فروردین ۹۱ ۰۴
نمیدانم رابطهتان با حیوانات چطور است!؟ تا یاد دارم از کودکی به هر حال، با چندین نوع حیوان در خانه سر و کله زدهام. عاشق حیوانات هستم. این روزها یک قفس فنج دارم و یک قفس مرغ عشق (و ده سال میشود که این قفسها این نوع پرندهها را میزبانی میکنند) و یک آکواریوم یک و نیم متری پر از انواع ماهی. (که البته این آکواریوم از صدقه سر برادر بزرگتر به این زیبایی است)

به هر حال، یکی از عجایبی که در مورد مرغ عشقها مشاهده کردهام، چیزی است که دلیل نامگذاری آنها به مرغ عشق نیز هست و آن، نوع علاقه پرنده نر و ماده به یکدیگر است!
میدانید چرا این نوع پرنده را مرغ عشق مینامند؟

من خودم این دلایل را برای این نامگذاری میدانم:
اولاً این نوع پرنده به همین راحتیها جفت مناسب هم را پیدا نمیکنند! به همین راحتیها عاشق نمیشوند و اگر هم شوند، عاشق هر کسی نمیشوند! خیلی بعید است بتوانید دو پرنده رندوم از این نوع گیر بیاورید و آنها را در یک قفس بیندازید و انتظار داشته باشید که عاشق هم شوند و تخم بگذارند و جوجهدار شوند! خیر، باید یک گروه از آنها را با هم داشته باشید و بعد منتظر باشید و ببیند که کدام یک عشق اصلی و حقیقی خود را پیدا میکند.
اما جالبی ماجرا بعد از این انتخاب و جفت شدن است!
باور نمیکنید چقدر این دو پرنده عاشق هم میشوند! صبح تا شب میبینی اینها دارند همدیگر را نوازش میکنند و دائماً به یاد هم هستند.
از اینها گذشته، موضوع زمانی جالب میشود که بچهدار میشوند!
خیلی بعید است کسی که ناشی است بتواند جوجه سالم از این پرندهها بیرون بکشد!
تا حدودی که غریزهشان حکم میکند، روی تخم میخوابند و جوجه را بیرون میآورند و بزرگ میکنند. اما به محض اینکه احساس کنند حب فرزند دارد از میزان علاقهشان نسبت به هم کم میکند، جوجه را آنقدر میزنند تا بمیرد!
به آن صورتِ مظلوم و اسم عاشقانهشان نگاه نکنید! در یک روز تمام جوجههای خود را میکشند!
باید زرنگ باشی و به محض اینکه دیدی دارند جوجهها را میزنند، از پدر و مادر جدا کنی یا اینکه اگر در هوای آزاد باشند، جوجهها خودشان فرار میکنند و زندگیشان را تنهایی ادامه میدهند.
من حیوانات زیادی داشتهام و مستندهای زیادی در مورد حیوانات دیدهام. تا به حال حیوانی مثل اینها ندیدهام که چنین بلایی سر جوجههای خود بیاورند!
شاید از یک نگاه، بیرحم به نظر برسند، اما از نگاهی متفاوت، عشق خدشهناپذیر این پرندگان به هم را میرساند و این ارزشمند است.
***
هر بار که این اتفاقات را تجربه میکنم، عشق بین خودم و خدا را با آنها مقایسه میکنم.
میبینم خدا وکیلی جوجههای بسیاری دور و برم را گرفتهاند و باعث شدهاند که از عشقم نسبت به او کاسته شود. خدا بارها در قرآنش از حب فرزند و مال و شهوات یاد کرده است و گفته است که مراقب باشید اینها از عشق بین من و شما نکاهد، اما ما هوسبازها هر بار عاشق یکی شدهایم و شریکهای زیادی برای این عشق در نظر گرفتهایم
به اندازه آن مرغ عشق هم نیستیم که هر لحظه به یاد عشقمان باشیم و به خاطر عشق اصلیمان از جوجههامان بگذریم.
آری، امید من! رسم بندگی از مرغ عشق آموز!
فروردین ۹۱ ۰۳
فصل چهارم از باب چهارم کتاب معراج السعاده چقدر خواندنیست! در باب انواع خوف و به ویژه خوف از خدا چند جمله ناب دارد که حیفم آمد اینجا نیاورم:
- در خبر قدسی وارد شده است که:
به عزت خودم قسم، که بر هیچ بندهای دو ترس را جمع نمیکنم و از برای هیچ بندهای دو امن را قرار نمیدهم. پس هر که در دنیا از من ایمن باشد، در روز قیامت او را خواهم ترسانید و هر که در دنیا از من بترسد، در روز قیامت او را ایمن خواهم ساخت.
- از حضرت رسول مروی است که: هر که از خدا بترسد خدا همه چیز را از او میترساند و هر که از خدا نترسد، خدا او را از همه چیز میترساند.
- آیههای خوف هم که بسیارند:
– و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فإن الجنه هی المأوی
هر که از پروردگار خود بترسد و خود را از هوی و هوس باز دارد، بهشت مأوی و منزل اوست.
– و لمن خاف مقام ربه جنتان
و هر کس از پروردگار خود بترسد از برای او دو بهشت است.
– إنما خشی الله من عباده العلماء
خوف و خشیت از خدا برای اهل علم است و بس
– هدی و رحمه للذین هم لربهم یرهبون
هدایت و رحمت از برای کسانی است که ایشان از پروردگار خود خائف و ترساناند.
– إنما المؤمنون الذین إذا ذکر الله وجلت قلوبهم
جز این نیست که مومنان کسانی هستند که چون نام خداوند مذکور شود، دلهای ایشان خوفناک گردد.
- و بیشتر خوفی که بر دل نیکان و متقین غالب است، خوف سوء خاتمه است که دلهای عارفین از آن پاره پاره است.
- و هیچ چیز مانند خوف، لذات و شهوات دنیا را قلع و قمع نمیکند.
الهی! بترسان ما را تا نترسیم از چیزی…
فروردین ۹۱ ۰۲
بخشی از کتاب خارق العادهی معراج السعاده. ص ۱۶۰:
و کسی که ملکات بد را از خود دفع نکرد تا به پیری رسید و ریشه آنها در دل او مستحکم گشت، کجا میتواند آنها را زایل کند و اخلاق حسنه را تحصیل نماید؟ زیرا که بعد از استحکام ریشه آنها، دفع آنها موقوف است به ریاضتی و مجاهدتی که در پیری تحمل آنها ممکن نیست.
و از این جهت است که در اخبار وارد شده است که: چون آدمی را سن به چهل سالگی رسید و رجوع به نیکی نکرد، شیطان به نزد او میآید و دست بر روی او میکشد و میگوید: پدرم فدای رویی باد که دیگر برای او هرگز رستگاری نیست!!
اسفند ۹۰ ۲۹
در مسجدی که اکثر اوقات میروم، چهار معلم از معلمان دوران ابتدایی و راهنماییام حضور دارند! همهشان بازنشسته شدهاند و حالا که بیکارند مسجد بهترین جا برای گذران وقتشان است!
چند روزی میشود که یک معلم دیگرم هم بازنشسته و پیر شده و به جمعشان پیوسته. حضور او مرا یاد یک خاطره جالب انداخت!
***
وقتی دوم یا سوم راهنمایی بودم زنگ آخر، درس ریاضی را با ایشان داشتم. در پاییز همیشه زنگ آخر با ساعت مسجد یکی میشد. من بابای خدابیامرز را فرستاده بودم مدرسه که با مدیر هماهنگ کند که اگر زنگ آخر انتهای کلاس (مثلاً بیست دقیقه آخر) معلم، کار خاصی نداشت من با اجازه معلم زودتر از بقیه بروم که به مسجد برسم. چون کلیددار مسجد بودم و باید رادیو را پشت بلندگو میگذاشتم و برقها را روشن میکردم و امثالهم… چون آن زمان شاگرد اول کل مدرسه بودم، مدیر و معلمان مشکلی نمیدیدند و اجازه میدادند.
یک روز که با همین معلم کلاس داشتیم، چند دقیقه مانده به زنگ، کار کلاس تمام شد و معلم گفت صبر کنید تا زنگ بخورد و بعد بروید. من دستم را بالا گرفتم و گفتم: آقا اجازه، ما میتونیم الان بریم؟ گفت: خیر، باید صبر کنی تا زنگ بخوره. گفتم: آقا! با آقای فرهاد (مدیر) هماهنگ کردیم، مشکلی نداره.
گفت: کجا میخوای بری؟ گفتم: مسجد… با شوخی شبیه به جدی و کمی تمسخر گفت: میری مسجد که چی بشه؟
گفتم: آقا کار داریم، تو رو خدا اجازه بدید بریم… گفت: نمیخواد بری، برای تو درس مهمتره تا مسجد. تو هنوز به سن تکلیف هم نرسیدی!
خلاصه، نرفتیم…
آن شب با بابامان در میان گذاشتم که معلم ریاضیمان اجازه نمیدهد بروم مسجد. گفت: چطور؟ گفتم: میگه میری مسجد که چی بشه؟
چه حرف جالبی زد بابامان! گفت: بگو آقا اجازه! نتیجهای که شما در پیری بهش میرسی ما در این سن بهش رسیدیم، بَده؟
و چه زیبا تعبیر شد حرف بابا!!
اسفند ۹۰ ۱۸
ساعت ۷:۳۰ دقیقه هر پنج شنبه، یک reminder (یادآور) تنظیم کردهام که خبرم کند که خودم را به سخنرانی استاد قرائتی برسانم.
الان ساعت ۷:۵۹ دقیقه است و دارم به صحبتهایش گوش میکنم.
یک جوک تعریف کرد که گفتم بگذار اینجا بنویسم تا یادم بماند:
نقل میکنند رضا خان به پادگانی رفت، از یک سرباز پرسید: سرباز! ناهار چی دارید؟
سرباز گفت: قربان! آبگوشت!
رضا خان در دیگ را باز کرد و دید که غذا پلو است. گفت: سرباز! شما که غذا، پلو دارید!
سرباز گفت: قربان! چه بهتر!
(برای تعریف در بعضی کلاسها به این جوک نیاز داریم
)
دیدگاههای تازه