یا خدایی وجود ندارد و یا اگر هست، کر است!

اعتقادات خاص مذهبی من, دین من، اسلام, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۵ دیدگاه »

عجیب‌ترین چیزی که تا به حال از برخی افراد، از برادر خودم گرفته و دوستانم تا برخی شاگردانم، شنیده‌ام اظهار نظر در مورد بندگی خود و رفتار خداست. این اظهار نظرها معمولاً در زمانی است که افراد در فشار مالی یا روحی شدید قرار می‌گیرند.

به طور مثال بعد از اینکه چند بار از خدایش می‌خواهد که روزی‌اش را بسط دهد یا یک کار برایش پیدا کند یا کارهایش را ساده کند و به نتیجه نمی‌رسد، فکر می‌کند خدا حرفش را نمی‌شنود یا با او قهر کرده.

مثلاً یکی می‌گفت: خدایا! من که مسلمانم، من که مؤمنم، من دیگر چرا؟ من چرا باید اینقدر سختی بکشم؟

یا عجیب‌ترین چیزی که شنیدم این بود که یکی گفت: من دیگر به این نتیجه رسیده‌ام که یا خدایی وجود ندارد و یا اگر هست، کر است!! (نعوذ بالله)

این نوع تفکرات باید خیلی سریع اصلاح شود. باور کردنش سخت است، اما اگر همین روال پیش برود ممکن است شخص به خاطر این تصورات اشتباه، از راه راست نومید شود و حتی به سیاهچال گمراهی بیافتد. مثلاً تصور کند که چون خدا جوابش را نمی‌دهد، پس لابد دوستش ندارد و کم‌کم او هم با خدا قهر کند و …

یکی از دوستان را که وضعیتی بحرانی در این زمینه داشت ، مدتی پیش دیدم. در حالی که چند وقتی بود که بچه مثبت و مسجدی و نماز اول وقت خوان شده بود، اما بعد از مدتی که فشارهای روحی و مالی به او وارد شد، آن‌روز که دیدمش متوجه شدم، برگشته به همان حالت قبل!! و شدیداً به نظر می‌رسید که امیدی به خدا ندارد.

در این زمینه بد نیست نکاتی را مرور کنیم:

- اولاً تعجب من این است که این افراد، چطور مطمئن هستند که مسلمان و مؤمن هستند؟ اکثر اوقات ما فکر می‌کنیم مسلمان و مؤمن بودن به همین راحتی‌هاست! اگر احوالات بزرگان را بخوانیم، می‌بینیم که در کوچک‌ترین مسائل آنقدر حساس بودند که ما گاهی آن‌ها را دیوانه تصور می‌کنیم! مثلاً می‌خوانیم که یکی از کوه برگشت و متوجه شد که یک مورچه روی لباسش است. فهمید که آن مورچه برای آن کوه است. مسیر را برگشت و گفت من باید این مورچه را به جای اولش برگردانم!! یا مثلاْ یکی از بزرگان یک روز سیبی را که از نهر آب می‌آمد، برداشت و بخشی از آن را خورد. ناگهان به خود آمد و از خود پرسید چه می‌دانی که صاحب این سیب راضی بود یا خیر؟ بلند شد و نهر را پی گرفت تا به صاحب باغ سیب رسید و حلالیت طلبید و حتی حاضر شد با دختر کر و کور و لال آن مرد ازدواج کند که آن مرد راضی شود!! (بگذریم که بعداً معلوم شد که کر و کور و لال یعنی دختری که صدای نامحرم نشنیده بود و نامحرم را ندیده بود و با نامحرم سخن نگفته بود)

این نوع افراد با این روحیات باز هم خودشان را مؤمن نمی‌دانستند و زار زار گریه می‌کردند که خدا از سر تقصیراتشان بگذرد. دیگر ما از امام علی (علیه السلام) که بالاتر نیستیم، هان؟ دعای کمیل امام چقدر سرشار از طلب بخشش است؟ ما چطور با این گناهان آشکار، خود را مسلمان و مؤمن می‌دانیم؟ من خودم که یک روزم را بررسی می‌کنم می‌بینم خدا خیلی صبر داشته که بر من عذاب نازل نکرده!! ما فقط نحوه‌ی صحبتمان با پدر و مادر را با آنچه اسلام می‌گوید مقایسه کنیم، کافی‌ست!! غیبت‌ها، دروغ‌ها، نگاه‌هایمان به نامحرم، همه و همه خلاف قرآن و اسلام و ایمان است، حالا ما چقدر مسائل را ساده انگاشته‌ایم که فکر می‌کنیم حالا دیگر شده‌ایم بهشتی و خدا باید بخواهد یا نخواهد به حرف ما گوش کند!!

- ثانیاً برفرض هم که ما یک مسلمان بهشتی و حتی بسیار پاک باشیم. حالا مگر هر کس اینطور بود، خدا باید هر چه او می‌خواهد را برآورده کند؟

- ثالثاً بر فرض هم که بله، ما مسلمان بهشتی‌ایم و خدا باید هوای مسلمان بهشتی را داشته باشد! حالا از کجا معلوم که آنچه می‌خواهیم، به صلاح ما باشد؟ مگر ما چیزی از این مسائل می‌فهمیم؟ از کجا معلوم که اگر زندگی من غرق در پول شود، من همینطور سالم باقی بمانم؟ (قسم می‌خورم که من وقتی وضعم بدتر از حالت فعلی بود، خیلی بیشتر دست خیر داشتم!!)

- رابعاً این آیه را با هم بخوانیم:

یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا ۖ قُل لَّا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلَامَکُم ۖ بَلِ اللَّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَدَاکُمْ لِلْإِیمَانِ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ [حجرات - ۱۷]
[ای پیامبر!] اسلام آوردنشان را بر تو منت می‌گذارند! بگو اسلام آوردنتان را بر من منت مگذارید! بلکه این خداست که بر شما به خاطر هدایتتان به سمت ایمان منت می‌گذارد! اگر واقع‌بین و راستگو باشید.

عجیب است که ما به جای صرف تمام وقتمان برای تشکر از خدا به خاطر هدایت کردنمان، گلایه هم می‌کنیم و حتی بر خدا منت هم می‌گذاریم!! به پیامبر گفتند: شما که اهل بهشت هستید و بهشت برای شما تضمین شده، شما دیگر چرا عبادت و گریه و زاری می‌کنید؟ فرمود: برای این نعمت بزرگ، شکرگزار نباشم؟
نقل به مضمون: به حضرت نوح گفتند: زمانی می‌رسد که مردم ۵۰ سال بیشتر عمر نمی‌کنند! گفت: اگر من آن زمان می‌بودم از ابتدا تا انتهای عمر، سر بر خاک می‌نهادم و استغفار می‌کردم.

- خامساً به نظر می‌رسد این نوع سختی‌ها جنبه آزمایش دارد و انسان طبق آنچه خداوند گفته است، عجول است و خیلی زود ناامید می‌شود و از طرفی یک روز که نعمت‌ها فراوان می‌شود، فکر می‌کند خدا دوباره به او رو کرده!! یعنی ما خدا را به آسانی‌ها و وفور نعمت می‌شناسیم! همانطور که خود خدا فرموده است:

فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ [فجر:١۵]

وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ [فجر:١۶]
و اما انسان، زمانی که او را آزمایش می‌کنیم و کرامت می‌بخشیم و او را نعمت می‌دهیم، [خوشحال می‌شود و] می‌گوید: پروردگارم مرا گرامی داشته.
و اما زمانی که او را آزمایش می‌کنیم و روزی‌اش را تنگ می‌کنیم، [نا امید می‌شود و] می‌گوید: پروردگارم مرا خوار و زبون کرده!

- وقتی از آن دوست شنیدم که گفت: من به این نتیجه رسیده‌ام که یا خدایی وجود ندارد و یا اگر هست، کر است، به او گفتم: اگر من جای تو بودم، به این نتیجه می‌رسیدم که یا خدایی وجود ندارد و یا چیزی که من می‌پرستم، خدا نیست!!

گذر از روی برف‌های یخ زده

اعتقادات خاص مذهبی من, نکته ۸ دیدگاه »

http://img.aftab.cc/news/89/savehsara_saveh_snow_1389.jpg

امروز در طی مسیرم به سمت مسجد، مجبور بودم از روی برف‌های یخ زده‌ای بگذرم که از برف دیشب به جا مانده بودند.

واقعاً خطرناک و گاهی وحشتناک بود.

خیلی آرام و آهسته و با احتیاط گام بر می‌داشتم و تمام حواسم به پاهایم بود. اگر یک لحظه غفلت می‌کردم و پایم را کج می‌ذاشتم، مشخص نبود چه بلایی سرم می‌آمد.

این آهسته گام برداشتن، فرصت خوبی بود برای فکر کردن. به این فکر فرو رفتم که گذر از دنیا چقدر شبیه به گذر از روی برف‌های یخ زده است!

لحظه‌ای غفلت، انسان را زمین می‌زند. باید شش دنگ حواست به پاهایت باشد! کافی‌ست کمی پایت را کج بگذاری و آن‌وقت طعم زمین خوردن را بچشی. لباست کثیف شود و انگشت‌نما شوی!

افرادی بودند که از مقابلم می‌آمدند و می‌رفتند، اما نمی‌توانستم خیلی به آن‌ها توجه کنم، چون حواسم پرت می‌شد و شاید زمین می‌خوردم.

دختر بچه‌ای را دیدم که هر دو قدمی که بر می‌داشت یک بار سر می‌خورد. البته دستش را در دست‌های پدرش گذاشته بود که هر بار که سر می‌خورد، کسی باشد که نگذارد زمین بخورد… و من تازه می‌فهمیدم که چرا بارها سر خوردیم در این دنیا و زمین نخوردیم و إلیکَ یا ربِّ مددتُ یَدی…

اللهم إنی اعوذ بک

اعتقادات خاص مذهبی من, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۵ دیدگاه »

معمولاً وقتی دنبال مهدی رضا (خواهرزاده‌ام که حالا ۴ ساله شده است) می‌افتم که بگیرمش و احتمالاً بخورمش(!)، فرار می‌کند و می‌رود پشت پاهای بابایش پناه می‌گیرد. بابایش هم مهدی را سفت می‌چسبد که نکند من بگیرمش. هر کجا مهدی می‌رود، بابا جلو او ایستاده و نمی‌گذارد دستم به او برسد.

این صحنه را (که مطمئناً برای شما هم پیش آمده) خیلی دوست دارم. من را یاد «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» می‌اندازد. (پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده شده)

عجب پناهگاهی…

گاهی اوقات با خود می‌گویم آیا خدا اجازه خواهد داد که به او پناه ببریم؟ آیا خدا همچون پدر در مقابل ما خواهد ایستاد که دست شیاطین نرسد به ما؟ بعد می‌گویم یعنی خدا به اندازه یک پدر که فرزندش را دوست دارد، ما را دوست ندارد؟ بعید می‌دانم از مقابلمان کنار برود و ما را با شیاطین تنها بگذارد.

http://img.aftabgardan-cc.com/news/shelter.jpg

این بخش از تعقیب نماز عصر را بی‌نهایت دوست دارم:

اللهم إنی أعوذ بک مِن نَّفسٍ لا تَشبَع و من قلبٍ لا یَخشَع و من علمٍ لا یَنفَع و من صلوة لا تُرفَع و من دعاءٍ لا یُسمع …

خدایا پناه می‌برم به تو از شر نفسی که سیری‌ناپذیر است. پناه می‌برم به تو از شر قلبی که خاشع نمی‌شود، پناه می‌برم به تو از شر علمی که منفعتی نداشته باشد، پناه می‌برم به تو از نماز و عبادتی که بالا نیاید و به تو نرسد، پناه می‌برم به تو از دعایی که شنیده نمی‌شود…

مدت‌هاست که هر وقت أعوذ بالله می‌گویم، خودم را تصور می‌کنم که همچون مهدی رضا به پدری قوی و قابل اعتماد پناه پرده‌ام که هرگز نخواهد گذاشت شیاطین دستشان برسد و جالب است که هر گاه دستشان رسیده است، دیده‌ام که فراموش کرده‌ام پناه ببرم به آن پناهگاه امن.

الهی، ما را به پناهندگی بپذیر…

آفات علم و ایمان

اعتقادات خاص مذهبی من, نکته یک دیدگاه »

افرادی را می‌شناسم که خداوند به سختی آن‌ها را آزموده است: راهنمایی و دبیرستان در مدرسه نمونه، رتبه یک رقمی دانشگاه، رتبه دو رقمی کارشناسی ارشد و حالا آماده می‌شود برای دکترا… لطفاً به آن‌ها نگویید از دانشگاه آزاد لیسانس گرفته‌اید!!

در مرحله‌ای از ایمان، به نظر می‌رسد حالتی به افراد دست می‌دهد که تصور می‌کند بقیه انسان‌ها ذره‌ای از دین نمی‌دانند و در نتیجه خداوند همین حالاهاست که عذابش را بر سر آن‌ها فرود آورد! وقتی به اطراف نگاه می‌کنند، احساس می‌کنند قیافه‌های انسان‌ها جهنمی‌ست. گاهی اوقات این تصور در ذهن آن‌ها شکل می‌گیرد که نکند چشم برزخی یافته‌ام!!

نمونه‌های بالا را می‌توان رسیدن به مراحلی از آزمایشات سخت خدا دانست.

اگر از من بپرسند سخت‌ترین آزمایش الهی چیست، خواهم گفت آزمودن باعلم و ایمان و در کل، آزمون با نعمت!

به نظر می‌رسد مسیر ایمان، پر است از مانع که اگر لحظه‌ای غفلت شود نمی‌توان از روی این موانع پرید.

- به طور مثال، در مرحله‌ای از ایمان، شخص مؤمن تصور می‌کند بسیاری از انسان‌های اطرافش جهنمی‌اند. جملاتی از این دست زیاد از او می‌شنویم: “من مانده‌ام خدا چطور این بنده را تحمل می‌کند!” و حال آن‌که غافل است از اینکه:

در یکی از حضورهای حضرت موسی در محضر حق، به آن حضرت وحی شد که: ای موسی، در حضور بعدی‌ات در طور، می‌خواهم پست‌ترین بنده‌ام را با خود بیاوری.

حضرت موسی به جستجوی پست‌ترین بنده شتافت. با خود گفت فلان دیوانه را خواهم برد، اما بعد از کمی فکر، گفت: نکند همین بنده کارها کرده باشد که سالم‌ها نکرده باشند… فلان حیوان را می‌برم… این حیوان نیز عزیز خداست و بسی فایده دارد… یادش افتاد فلان سگی که بیمار و زشت و بدترکیب بود شاید پست‌ترین موجود باشد، او را خواهم برد… سگ را برداشت و تا نزدیکی‌های کوه طور آمد، با خود کمی فکر کرد… او زمانی سالم بوده است و مفید فایده. نه، نتوانم برد. دست خالی به محضر حق رفت. ندا آمد که چه شد ای موسی؟ پست‌ترین بنده‌ام را آوردی؟ گفت: خدایا هر چه گشتم نتوانستم موجودی که بشود «پست ترین» نامید را بیابم که تو هیچ بنده‌ای را پست نیافرده‌ای. ندا آمد که ای موسی! اگر حتی همان سگ زشت و چلاق و بیمار  را می‌آوردی، از مقام نبوت عزل می‌کردمت!

حالا تصور کنید! یک انسان با رسیدن به مرحله‌ای از ایمان، بندگان خدا را چنان پست تصور می‌کند که جهنم را براشان واجب می‌داند.

این تفکر غلط به مرور باعث می‌شود از جماعات انسان‌ها دوری گزیند که مبادا آتش آن‌ها این را هم بگیرد! و زمانی خبردار می‌شود که این آفت تمام ایمانش را گرفته است…

- در مرحله‌ای از ایمان، مؤمن، محبوب می‌شود. آنقدر که بر دیگران نفوذ می‌یابد.
با لحظه‌ای غفلت، این نفوذ و این محبوبیت می‌شود آفتی که اگر دیر متوجه شود، آنچنان ایمان مؤمن را می‌سوزاند که همان‌ها که روزی حب به او داشتند، حالا کافرش می‌خوانند. بسیاری را دیده‌ایم که در این مرحله،  خود را باخته‌اند و نتوانسته‌اند از این آزمایش سربلند خارج شوند. محبوبیت به مرور دیکتاتوری می‌آورد و اگر شخص نتواند مبارزه کند، آنقدر زورگو می‌شود تا همه از اطرافش فرار کنند.
تاریخ نمونه‌های بسیاری را سراغ دارد که نتوانسته‌اند در آزمون “نعمت محبوبیت” موفق شوند: دیوید جونز، بنی‌صدر، رجوی و حتی برخی افراد در همین سال‌ها… و حتی برخی آیة الله‌ها..

در همین مرحله حالتی به انسان دست می‌دهد که دوست دارد ببیند آن‌ها که حب به او دارند، تا کجا دوام خواهند آورد؟ بنابراین دست به کارهایی می‌زند که حتی با ایمان ناسازگار است… بدعت‌هایی در دین می‌آورد که محبانش را بیازماید.
نفوذ نیز همینطور. خداوند به انسان‌هایی «نفوذ» عنایت می‌کند و اگر یک لحظه غافل شود، از همین نفوذ، چنان سوء استفاده می‌کند تا مقدمات بی‌ایمانی فراهم شود.

- در مرحله‌ای از ایمان، مؤمن تصور می‌کند که به او وحی می‌شود!

اگر بپرسی فلان کار را چرا انجام می‌دهی، خواهد گفت به من الهام می‌شود که این کار درست است.
به مرور، این الهام‌ها رنگ و بوی خلاف ایمان می‌گیرد و همچنان از او می‌پرسی چرا فلان کار خلاف را کردی، خواهد گفت: من احساس می‌کنم خداوند به من وحی می‌کند که این کار درست است!
خداوند در مورد این افراد در سوره فرقان (آیه ۴۳) به زیبایی می‌فرماید:
أرأیت مَن اتّخَذَ إالهه هواه؟
آیا ندیدی کسی را که هوای نفسش را خدای خود قرار داد؟

می‌گویی فلانی! فلان جمله‌ات در صحبت‌هایت دروغ بود، چرا گفتی؟ می‌گوید من احساس می‌کنم برای ترویج ایمان گاهی می‌شود چنین جملاتی گفت. و نمی‌داند که این احساس و این الهام از جانب خدای نیکی نیست بلکه از سوی خدای پستی (شیطان) است.

نمی‌داند که اگر تشخیص صدا و الهام خدا از الهام شیطان به همین راحتی‌ها بود که هیچ عالمی سقوط نمی‌کرد و حتی هیچ انسانی کج نمی‌رفت! او که کج می‌رود نیز معتقد است خدایش دارد به او الهام می‌کند که راهش درست است. اما خدا داریم تا خدا…!

- در مرتبه‌ای از ایمان، برخی معلومات بر مؤمن آشکار می‌شود.

چیزهایی را می‌فهمد که دیگران از فهم آن‌ها عاجزاند و این طبیعی‌ست. در احادیث داریم که اگر مؤمنی چهل روز گناه نکند، حکمت از قلب او بر لسان او جاری می‌شود. اما اگر کمی احتیاط نکند، همین دانسته‌ها می‌شود دانسته‌های خطرناک! یا به قول فرنگی‌ها: Dangerous Knowledge (یک مستند با همین نام ساخته‌اند)
اگر نتواند برای دانسته‌هایی که از زمین و آسمان بر او می‌بارد دلیل عقلی و منطقی بیابد ممکن است به پوچی برسد. مثل بسیاری از افراد که گاهی این‌ها را فهمیدند و دوام نیاوردند. برخی از همین دانسته‌ها سوء استفاده کردند و به بی‌ایمانی رسیدند و برخی خودکشی کردند… اما برخی نیز از این مرتبه با موفقیت گذشتند و مراتب بعدی ایمان را چشیدند.

و خلاصه، به نظر می‌رسد این مسیر همانقدر که رسیدن به انتهایش برتری بر ملائکه است، طی کردنش سخت است.

علم نیز مراتبی دارد که بسیار شبیه به ایمان است.

- در هر مرحله باب‌هایی از علم بر عالم آشکار می‌شود که بزرگ‌ترین آفت آن، به نظر می‌رسد غرور باشد. برتر دیدن خود نسبت به عالمی در درجه پایین‌تر.

این علم نه تنها ارزشمند نیفتاد بلکه عاملی‌ست برای دوری از هدف خلقت که همانا رسیدن به خداست.

تصور کنید! یک انسان هر چه علمش بیش، غرور و دوری‌اش از خدا بیشتر!!!

وقتی خود را که به چندین زبان مسلط است، استعداد بسیار دارد و دانسته‌هایش بسیاراند با اطرافیان مقایسه می‌کند، دلش می‌خواهد در این جمع نباشد! خود را روشنفکر و اطرافیان را نادان می‌پندارد.

- از دیگر آفات علم، حسد است. اولین عاملی که شیطان را با آن همه علم از درگاه خدا خارج کرد! من، شیطان، با این همه علم و کمال، این همه محبوبیت، این همه مرید، به انسان سجده کنم؟ هرگز!

در مرحله‌ای از علم، عالم حسود، چشم دیدن عالمان هم‌نوع را ندارد. در حقیقت گاهی اوقات مرتبه‌ای از علم، می‌شود یک سم برای عالم!

به نظر می‌رسد ماندن در این مراتب و خدا قرار دادن هوای نفس، هر روز انسان را بیشتر به عقب می‌راند تا جایی که مؤمنان دیگر او را جهنمی تصور کنند و عالمان دیگر او را نادان.

خداوند ما را در این آزمایشات سخت موفق گرداند إن شاء الله.

دین برای خروج از سردرگمی

اعتقادات خاص مذهبی من, دین من، اسلام, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها هیچ دیدگاه »

مطمئنم که با من موافقید که دانشجوها معمولاً در درس‌هایی نمره بالاتر می‌گیرند که استاد قبل از آزمون به طور مثال ۱۱۴ سؤال را داده باشد و از بین همان ۱۱۴ سؤال ،چند سؤال را به عنوان سؤالات آزمون پایان ترم انتخاب کند و امتحان بگیرد. درست است؟

درست است که برخی افراد، این شیوه آزمون را قبول ندارند، اما اگر استاد تمام مباحثی که درس داده را به صورت سؤال درآورد و هیچ بخشی را در سؤالات از قلم نیاندازد، دیگر جای بهانه برای این افراد وجود ندارد. هدف اصلی درس یادگیری بوده و با این شیوه دانشجو تمام مباحث را به خوبی یاد گرفته است. (البته برخی اساتید در بین سؤالات، چند سؤال را طوری طراحی می‌کنند که متوجه شوند که آیا دانشجو درس را فهمیده  یا اینکه همه آن ۱۱۴ سؤال را حفظ کرده و سر جلسه حاضر شده است!؟)

به هر حال، بحث اصلی من این است که آیا تا به حال فکر کرده‌اید که چرا دانشجو در این نوع آزمون‌ها نسبت به آزمون‌هایی که مشخص نیست چه نوع سؤالی با چه شیوه‌ای داده خواهد شد، نمره بیشتری می‌گیرد؟

یا چرا دانشجوها دنبال نمونه سؤال هستند؟

(بنده خودم در دانشگاه درس‌هایی که نمونه سؤال از استاد آن‌ها داشتم را بسیار بالاتر می‌گرفتم نسبت به درس‌هایی که مشخص نبود امتحان در چه سطحی، با چه نوع سؤالاتی خواهد بود)

مشخص است که دلیل این موضوع این است که با طرح کردن آن ۱۱۴ سؤال، ذهن دانشجو به خوبی چیدمان پیدا می‌کند. از طرفی، دانشجو از سردرگمی خارج می‌شود. او می‌داند چه بخش‌هایی مهم هستند، چه بخش‌هایی کم اهمیت‌اند، سؤال از یک بخش چگونه خواهد بود، تأکید استاد بر روی چه مفاهیم و تعاریفی است و خلاصه با برنامه‌ریزی درست، با خیالی آسوده و بدون اضطراب و ناراحتی در جلسه آماده می‌شود.

احساس می‌کنم استادِ این عالم، نمونه سؤالاتی را در قالب دین به دانشجویانش ارائه کرده است. سؤال و جواب‌هایی را در جزوه‌ای (به نام تورات، …، انجیل، … و قرآن) از طریق انتشاراتی (به نام آدم، …، ابراهیم، …، محمد، علی، فاطمه و …) به دست ما دانشجوها رسانده است.

حالا همه چیز مشخص است. چه سؤالاتی از اخلاق خواهد آمد، چه سؤالاتی از رفتار خواهد آمد، چه سؤالاتی از اعتقادات، چه سؤالاتی از احکام و خلاصه انسان‌ها از سردرگمی درآمده‌اند.
مشخص است که حداقلی‌هایی که خدا انتظار دارد چیستند.
تأکید او بر چه چیزهایی‌ست.
رعایت چه نکاتی باعث می‌شود که « ولا خوفٌ علیهم و لا هم یحزنون » در جلسه امتحان حاضر شویم. (نه اضطراب و ترسی دارند و نه ناراحت می‌شوند)

کسی هست که بگوید من نمی‌دانم رعایت چه نکاتی رضایت خودمان و خدامان را در پی دارد؟ مطمئناً خیر، و این عدم سردرگمی را مدیون یک چیز هستیم و آن دین است.

دین به زندگی برنامه می‌دهد، معیار می‌دهد…

فقط لحظه‌ای تصور کنید که نمی‌دانستید چه چیز خدای این عالم را راضی می‌کند، انتظارات او از ما چیست، چه چیز خشم او را بر می‌انگیزد، چه مسائلی را بیشتر دوست دارد و چه مسائلی را کمی ناپسند می‌داند (شاید دارم در مورد حلال و حرام و واجب و مستحب و مکروه صحبت می‌کنم)
می‌توان انتظار داشت که از یک انسان بی‌دین هر چیزی سر بزند. اما می‌توان با یک انسان دین‌دار طبق ضوابط دینش به راحتی معاشرت کرد…

آری، خدایی که به پیروانش دین را هدیه کند، مطمئناً پیروانی با نمرات بالا خواهد داشت. هم پیروان از او راضی‌اند و هم او از پیروان.

شاید برای کسب همین احساس رضایت و خروج از سردرگمی است که در طی حیات بشر، آدمی همیشه به دنبال دین بوده است.

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها