مال هذا الکتاب!؟

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکته یک دیدگاه »

وَوُضِعَ الْکِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا فِیهِ وَیَقُولُونَ یَا وَیْلَتَنَا مَالِ هَٰذَا الْکِتَابِ لَا یُغَادِرُ صَغِیرَهً وَلَا کَبِیرَهً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا وَلَا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَدًا

و کتاب [= کتابی که نامه اعمال همه انسانهاست‌] در آن جا گذارده می‌شود، پس گنهکاران را می‌بینی که از آنچه در آن است، ترسان و هراسانند؛ و می‌گویند: «ای وای بر ما! این چه کتابی است که هیچ عمل کوچک و بزرگی را فرونگذاشته مگر اینکه آن را به شمار آورده است؟! و (این در حالی است که) همه اعمال خود را حاضر می‌بینند؛ و پروردگارت به هیچ کس ستم نمی‌کند.

تمرینی برای روح…

امید نامه, نکته یک دیدگاه »
امید من!
هر گاه بدیدى که عموم عوام، بسیار تمایل داشتند به داشتن چیزى، بدان که صبر در برابر نداشتن آن، تمرینى است براى روح.
همه لذت جنسى و مادى مى‌خواهند؟ اگر توانستى نداشته باشى ایمانت قوى‌ست…

مهاجرت، سبک‌بالی می‌خواهد…

امید نامه, نکته ۲ دیدگاه »

امید من،

هر چقدر خودت را با متعلقات، سنگین‌تر کنی، پرواز برایت محال‌تر خواهد شد… مهاجرت نیاز به سبک‌بال بودن دارد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

مدت‌هاست که می‌خواهم از این اتاق که انتهای خانه است به اتاق جلو که پنجره‌ای رو به حیاط دارد و باصفاتر است بروم اما می‌بینم آنقدر در این اتاق وسیله (متعلقات) دارم که هر بار که فکرش به ذهنم می‌آید و نگاهم به این چیزها می‌افتد می‌گویم بی‌خیال!

یا مثلاً می‌خواهم یک هفته بروم مناطق جنگی جنوب… می‌بینم اگر بروم کارها را چه کسی انجام بدهد؟

به این فکر می‌کنم که چرا اسلام تأکید به هجرت و سفر دارد!؟

نکند منظورش این است که:‌ ای انسان! آنقدر سبک باش که هر وقت لازم شد، «مهاجر» شوی…

منشأ اکثر کدورت‌ها…

امید نامه, نکته هیچ دیدگاه »

امید من!

منشأ اکثر کدورت‌ها «انتظار زیادی» از دیگران است (باید به من تبریک می‌گفت، باید از حال من جویا می‌شد، باید فلان کار را برایم انجام می‌داد، باید فلان، باید بهمان…). تا حد ممکن انتظاراتت از دیگران را به حداقل برسان. حالا خواهی دید که دیگران چقدر مهربانند…

شتری که دائم به منزل اول برمی‌گردد

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکته ۵ دیدگاه »

دیشب در یک مراسم حاج آقای آن مسجد یک داستان جالب از مولوی تعریف کرد که خیلی خیلی خوشم آمد. یک ساعت است می‌گردم، شعر اصلی را پیدا نمی‌کنم!

به هر حال، اینجا می‌نویسم، شاید شما شعر آن را پیدا کنید:

می‌گویند یک روز عاشقی برای دیدن معشوقش سوار بر شترش (که آن شتر، بچه‌ای داشت) شد و به راه افتاد… چند منزل که پیش رفت، عاشق بر روی شتر خوابش برد. شتر که طاقت دوری از بچه‌اش را نداشت، از فرصت استفاده کرد و به منزل اول برگشت! عاشق از خواب که بیدار شد، دید همان‌جاست که در ابتدا بوده! و دلیل: عاشق هوای معشوق در سرش بود و شتر هوای بچه‌شتر…
شتر را توبیخ کرد و دوباره به راه افتاد…باز چند منزل که پیش رفت، دوباره خوابش برد و شتر هم به هوای بچه‌اش به منزل اول برگشت… و دوباره و دوباره…

مولوی جسم آدمی را به آن شتر و روح آدمی را به آن عاشق تشبیه می‌کند:
روح انسان هوای آسمان و خدا را دارد و جسم انسان به این زمین و دنیا علاقه دارد! روح، آدمی را به سمت الله می‌کشد اما لحظه‌ای غفلت موجب می‌شود این جسم، آدمی را به زمین برگرداند!

ایشان به ماه شعبان و رمضان اشاره می‌کردند که انسان در این ماه‌ها می‌رود به سمت خدا و بعد که غافل می‌شود، می‌بیند برگشته سر جای اولش! و چه تمثیل زیبایی‌ست این تمثیل…

یک سخنرانی تأثیرگذار که خوب است اینجا بماند

صداها, نکته یک دیدگاه »

دانلود

سنینی که شیطان کارش را شروع می‌کند

اتفاقات روزانه ۳ دیدگاه »

مهدی رضا به سن هشت سالگی رسیده است.

مدتی هست که رفتارهای عجیبی از او سر می‌زند.

مثلاً اولین بار، به بهانه آب به آشپزخانه رفت. بعد، یک دفعه دیدم از آشپزخانه با سرعت بیرون آمد و دوید به سمت حیاط و رفت توی کوچه… فردا رفتم بستنی‌ای که خریده بودم و در فریزر گذاشته بودم که هر وقت هوس کردم بخورم را بردارم که دیدم اثری از آن نیست! فهمیدم دیروز مهدی‌رضا بستنی را زیر لباسش قایم کرده بود و بیرون دوید… قبلاً هر وقت می‌گفت: دایی! بستنی داری؟ من یک قسمت از بستنی را به او می‌دادم و بقیه را خودم می‌خوردم یا می‌گذاشتم برای بعداً… حالا ظاهراً «طمع» و «نیرنگ» دارد در او شکل می‌گیرد.

دیروز در اتاقم بودم که دیدم دوان دوان از کوچه آمد و رفت داخل آشپزخانه. حدس زدم چون با دوستانش بازی کرده، تشنه شده و آب می‌خواهد. مجدداً دوان دوان بیرون دوید در حالی که صدا کبریت از جیبش به گوش می‌رسید. (اگر دایی مجیدش بود شاید این چیزها را نمی‌فهمید اما من حقیقتش را بخواهید کوچک‌ترین اتفاقی که در اطرافم بیفتد را به راحتی متوجه می‌شوم. یعنی در حالی که در حال برنامه‌نویسی هستم اما حواسم حتی به کوچه و حیاط که کلی با من فاصله دارد هست و می‌فهمم آنجا دارد چه می‌گذرد! بارها شده مثلاً خواهرم می‌آید یک چیز را برایم تعریف کند، می‌گویم:‌ می‌دانم! می‌گوید: از کجا می‌دانی!؟ تازه امروز اتفاق افتاده! می‌گویم: داشتی در حیاط برای مامان تعریف می‌کردی شنیدم!!!! در کل کوچک‌ترین رفتار اطرافیانم را زیر نظر دارم. مثلاً خیلی از اوقات دانشجوها فکر می‌کنند چیزی که آن وسط‌ها پشت سرم گفتند را نشنیدم یا مثلاً یک بار یکی‌شان می‌خواست من را مشغول سیستم‌های دیگر کند و در شلوغی، پوشه‌ی پرمحتوایی که روی هارد من بود را روی فلشش کپی کند! غافل از اینکه من حتی فکر این شرایط را هم کرده‌ام!! بارها به آن‌ها گفته‌ام که سعی نکنید به من کلک بزنید چون از من روباه‌تر پیدا نمی‌کنید!!)

به هر حال، چون می‌دانستم کبریتی که برای روز مبادا (که برق نیست و فندک اجاق کار نمی‌کند) بالای یخچال می‌گذاریم، چند تا بیشتر داخلش نیست، رفتارش را پیگیری نکردم… بعداً فهمیدم به وسوسه یکی از بچه‌های کوچه که متأسفانه فرزند یک خانواده است که همه‌شان معتاد هستند رفته کبریت آورده که آتش روشن کنند…

من در حیاط نشسته بودم (و جای شما خالی، دم غروب آسمان را نگاه می‌کرم) که متوجه شدم مجدداً برگشت و رفت داخل آشپزخانه. این بار چون سر و صدا زیاد آمد، ترسیدم و آمدم ببینم چه کار می‌کند. دیدم یک چیز را زیر لباسش قایم کرده. گفتم: بده ببینم چیست!؟ دیدم یک بسته فشفشه که دایی‌اش برای مراسم جشن تولدش خریده بود و زیاد مانده بود و ظاهراً بالای کابینت‌ها قایم کرده بودند را پیدا کرده(!) و دارد می‌برد بیرون که مصرف کند… از او گرفتم و گفتم این‌ها برای مراسم جشن است نه اینکه الکی ببری روشن کنی… یک اخم کردم و بیرون کردمش. برگشتم حیاط، دیدم رفته به دوستانش می‌گوید دایی‌م مچم را گرفت! دایی‌م نمی‌گذارد… ترسیدم نکند در ذهن بچه‌ها قیافه من (که در محل کمی مذهبی جا افتاده‌ام) یک قیافه خشک ضدحال جا بیفتد. از طرفی شب مبعث هم که بود… رفتم دو تا از فشفشه‌ها را آوردم. مهدی را صدا زدم. اول با ترس آمد. ترسیده بود زنگ بزنم به بابایش… گفتم چون امشب جشن مبعث پیامبره این دو تا را با دوستت روشن کنید… کبریت تمام شده بود. بنابراین آمدیم داخل با شعله اجاق گاز روشن کردیم و رفتند  بیرون بازی…

باز هم دیشب: خاله‌اش یک نایلون بلال برای خودشان خریده بود و رویش یک پارچه انداخته بود که وقتی می‌رود خانه با خودش ببرد. من جلو مهدی آمدم آب بخورم. چون شب بود و باید آب را نشسته بخورم، آمدم بشینم روی صندلی که دیدم زیرم یک چیزی هست. پارچه را کنار زدم، من و مهدی بلال‌ها را دیدیم. همان‌جا در ذهنم رفت که مهدی یک نقشه برای بلال‌ها خواهد کشید.

امروز مامان پرسید: مهدی ناقلا از کجا بلال‌ها را دیده بود که دیشب دو تا جلو چشم‌های ما برداشت و دوان دوان رفت داخل ماشین بابایش؟
فهمیدم کار خودش را کرده…

 

این رفتارها خیلی خیلی برایم جالب است. می‌دانی چرا؟ چون دقیقاً در همین سنین رفتار مشابهی از خودم شروع به سر زدن کرد. و از همه جالب‌تر اینکه فکر می کردیم کسی متوجه نمی‌شود!!! مثلاً هیچ وقت یادم نمی‌رود که ۱۵۰ تومان پول از توی جیب بابایم برداشتم و رفتم کتاب داستانی که دوست داشتم را خریدم (و جالب است که بعد از ۲۰ سال هنوز آن کتاب داستان را دارم!) آوردم خانه، اما چون بابا خانه بود و می‌فهمید که پول از یک جا برداشته‌ام، بردم زیر حوض خانه قایم کردم… آمدم داخل… آنقدر با بابایمان دوست بودیم که می‌دانستیم او هرگز به خاطر راستگویی ما را مؤاخذه نخواهد کرد. گفتم: بابا! یه چیزی بگم دعوام نمی‌کنی!؟ خلاصه اول او را آماده‌سازی کردم و نهایتاً گفتم من یک کتاب داستان خریده‌ام… وقتی دیدم وضعیت سفید است، آوردم و نشانش دادم…

یادم می‌آید بارها و بارها در کیف مادر دست کردیم و پول برداشتیم و نوشمک و لوازم التحریر و … خریدیدم. (البته آن زمان چون مغازه بابایمان سر کوچه‌مان بود خیلی برای خوراکی از این کارها نمی‌کردیم)

از همه این‌ها جالب‌تر می‌دانی چیست؟ قربان اسلام بروم که دستور داده است از سن هفت سالگی تربیت و تأدیب فرزند را شروع کن:

امام صادق(ع) فرمود:

دِعْ إِبْنَک یلْعَبُ سَبْعَ سَنینَ، وَ یؤَدَّبُ سَبْعاً، وَ أَلْزِمْهُ نَفْسَک سَبْعَ سِنینَ فَإِنْ أَفْلَحَ وَ إلاّ فَإِنَّهُ لاخَیرَ فِیهِ؛

بگذار فرزند تا هفت سالگی بازی کند، و در هفت سال دوم او را پرورش و تأدیب کن، و در هفت سال سوم خود را بیشتر به او ملزم کن – یعنی بیشتر مواظبش باش – اگر اصلاح و رستگار شد چه بهتر، وگرنه پس از آن هیچ فایده ای ندارد.

چقدر زیبا فهمیده است که شیطان کارش را از هفت سالگی روی انسان شروع می‌کند!

این یک آزمایش برای پدر و مادر است که ببینند می‌توانند طوری رفتار کنند که این رفتارهای شیطانی فرزندان به سمت درست کشیده شود؟ می‌توانند او را آنقدر تحت فشار نگذارند که دزدی کند و یا آنقدر باز بگذارند و رهایش کنند که فکر کند هر کاری بخواهد می‌تواند کند؟

یادم می‌آید پدر و مادرمان با تشویق و توبیخ و ترساندن از کتک ما را تربیت کردند. گاهی به روی خودشان نمی‌آوردند اما یادم هست بارها مادرمان وقتی می‌فهمید پول از توی کیفش کم شده می‌گفت: بچه‌ها! فکر کنم دزد آمده خونه‌مون! من احساس می‌کنم پول‌هام رو برده! شما هم بررسی کنید ببینید چیزی از شما نبرده!؟
همین که کلمه «دزد» را می‌گفت ما احساس اضطراب و ترس می‌کردیم…
یا مثلاً به محض اینکه می‌رفتیم مغازه همان ابتدا بابایمان یک نوشمک (که می‌دانست بیشتر دوست داریم) نصف می‌کرد و نصفش را خودش برمی‌داشت و نصفش را به ما می‌داد… احساس می‌کنم می‌خواست با این کار طمع ما را کنترل کند و از طرفی چشمان ما را سیر کند که برای رسیدن به یک نوشمک به فکر کلک و دزدی نیفتیم…

دوران جالبی است… خیلی دلم می‌خواهد ببینم مهدی‌رضا چطور از این دوران عبور می‌کند؟ امید خودم چطور؟

 

دنیای دلخواهت را بساز!

امید نامه ۲ دیدگاه »

امید من! از ظاهر خود، درآمد خود، زندگی خود، آرامش خود، ناراضی هستی؟ خداوند این فرصت را به تو داده است که دنیای دومت را خودت بسازی…
و چه نگاه زیبایی است این نگاه به این دنیا!

امید من، اکثرهم لایعقلون

امید نامه یک دیدگاه »

امید من، هیچ چیز مانند نگاه به اکثریت گناهکار، گناه را برایت عادی نمی کند…
همه دروغ می گویند، همه با نامحرم راحتند، همه ی زندگی ها با حرام مخلوط شده است… این ها هیچ کدام، مجوز نمی شود که تو هم همرنگ جماعت شوی!

نکند…

نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) ۳ دیدگاه »

عجب آیه وحشتناکی خواندم امروز!
نکند ما هم… 🙁

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا
بگو: «آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین (مردم) در کارها، چه کسانی هستند؟
الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا
آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم (و نابود) شده؛ با این حال، می‌پندارند کار نیک انجام می‌دهند!»
(کهف، ۱۰۳ و ۱۰۴)

امید من، الطیبات للطیبین!

امید نامه هیچ دیدگاه »

امید من!
زنی همچون فاطمه می خواهی؟
پس همچون علی باش…

دوباره شروع می‌کنیم… قربه الی الله

درباره وبلاگ و وب‌سایت یک دیدگاه »

این چند روز خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره وبلاگ را فعال کنم یا خیر!؟
یک ماه گذشته خیلی خوش گذشت و همین داشت باعث می‌شد قید نوشتن عمومی را بزنم اما احساس می‌کنم فعلاً باشد بهتر است… تا ببینیم خدا چه می‌خواهد…

نوشته‌های یک ماه اخیر که خصوصی بود، عمومی شد…

هدف

امید نامه, نکته هیچ دیدگاه »

امید من،
خوب بگرد، اهداف بلندی برای خود مشخص کن، آن ها را جایی بنویس و هر روز تکرار کن.
در بین آن ها این ها را نیز بنویس:
– آن روایت را بنویس که معصوم فرمود: ما فکر گناه را نیز نمی کنیم (همچون شما که فکر خوردن لجن را نمی کنید) بنویس که باید من نیز بدان جایگاه برسم.
– بنویس که باید آنگونه زندگی کنم که در وصیت نامه ام اینگونه بنویسم: <با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی سرشار از امید، از خدمت برادران و خواهران عزیز مرخص و به سوی جایگاه ابدی خویش سفر می کنم...>

امید من، شهوت ها در راه است…

امید نامه هیچ دیدگاه »

امید من، جوان من،
اگر همچون من که در سنین تو بودم، فکر می کنی سخت ترین شهوت دنیا، شهوت جنسی ست، صبر کن تا از این مرحله بگذری تا شهوت مال را ببینی!!!

امید من، از خود تعریف مکن…

امید نامه, نکته ۲ دیدگاه »

امید من،
مبنای کارهایت تعریف نکردن از خودت، حتی به اندازه جمله ای، باشد.
از ناگفته هایم در مورد خود آنقدر ناراحت نیستم که از گفته هایم در مورد خود ناراحتم…

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها