردند که هنگام ناهار به‌شان حال بدهد! بعد هم رادیو فردا را باز کردند و  چه‌ها که علیه نظام و اسلام نگفتند و نشنیدیم! رفتم امتحان. برگشتم، تا غروب این دوستان نماز نخواندند. گفتم لابد موقعی که من سر امتحان بوده‌ام خوانده‌اند. شب شد، با دوستم رفتیم مسجد. در راه گفتم: مرد حسابی! تو حدود یک سال با اینا هم‌خونه بودی، به نظر می‌رسه هیچ تأثیری روی اینا نذاشتی! اینا به نظر می‌رسید بویی از دین نبردن! گفت: با کسانی که نماز نمی‌خونن مگه می‌شه در مورد دین و رفتار دینی صحبت کرد؟
تازه متوجه شدم که واااای! این‌ها کلاً نماز نمی‌خوانند! (تقریباً برای اولین بار بود که از نزدیک، یک نفر را می‌دیدم که مسلمان است و نماز نمی‌خواند!)

***

رفتیم مسجد!

بگویید چند نفر در آن مسجد بودند؟ با ما ۱۲ نفر!

خدای من! مسجدی به این عظمت، در یک کلانشهر، ۱۲ نفر؟ آن هم یک مشت پیرمرد که به زور، ایستاده نماز می‌خواندند و جوان نه چندان باهوش!!
هیچ کدام بین دو نماز بلند نشدند دو رکعت نماز غفیله یا نافله به آن کمرهای گنده‌شان بزنند تا شاید کمی آب شود و راحت نفس بکشند!!!

عجیباً غریبا!

دفعه بعد هم که رفتیم، به دعوت رفیقم رفتیم مسجد جامع شهر! خدا شاهد است حالم از آن مسجد به هم خورد! نهایتاً ۲۵ نفر!! در مسجدی که به عظمت یک زمین فوتبال بود!
یک مشت نایلون که معلوم بود سال‌هاست اونجاست برای کفش‌ها گذاشته بودند! جا کفشی‌شون زشت‌ترین جاکفشی‌ای بود که دیده بودم! همه جا رنگ و بوی مردگی داشت!
هزار تومان دادم به دوستم، گفتم: این هزار تومان رو برو بده به اون جوانی که به نظر می‌رسه بسیجی هست و اینجا فعال‌تره، بگو این رو نایلون بخرن بذارن جلو در که مردم کفش‌هاشون رو بذارن داخلش.( تا شاید خجالت بکشن!)

بلندگوهای عهد بوق!

فرش‌های پوسیده!

به خدا قسم افرادی که صف اول و کنار من بودند، انگار تا به حال نماز جماعت نبودن! مثلاً یکی که عیناً پشت حاج آقا ایستاده بود، زودتر از حاج آقا تکبیره الاحرام را گفت و یکی که کنار من بود، سر نماز تسبیح می‌چرخاند!! یکی هم که من نفهمیدم چه نوع نمازی خواند!! (هر چند که از همه حواس‌پرت‌تر من بودم!)

انگار من در یک کشور دیگر بودم!

***

مسجد جامع، کنار بازار بود، پس گشتی در بازار زدیم. واااااای! چه افتضاحی بود وضع بازار! دوستم می‌گفت تو سال‌هاست بازار شهر خودمان را ندیده‌ای، این‌ها برایت عجیب است! و یا می‌گفت اگر هم افتضاح‌تر باشد به خاطر کلانشهر بودن است.

***

شب آمدم ترمینال که برگردم.

دو ساعت و اندی در هوای سرد منتظر ماندم، می دانید چرا؟ چون وقتی زنگ زدیم که ماشین ساوه کی حرکت می‌کند، گفت: ۷ و من ۶:۳۰ آنجا بودم، در حالی که ماشین ۸:۳۵ دقیقه حرکت کرد.

می‌دانید چرا در سالن انتظار منتظر نماندم؟ چون آنقدر راننده‌ها و کارمندان آن شرکت سیگار و … کشیده بودند که وقتی وارد سالن می‌شدم جرأت نداشتم نفس بکشم! هر چند که نهایتاً به خاطر مزاحمت‌هایی که گدایان برایم داشتند، مجبور شدم بروم پشت در، داخل بایستم! (به یکی‌شان پول ندادم، خیلی جدی گفت: برات واقعاً متأسفم! گفتم الان است که یک مشت هم در چانه‌مان خالی کند!)

***

فردای آن روز، ظهر، رفتم مسجد شهر خودمان.

در طی دیشب تا ظهر آن‌روز به این فکر می‌کردم که اسلام در این ۲۴ ساعتی که بر من گذشت، کجا بود؟ چه بلایی سر جامعه‌مان آمده!؟ حتی در این مسجد به این موضوعات فکر می‌کردم.

نماز که تمام شد، همراه جمعیت در حالی که صدای صلوات جمع شنیده می‌شد، آمدم بیرون. همان لحظه یکی از دبیران که دو سال پیش زمان سربازمعلمی با هم آشنا شده بودیم بعد از مدت‌ها دقیقاً هنگام بیرون آمدن از مسجد من را دید، سریعاً و با حالت تقریباً غمگینی جلو آمد و گفت: خدا رحمتش کنه، کی فوت کرده؟

به خدا اشک در چشمانم جاری شد!! (خدایا! به کجا رسیده‌ایم که هر کس از خانه‌ات بیرون بیاید یا کتابت را بخواند، همه فکر می‌کنند کسی مرده است)
به شوخی، اما با یک دل پر و چشم پرتر از اشک، گفتم: اسلامِ شریف! [فوت کرده]
گفت: خدا رحمتش کنه، از “شریف‌”های ساوه‌ای بوده؟

چگونه اسلام شما را مثبت‌نگر می‌کند؟

اتفاقات روزانه, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکته ۴ دیدگاه »

در سر راهم به خارج از محله، همیشه یکی دو معتاد که آنقدر تزریق کرده‌اند که نای بلند شدن از زمین ندارند، قرار گرفته‌اند!

مدت‌ها بود که وقتی این‌ها را می‌دیدیم در دلم به شوخی می‌گفتم: شیطون اونقدر اینا رو سر راه ما قرار می‌ده تا آخر ما رو معتاد کنه!! (بالاخره بخواهیم یا نخواهیم انسان‌های بد اطراف در انسان تأثیر دارند. پیش از این در مطلب «تنزل خواسته‌ها (چطور دیگران باعث پس‌رفت شما می‌شوند)» در این مورد صحبت کرده بودم)

مدتی پیش کمی در مورد این افراد و قرار گرفتنشان سر راهم فکر می‌کردم که یاد آن داستان افتادم: یکی از معصومین (شاید امام سجاد بود) از شخصی که در حال حفر سوراخی روی پشت بام خانه‌اش بود سؤال کرد: چه می‌کنی مؤمن؟ گفت: سوراخی ایجاد می‌کنم که دود تنور از آن خارج شود. امام گفت: اگر من می‌بودم به این نیت آن سوراخ را ایجاد می‌کردم که نور از آن داخل مطبخ شود.

این داستان دو خطی، باز از آن داستان‌هاست که سیاست کلی یک نظام را می‌تواند مشخص کند.

یعنی اگر باید کاری را که به ظاهر منفی است انجام دهی، طوری نیت و نگاهت را عوض کن که مثبت باشد.

بعد از این هر وقت این بنده‌های خدا را سر راهم می‌بینم می‌گویم: خدا هر روز اینا رو سر راه ما قرار می‌ده تا تذکری باشه که معتاد نشیم!

حیا!

اتفاقات روزانه, الهی نامه من, نکته ۵ دیدگاه »

از در که آمدم داخل، دیدم سرش پایین است و دلش نمی‌خواهد به چشمانم نگاه کند. (مهدی‌رضای ۶ ساله را می‌گویم)

سلام کردم. بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، خیلی آهسته گفت: سلام.

هنوز متوجه نشده بودم که چه شده، اما شک کرده بودم.

لباس‌ها را درآوردم و ناهار را خوردم و او همچنان به چشم‌هایم نگاه نمی‌کرد.

بعد از ناهار آمدم به اتاق خودم. دیدم جلو در کمد، یک خروار آرد نخودچی روی فرش ولو شده. گفتم: هییی!
مادر جانش (مادر خودم) که متوجه شد، گفت: دایی حمید! مهدی‌رضا امروز در نبود شما یه کار بد انجام داده و الان واقعاً پشیمونه! رفته سر کمد شما که یه دونه از اون شیرینی‌های نخودچی سوغات کرمانشاه برداره، جعبه‌ش در رفته افتاده زمین. خودش جمع کرده و جارو دستی هم کشیده. البته قول داده دیگه بدون اجازه سر کمد شما نره. مگه نه مهدی‌رضا؟ خیلی آهسته و در حالی که سرش هنوز پایین بود گفت: آره.

(سابقه نداشت حتی در نبود من دست به چیزی از اتاق من بزند! آنقدر با ادب و با کمالات هست که هیچ چیز را بدون اجازه دست نمی‌زند. اما حق دارد بچه! شیرینی خوشمزه کرمانشاه همه را وسوسه می‌کند!)

بلند گفتم: مامان جونش! خدا رو شکر که اولین بارشه! وگرنه به باباش می‌گفتم هر تصمیمی که خواست در مورد ایشون بگیره! (از بابایش خیلی حساب می‌برد)

تا این را گفتم، بغض کرد و دوید سمت اتاق دایی علی‌اش که همیشه لحاف‌ودشکش پهن زمین است.

مدتی که گذشت حاج خانم آمد و حیلی آهسته گفت: حمید! رفته لحاف رو کشیده روی سرش و احتمالاً اونقدر بغض و فکر و خیال کرده تا خوابش برده!

بعد از ظهر هم که بیدار شد، اول لای در را باز کرد و یواشکی نگاه کرد که ببیند من هستم یا نه. تا دید من داخل حال هستم، در را بست. چند دقیقه بعد در حالی که سرش پایین بود آمد و رفت کنار دایی مجیدش نشست. به هیچ وجه به سمت من نگاه نمی‌کرد و فقط با دایی مجیدش صحبت می‌کرد…

باور کنید تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم و لحظه به لحظه دلم می‌خواست زار بزنم و فریاد بکشم از این حیا.

الهی! چه می‌شود به ما هم ذره‌ای از این حیا عنایت کنی؟ چه خطاها کردیم و سرفرازتر از قبل گام برداشتیم!
الهی! ببخش ما را، حواسمان نبود، عمدی نبود. رفتیم شیرینی وسوسه‌انگیز دنیا را بخوریم، دستمان خورد و همه چیز برملا شد! لذت آن شیرینی هم از دستمان رفت… ببخش ما را که پشیمانیم…

تفاوت!

اتفاقات روزانه, نکته یک دیدگاه »

در خانه ما اگر تلویزیون را روشن کردی و دیدی روی کانال «نمایش» است، بدان علی (برادر بزرگ‌تر) آخرین بار تلویزیون (فیلم سینمایی) می‌دیده است. اگر تلویزیون را روشن کردی و دیدی روی شبکه چهار یا شبکه مستند بوده است بدان آخرین بار من تلویزیون می‌دیده‌ام و اگر روشن کردی و دیدی روی شبکه خبر است بدان مجید (برادر کوچک‌تر) آخرین بار تلویزیون می‌دیده است.

جالب است که هر کداممان هم از انتخاب آن یکی بیزاریم!!

نمی‌دانم می‌توان با سطح علمی مقایسه کرد یا خیر:

علی فعلاً دیپلمه است.

من دانشجوی ارشد هستم.

و مجید فعلاً فوق دیپلم دارد.

 

علی از هیچ چیز به اندازه مسافرت لذت نمی‌برد.

من از هیچ چیز به اندازه یادگیری یک مطلب جدید و مباحث علمی لذت نمی‌برم.

مجید از هیچ چیز به اندازه جلسات سیاسی و سخنرانی‌های سیاسی و مذهبی لذت نمی‌برد!

 

به این فکر می‌کنم که آیا با افزایش سطح علمی افراد، نوع لذت بردن آن‌ها از زندگی فرق می‌کند یا اینکه ربطی به این ندارد و علاقه از همان کودکی به یک چیز است و تحصیلات تأثیری در آن‌ها ندارد؟

به هر حال، انسان‌ها چقدر با هم تفاوت دارند! و این تفاوت چقدر تنوع ایجاد می‌کند!

ضد حال!

اتفاقات روزانه, درباره وبلاگ و وب‌سایت, دین من، اسلام ۷ دیدگاه »

همیشه وقتی یک مطلب بسیار مثبت و یا بسیار مذهبی می‌نویسم، قبل از ارسال، خودم را آماده می‌کنم برای خیل عظیمی از نظرهای تند و گاهی فحش و جبهه‌گیری‌های وحشتناک 🙂

مثلاً وقتی مطلب “تبلیغات پنهان” را نوشتم، چون بسیار داغ و مذهبی به نظر می‌رسید، مطمئن بودم که افرادی خواهند آمد و جبهه خواهند گرفت. همان هم شد!! در مطلب ” نظری از طرف یک دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف (صحبتی با دوستانی که در وبلاگستان نظر می‌دهند) ” توضیح دادم که چه گفتند. یک نفر آمده بود تقریباً چیزی شبیه به فحش نوشته بود و چند نفر هم زیر آن نوشته بودند که: دمت گرم! این فحش حقش بود!

حالا دیروز مطلب “ایران من” را که می‌نوشتم، حدس زدم که برخی افراد در ذهنشان جبهه بگیرند، همانطور که اول مطلب هم اشاره کرده بودم، خیلی‌ها مخالف دیدگاهم هستند و طبیعتاً انسان در برابر مخالفش جبهه می‌گیرد، اما مطمئن نبودم که کسی (مثلاً به نام arta) بیاید نظر مخالفی زیر آن بنویسد:

ای کاش به جای این همه تعصب کور واقع بینانه تر به پیرامون خود نگاه کنید شاید این همه ناپاکی را که اطرافمون را گرفته و جایی برای نفس کشیدن باقی نگذاشته ببیند نقد خیلی خوب است ولی نه یک طرفه و با چشمان بسته فقط کافیست یک ذره واقع بین باشید . چه خوب است بدانیم هنوز هیچ جامعه مطلق آرمانگرایی که همه ایده آل های معنوی و مادی را داشته باشد شکل نگرفته است ناپاکی به تن همه چسبیده این همه حرف برای اثبات چیزی که وجود نداره برا چی؟

و مثل آن مطلب “تبلیغات پنهان” یکی هم بیاید زیرش بنویسد:

چقد خوبه هر چند وقت یبار یکی پیدا شه اینجوری بهت ضد حال بزنه مثل الان arta

می‌دانید چرا مطمئن نبودم که کسی اینطور بنویسد؟

ببینید، دوستان، احتمالاً می‌دانید که من پیش از این حتی مطالب داغ مذهبی و سیاسی مثل “نظریه‌ی «همه چیز به تفکرات شما وابسته است» و قرآن” و یا “یک ایرانی را نمی‌تواند از پا در آورد مگر یک ایرانی! (و جنبش سبز، واحد فرهنگی انقلاب)” را در صفحه اول آفتابگردان منتشر می‌کردم. اما بعدها گفتم شاید برخی اعضای کانون و حتی مدیران کانون، دوست نداشته باشند نظرات شخصی من در صفحه اول سایت باشد. بنابراین،  یک “فروم‌بلاگ” راه انداختم. یعنی در انجمن‌های آفتابگردان مطالب شخصی‌ام را می‌نوشتم. اما آن‌جا هم چون خیلی‌ها پیگیر مطالب بودند، به مرور احساس کردم شاید برخی کاربران دلشان نخواهد مطالب من را که واقعاً خاص هستند و از نگاه آن‌ها انگار از زبان کسی بیان می‌شود که در این جامعه نیست، بخوانند. بنابراین، آمدم در آدرس hamid.aftab.cc یعنی این وبلاگ، تقریباً مخفیانه مطلب نوشتم. حتی ابتدا اشتراک ایمیلی گذاشتم که اگر کسی به نوع مطالبم علاقه داشت، به جای چک کردن مداوم وبلاگ، ایمیلش را چک کند (چون ممکن بود دیر به دیر آپدیت شود، از طریق ایمیل خبردار شود و خیالش راحت باشد که هر وقت ایمیل آمد پس وبلاگ آپدیت شده) اما بعداً احساس کردم ممکن است یکی فکر کند مطالبم تحفه است و مشترک شود و بعداً ایمیل‌ها آزارش دهد و نداند با کلیک روی Unsubscribe از اشتراک خارج می‌شود، بنابراین اشتراک ایمیلی را برداشتم. حتی برخی از دوستان گفتند که می‌توانیم لینک وبلاگتان را در وبلاگمان بگذاریم؟ یا به برخی مطالب لینک بدهیم؟ گفتم که راضی نیستم! چون:

هدف اصلی من از راه‌اندازی این وبلاگ، فقط و فقط داشتن یک دفترچه خاطرات آنلاین است.

من این‌ها را در سررسیدهایم می‌نوشتم، اما به مرور که به کامپیوتر معتاد شدم، کمتر سراغ آن‌ها می‌روم. گفتم برای اینکه از این اعتیاد به نحو احسن استفاده کنم، یک وبلاگ در حیاط خلوت سایت راه بیندازم و مطالبم را آنجا بنویسم حالا اگر کسی واقعاً این نوع مطالب را دوست داشت، هر چند روز یک بار می‌آید می‌خواند و می‌رود.

فروشگاه نیست که نیاز داشته باشم تبادل لینک کنم و خواننده جذب کنم. درست نمی‌گویم؟

ضمن اینکه مطالب وبلاگم به شدت خاص هستند و مخاطبان خاصی دارند… پس هر کس از راه رسید نمی‌تواند آن‌ها را بخواند، چون اگر با من آشنایی قبلی نداشته باشد، مطمئناً یک فحش، یادگاری می‌گذارد و می‌رود!!

 

حالا نمی‌دانم دوستانی مثل این دو دوست چطور و چرا مطالب را دنبال می‌کنند؟ اگر از طریق فید است، لطفاً اعلام کنید که روش Unsubscribe کردن یک فید را یادتان دهم که اشتراکتان را لغو کنید. اگر وبلاگ را مستقیماً باز می‌کنند و می‌خوانند و نمی‌توانند خودشان را قانع کنند که نخوانند، اعلام کنند که روشی را یادشان دهم که یک سایت را برای خودشان فیلتر کنند. از این طریق وبلاگ من را فیلتر کنند تا دیگر باز نشود.

اگر هم دلتان می‌آید، بگویید کلاً وبلاگ را هم تعطیل کنم. هان؟

چرا مطالبی را می‌خوانید که دوست ندارید بخوانید؟ مثلاً من خودم از مطالب سیاسی و یا مطالبی که مخالف دینم و عقایدم و کشورم باشد، بیزارم. بنابراین، به محض اینکه احساس کنم در یک وبلاگ یا سایت چیزی بر خلاف آن‌ها می‌نویسند، دیگر به آنجا سر نمی‌زنم، اما اینطور هم نیستم که بروم زیر مطالب او ضد حال بزنم یا تا یکی ضد حال زد، بنویسم: کیف کردم! حقش بود!! 🙂

 

اینطور که آمار را بررسی کردم، حدود ۴۰ نفر مطالب را از طریق فید دنبال می‌کنند و بقیه مستقیماً. دوستان عزیز، راضی نیستم اگر این مطالب باعث رنجش شما می‌شود، آن‌ها را بخوانید. اصلاً چرا باید مطلبی را که شما را آزار می‌دهد بخوانید؟

 

و اما جوابی به این دو دوستی که علیه آن مطلب جبهه گرفتند:

رفقا! من می‌خواهم همان مطلب را طوری بنویسم که اگر آن‌طور می‌بود، شما احتمالاً زیر آن می‌نوشتید: دمت گرم! خوشم آمد.

بخوانید:

_____________________________________________________________________

مثل همه مردم ایران روزی ده بار می‌گویم: چه گناهی کرده بودیم که در ایران به دنیا آمدیم؟

یکی از دوستان از هند آمده است و از اوضاع آنجا می‌گوید که همه آزادند! هر وقت بخواهی فقط با ۹ هزار تومان، بهترین خانم در اختیارت است و از زندگی کلی لذت می‌بری! نه مثل ایران که تا بخواهی کمی از زیبایی دختر همسایه لذت ببری، چشمانت را در می‌آورند!

در مستندهای خارجی مثل “جوانان آمریکا” دیده‌ام که چقدر با هم ریلکس هستند! دختر و پسر با هم هر کاری که بخواهند می‌کنند و هیچ اجازه‌ای از هیچ کس لازم نیست! اینجا باید رضایت صد نفر را کسب کنی تا با یکی‌شان رابطه برقرار کنی!
هر بار که این مستندها را نگاه می‌کنم فکر می‌کنم چقدر خدا به ما ظلم کرده است که در چنین کشوری ما را به دنیا آورده است!!

یکی از بزرگ‌ترین اضطراب‌هایم این است که نکند قیامت بشود و احساس کنم آنطور که باید از زندگی لذت نبرده‌ام!!

و یا صدا و سیمای کشورها را مقایسه کنیم:

در کشورهای خارجی، بهترین فیلم‌ها بدون هیچ سانسوری نمایش داده می‌شود و هیچ کس هیچ مشکلی ندارد! اما اینجا از بس هیچ چیز نشانمان نداده‌اند، تا یک تار مو از یک بازیگر بیرون می‌بینیم مثل دله‌ها زوم می‌کنیم روی آن!!

چه اشکالی دارد من با خواهر و مادر و همسرم بنشینم و فیلم‌هایی مثل “…”‌ را ببینم؟ چه ایرادی دارد که آن‌ها حتی تا زیر پتوهای مرد و زنشان را هم نشان می‌دهند؟

گاهی فکر می‌کنم چقدر احمق است کسی در چنین کشورهایی زندگی کند و پاک بماند. حقیقتاً خر است. نمی‌دانم چقدر افسوس خواهند خورد از اینکه این همه لذت را از دست داده‌اند!

اما صدا و سیمای خودمان را در نظر بگیرید: یک مشت خبرنگار و مجری بسیجی و دستمال به دست! که حالم به هم می‌خورد وقتی می‌بینمشان. تمامشان از تنبل‌ترین و بی‌سوادترین افراد جامعه بوده‌اند که به لطف بند پ به تلویزیون راه یافته‌اند و نمی‌دانند اسلام چیست! تمامشان هفت خط هستند و پشت صحنه هزار کار با هم می‌کنند!

نمی‌دانم کجا خواندم که: گروهی از خارجی‌ها وقتی برای مدتی در ایران زندگی کرده بودند و صدا و سیمای ما را دیده بودند، گفته بودند: صدا و سیمای شما خودش یک پا حوزه علمیه است!
راست می‌گویند! از صبح تا شب هر کانالی که می‌زنی یا شیخ صحبت می‌کند یا برنامه مختار و میزگرد مذهبی و امثالهم است! وسط فیلم و بازی و غیره هم باید بلند شوی بروی نماز بخوانی و برگردی تا برایت ادامه‌اش را پخش کنند!
البته نمی‌خواهم بگویم همه‌اش همینطور است، طبیعی است که کمی هم چیزهای خوب در آن یافت شود. مثلاً فیلم‌های سینمایی روز دنیا را گاهی نشان می‌دهند! شبکه نمایش هم آمده که خدا را شکر سانسورهایش کمتر است!
اما در کل، صدا و سیمایمان بلاشک مزخرف‌ترین رسانه دنیاست.

با همه این مذهبی‌گری‌هایشان همه جا را فساد گرفته!! هر کجا نگاه می‌کنی فساد است! همه دزد شده‌اند، همه فقیرند، همه بی‌ناموس شده‌اند، همه جا تحریک جنسی است. از تبلیغات روی اجناس گرفته تا پوسترهای کنار خیابان و … از همه خانه‌ها صدای پارتی و امثالهم بیرون می‌آید. همه معتادند! همه مریضی دارند! کدام کشور خارجی اینطور است؟

حالا تصور کنید اسلام بخواهد به طور کامل بین ما حاکم شود!! همان چند نفری هم که سالم مانده‌اند دزدی و کلک را یاد می‌گیرند! خدا را شکر که گروهی هستند جلو این مذهبی‌ها می‌ایستند و قصد اصلاح ایران را دارند وگرنه وای به حال این کشور! اگر اینطور می‌بود دیگر نه می‌شد یک گشت تفریحی با ماشینت در خیابان بزنی یا چهار تا سایت جذاب مثل فیس‌بوک و یوتیوب و فلیکر را ببینی!

خلاصه، امیدوارم یک روز چشم باز کنم و در این کشور نباشم و یا اگر من باشم، این وضعیت نباشد!

_____________________________________________________________________

دوستان عزیز، حالا اگر ممکن است دوباره مطلب اصلی را بخوانید: ایران من

واقعاً واقع‌بینی یعنی این؟

حقیقتاً و از روی دلسوزی می‌گویم: اگر حتی یک جمله از جملاتی که در بالا نوشتم، باب طبعتان باشد، باید منتظر بدترین نوع زندگی باشید. زندگی‌ای سیاه، منفی، مملو از گناه و دروغ و تهمت. باید نگاهتان را اصلاح کنید و البته خیلی بعید است بدون پناه بردن به دین و مسجد و دوری از افکار منفی و ضد اسلامی ممکن شود.

و اما جواب دوستی که انگار عاشق ضد حال است 🙂

دوست عزیز، خیالت را راحت کنم: من عاشق ضد حال هستم. هم در مطلب “نظری از طرف یک دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف (صحبتی با دوستانی که در وبلاگستان نظر می‌دهند)” و هم در این مطلب و مطالب آینده، می‌بینی که بزرگ‌ترین ضد حال‌ها را برای همه منتشر می‌کنم که بخوانند و بیشتر لذت ببرم! چرا در بخش نظرات؟ در قالب یک پست در صفحه اول سایت!

پسر خوب! اگر قرار بود این صحبت‌ها ذره‌ای بنده را ناراحت کند یا از انتشار نظرات و عقایدم باز بدارد که در این ده سال که هر روز، از این نوع، به قول تو، “ضد حال‌”ها می‌دیدم باید ناراحت می‌شدم یا دستم برای نوشتم می‌لرزید!!

من عاشق موقعیت‌های چالش‌برانگیز هستم و لذت می‌برم که در این موقعیت‌ها قرار بگیرم و خودم را تست کنم که چطور از پس آن‌ها برمی‌آیم. یک تمرین است برای زرنگ و زیرک بودن. همین که بتوانم نظرات مخالفان و موافقان را خوب تحلیل کنم به مرور مهارتم در جذب همه نوع انسان در شرایط خاص بیشتر خواهد شد.

به هر حال، در این وبلاگ و کلاً در مجموعه آفتابگردان از حاشیه‌ها بیزار بوده‌ام و فقط گهگاه برای تفریح یکی دو تا را گلچین می‌کنم و جواب می‌دهم، بقیه را بدون اینکه ذره‌ای ارزش قائل شوم، با یک کلیک پاک می‌کنم تا اعضاب خودم و کاربران و خود شخص راحت باشد.

بگذریم، به همه دوستانی که مطلب را می‌خوانند تأکید می‌کنم که مطالب وبلاگ هر روز مثبت‌تر و مذهبی‌تر از روز گذشته خواهد شد (إن شاء الله) اگر با روحیاتتان سازگار نیست و ممکن است آزارتان دهد، عاقلانه نیست که مطالب را دنبال کنید و جوش بخورید. اگر به نیت تغییر در من نظر می‌دهید، باید عرض کنم که آنقدر به راه و دین و مملکتم ایمان دارم که حاضرم اولین نفری باشم که جانم و همه چیزم را در ازای تحکیمشان می‌دهم و بعید می‌دانم (إن شاء الله) از آن‌ها برگردم. پس تلاش بیهوده نکنید: لَکُم دینُکُم و لِیَ دین.

پی‌نوشت:

امتحاناتم نزدیک شده و باید بروم خودم را برای امتحان «شبکه پیشرفته» آماده کنم. دو سه سال بود از امتحان و اضطراب آن دور بودم، زندگی‌ام شیرین شده بود! دوباره شروع شد 🙁 دعا کنید این ارشد ختم به خیر شود و هر چه زودتر قال قضیه کنده شود. اگر بتوانم به خوبی تمام کنم، حاضرم یک شیرینی اساسی به همه‌تان بدهم 🙂
فکر می‌کنم تا ۲۰ روز آینده باید بروم کرمانشاه و آنجا تحصن کنم! شاید هم برای هر امتحان بروم و برگردم. خلاصه کم‌پیداتر خواهم بود.

ظرفیت

اتفاقات روزانه, نکته ۲ دیدگاه »

مجید (برادر کوچک‌تر) که می‌داند من همیشه در کمدم تخمه دارم (که طبق گفته اسلام که خوردن کمی نمک قبل و بعد از غذا سفارش شده، بعد از غذا کمی بخورم که شوری‌اش جای نمک بعد از غذا را بگیرد) مهدی رضا (خواهرزاده فسقلی‌ام) را فرستاده که از من برای خودش تخمه بگیرد.

مهدی رضا آمده و می‌گوید: دایی! دایی مجید می‌گه یه کم تخمه بده هوس کردیم… من هم دستانش را پر کردم و رفت.

چند لحظه بعد مجید از داخل حال داد زد که: واقعاً همین ده تا دونه تخمه حق من بود؟ حالا خوبه خودم اینا رو برات می‌خرم میارم!!

گفتم: می‌خواستی ظرف بزرگ‌تری بفرستی که من بتونم بیشتر از اون بهت بدم. توی مشت این فسقلی ۱۰ تا دونه تخمه بیشتر جا نمی‌شد!!

 

اما جداً چه صحنه جالبی بود! از آن صحنه‌ها بود که هیچ وقت فراموشش نمی‌کنم. مثل آن صحنه که وقتی دنبال مهدی می‌کردم، پشت بابایش قایم می‌شد و داستانش را اینجا نوشتم: اللهم إنی اعوذ بک

تصور کنید! چه چیزهایی از خدا خواستیم، اما ظرف وجودمان به اندازه ده تا تخمه بیشتر جا نداشت!

چه گناهی دارد آن مظلوم؟

لابد هر بار که می‌گوییم: اللهم انی اسئلک الفوزَ بِالجنه… داد می‌زند که: ظرف وجود خود را بزرگ‌تر کن تا آنچه می‌خواهی در آن جا بگیرد.

فکر و خیال!!

اتفاقات روزانه, درباره وبلاگ و وب‌سایت, نظرات و پیشنهادات من ۵ دیدگاه »

از آن آدم‌هایی هستم که به شدت اتفاقات اطرافم که به من ربط داشته باشد را زیر نظر دارم. شاید بسیاری از خستگی‌های ذهنی‌ام به خاطر همین است!

کوچک‌ترین رفتار دیگران در قبالم بسیار مرا به فکر فرو می‌برد.

– نکند به او برخورده!
– نکند بد صحبت کردم!
– نکند خوب تدریس نکردم!
– نکند اینطور فکر کند! نکند آن‌طور فکر کند…
– فلانی فلان‌جور نگاه کرد، فکر می‌کنم به خاطر فلان رفتارم بود!؟ یا شاید نه، به خاطر آن یکی رفتار!؟
– مطمئنم به خاطر فلان رفتارم فلان فکر را خواهد کرد و احتمالاً فردا فلان‌طور خواهد شد!

و خلاصه هزار فکر و خیال دیگر!

جالب است که اکثر اوقات به این نتیجه می‌رسم که اصلاً قضیه آن‌طور که فکر می‌کردم نبوده و چه بسا صد و هشتاد درجه معکوس بوده است!

مثلاً در یکی از مؤسسات قرار بود یک درس خاص به من سپرده شود. یک روز خیلی اتفاقی از زبان یکی از دانش‌جوها شنیدم که درس ایکس قرار است با فلان مربی تشکیل شود. از همان لحظه اول که در کلاس بودم شروع کردم به فکر و خیال تا حدود یک هفته!! باور کنید هزار دلیل و منطق برای خودم ساختم که به خاطر آن‌ها آن درس را به من نداده‌اند و به فلانی سپرده‌اند.
بعد از یک هفته فکر و خیال و خودخوری، کاشف به عمل آوردم که اصلاً آن دوره ربطی به دوره مورد نظر من نداشته و به خاطر یک تشابه اسمی این سوء تفاهم رخ داده و دوره مربوط به من همچنان پا برجا خواهد بود.

یا مثلاً امروز که دلیل اصلی نوشتن این مطلب بود:
مطالبی که در صفحه اول سایت می‌نویسم معمولاً توسط سایت‌های مختلف که از طریق RSS سایت در خبرخوان‌های خود مطلب را می‌خوانند، بین کاربرانشان لینک داده می‌شود و معمولاً تعداد کلیک‌هایش زیاد است.
حدود دو هفته بود که می‌دیدم این اتفاق نمی‌افتد و آن‌طور که باید نیست!
دو هفته است که فکر و خیال می‌کنم!!!
نکند فلان مطلب باعث شده به مدیر فلان سایت بربخورد چون در بخش نظرات یک جمله نوشته بود که نشان از عصبانی بودنش داشت!! (حالا جالب است که بنده خدا شاید هیچ قصدی نداشت، فقط خیلی مؤدبانه سلام کرده بود و گفته بود فلانی! ممنون که به سایت ما لینک داده‌ای این لینک از سایت ما هم جالب است که بد نیست به کاربرانت معرفی کنی. من این جمله را نماد این گرفته بودم که دارد طعنه می‌زند که چرا بدون اجازه به فایل روی سایت ما لینک دادی!)

یا فکر و خیال می‌کردم که لابد کلاً فید سایت ما را از سایت‌های مورد علاقه‌شان به خاطر فلان مطلب پاک کرده‌اند.

خلاصه کلی فکر و خیال تا اینکه امروز یکی از کاربران ایمیل زد که: فید سایت شما چند روز است که آپدیت نمی‌شود و اخبار جدیدتان در آن نمایش داده نمی‌شود در حالی که من می‌بینم روی صفحه اول سایت موجود است!!
تا این را خواندم برق از چشمانم پرید!!
یک وااااااااااااااااااااااای کشیدم و محکم کوبیدم به پیشانی‌ام!
RSS را چک کردم دیدم اصلاً از یک خط از کدها، خطای برنامه‌‌نویسی می‌گیرد! و این یعنی اینکه بخش اطلاع‌رسانی اخبار خراب بوده و هر مطلبی که می‌نوشتم به دست مشترکین فید نمی‌رسیده!!
تازه یادم افتاد دو هفته پیش یک تغییر در لینک‌های مقالات در کل سایت داده بودم که انگار در این فایل سهواً یک پرانتز را از جا انداخته بودم 🙁

تمام آن فکر و خیال‌ها یادم می‌آمد و به خودم می‌خندیدم!!

 

دیگر تصمیم گرفته‌ام که در مورد هیچ اتفاقی تا زمانی که مطمئن نشده‌ام، به هیچ وجه فکر و خیال نکنم!! آن‌قدر صبر می‌کنم تا دلیلش مشخص شود و بعد در موردش فکر خواهم کرد. دنیا ارزش این همه فکر و خیال و نگرانی الکی را ندارد!

کفر نعمت

اتفاقات روزانه, نکته ۲ دیدگاه »

حدود یک هفته هست که هر روز چندشم می‌شود! بگویید چرا!

خبر دار شدیم که یکی از بچه‌های محل که البته چند سالی از من کوچک‌تر است اما زمانی که نوجوان بودیم، با هم سلام و علیک داشتیم، دور میدان شهرداری با موتور زمین خورده و رفته زیر این ماشین‌های بزرگی که سیمان می‌سازد!!

تا دو سه روز خبر دقیقی نبود تا اینکه مادرمان برای اینکه خیال کل خانواده راحت شود و هر روز هی نگویند از آن بنده خدا چه خبر؟ مجید (داداشم که با او بیشتر رفت و آمد دارد) را مجبور کرد که با آن بنده خدا که در تهران بستری است تماس بگیرد و ببیند چه شده؟ هر چند رویش نشده بود بگوید که پایم را قطع کرده‌اند، اما مجید بعداً از پدرش پرسیده بود و فهمیده بود… خلاصه، بالاخره مشخص شد که یکی از پاهایش را از ران قطع کرده‌اند و پای دیگرش هم انگار امیدی نیست و باید کلی عمل بشود. کلیه و همه اعضا و جوارحش انگار جا به جا شده بوده است.

یکی از همسایه‌ها که موقع تصادف او را دیده بوده، گفته بود امیدی نیست زنده بماند!

بگذریم، فعلاً که همه هیأت و مسجد و هم‌محلی‌ها دست به دعا شده‌اند که حالش بهتر شود.

از این‌ها که بگذریم، از همان روزهای اول که گفته شد هر دو پایش را قطع کرده‌اند، تمام فکرها به یک سمت رفت!
این بنده خدا، زمانی که نوجوان بود، به خاطر ارث پدری، قد کوتاهی داشت. من یادم هست که در دوران راهنمایی، خیلی‌ها متأسفانه او را مسخره می‌کردند. (البته آنقدرها هم کوتاه نبود، اما به هر حال، غرورش شکسته شد)

آنقدر آن رفقای نامرد (که خدا می‌داند در قیامت ما بابت این مسخره کردن‌هایمان چقدر و چطور مؤاخذه شویم) او را مسخره کردند تا اینکه تا دو سال مدرسه نمی‌رفت! به مادر و پدرش اعتراض می‌کرد که چرا قد من کوتاه است!؟ تقصیر شماست!!

پدر و مادرش آنقدر این دکتر و آن دکتر رفتند و هورمون‌های خاص زدند تا اینکه انصافاً قدش بلند شد.

فهمیدید ذهن همه کجا رفت؟

(هر چند که درست نیست که هر قضیه‌ای را به قضیه دیگر ربط بدهیم)

 

خیلی‌ها را دیده‌ام که دست در خلقت خود برده‌اند و من به این نتیجه رسیده‌ام که خدا این را هرگز دوست ندارد.

یکی از دختران همسایه، بینی و چشم و غیره‌اش را عمل کرد که لابد خوشگل‌تر شود و لابد شوهر خوشگل‌تری گیرش آید! یا از دست حرف‌های دوستان در امان باشد.

باور نمی‌کنید اگر بگویم سن او دارد به ۴۰ سال نزدیک می‌شود و هنوز… 🙁

 

نمی‌دانم چه رازی است! هر چه هست، فکر می‌کنم خدا دوست ندارد کسی در خلقتش دستکاری کند.

شاید هیچ کدام از مطالبم را به اندازه این مطلبم دوست ندارم:

از نواقص ظاهری خود نهایت بهره را ببرید!

ای کاش می‌شد آن‌زمان این مطلب را برای آن بنده خدا می‌فرستادم.

نکته فراموش شده در ازدواج در سنین بالا!

اتفاقات روزانه, کمی خنده, نکته ۷ دیدگاه »

امروز یکی از دوستان سی چهل ساله‌ام را بعد از مدت‌ها دیدم. بعد از کمی صحبت گفت: اقدام نکردی؟ گفتم برا چی؟ گفت: معمولاً در این سنین برای چی اقدام می‌کنن؟

بالاخره دوزاری‌ام افتاد که منظورش ازدواج است!

گفتم: حالا تا ۳۵ سال وقت هست 😉

گفت: مرد حسابی! تا اون موقع که عقلت کامل می‌شه و دیگه ازدواج نمی‌کنی که!!! http://aftab.cc/modules/Forums/images/smiles/icon_acc%20(11).gif

اول فکر کردم شوخی می‌کند، اما کمی که توضیح داد، دیدم واقعاً جدی می‌گوید!

می‌گفت: خدا وکیلی! من اگر الان و در این سن می‌خواستم ازدواج کنم، بلا نسبت غلط می‌کردم!!

می‌گفت: ازدواج با هیچ عقل سالمی جور در نمی‌آید!!

گفتم: والا به قول شما، من همین الان هم هر چی فکر می‌کنم می‌بینم ازدواج کنم که چی بشه!؟ مگه بیکارم!؟

گفت: راست می‌گی! حواسم نبود که شما همین الان هم عقلتون کامله! 🙂

 

اما جدا از تمام این شوخی‌ها، به صحبت‌های رد و بدل شده بین ما دقت و فکر کنید! حقیقتاً یکی از نکات فراموش شده در مورد ازدواج در سنین بالا همین است! حقیقتاً ازدواج، عشق می‌خواهد. هر کجا هم که عقل وارد شود، عشق خارج می‌شود. انسان هم که هر چه بزرگ‌تر می‌شود، عاقل‌تر می‌شود و می‌توان گفت از عشقش کمتر می‌شود.

من افرادی را می‌شناسم که وقتی از سن ۳۰ سال گذشته‌اند، دیگر هیچ رغبتی برای ازدواج نداشته‌اند… یعنی انسان اگر تا ۳۰ سال دوام بیاورد، دیگر خیلی سخت است که عقل اجازه دهد که برود به سمت ازدواج!

نکته جالبی بود که باعث شد نظرم در مورد ازدواج تا حدودی عوض شود! به نظرم باید هر چه سریع‌تر تا فعلاً عقل کامل‌تر از این نشده ازدواج کنیم!!!

گاو!

اتفاقات روزانه, کمی خنده, نکته یک دیدگاه »

چند روز بود که سِرور سایت با مشکل مواجه شده بود (انگار رم سیستم از کار افتاده بود). با یکی از دوستان که روی این سرور با هم همکاری می‌کنیم، آن‌قدر تماس و پیگیری داشتیم که هر دو از اضطراب اینکه اطلاعات و کاربران و مشتری‌ها و… چه خواهند شد؟ داشتیم دیوانه می‌شدیم! تا بخواهیم اطلاعات را از آمریکا به آلمان منتقل کنیم، کلی وزن کم کردیم.

معمولاً سالی یک بار سایت با این نوع مشکلات مواجه می‌شود و اضطراب‌هایش من را تا مرز سکته می‌برد!

پری‌روز تقریباً اوج اضطراب‌ها بود و تا شب، کار تقریباً تمام شد.

جالب است که همان شب، شبکه «نمایش» فیلم «گاو» را گذاشته بود!

انگار که روی صحبتش با من بود!

فیلم «گاو» که یادتان هست؟

مشت‌حسن آنقدر به گاوش (دنیا) وابسته شده بود که باورش نمی‌شد گاوش مرده است! وقتی فهمید که واقعاً گاوش مرده، دیوانه شد و به نوعی خودش گاو شد. آخر، همان گاو بازی‌هایش (وابستگی‌هایش به دنیا) باعث شد که از پرتگاه بیفتد و بمیرد!

بلانسبت(!) شده است حکایت ما:

مشت‌حمید آنقدر به سایتش (دنیایش) وابسته شده بود که باورش نمی‌شد سایتش داون شده است! وقتی فهمید که واقعاً سایتش داون شده، دیوانه شد و… (فعلاً پایان داستان «سایت» پخش نشده!!)

 

اما از شوخی گذشته، انسان‌ها عجب وابستگی‌ای به گاوهایشان دارند! اینطور نیست؟

(یک شوخی: به جای جمله آخر، می‌خواستم بنویسم: انسان‌ها عجب گاوهایی هستند! گفتم نکند به گاوها بربخورد! 🙂 )

پی‌نوشت: دیشب خواب می‌دیدم که لپ‌تاپم از روی میز با صورت(!) به زمین خورده و تمام اغنام و احشامش بیرون ریخته! (تصور کنید! سه میلیون تومان…پَر!) هر چه کله‌ام را تکان دادم که از خواب بپرم فایده نداشت که نداشت! کم کم داشت باورم می‌شد که خواب نیستم که الحمد لله گوشی زنگ خورد و از خواب پریدم! اگر بدانید چقدر خوشحال بودم از اینکه فقط یک خواب بود!! 🙂 کلاً عادت کرده‌ام! از این مسائل که پیش می‌آید، خودم می‌دانم که خواب هستم!! آنقدر سرم را تکان می‌دهم تا از خواب بیدار شوم! البته هفته پیش متوجه شدم که یکی از فلش‌هایم که حاوی اطلاعات خیلی مهمی است، گم شده. هر چقدر سرم را تکان دادم فایده نداشت!! 🙂 تا اینکه امشب در یکی از مؤسسات یکی از مسؤولین مؤسسه سر کلاس آوردش و گفت که روی یکی از سیستم‌ها در سایت طبقه پایین پیدا کرده! گل از گلم شکفته بود! به همه بچه‌های آن کلاس ۵ نمره هدیه دادم!!!

مطالب مرتبط:

خواب‌های شیرین!

خواب‌های وحشتناک!

دانشجو خواب است وقتی فارغ التحصیل می‌شود بیدار می‌شود!

 

این روزها، فقط کار حرف اول را می‌زند و بس!

اتفاقات روزانه یک دیدگاه »

سلام؛

حدود یک ماه و اندی است که نتوانسته‌ام چیزی به وبلاگ و حتی سایت اضافه کنم.

حقیقت این است که آن‌قدر درگیر کار و درس بوده‌ام که اگر بعد از ۱۰ شب که از کلاس‌ها می‌آمده‌ام، حتی نیم ساعت وقت اضافه پیدا می‌کردم و می‌کنم باید حواسم به درس‌های ارشد باشد و بنشینم مقالات و تمرینات اساتید را تکمیل کنم و یا صداهایشان را که دوستانم ضبط کرده‌اند و ارسال کرده‌اند، گوش کنم. الان هم که عصر جمعه است، بعد از یک کلاس ۵ ساعته و نفس‌گیر در صبح و اینکه دوره عصر جمعه‌ام تمام شده، چون تعدادی از دوستان ایمیل زدند و گفتند کم‌پیدا شده‌اید؟ آمدم بنویسم که زنده‌ام! نگران نباشید 🙂

هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کردم (و دوست هم نداشته‌ام) که آنقدر درگیر دنیا شوم که فرصت نداشته باشم بروم نماز جماعت و جمعه، چه برسد به اینکه مثل قبل‌ترها، نیم ساعت زودتر بروم مسجد و در سکوتش بنشینم، فقط فکر کنم.
حالا می‌فهمم چه انرژی وصف‌ناپذیری به انسان می‌دهد مسجد و نماز جماعت.
عجیب است که تازگی‌ها حرف‌های منفی بیشتر می‌زنم!! «خسته‌ام»، «حوصله ندارم»، «دل و دماغ ندارم». سابقه نداشت کسی از این حرف‌ها از من بشنود! هر وقت می‌گفتند: چطوری؟ اگر حتی در بدترین شرایط بودم، می‌گفتم: عالی‌ام، عالی! بهتر از این نمی‌شوم 🙂 اما مدتی‌ست که کار زیاد و توفیق کمتر در مورد شرکت در مساجد و مجالس مذهبی، روحیه‌ام را ضعیف کرده است.

دعا کنید هیچ انسانی به شهوت گرفتار نشود. یکی از بدترین‌هایش شهوت کار و مادیات است. آنقدر تو را می‌کشد به سمت خود که دیر بجنبی می‌بینی از پا افتادی و هر چه درآوردی باید بدهی خودت را مداوا کنی!! دوباره سالم می‌شوی، باز هم می‌روی به آن سمت… گاهی فکر می‌کنم یک معتاد به مواد مخدر با من فرقی ندارد! او دچار شهوت مواد مخدر است و من دچار شهوت کار. او می‌بیند که دارد بیچاره می‌شود و نمی‌تواند دل بکند، من هم می‌بینم که سلامتی، توانایی و راندمان کاری‌ام دارد با کار زیاد، کاهش می‌یابد، اما نمی‌توانم دل بکنم!!!

اما مشکلی نیست، حدس می‌زنم به زودی به روحیات قبل برگردم 😉
به خودم قول داده‌ام که کارها و کلاس‌هایم را کمتر کنم و اولویت اولم انجام کارهایی که دوست دارم باشد 😉

وقتی اشتباه می‌گیریم

اتفاقات روزانه, الهی نامه من, نکته ۳ دیدگاه »

هوا این روزها حسابی سرد است! چند روز است که پشت سر هم باران می‌آید و تا حدودی دردسر ساز شده است.

امروز از صبح تا غروب در یک نمایشگاه سرد، نشسته بودیم.

در تلویزیون، اخبار را نگاه می‌کردیم که رسید به بخش پیش‌بینی وضع هوا. هواشناس پیش‌بینی کرد که طی چند روز آینده نیز هوا همینطور سرد و بارانی است!

یکی از دوستان، خیلی جدی گفت: اااه! این یارو دیگه شورش رو در آورده! خوب بسه دیگه! تا همه‌مون رو سیل نبره، دست برنمی‌داره!

آنقدر این شوخی را جدی گفت که ما هم باورمان شده بود که همه چیز تقصیر آن بنده خداست! 🙂 حواسمان نبود که بابا! آن بنده خدا فقط با توجه به شواهد و طبیعت، پیش‌بینی کرده است که حالا که ابرها اینطور هستند، احتمالاً هوا آنطور است.

***

جدا از شوخی، خیلی از اوقات ما مسائل و مقصرها را اشتباه می‌گیریم.

مثلاً خیلی وقت‌ها وقتی باران بلا، زیاد می‌بارد، فکر می‌کنیم حالا که خدا، آن پیش‌بینی کننده وضع هوی، مثلاً گفته است «فمن أعرض عن ذکری، فأنّ له معیشهً ضنکاً»، لابد تقصیر اوست!!

صبرمان که تمام می‌شود، شروع می‌کنیم آن هوی‌شناس مظلوم را به باد ناسزا گرفتن: اااه! خدا دیگر شورش را در آورده! خوب بس است دیگر! چقدر سختی؟ چقدر مشکلات؟ چقدر بلا؟

حواسمان نیست که بابا! مقصر اصلی، آن هوی‌شناس نیست! چه بسا مقصر اصلی، خودمان باشیم. او فقط پیش‌بینی کرده است که اگر اینطور رفتار کنید، نتیجه‌اش طبیعتاً اینطور می‌شود…

لذت دیدار

اتفاقات روزانه, الهی نامه من, نکته ۶ دیدگاه »

شک ندارم که برای شما هم اتفاق افتاده که احساس کنید خدا صدایتان را می‌شنود.

***

در مسجدی که اکثر اوقات آنجا می‌روم، امام جماعت مثل برق نماز را شروع می‌کند و می‌خواند و تمام می‌کند! نمی‌دانم استدلالش چیست، اما به هر حال، فکر می‌کنم نیتش خیر است…

گاهی اتفاق می‌افتد که از خانه دیر راه می‌افتم و مجبورم در کوچه‌ها بدوم تا حتماً به رکعت اول و تکبیر امام برسم. (برای درک تکبیر و رکعت اول، برکات بسیاری روایت کرده‌اند)

در راه، دائماً ابتدای دعای امام زمان را زمزمه می‌کنم: «اللّهمَّ ارزُقنی تَوفیقَ الطّاعَه…» [خدایا توفیق طاعت نصیبم کن]

باور نمی‌کنید که تقریباً در تمام موارد، اتفاقی افتاده که به نماز رسیده‌ام. مثلاً امام جماعتی که مثل برق شروع می‌کند، آن روز کاری برایش پیش آمده و با تأخیر آمده است 🙂

و یا مثلاً امروز که بهانه نوشتن این مطلب بود:

به مغازه یکی از دوستان رفته بودم و تا بخواهم پیاده خودم را به مسجد برسانم، اواسط راه اذان تمام شد و مطمئن شدم که دیگر به ابتدای نماز نمی‌رسم. شروع کردم آن دعا را خواندن…

بدون توجه به اینکه همیشه این اتفاق می‌افتد، دیدم یک نفر با موتور بوق می‌زند. دوست‌داشتنی‌ترین مؤمنی که در مسجد هر روز می‌بینمش بود، گفت: اگر می‌روی نماز بیا بالا 🙂 من هم خدا خواسته پریدم روی موتور.

در راه گفت: دیدم یک نفر کنار خیابان آنقدر تند می‌رود، گفتم: حتماً گمشده‌ای دارد… نزدیک شدم دیدم تو هستی.

گفتم برو که بد کسی را گم کرده‌ام 🙂

رسیدیم… دیدم امام جماعت تازه رسیده است به قد قامت الصلاه.
نمی‌دانید چقدر خوشحال شدم.
یک دفعه یاد این افتادم که ای بابا! این بنده خدا دقیقاً زمانی که من آن دعا را می‌خواندم از راه رسید! چه جالب!
خدایا! انگار جدی جدی صدایمان را می‌شنوی 🙂

باور نمی‌کنید چقدر حال عجیبی داشتم، انگار در اوج لذت بودم از اینکه مطمئن شده بودم که خدا صدای بندگانش را می‌شنود. طوری که احساس می‌کردم از این لذت، لذتی بالاتر در دنیا نیست.

می‌دانید بعد از آن یاد چه افتادم؟

اینکه گفته‌اند آخرین مرحله توفیق و نعمت برای یک مؤمن که کارش حسابی درست باشد، این است که در قیامت، لقاء الله نصیبش می‌شود. دیدار با خدا… تصور کنید چه لذتی دارد این دیدار…

 

الهی! حیفت نمی‌آید ما را از لذت دیدارت بی‌نصیب گردانی؟

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها