بالاخره تمومش کردم!

اتفاقات روزانه, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته هیچ دیدگاه »

نزدیک به دو ماه است که روزانه ۲۰ دقیقه یک بازی جنگی به نام ModernCombat نسخه Sandstorm را روی گوشی بازی می‌کنم.

امروز به مرحله آخر رسیدم.

در حالی که با ماشین، ماشین دشمن را دنبال می‌کردم، باید در لحظه خاصی یک موشک به یک کانتینر می‌زدم تا جلوی ماشین سرکرده دشمنان بیفتد و از حرکت بایستد وگرنه فرار می‌کرد و مأموریت Failed می‌شد. (با شکست مواجه می‌شد)

یکی دو بار رسیدم به کانتینر و هر بار کمی زودتر یا دیرتر یا در زاویه غلط شلیک می‌کردم و Abu Bahaa فرار می‌کرد 🙁

گفتم امروز بعد از ظهر کار خاصی ندارم، می‌نشینم و آنقدر بازی می‌کنم تا بازی تمام شود و شرّش کم شود.

باور کنید نزدیک به پنجاه بار طی پنج ساعت تا اواخر شب، مأموریت با شکست مواجه شد و بازی کمی از عقب‌تر شروع شد و من دوباره رسیدم به کانتینر و باز موشک را اشتباه شلیک کردم تا اینکه در نهایت توانستم به هدف بزنم 🙂

من به خودم افتخار می‌کنم 🙂

***

دوستی داشتم که هر شب که از مسجد می‌رفتیم و خداحافظی می‌کردیم، می‌گفت من می‌روم یک فیلم از کلوپ بگیرم و بعد بروم خانه…

هر شب یک فیلم می‌دید و بعد می‌خوابید.

یک بار گفتم: فلانی! فکر نمی‌کنی وقت، بیشتر ارزش داشته باشد؟ بهتر نیست مطالعه کنی یا کار مفیدتری انجام بدهی؟ آخر فیلم دیدن چه فایده‌ای دارد؟

گفت: فایده‌اش این است که من به خودم افتخار می‌کنم که در مورد هر فیلمی که صحبت می‌شود، من آن‌را دیده‌ام و می‌توانم در موردش اظهار نظر کنم.

***

نقل می‌کنند که عالمی در جوانی شیطان را دید و با او در مورد اینکه خدا حق داشت تو را براند یا خیر، بحثش شد.
او دلایلی می‌آورد که شیطان قبول نمی‌کرد و شیطان دلایلی می‌آورد که او قبول نمی‌کرد و هر یک در پی اثبات ادعای خود بودند.

روز بعد هم بحث ادامه یافت و فایده نداشت… روز بعد هم همینطور…
روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و حتی سال‌ها همچنان عالم با شیطان بحث می‌کرد تا اینکه در آخرین لحظات عمرش، شیطان دست‌هایش را بالا گرفت و گفت: تسلیم! حق باتوست!
عالم گفت: من به خودم افتخار می‌کنم که بالاخره توانستم شیطان را در این بحث به زانو درآورم!

شیطان گفت: ای عالم! تمام این مدت من فقط یک هدف داشتم و آن اینکه می‌خواستم تو را از کارهای مهم‌ترت غافل کنم!

 

***

همین!

بهانه‌ای برای بخشش

اتفاقات روزانه, الهی نامه من, نکته ۲ دیدگاه »

اول که از راه می‌رسد [خواهرزاده پنج ساله‌ام را می‌گویم]، هنوز وارد خانه نشده، می‌گوید: دایی حمید! دایی حمید!
یک‌راست می‌آید به اتاق من و می‌گوید: سلام دایی! حال موبایلت چطوره؟

و این یعنی اینکه یک بازی روی موبایلت بگذار که من بازی کنم!
می‌گویم: دایی الان حسابی کار دارم، برو فعلاً با مامان جون توی پارک بازی کن، برگشتی می‌ذارم.

می‌رود و در حالی که غرق کار هستم، چون مادر جونش فعلاً قصد رفتن به پارک ندارد، چند دقیقه بعد دوباره وارد می‌شود و می‌ایستد و زول می‌زند به من!
می‌گویم: چیه؟
می‌گوید: دایی! می‌دونی چند روزه برام بازی نذاشتی؟
شروع می‌کنم بهانه آوردن: می‌گویم: دایی! موبایل برای بازی کردن نیست… این بازی‌ها جنگی هستن و برای بچه‌ها خوب نیستن… اصلاً نمی‌تونی کنترلشون کنی…
دوباره وقتم را می‌گیرد و اصرار می‌کند. مجبور می‌شوم روی آی.پد یک بازی فوتبال که علاقه دارد را بگذارم و چند قیقه‌ای سرش را گرم کنم.
می‌رود و دوباره که از پارک برمی‌گردد، می‌گوید: دایی! اون بازیه که یه نفر توش حیوون‌ها رو می‌کشت، اسمش چی بود؟
و این به طور غیرمستقیم یعنی: دایی! اون بازی آواتار رو می‌ذاری بازی کنم؟

اعصابم کمی خرد می‌شود و می‌گویم: دایی گفتم کار دارم برو با بچه‌ها بازی کن، وقت من رو نگیر.

هر چند بچه خوب و دوست داشتنی‌ای است اما گهگاه کمی روی اعصابم راه می‌رود.

امروز که آمده بود، فهمیدم سرما خورده است.
هر یک جمله را که می‌گفت سرفه می‌کرد. به سختی می‌توانست نفس بکشد. آب بینی‌اش امانش را بریده بود.
یاد مریضی چند روز قبل خودم افتادم. به مادرش گفتم: این مریضی، ما به این بزرگی را از پا در می‌آورد! وای به حال این بچه.

دیدم خیلی مظلومانه رفته گوشه‌ای از موبل و یک پتو انداخته رویش و کم‌کم می‌رود که خوابش ببرد.

با دیدن این حالت دلم به حالش حسابی سوخت… در دل دعا کردم که هر چه زودتر خوب شود. خدایا! می‌دانی که طاقت دیدن درد کشیدنش را ندارم…

احساس کردم چقدر دوست داشتنی‌تر شده است. مخصوصاً حالا که به خاطر مریضی روی اعصابم هم راه نمی‌رود. انگار تمام آن اذیت‌هایش یادم رفته بود و همه را بخشیده بودم. حتی دلم می‌خواست خودم گوشی را ببرم و بدهم که بازی کند تا شاید درد یادش برود، اما می‌خواست بخوابد.

***

شنیده‌ام خدا اگر ببیند یکی از بنده‌های خوب و دوست‌داشتنی‌اش با گناهانشان کمی روی اعصابش راه می‌روند، به آن‌ها کمی مریضی و درد می‌دهد.
خدایا! می‌دانم که درد، بهانه‌ای‌ست برای اینکه دلت به حالمان بسوزد. بهانه‌ای‌ست برای اینکه دوست‌داشتنی‌تر شویم. بهانه‌ای‌ست برای اینکه گناهانمان یادت برود. بهانه‌ای‌ست برای بخشش.

لحظات پر اضطراب

اتفاقات روزانه هیچ دیدگاه »

اکنون که می‌نویسم، در اتاق حال، یک اتفاق مهم در حال رخ دادن است. برای دومین و آخرین خواهرم خواستگار آمده است و من که قرعه پخش کردن میوه و شیرینی به نامم افتاده بود، وظایفم را به خوبی(!) انجام دادم و چون همه بزرگان بودند و جا برای نشستنم نبود، اجازه گرفته‌ام و آمده‌ام که ثبت ماوَقَع کنم…

لحظات پر اضطرابی‌ست. هم برای داماد، هم برای عروس و هم برای ما به عنوان خانواده عروس. دختر دسته‌گلمان را به که می‌سپاریم؟ آیا زندگی شیرینی خواهند داشت؟ نکند خدای ناکرده…

گذشته از این‌ها، غمی که به دل همه‌مان می‌نشیند، غم جدا شدن او از خانواده است. شاید اگر دستور خدا و اقتضای سنین نمی‌بود، کل افراد خانواده ترجیح می‌دادند ازدواج نکنند و برای همیشه در کنار هم باشند. از بس روابط خواهر و برداری‌مان دوست‌داشتنی‌ست.

دارند صلوات می‌فرستند و انگار می‌روند سر اصل مطلب… اجازه دهید بروم سر و گوشی آب دهم، بر می‌گردم…

.

.

.

عروس و داماد رفتند در اتاق که با هم صحبت کنند (البته قبلاً صحبت‌هایشان را کرده‌اند، الان در مورد مهریه و امثالهم رفته‌اند که به توافق برسند…)

خلاصه، عرض می‌کردم که خواهر بزرگ‌ترمان که پنج شش سال پیش رفت، (با اینکه در بچگی‌هامان خیلی ما را کتک می‌زد 🙂 و همیشه اذیتش می‌کردیم و اذیتمان می‌کرد؛ اما) خیلی جای خالی‌اش را احساس می‌کنیم. البته تقریباً هر روز یکی دو ساعت اینجا هستند، اما اگر بیش از دو سه روز اینجا نباشند، دلمان حسابی تنگ می‌شود.

از این‌ها گذشته، وقتی فکرش را می‌کنم که بعد از برادر بزرگ‌تر، نوبت من خواهد بود، تنم می‌لرزد. خدا عاقبتمان را ختم به خیر کند… 🙁

هوای سوزانی – هوای بارانی

اتفاقات روزانه, الهی نامه من هیچ دیدگاه »

الهی!

تو آنی
که توانی
که در هوای سوزانی
در چنین تابستانی
بگردانی
هوا را بارانی و طوفانی
چو هوای زمستانی..

 

__________
هفتم شهریور ۹۰ است و در حالی که تا دیروز گرما امان همه را بریده بود، از دیشب تا امشب هوا چیزی شبیه به هوای زمستانی شده است.

کفش‌هایی که باز هم دزد برد!

اتفاقات روزانه ۶ دیدگاه »

مطلب «کفش‌هایی که دزد برد…!» را یادتان هست؟ 🙁

دزد نامرد امشب باز هم بین آن همه کفش نمازگزاران، کفش من بدبخت را گلچین کرد و برد که برد!! 🙁

فکر کنم از نوع کفش‌های من خوشش می‌آید چون هر دو یک جور بودند و از انصاف نگذریم، بسیار راحت و شیک بودند.

خدا لعنتش کند، فردا صبح زود کلاس دارم و نمی‌دانم چه بپوشم و به کلاس بروم 🙁

انگار باید دو جفت کفش بگیرم که اگر یکی را بردند، فردایش آن یکی را بپوشم!!

نبودید ببینید با چه دمپایی‌هایی خودم را به خانه رساندم!! 🙁

غلط می‌کنم از این به بعد هر کجا رفتم، کفش‌هایم را زیر بغلم نزنم و داخل نبرم!

تحمل

اتفاقات روزانه, نکته ۲ دیدگاه »

می‌دانید چرا یک ساعت است که دارم خودم را می‌خورم؟

این را بخوانید:

سلام استاد
من با شما در یکی از آموزشگاه ها آشنا شدم… راستش در همین برخورد اول از برخورد شما اصلا خوشم نیومد… راستش یه خورده اگه میشه سنگین و متین تر باشید…
با عرض پوزش…
خیلی دوستتون دارم… به امید پیشرفت شما استاد گرامی

(پیغامی که یک نفر به صورت ناشناس از طریق فرم نظرات و پیشنهادات ارسال کرده است)

در این چهار پنج سال، شاید سالی یکی دو نظر شبیه به این نظر که به نوعی انتقادی باشد، دریافت کرده‌ام.

به خودم ثابت شده که انتقادپذیر نیستم و حتی تحمل یک جمله منفی در مورد خودم را ندارم! به هر حال، هر کسی شیوه‌ای دارد. من در کلاس‌ها همه نوع رفتار دارم و ممکن است بخشی از آن‌ها با مزاج برخی افراد سازگار نباشد.

به هر حال، همین یک جمله باعث شده است طی یک ساعت گذشته، تمام کلاس‌هایم در هفته گذشته را مو به مو دوره کنم و ببینم مقصر من بوده‌ام یا این دانشجو یا کارآموز زیادی شلوغش کرده و خلاصه حالا حالاها ذهنم را درگیر می‌کند.

در کل، در این مواقع آنقدر فکر و خیال می‌کنم که واقعاً اذیت می‌شوم. بعداً به مرور به این نتیجه می‌رسم که اگر قرار باشد برای هر جمله اینقدر اعصابم به هم بریزد که داغون می‌شوم.

یک بار یک جمله در جایی خواندم که در این مواقع همیشه به ذهنم می‌آید.

البته می‌ترسم بیان کنم و فکر کنید قصد اهانت به این دوست را دارم، اما حقیقتاً اینطور نیست، فقط می‌گویم که اگر شما هم در شرایطی قرار گرفتید که حرف‌ها و رفتار دیگران روی شما تأثیر زیادی می‌گذاشت و ذهنتان را درگیر می‌کرد، از این جمله استفاده کنید:

شخص بزرگی می‌گوید:

اگر قرار باشد برای هر سگی که پارس می‌کند، سنگی پرتاب کنی، هرگز به منزل نمی‌رسی!

جمله جالبی‌ست. قرار نیست در طی مسیر، روی هر حرف و رفتاری آنقدر متمرکز شویم که از هدف اصلی باز بمانیم. صفت آن سگ این است که پارس کند، برخی انسان‌ها هم همینطورند، من دیده‌ام افرادی را که دوست دارند نظر منفی بدهند یا طوری رفتار کنند که شما اذیت شوید. اگر قرار باشد روی آن‌ها زیاد متمرکز شویم که دیگر به هدف اصلی نمی‌رسیم.

البته این دلیل هم نمی‌شود که بخواهیم انتقادات را نادیده بگیریم. منظور من این نیست.
در عین حال که انتقادات را بررسی می‌کنیم و عیب خود را رفع می‌کنیم، اما بیش از حد ذهن را درگیر آن‌ها نمی‌کنیم تا از هدف دور شویم.

این‌ها را بیشتر برای خودم می‌گویم. شما هم اگر در این شرایط بودید، شاید به دردتان بخورد.

_________
تأکید: باز هم تأکید می‌کنم که قصد اهانت به این دوست عزیز را نداشتم، فقط بانی شدند که این مطلب و این روش و آن جمله را در وبلاگ، درج کنم.

تأخیر در اجابت

اتفاقات روزانه, الهی نامه من, نکته ۲ دیدگاه »

معمولاً روزانه ایمیل‌های زیادی به دستم می‌رسد که در آن‌ها درخواست کمک در زمینه‌های مختلف شده است.

مثلاً یکی با تستا به مشکل برخورده و از من می‌خواهد که نصب کنم، یا یک دانشجو در فلان مبحث درسی کمک می‌خواهد و یا فلان یوزر فلان نرم افزار یا مقاله را درخواست کرده و خلاصه هر کس درخواستی دارد.

معمولاً درخواست‌ها را طبقه‌بندی می‌کنم.

– آن‌ها که باید سریع‌تر جواب دهم و می‌دانم فقط از عهده من بر می‌آید، همان لحظه که بخوانم جواب می‌دهم.

– اگر بدانم جواب سؤال آن‌ها در سایت یا کتاب خاصی موجود است، راه را به درخواست‌کننده نشان می‌دهم تا به هدفش برسد.

– اگر بدانم درخواست پرتی داشته است (مثل افزایش نمره و …)، کلاً جواب نمی‌دهم.

– اما دسته‌ای هم هستند که می‌دانم عجول بوده‌اند و به محض برخورد با مشکل مرورگر را باز کرده‌اند و ایمیل زده‌اند. جواب این دسته از ایمیل‌ها را معمولاً همان لحظه نمی‌دهم. می‌گذارم حداقل یک روز از درخواستشان بگذرد. در این مدت احتمالاً از من ناامید می‌شود و خودش شروع به حل مشکلش می‌کند. اگر به نتیجه رسید، ایمیل می‌زند و مثلاً می‌گوید: ممنون، مشکلم رفع شد. اگر دست و پا زد و باز هم نتوانست، ایمیلش را دوباره فروارد می‌کند (دوباره برایم ارسال می‌کند). روحیاتش را به ذهن می‌آورم. اگر بدانم زودرنج است و ممکن است ناراحت شود، جوابش را می‌دهم. اما اگر بدانم جنبه دارد، باز هم جواب نمی‌دهم تا کاملاً نا امید شود و خودش راهش را بیابد.

جالب است که هیچ وقت ندیده‌ام کسی دلخور شده باشد. معمولاً از اینکه خودشان توانسته‌اند جوابشان را بیابند راضی‌ترند و هیچ دلگیری‌ای وجود ندارد. حتی یک نسخه از جوابشان را برایم می‌فرستند و یا یک سی.دی از تحقیقشان را به من هم می‌دهند که مثلاً روی سایت منتشر کنم که بقیه استفاده کنند.

این‌ها را که بررسی می‌کنم، و حاجت‌هایم را که از خدا خواسته‌ام و جواب دادن‌ها و ندادن‌های او را…، می‌گویم خدایا! تو دیگر که هستی!
چقدر زیبا حاجات بندگانت را طبقه‌بندی کرده‌ای.
– برخی را چقدر سریع جواب می‌دهی.
– برخی را چه زیبا رهنمون می‌شوی به سمت هدف.
– برخی را به صلاح برخی، پاسخ نمی‌دهی.
– برخی را چه زیبا به تأخیر می‌اندازی تا ناامید گردد و راه‌های جدید را کشف کند و بعد از کشف، باز برگردد به سویت و بگوید «خدا را شکر»

چقدر احمق است بنده‌ای که تصور کند تو جوابش را نمی‌دهی تا او را بیازاری که «أنتَ غنیٌ عَن عَذابی»

دردسرهای برنامه نویسی به چند زبان!

اتفاقات روزانه, کمی خنده هیچ دیدگاه »

در طی روز ممکن است با چندین زبان مختلف برنامه‌نویسی کنم.

مثلاً PHP، C#‎ ، C++‎ و یا زبان‌های جانبی مثل Action Script در فلش، Pascal در MMB و ساده‌ترها مثل HTML، CSS، جاوااسکریپت و …

دیروز، صبح تا ظهر روی پروژه‌ای بر اساس C#‎ کار می‌کردم. این در حالی بود که دیشبش با PHP یک کار آماده کرده بودم و بعد از ظهر یک کلاس خصوصی با یکی از دوستان داشتم به زبان C++‎

سر کلاس C++‎ چنان زبان‌های مختلف را قاطی کرده بودم که به خودم می‌خندیدم! مثلاً برای تعریف آرایه به دوستمان گفتم اینطوری بنویسد:

int[5] x;

نوشت و دیدیم کامپایلر ایراد می‌گیرد! بعد از کلی کلنجار رفتن، یکدفعه متوجه شدم تعریف آرایه در زبان C#‎ را با C++‎ قاطی کرده‌ام! باید می‌گفتم:

int x[5];

آخر شب دوباره با PHP و رشته‌ها یک کار داشتم. دائم دلم می‌خواست بنویسم: str.substring در حالی که این نوع تعریف برای C#‎ است و در PHP باید می‌نوشتم: str_substring

 

زمانی که کلاس زبان می‌رفتیم، متوجه شدیم که پدر و مادر یک دحتر بچه از سنین کودکی آنقدر به بچه فشار آورده بودند که زبان انگلیسی یاد بگیرد که زبان فارسی و انگلیسی را قاطی کرده بود و کلاً چرت و پرت می‌گفت! دختر بیچاره را برده بودند گفتار درمانی!!

حالا خدا عاقبت ما را ختم به خیر کند! 🙁

سلام گرگ

اتفاقات روزانه, کمی خنده یک دیدگاه »

در محله دو همسایه داریم که دفتر ازدواج دارند و خطبه عقد مى خوانند. نمى دانم چرا با من اینقدر با محبت و غلیظ سلام و علیک مى کنند!؟

دانشجو خواب است وقتی فارغ التحصیل می‌شود بیدار می‌شود!

اتفاقات روزانه, کمی خنده ۲ دیدگاه »

یادتان هست که در مطلب خواب‌های شیرین! در مورد این صحبت کرده بودم که «مردم خوابند، وقتی بمیرند، بیدار می‌شوند!» ؟

هر وقت دانشجویی را می‌بینم که فارغ التحصیل شده و حالا به خاطر مقتضیات شغلی به طور مثال آمده که درس شبکه را به صورت آزاد بگذراند در حالی که در دانشگاه نیز آن درس را داشته، یاد این حدیث می‌افتم!

فکر می‌کنم در مورد دانشجو باید گفته شود: دانشجو خواب است وقتی فارغ التحصیل می‌شود، بیدار می‌شود!!

طی دوران تحصیل بارها تأکید و التماس می‌کنی که: این درس مهم است، خوب یاد بگیرید، در آینده نیازتان می‌شود… هیچ کدام جدی نمی‌گیرند! انگار که خوابند! کلاس‌ها را یکی در میان می‌آیند، سر کلاس‌ها خوابند و یا حرف می‌زنند. اما فارغ التحصیل که می‌شوند، تازه می‌فهمند چه اشتباه بزرگی کرده‌اند!

دقیقاً مثل قیامت(!) دلشان می‌خواهد برگردند به آن روزها که درس می‌خواندند و دوباره اما این بار جدی‌تر درس‌ها را بخوانند، اما در ذهنشان خطاب می‌آید که: کلا!!

یکی از ترسناک ترین احادیثی که شنیده ام

اتفاقات روزانه, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) ۸ دیدگاه »

نمی‌دانم این حدیث را از زبان که شنیدم، اما به هر حال، فکر می‌کنم از آن احادیثی است که باید از آن خیلی ترسید! (در اینترنت نیز گشتم، اما هنوز به نتیجه نرسیده‌ام که منبع حدیث کجاست)

نقل به مضمون: خداوند هفتاد پرده در مقابل آبروی هر انسان قرار داده است که با هر گناه که توبه نکند و برنگردد، یک پرده برداشته می‌شود تا در نهایت آن شخص پیش خلق، رسوا می‌شود!

نمی‌دانم انسان‌هایی که یک گناه خاص، از چهره‌شان پیداست را دیده‌اید و این رسوایی را درک کرده‌اید یا خیر؟

وقتی در نمایشگاه کتاب امسال به صورت افراد نگاه می‌کردم، برخی جوانان را می‌دیدم که سیاهی گناه چقدر زشتشان کرده است. نه تنها من، همه آن‌ها را از دور می‌شناسند! دیگر گناهشان حتی برای امثال من گناه آلود هم در چهره‌شان پیداست و این یعنی همان رسوایی که در این حدیث داریم.

گناهان کبیره‌ای مثل روابط نامشروع، خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های حرام، استعامل سیگار و انواع مواد حرام، از جمله مواردی است که معمولاً این پرده‌ها را می‌درد و به مرور سیاهی گناه در چهره انسان ظاهر می‌شود.

فکر می‌کنم استعمال سیگار یکی از بزرگ‌ترین گناهان کبیره است. تصور کنید، مسیری که یک فرد سیگاری حرکت می‌کند، پشت سر او ده‌ها انسان باید نفس خود را حبس کنند! گناه کبیره‌ای مثل مردم آزاری و خوردن حق الناس چیزی نیست که بشود راحت از کنارش عبور کرد.
همیشه وقتی یک نفر سیگاری، حتی در صد متری‌ام حرکت می‌کند، مجبورم نفسم را حبس کنم و در دل او را نفرین کنم تا چند متر از او عبور کنم و بتوانم نفس بکشم!
دو طرف و پشت منزلمان سه همسایه داریم که متأسفانه هر سه از آن پیرمردهای سیگاری پرمصرف هستند!
هر بار یکی‌شان ما را به فیض اکمل می‌رساند!
آیا خداوند از این خواهد گذشت که من در اتاق آخر منزل، لباسم را برای مدتی جلو بینی بگیرم که از شر این همسایه در امان باشم؟
صبح زود بیرون می‌روی که از هوای پاک صبح استفاده کنی، می‌بینی، یکی‌شان از تو هم سحرخیزتر بوده و سمپاشی کرده است! ساعت ۲ شب می‌روی که از سکوت شب استفاده کنی، می‌بینی دیگری در حیاطشان مشغول است! سر ظهر می‌روی، سومی… 🙁
واقعاً وقتی فکر می‌کنم می‌بینم یک انسان سیگاری چقدر راحت دارد آخرتش را به باد می‌دهد! (دنیا را که هیچ!)

 

به هر حال، وقتی انسان حدیث و اعمال خودش را بررسی می‌کند، می‌بیند چقدر باید بترسد! ترس از اینکه نکند گناهانش پرده‌ها را دریده باشند و کم کم رسوا شود 🙁
گناهان نامرئی که پیش از این در موردش صحبت کرده‌ام…
اگر یک صبح تا شب را بررسی کنیم (یا به قول عرفا، کمی قبل از خواب، یک محاسبه و مراقبه کنیم)، می‌بینیم چه گناهان بزرگی مرتکب شده‌ایم که هر یک بسی توبه نیاز دارد. من گاهی که صبح زود، ماشین را روشن می‌کنم، احساس می‌کنم همین که شیشه‌های خانه همسایه به خاطر لرزش ماشین ممکن است بلرزد و احتمال دارد از خواب ناز بیدار شود، از خودم خجالت می‌کشم. این‌ها همه جواب دادن دارد و ما گاهی فکر می‌کنیم هیچ گناه بزرگی مرتکب نشده‌ایم!
همین گناهان به مرور خودش را به حالات مختلف نشان می‌دهد و انسان را رسوا می‌کند!
یادم هست، یکی از همسایه‌ها که بعدها بعد از اینکه از زنش طلاق گرفت گفته شد صبح تا شب مقابل ماهواره انواع فیلم فاسد را می‌دیده، این اواخر، آنقدر عصبی شده بود که یک بار با یک همسایه (زن) به خاطر یک مسأله کوچک دعوایش شد، باور کنید به آن زن، چنان فحش‌هایی می‌داد که ما که در حیاطمان می‌شنیدیم، از خجالت آب شدیم…! و همین یعنی رسوایی!

خداوند نجاتمان دهد از رسوایی… إن شاء الله

من امروز یک فحش دادم!

اتفاقات روزانه, کمی خنده, نکته ۲ دیدگاه »

خدا من را ببخشد، من امروز یک فحش دادم 🙁

آخر چه کار کنم، خونم به جوش آمده بود!

یکی از دانشجوهای دختر در روابطش با پسرها بیش از حد افراط می‌کرد طوری که می‌دیدم که حتی پسرهایی که این کاره نیستند را هم آزار می‌دهد.

کنار کشیدمش و آهسته گفتم:

دختر خوب!
خوب نیست یک دختر اینقدر سخاوتمند باشد!

اسم این را چه می‌شود گذاشت؟

اتفاقات روزانه ۲ دیدگاه »

عجیب است!

قریب به چهار سال بود که آن صفحه آبی مرگ در ویندوز را ندیده بودم!

دیشب، دقیقاً یک روز بعد از اینکه مطلب «شیطنت اپل در نمایش آیکون کامپیوترهای پی.سی!» را نوشتم و در آن در مورد این صفحه توضیح دادم، رایتر در حین رایت با مشکل مواجه شد و ویندوز جوابی از آن سخت افزار دریافت نکرد و ناگهان آن صفحه آبی مشاهده شد!

شاخ در آورده بودم! فکرش را کنید، چهار سال آن صفحه را ندیده باشید، دقیقاً بعد از صحبت و فکر در مورد آن، دچارش شوید!

نمی‌دانم اسم را این را چه می‌گذارند. آیا این هم با ایده «هر طور فکر کنید، همانظور می‌شود» همخوانی دارد؟

این فقط یک نمونه است. همه‌مان بارها جمله «کاش چیز دیگری از خدا خواسته بودم» را شنیده‌ایم. آن جمله هم معمولاً زمانی گفته می‌شود که برای شما اتفاقی بیافتد که دقیقاً لحظاتی قبل به آن فکر می‌کردید.

خیلی دلم می‌خواهد رد پای این اتفاقات را بگیرم و به این نتیجه برسم که آیا این قضایا واقعاً به هم مربوطند یا فقط یک اتفاق هستند!؟

 

دریا

اتفاقات روزانه, خاطرات یک دیدگاه »

به خواب هم نمى دیدم که یک روز در حالى وبلاگ نویسى کنم که دو قدمى ام دریا نشسته باشد!
چقدر زیباست…
از خودش زیباتر، صدایش است!
باید باشید و ببینیدش…
بین الطلوعین دومین روز سال است و همه خوابند جز من و دریا و من شک ندارم که خدا هم اینجاست…
و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو و یعلم ما فی البر و البحر…

جنون اطلاعات

اتفاقات روزانه, کمی خنده هیچ دیدگاه »

به مناسبت عید، شاتل لطف کرده است و سرعت اینترنت مشترکین ADSLش را به یک مگابیت رسانده است! یعنی ۸ برابر سرعت عادی من!

حالا سیزده روز فرصت دارم برای دانلود 🙂

سایت‌های دانلود را مرور کردم و قریب به ۲۰۰ گیگابایت اطلاعات را زده‌ام که دانلود شود. که فکر می‌کنم در این سیزده روز نرسم که دانلود کنم. چون تقریباً روزی ۱۰ گیگ دانلود خواهم داشت.

طی این چند سال، شاید ده‌ها ترابایت داده دانلود کرده‌ام، اما جالب است که خیلی از اوقات فرصت نکرده‌ام بنشینم ببینم چه چیزهایی دانلود شده است! بارها شده، یک چیز را چند بار دانلود کرده‌ام!

وقتی سایت‌های دانلود را مرور می‌کنم و مجموعه‌های آموزشی و کتاب‌های الکترونیکی را می‌بینم، اشکم در می‌آید! دلم می‌خواهد سرعتی در حد ترابایت می‌داشتم که در چند ثانیه همه را دانلود می‌کردم و از آن آرزو عجیب‌تر اینکه دلم می‌خواهد یک معجزه‌ای، چیزی، می‌شد که یک دفعه همه آن مجموعه‌ها برود در مغزم! وااای خدای من! چه می‌شد اگر اینطور می‌شد!!

حدس می‌زنم اگر این مطالب برای نسل‌های آینده که احتمالاً مغزهای الکترونیکی با ده‌ها ترابایت داده خواهند داشت بماند و آن‌ها بخوانند، حسابی به آرزوهایم خواهند خندید 🙂 (تو را به خدا نخند! آره، با تو ام! تو که صدها سال بعد داری این مطلب را می‌خوانی! می‌دانم همه اینترنت را در مغز خود جا داده‌ای! نخند!)

خلاصه که این جنون اطلاعات و جنون دانلود، خره‌ای شده است که به جانم افتاده و نمی‌دانم چطور با آن کنار بیایم.

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها