امید من، انتخاب با توست…

امید نامه, ترفندهای من ۳ دیدگاه »

امید من،

اگر به دنبال بهانه ای که از کسی بدت بیاید، او مملو از بهانه‌هایی است برای اینکه از او بدت بیاید و اگر به دنبال بهانه ای که از کسی خوشت بیاید، او مملو از بهانه‌هایی است که از او خوشت بیاید…

و انتخاب با توست…

__________

می‌دانی؟ بسیاری را دیده‌ام که به دنبال بهانه‌اند که از کسی بدشان بیاید! «چرا من مریض شدم به عیادت من نیامدی؟» «چرا چند ماه احوال من را نپرسیدی؟» «چرا فلان جور با من رفتار کردی؟» «چرا فلان چیز را گفتی؟» و…

وقتی با این نوع افراد برخورد می‌کنم، جمله بالا را می‌گویم: اگر به دنبال بهانه ای که از من بدت بیاید، اعتراف می‌کنم که من مملو از بهانه‌ام و اگر به دنبال بهانه ای که از من خوشت بیاید، من مملو از بهانه‌ام… انتخاب با خودت است…

احساس می‌کنم جمله تأثیرگذاری است…

امانت…

ترفندهای من, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...) هیچ دیدگاه »

این یک ترفند بسیار جالب است که باید قدر آن‌را دانست و از آن استفاده کرد:

 

لینک دانلود

حالم خوب نیست اما خدا را شکر که…

ترفندهای من ۲ دیدگاه »

می‌دانی؟ از وقتی آیه «تلک الایام نداولها بین الناس…» را مورد توجه قرار داده‌ام (که می‌گوید ایام خوب و بد را بین مردم به نوبت می‌چرخانیم)، هر وقت حالم به آن شارژی همیشگی نیست، با خودم می‌گویم:

حالم خوب نیست اما خدا را شکر که الان نوبت خوب بودنِ حالِ یک نفر دیگر در این عالم است! خدا را شکر که او الان حالش خوش است.

باور کن از فکر کردن به خوشی او، حال من هم خوب و خوش می‌شود… یک لبخند می‌زنم و از حال بدم لذت می‌برم 🙂

امید من، اگر آنطور شد، اینطور بگو…

آیات زیبا, ترفندهای من هیچ دیدگاه »

امید من،

درمان خودبرتربینی:

اگر در کنار کسی قرار گرفتی و خودت را بالاتر از او تصور کردی، تکرار کن:

تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ

این سرای آخرت را از آن کسانی ساخته ایم که در این جهان نه خواهان برتری جویی هستند و نه خواهان فساد و سرانجام نیک از آن پرهیزگاران است

مطلب مرتبط: آیه‌ای که کمر انسان را خرد می‌کند!


درمان ناامیدی از شکست‌های موقتی:

اگر یک روز آنطور که دیروز موفق بودی، موفق نیستی، تکرار کن:

تِلْکَ الأیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ

ما این روزها[ى شکست و پیروزى‏] را میان مردم به نوبت مى‏‌گردانیم.

مطلب مرتبط: امید من، تِلْکَ الأیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ


صبر در برابر گناه:

اگر شرایط گناه فراهم بود، تکرار کن:
وَجَزَاهُم بِمَا صَبَرُوا جَنَّهً وَحَرِیرًا
و در برابر صبرشان، بهشت و لباسهای حریر بهشتی را به آنها پاداش می‌دهد!
مطلب مرتبط: امید من! پاداش صبر را به خاطر بیاور

و تکرار کن:

هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ

مگر پاداش احسان جز احسان است

مطلب مرتبط: الرحمن


درمان مغرورانه گام برداشتن:

اگر احساس کردی داری با غرور گام برمی‌داری، تکرار کن:

وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً

و بندگان خدای رحمان کسانی‌اند که بر روی زمین بی‌تکبر گام برمی‌دارند…


پاسخ جاهلان:

اگر جاهلی تو را خطاب قرار داد، پاسخ مگو و زیر لب تکرار کن:

وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُواْ سَلَماً

و هرگاه جاهلان آنان را طرف خطاب قرار دهند (و سخنان نابخردانه گویند) با ملایمت (و سلامت نفس) پاسخ دهند…


درمان چشم‌زخم:

اگر صفتی از خود یا دیگران را برتر دیدی و یا فال بد زدی، تکرار کن:

ما شاءَ الله، لا حَول و لا قوهَ إلا بِاللهِ العلیِّ العظیم

هر چه خدا بخواهد… خواست و قدرتی جز خداوند برتر و عظیم وجود ندارد!


درمان توجه بیش از حد به دیگران:

اگر نگران بودی که فلانی درباره تو چه می‌گوید و تو در نگاه او چطور هستی، تکرار کن:

مَن کانَ یُریدُ العِزَّهَ فَلِلَّهِ العِزَّهُ جَمیعًا

هر کس عزت می‌خواهد، همه عزت برای خداست…


درمان مشغول شدن با کارهای دنیا:

اگر بیش از حد مشغول دنیا شدی، تکرار کن:

الهی لا تَجْعَلِ الدُّنْیَا أَکْبَرَ هَمِّنَا وَ لا مَبْلَغَ عِلْمِنَا وَ لا تُسَلِّطْ عَلَیْنَا مَنْ لا یَرْحَمُنَا


هنگام ورود به یک مکان یا موقعیت:

اگر خواستی وارد مسجد یا دانشگاه یا نماز یا هر مکان و موقعیتی شوی، تکرار کن:

رَبِّ اءَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَاءَخْرِجْنی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِّی مِن لَّدُنکَ سُلْطَناً نَّصِیراً


موقعیت کاربرد اذکار عمومی:

دیشب (۱۰ اردیبهشت) در کتاب «منازل الآخره» (از شیخ عباس قمی که انصافاً قلم روان و جذابی دارد) این دعای جالب را دیدم که به نظرم به این مطلب مرتبط بود: عکس


 

ادامه دارد…


یکی از پست‌هایی که مدت‌هاست قصد دارم ارسال کنم و به مرور تکمیل کنم اما هر بار شرایطش جور نمی‌شد، این پست است!

در این پست که فعلاً برای مدتی تا کامل‌تر شود در بالا سنجاق می‌شود، می‌خواهم شرایط خاصی که انسان در آن قرار می‌گیرد و برای آن شرایط، بیان یک آیه یا جمله در احادیث آمده و یا خودم به عنوان یک ترفند در زندگی استفاده می‌کنم را لیست کنم.

برنامه‌نویسی!

ترفندهای من, خاطرات هیچ دیدگاه »

هر چند قلباً دوست ندارم، اما در بعضی کلاس‌ها (به فراخور بحث) گاهی اوقات به خاکی می‌رویم!

دانشجوها می‌دانند که منظور از «به خاکی رفتن» یعنی صحبت‌های غیردرسی… (در مورد زندگی، هدف…)

اما خوب، به خودشان هم آن خاطره را گفته‌ام: یک دبیر شیمی داشتیم که زیاد به خاکی می‌رفت. یک بار یکی از بچه‌ها به شوخی گفت: آقا زیاد به خاکی می‌روید! گفت: آخر، می‌دانم که ده سال بعد شماها فقط همان چیزهایی که در خاکی گفتم را یادتان خواهد ماند، بقیه را فراموش می‌کنید!

انصافاً راست می‌گفت! من که شاگرد اول کلاس بودم از آن همه فرمول شیمی هیچ چیز (یعنی واقعاً هیچ چیز!!) یادم نیست اما از خاکی‌ها حداقل این خاطره یادم هست!!!!

به هر حال، معمولاً بعد از این کلاس‌ها منتظرم که یک دانشجو یا حضوری بیاید یا ایمیل بزند و در مورد زندگی و دین و … سؤال کند! مثل این دانشجو که احتمالاً همین مطلب را زودتر از همه خواهد خواند!

namaaz

(و البته من معمولاً مثل پاسخ بالا، جواب سربالا می‌دهم… به دلایل مختلف! از جمله: دوست ندارم مرجع این نوع سؤالات قرار بگیرم! یا گاهی مثل این دانشجو، دلم می‌خواهد خیلی بیشتر از اینها تشنه شود… همینطور الکی که نمی‌شود!! یک بار که ببینم خودش آمده همان مسجدی که یک بار برای رفع مشکلش با هم قرار گذاشتیم، بعد، وارد فازهای بعدی می‌شوم! و گاهی می‌گویم ایجاد اشتیاقش با من اما پاسخگویی به سؤالات شرعی(!)اش با علمای مرتبط… هر کسی به اندازه خودش…)

به هر حال، چند روز پیش بعد از کلاس برنامه‌نویسی پیشرفته، که بحث‌هایی در این مورد شد، از کلاس آمدم بیرون، دیدم یک دانشجو پشت سرم می‌دود… خودش را رساند و با یک حالت مظلومانه‌ای گفت: استاد می‌خوام برام یه برنامه بنویسید! با توجه به اینکه دانشجوی نسبتاً تنبلی بود، گفتم لابد یک استاد دیگر تکلیف داده، می‌خواهد من بنویسم که تحویل آن استاد بدهد… سریعاُ گفتم: برو پسر!!! دوربین مخفیه!؟ سر کاریم!؟ یعنی من اینقدر… بله؟
حرفم را قطع کرد و گفت: نه استاد، یه برنامه واسه زندگی‌م!

یک دفعه وسط راهرو خشکم زد! خیلی جالب و موذیانه(!) سؤالش را مطرح کرد و این اوج استعدادش را می‌رساند! (همانطور که بعداً در امتحانات عملی فهمیدم چقدر با استعداد است… اما … اما امان از رفیق ناباب)

و من؟

او را هم پیچاندم!! 🙂

تزریقات! (ترفند من در تزریق دین!)

ترفندهای من, کمی خنده ۳ دیدگاه »

عاشق این ویدئو هستم:

لینک دانلود:

http://jamtube.jamnews.ir/detail/Video/18423/142

 

بیش از همه با دو گروه انسان درگیرم: ۱- دانشجو ۲- کاربر اینترنتی

معتقدم تزریق دین به این دو گروه، دردش از آمپول هم بیشتر است! اگر بخواهی مثل دکترهای معمولی دین را به آن‌ها تزریق کنی از دین می‌ترسند و بیزار می‌شوند و  هر وقت اسمش بیاید فرار و گریه می‌کنند!

بنابراین مجبوری مثل این دکتر عمل کنی! ابتدا کمی آماده‌سازی نیاز دارد، بعد تزریق کن و مهم‌تر از همه، بعد از آن است! سریعاً حواسش را به چیزی پرت کن که علاقه دارد!

حیف که دانشجو اینجاست وگرنه بیشتر وارد جزئیات می‌شدم… (در کل دوست ندارم برخی ترفندهایم لو برود چون احتمال دارد تأثیرش را از دست بدهد)

مطالب آفتابگردان را نگاه کن! هر کجا که دین تزریق کرده‌ام، اگر دُزِ آمپول بالا بوده، سریعاً (گاهی حتی چند دقیقه) بعد از آن، از لیست مطالب علمی و خنثی و جالب که برای این روزها کنار گذاشته‌ام یکی را ارسال می‌کنم که درد تزریق احساس نشود!!!!

و جالب است که به مرور بدنش به این تزریقات عادت می‌کند حالا…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: ناگفته نماند که ما خودمان تزریقی هستیم!!!

باید ترسید از کریم!

امید نامه, ترفندهای من یک دیدگاه »

امید من،
بترس از کریم بودن خدا! که آورده‌اند هر که او را با دیگری شریک کند، بفرماید: من کریم هستم، سهم خود را به شریکم بخشیدم، برو از او مُزدت را بگیر و چه آتشی سوزاننده‌تر این پاسخ؟

___________
عاشق این روایت و تضاد جالبی که در آن است هستم!! خودم هم گاهی از آن استفاده می‌کنم: مثلاً یک مؤسسه می‌پرسد حق التدریس را چقدر بزنیم؟ برای آن‌که محکشان بزنم که قدر زحمت را می‌فهمند یا اهل سوء استفاده از بی‌زبان‌ها هستند، می‌گویم: پول برای من بی‌ارزش است… و بعد، می‌بینم مثلاً حق‌التدریس را خیلی کم زده است!، برای ترم بعد با آن‌جا خداحافظی می‌کنم، بعد که ناراحت می‌شوند و دلیل را می‌پرسند، حالیشان می‌کنم که به خاطر کم بودن آن مبلغ است… می‌گویند: شما که گفتید پول برایتان بی‌ارزش است؟ می‌گویم: بله، و منظورم این بود که می‌توانم خیلی راحت از آن دل بکنم!!!

امید من، بزرگ باش و بزرگ آرزو کن…

امید نامه, ترفندهای من ۴ دیدگاه »

امید من،

لحظه‌ای ترس و شک به دل راه نده! آرزوهای بزرگ کن و خودت را برای تحققشان آماده کن.

نترس، محکم بگو «و اجعنا من خیر اعوانه و انصاره» و جملاتی که می‌خواهی در محضرش بگویی را برای لحظه ظهور و حضور آماده کن.

با شهامت بگو «و احشرنا مع الابرار» و از دلت آن‌ها که دوست داری کنارشان باشی را بگذران.

نترس، بهترینِ دنیا را بخواه…  برای خانه‌ی بزرگت نقشه بکش. برای ماشین عالی‌ات جایی مشخص کن. برای باغ زیبایت درخت‌های میوه تعیین کن. خودت را برای سفر به دور دنیا آماده کن. برای نسل بابرکت و پاکت نام انتخاب کن…

نکند فراموش کنی که «إنه علی کل شیء قدیر».

امید من، ترفندی بیاموزمت برای غلبه بر ترس

امید نامه, ترفندهای من, نکته یک دیدگاه »

امید من، در زندگی برای هر انسانی شرایطی پیش می آید که احساس ترس می کند… من سال ها پیش سخنی از امام علی (علیه السلام) خواندم که بسیار کمکم کرد برای غلبه بر ترس. آن را برای تو نیز می گویم، شاید که مؤثر افتد:
امام در مورد شجاعت مالک اشتر نخعی می فرماید: اگر در شبی تاریک و ظلمانی و در بیابانی وحشت آور و خموش در حال راه رفتن پای بر پستان ماده سگی بگذارد و آن سگ ناگاه برجسته و حمله کند در این حال مالک حتی پلک بر هم نمی زند.

امید من، هر گاه که ترس های کوچک این زمان به تو رو آورد این وصف حال را مرور کن. مگر آرزو نمی کنی که به جایگاه همچو مالک برسی؟ شجاعتش را ببین!

«طبیعیه!» ؛ ترفند من برای برون‌رفت از عصبانیت و اضطراب

ترفندهای من, نکته ۲ دیدگاه »

هر چند قبلاً در مطلب «نگران نگرانی» به این موضوع تا حدودی اشاره کرده بودم، اما دلم می‌خواهد یک مطلب خاص این ترفند داشته باشم.

راه‌های مختلفی برای برون‌رفت از اضطراب و عصبانیت وجود دارد. مثلاً ممکن است یکی به محض برخورد به موقعیت اضطراب‌زا با خود بگوید: «این نیز بگذرد» یا یکی قرآن بخواند…

اما من خودم اکثر اوقات از کلمه «طبیعی‌یه» استفاده می‌کنم. همین یک کلمه باعث می‌شود خیلی راحت با آن موضوع برخورد کنم.

مثلاً فرض کنید اضطراب شدیدی برای امتحانات پایان ترم دارید. خوب، این طبیعی‌ست! همه اضطراب دارند. پس با خودتان بگویید: «طبیعیه» و خیلی راحت با آن کنار بیایید.

یا حتی گاهی اوقات یک موضوع کاملاً غیرمنطقی می‌بینید. مثلاً یک نفر قرار بوده رأس ساعت ۹ سر قرار حاضرباشد اما ۹:۳۰ می‌آید. خوب، «طبیعیه»! یک روز هم شما به هر دلیلی تأخیر می‌کنید. اصولاً انسان‌ها همینطورند. پس «طبیعیه»…

 

این جمله در خیلی از موقعیت‌ها می‌تواند مؤثر باشد و باعث آرامش شما شود. خیلی بهتر از نگران بودن و عصبی شدن است 🙂

برهوت!

اتفاقات روزانه, ترفندهای من یک دیدگاه »

مدتی هست که وارد یک فاز روحی وحشتناک شده‌ام. البته بار اول نیست! معمولاً گاهی که کارم دائم و تکراری می‌شود و هیچ اتفاق خارق العاده و جدیدی در زندگی‌ام نمی‌افتد وارد این فاز می‌شوم!

به خصوص وقتی ذهنم درگیر چیزی می‌شود که هرگز دوستش ندارم و بلاتکلیف نگه می‌داردم، همینطور می‌شوم! مثلاً این روزها باید روی یک تحقیق برای درس «امنیت» کار کنم که نمره‌اش را بگیرم و شر این درس از سرم کم شود در حالی که هرگز علاقه و حوصله‌اش را ندارم! اما مجبورم و نمی‌گذارد به کارهای دیگرم برسم! نمرات دو درس مهم هنوز نیامده و از یکی‌شان خیلی می‌ترسم و اگر کم بدهد مشکلاتی در ترم جاری پیدا خواهن کرد. بحث پایان‌نامه ارشد و شروع شدن ترم جدید و اینکه نکند این ترم استادها گیر بدهند که حتماً باید در جلسات حاضر باشم و خلاصه این نوع فکر و خیال‌ها حسابی قدرت کار را از من گرفته.

به هر حال، خودم را خوب شناخته‌ام. معمولاً در این مواقع راهکارهایی دارم که از این اوضاع خارج شوم.

اما چیزی که باعث شد از این روحیات بنویسم، این مقاله جالب بود:

راهنمای مقابله با خستگی، دل زدگی شدید و بریدن از کار

جالب است که انگار خیلی‌ها این روحیات را بر اثر کار و درگیری ذهنی زیاد تجربه می‌کنند و گویا به آن «حالت برهوت» گفته می‌شود!

خیلی از راه حل‌هایش را خودم می‌دانستم و انجام می‌دادم، اما برخی مواردش هم واقعاً برایم جدید و جالب بود!

به هر حال، آن‌را ثبت کردم که هر از چند گاهی که وارد این فاز از روحیات می‌شوم، بخوانمش… 😉

انسان یاد نمی‌گیرد مگر اینکه…

امید نامه, ترفندهای من یک دیدگاه »

امید من!

انسان چیزی را یاد نمی‌گیرد مگر اینکه نیاز داشته باشد که یاد بگیرد.

پس اگر خواستی که چیزی را یاد بگیری، ابتدا نیاز آن را در خود ایجاد کن…

راه هایی برای درمان ریا

ترفندهای من, دین من، اسلام, نکته یک دیدگاه »

خیلی از اوقات وقتی بررسی می‌کنیم که چه شد که به طور مثال در نماز، به این فکر کردیم که: چه خوب است که فلانی دارد می‌بیند یا مثلاً چطور شد که فلان کار را طوری انجام دادم که جلب توجه کند، معمولاً به این نتیجه می‌رسیم که این ریاکاری معمولاً دو دلیل دارد:
مال و یا عزت
اگر من در برابر رئیسم ریاکاری می‌کنم، شاید به این دلیل است که فکر می‌کنم روزی‌ام در دست اوست و یا اینکه ممکن است تصور کنم جایگاه بهتری کسب خواهم کرد و عزیزتر خواهم شد.
من معتقدم منظور از ریا این است که انسان کاری را که باید خاص خدا باشد (که البته همه کارها باید برای خدا باشد) برای شخص دیگری انجام دهد در حالی که قلباً و در حالت عادی راضی به انجام آن کار نیست. مثلاً من پولی را به مسجد کمک کنم که فرضاً در راه خدا باشد اما اگر مردمی که می‌بینند نبودند، من دست هم در جیبم نمی‌کردم …
پس نباید فکر کرد مثلاً احترام به رئیس همیشه ریا است، خیر، شما به همه انسان‌ها احترام می‌گذارید، رئیس هم همینطور … این احترام به این دلیل است که خدا خواسته که به همدیگر احترام بگذاریم، یعنی در حقیقت دارید اطاعت امر خدا می‌کنید. اما اگر تصور کنیم این رئیس، یک انسان عادی می‌بود، اگر شما او را آدم هم حساب نمی‌کردید حالا یعنی آن احترام شما ریا بوده است.

به هر حال، جالب است که دو آیه زیبا برای درمان ریا داریم که خوب است انسان همیشه زمزمه کند:
اگر تصور کردیم روزی مان دست شخص خاصی است، چقدر خوب است که این آیه را زمزمه کنیم:

و مَن یَتًّقِی اللهَ یَجْعَلْ لَهٌ مَخرَجاً و یَرْزُقْهُ مِن حَیْثُ لا یَحتَسِبُ و مَن یَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إنَّ اللهَ بالِغُ أمْرِهِ، قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شَیئٍ قَدراً

[و هر کس پرهیزکار باشد خداوند برایش راهی برای خروج از مشکلات قرار می‌دهد و از جایی که فکرش را هم نمی‌کند، روزی‌اش را می‌رساند و هر کس بر خدا توکل کند، پس خدا او را کافی ست. خداوند امرش را به هر کس که بخواهد ابلاغ می‌کند. همانا خدا برای هر چیزی‌اندازه‌ای قرار داده است. ] آیات ٢ و ٣ سوره طلاق
(در یکی از توصیه‌های مرحوم نخدکی به امام خمینی به سه بار خواندن این آیات، بعد از هر نماز تأکید شده است)

و اگر تصور کردیم که مقام و عزت به دست شخص خاصی است، یاد این سخن زیبای خدا بیفتیم:

و مَن کانَ یُریدُ الْعِزَّهَ فَلِلّٰهِ الْعِزَّهَ جَمیعاً

[و هر کس عزت می‌خواهد، بداند که تمام عزت برای خدا و به دست خداست] آیه ١٠ سوره فاطر

نگران نگرانی

ترفندهای من, نکته ۲ دیدگاه »

اکثر اوقات وقتی پریشان احوالی‌ها و نگرانی‌هامان را بررسی می‌کنیم می‌بینیم که ما نگران نگرانی‌هامان هستیم.

به طور مثال نگرانیم که نکند نگرانی‌مان باعث شود دیوانه شویم یا زخم معده بگیریم و …

حداقل من اینطور هستم!

یا مثلاً نگرانیم که استرس کار دستمان بدهد.

دقت کنید که استرس و اضطراب چیز عجیب و خطرناکی نیست، بلکه گاهی اوقات اگر عدم آن را فرض کنیم، بیچاره می‌شویم. مثلاً احتمالاً با اتوبوس مسافرت کرده‌اید ودیده‌اید که طی مسیر، ناخودآگاه بارها خوابیده‌اید و بیدار شده‌اید اما راننده همچنان بیدار است!! فکر می‌کنید چرا آن بیچاره نمی‌خوابد!؟ بهتر بگویم: نمی‌تواند بخوابد؟ یا مثلاً اگر شما راننده باشید، مادرتان احتمالاً تا مقصد چشمش روی هم نمی‌رود! چرا؟ همین اضطراب است که اینجا یک نعمت است و مانع خواب می‌شود. (اگر یک نفر باشد که اضطراب نداشته باشد، احتمالاً با جان ده‌ها نفر بازی کرده است) و یا مثلاً شب‌های امتحان چقدر راحت تا صبح بیدار می‌مانیم! به خاطر همین اضطراب.

پس اضطراب یکی از وضعیت‌های انسان است، مثل شادی، مثل غم و خیلی حالت‌های دیگر. نباید تصور کرد که نگرانی و اضطراب بد است.

در حقیقت خود اضطراب و نگرانی نیست که ما را آزار می‌دهد، بلکه نگرانی از آن نگرانی است که به نظر می‌رسد در ما تعبیه نشده است و نباید رخ دهد.

یادم هست از یکی از دانشجوهایم که دختر تقریباً عصبی‌ای بود پرسیدم چرا اینقدر عصبانی و زودرنج شده‌اید؟ می‌گفت: استاد، حقیقتش را بخواهید من یک مادر مریض دارم که هر وقت می‌بینم درد می‌کشد، من هم با او درد می‌کشم و گریه می‌کنم و این روال آنقدر ادامه یافته که من عصبی شده‌ام.

به او گفتم: دختر خوب، خدا به هر کس که درد می‌دهد، صبر و شرایط تحمل درد را نیز می‌دهد، اما به تو آن تحمل و صبر را نداده، چون آن درد را نداده. به همین دلیل است که اگر مدتی بعد از خوب شدن یک مریض بپرسید که آیا از آن دردها چیزی یادت هست؟ احتمالاً چیزی احساس نمی‌کند، اما اگر شما هم با او رنج کشیده باشید و احتمالاً عصبی شده باشید، هنوز تأثیرات آن موضوع که بی‌جهت نگرانش بوده‌اید در شما مانده است.

مثلاً تصور کنید که یک مادر بخواهد برای لحظه لحظه گریه و مریضی کودکش رنج بکشد و اعصاب خودش را خرد کند! ده سال بعد، کودک چیزی از آن زمان یادش نیست و رنجی نمی‌برد، اما مادر که احتمالاً حالا حسابی عصبی شده است، دارد دائماً رنج می‌کشد.

این به این دلیل است که گریه و مریضی جزئی از زندگی کودک است. مریضی جزئی از زندگی مادران مسن است، اما قرار نیست جزئی از زندگی دیگری باشد. نگرانی جزئی از زندگی است و مشکلی ایجاد نخواهد کرد، اما نگران نگرانی بودن غلط است.

http://secondphoenix.persiangig.com/image/Blog/Calm.jpg

هر گاه نگران این بودی که نگرانی‌هایت کار دستت دهد، خودت را کمی شل کن، نفس راحت بکش و بگذار راحت نگران باشی! 🙂 این طبیعی است که نگران نمره یک درس باشی. این طبیعی است که نگران آینده باشی، این طبیعی است که نگران ازدواج باشی، این طبیعی است که نگران فرزند باشی، این طبیعی است که نگران شغلت باشی، همه همینطورند، اما نگران این نباش که نکند این نگرانی فلان بلا را سرت بیاورد!

همین!

پی‌نوشت:‌ یک وقت سوء برداشت نشود که منظور از نگران نبودن برای مریضی مادر و فرزند، بی‌خیال بودن نسبت به آن‌هاست. خیر، ما در دینمان دعوت شده‌ایم به رفع مشکلات دیگران و نه نشستن و جوش خوردن و فکر و خیال کردن در مورد آن‌ها… به مادر تا می‌توانی لطف و کمک کن، اما قرار نیست پا به پای او درد بکشی و گریه کنی و … با روحیه‌ای قوی هر چه از دستت بر می‌آید برایش انجام ده.

 

 

آپدیت در ۱۳۹۶/۵/۱۵: شاهد روایی این مطلب را در حین خواندم حکمت‌های نهج‌البلاغه یافتم: حکمت ۱۴۴: یَنزِلُ الصَّبرُ عَلی قَدرِ المُصیبهِ…

رابطه بیکاری با افکار پلید!

اتفاقات روزانه, ترفندهای من, نظرات و پیشنهادات من یک دیدگاه »

گاهی اوقات که مجید (برادر کوچک‌تر) اواخر شب، بحث‌های فلسفی(!) و سنگین را که خودش هم از آن‌ها سر در نمی‌آورد، با حاج خانم و خواهر گرام ما، شروع می‌کند، من در این اتاق، صحبت‌هایشان را دنبال می‌کنم که ببینم چیزی از این بین دستگیرم می‌شود یا خیر! (که معمولاً خیر!)

قبلاً هم گفته‌ام که معتقدم حاج خانم (مادر ما) یک روانشناس بی‌نظیر است.

در این مواقع، خیلی با حوصله حرف‌ها را گوش می‌کند و خودش هم در بحث شرکت می‌کند، اما به محض اینکه احساس کند بحث دارد منحرف می‌شود، خیلی زیرکانه بحث را به هم می‌زند تا این افکار در ذهن فرزندانش جدی نشود که بخواهد به عمل منتهی شود!

مثلاً اگر امروز، مجید از مرگ یکی از آشنایان خبردار شده باشد، جملاتی شبیه به این با حاج خانم خواهد گفت:

– مامان! فلانی که توی مشهد با هم بودیم یادت هست؟
– آره، خوب؟
– یادته چه جوان خوش تیپ و رعنایی بود؟
– آره، خوب؟
– بنده خدا، رفته بوده فلان شهر، یک موتوری بهش می‌زنه، پرتش می‌کنه توی خیابون. همون لحظه یه پرایدی میاد از روش رد می‌شه و …
می‌بینی مامان؟ آدم این همه زندگی می‌کنه، کلی برنامه ریزی واسه آینده و زن و بچه‌ش داره، آخرش چی؟
– واقعاً که زندگی خیلی بی‌معنی…
به محض اینکه بخواد بگه «بی معنی است» هنوز “است” را نگفته، حاج خانم وسط می‌پرد و می‌گوید:
– خوبه! خوبه! بسه! بلند شو برو یه کم میوه بیار بخوریم…
بعد که این جمله را گفت و حواس مجید را پرت کرد، با لحنی اعتراض آمیز خواهد گفت:
خوب، همه انسان‌ها می‌میرند، دلیل نمی‌شه که زندگی نکرد و امید و آرزو نداشت! یکی با تصادف، یکی اونقدر پیر می‌شه که آرزوی مرگ می‌کنه…

یا مثلاً گاهی اوقات بحث‌ها به این جمله می‌رسد که: مامان! دلم می‌خواد بزنم به کوه و دشت! برم یه جایی که هیچ کس نباشه، خودم خونه بسازم، خودم غذام رو تهیه کنم و …
حاج خانم، این مواقع چنین جوابی می‌دهد:

بسه! بلند شو جمع کن این بحث‌ها رو، برو یه کتاب بیار بخون! این فکرها همه از بیکاریه! آدم که سرش شلوغ باشه، حوصله فکر کردن به این موضوعات رو هم نداره!

کمی که در بحر این جمله می‌روم، احساس می‌کنم عجب حقیقتی‌ست!
امروز یکی از آن روزهای پر مشغله بود که آنقدر کارهایم در هم رفته بود که فرصت نکردم قبل از رفتن به دانشگاه، حمام بروم! اتفاقاً وقتی این را به حاج خانم گفتم، گفت: پس این حمام رفتن‌های هر روز این جوان‌های امروزی هم از روی بیکاریه! 🙂

از اینگونه افکار، بسیار به سراغ من و همه جوانان می‌آید:
– از زندگی سیر شده‌ام!
– احساس می‌کنم زندگی، پوچ است!
– فکر می‌کنم به آخر خط رسیده‌ام!
– از فلان کار و فلان راه خسته شده‌ام!
و افکاری از این دست…

اما انصافاً وقتی بررسی می‌کنم می‌بینم این افکار زمانی به سراغ انسان می‌آیند که از کار فارغ است و به قول حاج خانم، بیکار است.

یک جوان مکانیک را در نظر بگیرید که از صبح زود تا آخر شب آنقدر کار کرده است که وقتی به خانه می‌رسد، حوصله خوردن شام را هم ندارد! هیچ گاه فرصت نمی‌کند که بنشینید با حوصله(!) به این فکر کند که آینده چه می‌شود؟ او به کجا خواهد رسید؟ زن به او می‌دهند؟ از پس زندگی بر می‌آید؟ که بعدش بخواهد به این نتیجه برسد که عجب زندگی سختی داریم!
اما یک جوان در همان سنین، را در نظر بگیرید که دانشجو است و در نتیجه در روز، اوقات فراغت بسیاری دارد. مدام با این افکار کلنجار برود!

چیزی که واضح است، این است که یکی از مهم‌ترین عوامل بیکاری، بلاتکلیفی است! یعنی جوان، می‌خواهد، اما نمی‌داند باید چه کار کند؟! مثلاً شخصی در سن من (بعد از دانشگاه، یعنی حدوداً ۲۲ سالگی) از دانشگاه فارغ التحصیل شده است، اما هنوز نمی‌داند قرار است چه کاره شود که بخواهد در زمینه آن، کار کند و در اصطلاح، بیکار نباشد! آیا کار دولتی خواهد یافت؟ وارد شرکت می‌شود؟ کارش با تحصیلش ارتباط خواهد داشت؟ کار آزاد خواهد داشت؟
آمار روانشناسی نشان می‌دهد که این افکار، بیش از هر سن، در سنین ۱۸ تا ۳۴ سالگی به سراغ انسان‌ها می‌آید! یعنی دقیقاً زمانی که انسان بلاتکلیفی‌اش شروع می‌شود تا زمانی که زندگی‌اش روی ریل می‌افتد و کسب و کارش تعیین می‌شود.

حالا باید کار کند تا زنده بماند!

یک انسان را در نظر بگیرید که دور و برش پر است از مگس! باید یک مگس‌کش در دست بگیرد و این مگس‌ها را از خود دور کند یا بکشدشان. کار، دقیقاً حکم این مگس‌کش را دارد که انسان را از شر افکار پلید(!) نجات می‌دهد.

منظور از کار، همان «سرگرم بودن» است و البته اگر یک کار خوب و مفید باشد که چه بهتر. باور کنید باید افکار و ضرب المثل‌های این قدیمی‌های ما را با آب طلا جایی نوشت. همین ضرب المثل: ” اگر بیکاری، آب بریز توی هاون و بکوب! ” دقیقاً خطر بیکار بودن را هشدار می‌دهد. یعنی آب در هاون کوبیدن بهتر از بیکار بودن است. (هرچند در ادبیات، «آب در هاون کوبیدن» را به کار بیهوده تعبیر می‌کنند که من با آن مخالفم)

الان که ساعت نزدیک به ۱۲ شب است، وقتی روز را بررسی می‌کنم، بیشتر به رابطه بیکاری با این نوع افکار پی می‌برم. کمتر مورد هجوم آن افکار همیشگی قرار داشتم. کمتر نگران آینده بودم، کمتر، از مسائل خسته می‌شدم و خلاصه، بیکار نبودم!

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

قبول دارم که ممکن است بعضی‌ها بگویند کاری نیست که انجام دهیم. شاید در پست‌های بعدی، چند نوع کار که می‌تواند هم سر انسان را گرم کند و هم برای آینده‌اش مفید باشد، معرفی کنم. شما هم اگر چیزی به ذهنتان رسید، لطفاً در بخش نظرات، دیگران را در جریان بگذارید…

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها