بابا جون، بیکار نشین…

خاطرات یک دیدگاه »

روزی صد بار این جمله‌ی بابای خدا بیامرز در گوشم زمزمه می‌شود؛ تا می‌دید یک جا (مثلاً روی گونی برنج‌ها در مغازه) بیکار نشسته‌ایم، می‌گفت:

بابا جون، بیکار نشین… آب تو هاون بکوب اما بیکار نشین. جدول حل کن (عاشق جدول بود، بهترین هدیه به او جدول بود)، مجله بخون، بنویس خطت خوب شه… دائم این‌ها را در گوش ما تکرار می‌کرد.
________

خیلی به او حسودی‌ام می‌شود! با شش کلاس سواد، آنقدر مطالعه کرده بود و آنقدر شغل‌ها و چیزها را تجربه کرده بود که در هر زمینه‌ای برای خودش صاحب‌ایده بود! حیف، قدرش را ندانستیم… یعنی کم دانستیم…

دوستان خوب

الهی نامه من, خاطرات, نکته ۷ دیدگاه »

عاشق دوست خوب هستم…

صحبت‌های امشبم با حافظ کل قرآن (و نهج البلاغه) و قاری برتر استان که از بچگی با هم در کلاس قرآن مجمع قاریان آشنا شدیم و نقاش، خطاط، مسلط به عربی، انگلیسی و فرانسوی… چند سال است خوراک انگلیسی و فرانسوی‌اش را من تأمین می‌کنم:

gham

حاج حسن (دوست هفتاد ساله‌ام) هر بار که زودتر می‌روم مسجدشان، عمداً می‌پرسد: نیرومند جان، حالت چطوره؟ و من مثل همیشه می‌گویم: عالی‌ام حاج حسن، عالی! از من بهتر پیدا نخواهی کرد!
و او هر بار می‌گوید: عاشق اینم که بیای مسجد ما و من احوالت رو بپرسم و تو این جملات رو بگی!و من هر بار می‌گویم: حاج حسن، ما این‌ها رو از شما یاد گرفتیم. مگه خودت همیشه نمی‌گی: نیرومند جان، تا خدا زنده‌ست غمِت نباشه!
خدا هم که فعلاً زنده‌ست! پس چه غم دارم؟ چه کم دارم؟ 🙂

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از آرزوهایم این است که چند دوست مثل دوست بالا باشیم، مثل طلبه‌ها برویم در حرم‌های مشهور بنشینیم با هم مباحثه کنیم… چندین بار شده که رفته‌ام حرم، دیده‌ام چند طلبه نشسته‌اند مباحثه می‌کنند، می‌روم مثل یک بچه، می‌نشینم کنارشان و محو حرف‌هایشان می‌شوم و بسی لذت می‌برم از این رسم اسلام…
تو نظرت را در مورد یک موضوع (با توجه به آنچه از آیات و روایات یاد گرفته‌ای) بگویی و آن یکی انتقاد کند و تو پاسخ بدهی و همینطور با هم کیف کنیم…

گذشت زمان

خاطرات هیچ دیدگاه »

یکی از چیزهای تدریس که هر مدرسی از آن لذت می‌برد، دیدن دانشجویان خودش پس از گذشت چند سال است. مثلاً بروی یک سازمان و ببینی دانشجوی خوب تو شده رئیس آن سازمان. معمولاً با دانشجوها در ترم‌های آخر قرار می‌گذارم که اگر رفتید و به جاهای بالا رسیدید، یک ایمیل به من بزنید و بگویید که ما رسیدیم…

مثل این دانشجو که سه چهار سال پیش دوره‌های MCITP را با من می‌گذراندند و به آن‌ها گفته بودم اگر مدیر یک شبکه بزرگ شدید به من ایمیل بزنید… و برایم جالب است که بعد از این گذشت چند سال، آن جمله یادش مانده 🙂

remember_me

به نظرم همین یک جمله، که بگویی «اگر به جاهای بالا رسیدید به من اطلاع دهید»، یک موتور محرکه برای دانشجو است. تمام تلاشش را می‌کند که به آنجا برسد و زودتر از بقیه آن ایمیل را بزند…

به هر حال، برایم جالب بود و خواستم اینجا ثبتش کنم.

ما هنوز زنده‌ایم!

اتفاقات روزانه, خاطرات ۳ دیدگاه »

امروز که می‌نویسم، ششمین روزی است که موج‌گیر تلویزیون (بعد از آن ریح‌های صَرصَر چند روز گذشته) خراب است و ما تلویزیون نداریم! چهارمین روزی هم هست که به خاطر تعمیرات مخابرات شهر، توفیق حضور در نت با ADSL را نداریم… و عجبا که ما دوام آورده‌ایم!!

همیشه یکی از آرزوهایم ریشه‌کن شدن تلویزیون (این دجال زمانه‌ی ما!) بوده است! از بس به اشتباه از آن استفاده می‌شود!

تصور کن: علی (خان‌داداش)، بعد از نماز عشا که از سر کار و سپس مسجد، می‌آید تا کمی قبل از نیمه‌ی شب، در این ساعات طلایی که هم می‌شود مطالعه کرد و هم عبادت، یک‌سره با صدایی که اولی‌الابصار را یاد «نفخ صور» می‌اندازد (که ظاهراً از آنجا نشأت می‌گیرد که هر که در کارخانه کار می‌کند، به مرور از نعمت تیزگوشی بی‌بهره می‌شود) شبکه‌ی نسیم و iFilm و HD را دوره می‌کند که مبادا خوشی‌ای در این عالم اتفاق افتاده باشد و او بی‌نصیب مانده باشد! ده بار مانند «حلواشکری عقاب» وسط فیلم‌دیدنش آمده‌ام جلوش و دست‌هایم را مثل بای‌بایِ بچه‌ها به چپ و راست تکان داده‌ام و آهسته گفته‌ام: علی! داداش! بیدار شو!!… اما ظاهراً او نمی‌خواهد که بیدار شود…
و طبیعتاً بنده‌ی مظلوم هم در این اتاق، یک خط کد برای مشتری می‌نویسم و یک خنده به «جناب خان» می‌کنم! به لطف دادا، در این چند سال، تمام فیلم‌های دنیا و طنزهای نسیم را دوبار دوبار «شنیده‌ام»!!

مجید؛ آن ته‌تغاری قلدر، تازه ساعت ۱۲:۳۰ شب از جمع دوستان مسجدی (که ظاهراً مسجد، بهانه خوبی برای رسیدن به عیش‌شان است) دل می‌کند و تشریف می‌آورد خانه! با یک هیبتی در را باز می‌کند که تمام اهل خانه و چه بسا اهل محل، از خواب بپرند و خبردار بایستند که همی «رضاخان قلدر» آمده بازدید از پادگان!
حضرتِ آقا یک‌راست می‌روند سراغ دجال، کانال مورد علاقه‌شان «افق» است (کانال راست‌های روشنفکر). ایشان هم که الحمد لله از اوان نوجوانی (به خاطر آب‌تنی‌هایی که هر روز در نهر جلو مغازه‌مان داشتیم) گوش سمت چپشان را داده‌اند و راحتی را خریده‌اند… (خوابشان به سمت راست و به روی گوش راست است و در این حالت اگر دشمن با توپ‌های انگلیسی به وطن حمله کند هم حضرت آقا در خوابی که می‌بینند وقفه نمی‌افتد… گاهی با ترس و لرز دست‌هایم را بالا گرفته‌ام و از خدا چنین گوش‌ها و خوابی را طلب کرده‌ام!)
بنابراین، کمترین ولومی که آقا صلاح می‌دانند، ۴۰ درصد است و تا ۱۶ درصد که با گوش بنده‌ی سراپاتقصیر سازگار است، کمی (فقط کمی) فاصله دارد!

اعتراض کنی، می‌شوی ضدمشروطه و اعدامت واجب می‌شود! چهار تا انگ هم می‌چسباند: «تو با همه مشکل داری! (و اشاره دارد به همان مشروطه مشروعه [۱] که خدابیامرز فضل الله را به بهانه‌اش به دار آویختند!) تو هر وقت خواستی تلویزیون را روشن کن، اصلاً ساز و دهل بیاور، بزن، برقص! من که با تو مشکلی ندارم!؟» (و اینجاست که در دل از «خداوند سمیع» می‌خواهم گوش‌های این «عبد صَمی» را چنان شفا بدهد که صدای پای موری را بشنود، آن‌وقت، سحرها که مثل خرس خواب است، چنان «ولا الضالین» شفع و وتر را با هیبت بگویم که از ترسِ من و جهنم(!) از جا بپرد و بدون وضو، پشت سر من به جماعت بایستد!)

حقیر هم که از آن تی.وی فقط اخبارش را می‌خواستم، در نبودش به این رادیو که فقط سحرهای رمضان کاربرد دارد پناه آورده‌ام و حالا که می‌نویسم دارد سخنان سید را در جمع عشاق روح‌الله می‌خواند…
در نبود این‌ترنت و آن‌ترنت، هر کس مشغول کار خودش است و ظاهراً این برادر و آن برادر هم فهمیده‌اند که نبودش نعمت است و تمایلی به درست کردنش ندارند! ما هم که از خداخواسته، فرصت را برای مطالعه دروس غنیمت شمارده‌ایم و کارهای آن‌ لاین(!) را کمتر کرده‌ایم و آنچه می‌ماند را با مودم همراه انجام می‌دهیم.

باشد که این دجال‌ها یک روز دست از سر ما و خلق‌الله بردارند…

ــــــــــــــــــــــــــــ

[۱] اعتراض به اینکه باید از هر چیز، به طور صحیح و مشروع استفاده شود.

 

این چند روز داشتم کتاب «آشنایی با مشاهیر ادبیات معاصر ایران» را می‌خواندم که صحبت از جمالزاده و داستان کوتاه طنز و غیره شد و می‌دانی که اگر به من بگویی بیش از همه چه چیز را برای تنوع می‌پسندی، خواهم گفت: خواندن داستان‌های طنز امثال جمالزاده و دهخدا و… برگشتم به سال‌هایی که عشقم این‌ها بود و خاطره‌نویسی‌ام رنگ و بوی جمالزاده گرفته بود. عجب دوران باصفایی بود. یک بار دیگر این داستان‌هایم را مرور کردم:

اصلاح​خانه استاد!

حکایت اوقات فراغت ما!

مجید انگلیسی یاد می​گیرد!

روش‌های به «زا» آوردن «نازا» در قدیم!

خاک بر سرت عباس!

الهی، الپــــــول!

تصمیم دارم إن شاء الله، ۵۰ سال دوم عمرم(!) را به نویسندگی با این سبک و سیاق بگذرانم. البته این نیاز دارد که در جمع دوستان باشی که خاطرات اتفاق بیفتد و بتوانی به طنز بنویسی که فعلاً که ما گوشه‌ی عزلت اختیار کرده‌ایم و از جیب می‌خوریم! (منظورم از «از جیب» خواندن خاطرات گذشته است که سعی می‌کنم برخی از آن‌ها را از کتابچه «خاطرات ۱۱۸» اینجا درج کنم. خیلی باصفاست…)

به هر حال، نوشته بالا را برای رفع هوس نوشتم. هر چند که کمی باید می‌پختمش که فرصت نبود… باید کار مشتری را راه بیندازم.

جانباز

خاطرات ۲ دیدگاه »

امروز رفته بودم مسجد محل، صف اول، آقایی بود که من هر چه به شما از خضوع و خشوع و خوش‌رویی و خیرخواهی این مرد بگویم کم گفته‌ام! نورانیت او با انسان کاری می‌کند که به محض دیدنش سرت را پایین بیندازی که چهره بی‌نور تو او را آزرده نکند.

در طول نماز به این فکر می‌کردم که این‌ها چطور اینقدر عجیب شده‌اند؟ عجیب است که یک نفر دیگر هم در صف اول بود که مرا به فکر فرو برد. چطور این آقا در آن محله که همه‌شان معتاد و هفت‌خط شده‌اند اینقدر آقا بار آمده!؟ یادم افتاد که عجب! این آقا، برادر شهید است و آن یکی خودش جانباز است. بعد، انگار همه خانواده‌هایی که می‌شناختم جلو چشمم آمد. دیدم خداوکیلی هر خانواده‌ای که به نوعی به یک شهید وصل است، خیلی بعید است خلافکار و بدحجاب و اهل طلاق و … در آن‌ها باشد. حتی به این فکر کردم که خیلی از این …ها مشکلشان این است که به یک شهید وصل نیستند.

بعد، آمدم خانه، دیدم حاج خانم زده شبکه چهار و آنجا سه جانباز دارند در مورد زندگی‌شان و صبر همسر و خانواده‌شان صحبت می‌کنند. هنوز نفهمیده بودم چه خبر است! یکی‌شان گفت: من مدیون فلانی (جانباز دیگر) هستم که اگر نبود، من چند سال پیش در بیمارستان مرده بودم، بعد، این مدیون بودن مرا یاد یک خاطره انداخت که برای حاج خانم تعریف کردم و چقدر من، بغض و او گریه کرد:

البته جستجو که کردم، دیدم بخشی از آن‌را در این مطلب گفته بودم که حتماً بخوانید:

یکی از آن چیزهایی که سردار در آن روز (در روزهای آخر دوره آموزشی سربازی) تعریف کرد و دو تا از بچه‌ها جیغ‌زنان غش کردند و به بهداری منتقلشان کردند، این بود:

سردار (فرمانده پادگان) را شهید زنده می‌دانستند. نیمی از بدنش فلج بود، مغزش به اندازه یک توپ هفت‌سنگ جدا شده بود و جایش خالی بود، آن دست سالمش هم مشکل داشت و کلی مشکل دیگر…

در مورد اینکه سرش چرا آنطور شده، می‌گفت من یک کلاه آهنی روی سرم بود که یک‌دفعه دیدم یک چیز محکم خورد توی سرم. احساس کردم منفجر شدم! خلاصه، بی‌هوش شدم و افتادم زمین. دشمن داشت می‌آمد و همه بچه‌ها داشتند فرار می‌کردند عقب و نمی‌شد ایستاد و جنازه‌ای را برد و … .
بعد از چند ساعت برگشتند و من را که دیده بودند قلبم می‌زند برده بودند عقب…
چند ماه بعد، یکی از دوستان من را دید. خیلی تعجب کرد! من رو در آغوش گرفت و خیلی با شور و شوق می‌گفت: فلانی! خدا رو شکر! چشمت واقعاً سالمه؟ حقیقتش ما داشتیم می‌دویدیم که بریم عقب، من در همین حین دیدم تو افتادی و یکی از چشم‌هات افتاده بیرون و آویزونه. فرصت نبود کاری کنم، تنها کاری که کردم این بود که چشمت رو برداشتم و گذاشتم سر جاش!!! فکر نمی‌کردم اصلاً زنده باشی! گفتم نکنه حالا که شهید شدی چشمت زیر دست و پا بمونه! خدا رو شکر!…
حالا تصور کنید با آن دست‌های غرق خاک…

این جاها ما نمی‌دانستیم بخندیم یا گریه کنیم! (دقیقاً مثل حالا!)

یا این یکی برای من خیلی دردناک بود:

می‌گفت: بعد از اینکه آن ترکش توی کلاه من خورد و سرم فرو رفت، یک شرایطی پیش آمد که مجبور شدند من را بفرستند آلمان که عمل جراحی آن‌جا انجام شود. در آلمان، چند عمل جراحی انجام شد. بالاخره کار که تمام شد، من احساس می‌کردم دائماً توی گوشم یک صدای سوت ممتد شنیده می‌شود. به آن‌ها منتقل کردم… خانم پرستار گفت: مشکلی نیست، این‌ها از اثرات بعد از عمل است، به مرور قطع می‌شود… بعد یک دفعه گفت: با امروز، ۲۴ سال است که این سوت قرار است قطع شود!!
یکدفعه همه‌مان شوکه شدیم! اینکه ببینی یک نفر جلوت ایستاده و ظاهراً آرام است اما همین حالا دارد دائم در گوشش صدای سوت می‌شنود، غیرقابل‌باور بود.

 

برنامه شبکه چهار تمام شد و مجری گفت: مجدداً روز جانباز رو به شما تبریک می‌گیم. و من تازه یادم افتاد که امروز روز جانباز است! (حالا چه حکمتی دارد امروز ما ناخواسته اینقدر یاد شهید و جانباز افتادیم، نمی‌دانم. آیا به آن حرف‌های دیشب آیه‌الله توکلی که اگر انسان تقوا پیشه کند، خداوند راه‌های میان‌بر را بدون اینکه حتی بخواهد، جلوش می‌گذارد، ربط دارد؟ آیا این پاسخ آن موضوع است که: یکی از راه‌های میان‌بر، جانبازی است؟)

پاسخ ناخواسته‌ی علی

اتفاقات روزانه, خاطرات ۲ دیدگاه »

چند روز پیش در مطلب « ترسناک ترین جمله ای که یک دانشجو در مورد کار پاره وقت و موقت باید بداند» در مورد برادر بزرگ‌ترمان (علیرضا) نوشته بودم که:

یک خاطره خصوصی بگویم: زمانی بود که من به برادر بزرگ‌ترم نگاه می‌کردم و در ذهنم می‌آمد که او درس را ادامه نداد اما چسبید به سوپرمارکت بابا و در عوض خانه و ماشینش را خرید و کلی پول دارد… اما سریعاً سرم را تکان می‌دادم که این فکرها من را گول نزند! چند سال نگذشت که او از آن شغل بیزار شد و رفت شرکت، در یک کار که صبح تا شب سر کار است و هر شب ناله می‌کند و شاید درآمد کل ماهش به اندازه چند روز من نباشد و ماشبن و خانه بهتر را هم من خریدم و او حالا پشیمان شده و می‌خواهد درس بخواند اما با اینکه دو بار در دانشگاه ثبت‌نامش کردیم که برود، اما دیگر نمی‌تواند که بخواهد!

***

علی یک عادت عجیب از بچگی داشت و آن اینکه هر وقت به هر دلیلی دپرس می‌شد، می‌رفت در یک اتاق می‌نشست و هر چه در دل داشت روی کاغذ می‌نوشت! (مثلاً بابای خدابیامرز در یک مقطعی از اواخر عمرش با رفتارهای مربوط به دوران جوانی علی به مشکل برمی‌خورد. مثلاً علی چند روز می‌گذاشت می‌رفت با دوستانش شمال و بابا در مغازه، دست تنها می‌ماند و طبیعتاً وقتی علی برمی‌گشت به او می‌توپید که تو غیرت نداری… یا امثال این مسائل…) معمولاً هم نوشته‌هایش را می‌گذاشت در شمعدانی جهاز مادر… من هم معمولاً پشت سرش می‌رفتم این برگه‌ها را می‌خواندم و چون می‌دانستم خودش بی‌سلیقه است و چیزی را نمی‌تواند نگه دارد، برای اینکه برای آینده بماند برمی‌داشتم می‌آوردم وسط نوشته‌های خودم می‌گذاشتم! (گاهی هم مثلاً حاج خانم در حال جارو کردن متوجه می‌شد که یکی از آن‌ها زیر فرش است، چون می‌دانست خوراک من از این چیزهاست، من را صدا می‌زد: حمید!)

امروز داشتم این سررسید الهی‌نامه را یک مرور می‌کردم که بگذارم سر جایش دیدم یکی از آن برگه‌های علی که پشت فاکتور فروش مغازه(!) چیزهایی نوشته آمد جلو چشمم:

ali_letter

ادامه‌اش در حد یکی دو جمله در پشت برگه است: و هیچ پشت و پناهی ندارد. پدرم اصلاً به فکر خودش نیست. هر روز به اندازه یکسال پیر می‌شود.

(این نامه برای حدوداً ۱۵ سال پیش است یعنی علی ۱۵ – ۱۶ ساله بوده)

نمی‌دانم دو سه روز بعد از آن مطلب، این را دیدن چه حکمتی دارد؟

واقعاً گاهی ما از دل دیگران خبر نداریم و چه فکرهایی در موردشان می‌کنیم…

برنامه‌نویسی!

ترفندهای من, خاطرات هیچ دیدگاه »

هر چند قلباً دوست ندارم، اما در بعضی کلاس‌ها (به فراخور بحث) گاهی اوقات به خاکی می‌رویم!

دانشجوها می‌دانند که منظور از «به خاکی رفتن» یعنی صحبت‌های غیردرسی… (در مورد زندگی، هدف…)

اما خوب، به خودشان هم آن خاطره را گفته‌ام: یک دبیر شیمی داشتیم که زیاد به خاکی می‌رفت. یک بار یکی از بچه‌ها به شوخی گفت: آقا زیاد به خاکی می‌روید! گفت: آخر، می‌دانم که ده سال بعد شماها فقط همان چیزهایی که در خاکی گفتم را یادتان خواهد ماند، بقیه را فراموش می‌کنید!

انصافاً راست می‌گفت! من که شاگرد اول کلاس بودم از آن همه فرمول شیمی هیچ چیز (یعنی واقعاً هیچ چیز!!) یادم نیست اما از خاکی‌ها حداقل این خاطره یادم هست!!!!

به هر حال، معمولاً بعد از این کلاس‌ها منتظرم که یک دانشجو یا حضوری بیاید یا ایمیل بزند و در مورد زندگی و دین و … سؤال کند! مثل این دانشجو که احتمالاً همین مطلب را زودتر از همه خواهد خواند!

namaaz

(و البته من معمولاً مثل پاسخ بالا، جواب سربالا می‌دهم… به دلایل مختلف! از جمله: دوست ندارم مرجع این نوع سؤالات قرار بگیرم! یا گاهی مثل این دانشجو، دلم می‌خواهد خیلی بیشتر از اینها تشنه شود… همینطور الکی که نمی‌شود!! یک بار که ببینم خودش آمده همان مسجدی که یک بار برای رفع مشکلش با هم قرار گذاشتیم، بعد، وارد فازهای بعدی می‌شوم! و گاهی می‌گویم ایجاد اشتیاقش با من اما پاسخگویی به سؤالات شرعی(!)اش با علمای مرتبط… هر کسی به اندازه خودش…)

به هر حال، چند روز پیش بعد از کلاس برنامه‌نویسی پیشرفته، که بحث‌هایی در این مورد شد، از کلاس آمدم بیرون، دیدم یک دانشجو پشت سرم می‌دود… خودش را رساند و با یک حالت مظلومانه‌ای گفت: استاد می‌خوام برام یه برنامه بنویسید! با توجه به اینکه دانشجوی نسبتاً تنبلی بود، گفتم لابد یک استاد دیگر تکلیف داده، می‌خواهد من بنویسم که تحویل آن استاد بدهد… سریعاُ گفتم: برو پسر!!! دوربین مخفیه!؟ سر کاریم!؟ یعنی من اینقدر… بله؟
حرفم را قطع کرد و گفت: نه استاد، یه برنامه واسه زندگی‌م!

یک دفعه وسط راهرو خشکم زد! خیلی جالب و موذیانه(!) سؤالش را مطرح کرد و این اوج استعدادش را می‌رساند! (همانطور که بعداً در امتحانات عملی فهمیدم چقدر با استعداد است… اما … اما امان از رفیق ناباب)

و من؟

او را هم پیچاندم!! 🙂

کمی برای مسیحا

خاطرات ۵ دیدگاه »

مسیحای من،
اکنون که می‌نویسم کمی کمتر از دو سال سن داری 🙂
برعکسِ برادرت (مهدی‌رضا) که ما متوجه بزرگ شدنش نشدیم، تو آنقدر «شیطون» هستی که مادرت می‌گوید یک سال است که ما روی زمین سفره نینداخته‌ایم!! دیروز برادرت به مادرت یکی از آرزوهایش را اینطور گفته: مامان! تو رو خدا بیا امروز روی زمین ناهار بخوریم!!!! امروز اربعین است و عصر در خانه عزیز (که نمی‌دانم آن زمان که می‌خوانی، او هست که از دیدنش لذت ببری یا خیر) روضه‌ی سه روزه به پاست. ناهار اینجا بودید و من درک کردم که چه بلایی هستی!! عکست را هنگامی که غذای نذری زینبیه را می‌خوری و قاشقت را با لباست پاک می‌کنی می‌گذارم که باور کنی:
masiha_2_years
چند روز پیش هم که چنان مریض شده بودی که نمی‌توانستی روی پایت بایستی و هر چه می‌خوردی بالا می‌آوردی و همه را نگران کرده بودی و خدا را شکر به خیر گذشت…

مسیحا جان، قدر برادرت را بدان. خدا می‌داند که او شبیه یک معجزه است. انگار که در این سن کم یک انسان کامل است. ما می‌بینیم و شاهد هستیم که او، نه برادرانه که مادرانه تو را مراقبت می‌کند و البته هر چه خوبی دارید از مادر عظیمتان دارید که در وصفش هر چه بگویم کم است.

هر چند دلیل اصلی نوشتنم خواندن مطلبی بود که می‌گفت خاطرات را بنویسید و در دل نگه ندارید، اما مدتی بود که دنبال فرصت می‌گشتم که برای تو هم چیزی بنویسم. دوست ندارم بزرگ که شدی بگویی از من کمتر نوشتی و فیلم گرفتی و کلیپ ساختی… (هر چند که این رسم زمان است که فرزند اول برای همه پرخاطره‌تر است)

مراقب خودت و برادرت و پدر عاقل و مادر مهربانت باش،
عاشقت،
دایی حمید

انسان است و دلزدگی…

اتفاقات روزانه, خاطرات, درباره وبلاگ و وب‌سایت ۵ دیدگاه »

از همان اوائل که وارد این مباحث شدم (یعنی ۱۲ سالگی به بعد) هر بار به یک سخنران گیر داده‌ام و یک مجموعه کامل از سخنرانی‌هایش را گوش کرده‌ام. مثلاً اولین سخنرانی که به لطف بابا (که می‌گفت در جوانی‌ام با موتور گازی تا قم می‌رفتم که به سخنرانی‌هایش برسم) و یکی ازهمسایه‌ها (که هم‌سن بابای من بود و بچه‌دار نمی‌شد و هنوز هم که هنوز است خودش و خانمش علاقه‌ای شبیه به فرزند به من دارند) در آن سنین با او آشنا شدم، «مرحوم کافی» بود. کرایه‌ام را این همسایه عزیز می‌داد، سی چهل نوار خالی هم می‌داد، می‌رفتم قم، صبح می‌رفتم پاساژ قدس، نوارخانه نشاط (! یادش بخیر!) این نوارها را می‌دادم که سخنرانی مرحوم کافی ضبط کنند و تا می‌رفتم زیارت و برمی‌گشتم پر شده بود… می‌آوردم ساوه و با همسایه‌مان شروع می‌کردیم، روزی یک سخنرانی را گوش می‌کردیم و بعد نوارها را با هم عوض می‌کردیم… نوارها که تمام می‌شد دوباره سفر به قم و …

اگر بگویم صدها سخنرانی از ایشان گوش کردیم گزاف نگفته‌ام. بعد از یک مدت، دیگر دیدیم حرف‌های ایشان همه‌اش برایمان قابل حدس و تکراری است!! بعد، حاج آقا هاشمی‌نژاد آن زمان روی بورس آمد. رفتیم سراغ ایشان. دوباره نوارهای قدیمی را می‌بردیم قم و پر می‌کردیم و شاید صدها روز هم نوارهای ایشان را شنیدیم. بعد از یک مدت دیدیدم عجب! دیگر ایشان «ف» که می‌گوید ما تا فرحزاد می‌رویم! حتی همین دوره اخیر که آمده بودند ساوه دیگر تصمیم گرفتم نروم چون ممکن است نگاهم به ایشان تغییر کند. اولین دوره بود که من نیمی از جلسات را نرفتم! بعد از ایشان، استاد فاطمی‌نیا آمد روی بورس. مدت‌ها هم سخنرانی‌های ایشان را با همین همسایه‌مان به همین صورت از قم می‌آوردیم و روزانه می‌شنیدیم و شب‌ها با هم میتینگ داشتیم و در مورد اینکه ایشان صد شاخه باز می‌کند اما یادش نمی‌رود که شاخه‌ها را تمام کند و امثالهم بحث می‌کردیم.

بعد هم که استاد پناهیان مد شد! بعید بود یک سخنرانی پخش شود و به خاطر علاقه وافرم که سر به رسوایی زده بود، فامیل‌ها به من زنگ نزنند که بزن کانال فلان عشقت(!) دارد سخنرانی می‌کند…

این وسط‌ها سخنرانی‌های مرحوم فلسفی و تهرانی و دانشمند و عابدی و عالی و غیره را هم دوره کرده‌ام…

حالا چند روز است که در ماشین به طرز عجیبی دیگر سخنرانی‌های استاد پناهیان هم برایم تکراری شده است! من که قطع کردن سخنرانی سخنران را برای خودم جایز نمی‌دانم (و به قول استاد عابدی که در دوره «لعن چیست و ملعون کیست» می‌گفتند، اگر یک کانال دارد یک روحانی صحبت می‌کند و تو بزنی کانال دیگر که مثلاً فیلم سینمایی نگاه کنی، این یکی از مصادیق ملعون بودن است) اما چند روز است که چند دقیقه از سخنرانی ایشان را می‌شنوم، می‌بینم نه، می‌شود حدس زد که چه می‌خواهند بگویند و می‌زنم تِرَک بعد!! (از من بعید بود سخن ایشان را اینطور قطع کنم!)

احساس می‌کنم این دلزدگی‌ها طبیعی است. به همین دلیل هم هست که هر وقت اینطور می‌شود، سریعاً سخنرانم را یا حتی موضوع سخنرانی را (مثلاً از مذهبی به روان‌شناسی یا تغذیه و امثالهم) عوض می‌کنم و یک مدت اصلاً به سخنرانی‌های او گوش نمی‌دهم تا دلم تنگ شود. مثل مرحوم کافی که دلم برای آن تیکه‌هایش یک ذره شده: (خطاب به پسر بچه‌هایی که در سخنرانی‌اش ورجه وورجه می‌کردند می‌گفت:) بشین پسر جان! بشین! بابات که هیچی نشد، تو بشین گوش کن بلکه تو یه چیزی بشی!!!! (جمله‌ای که من به شوخی به دانشجویی که درس را گوش نمی‌کند می‌گویم!!)

 

غرض، اینکه «اناری» عزیز نوشته‌اند که: چند وقتی‌ست پست‌هات دیگه اون جوشش‌های قشنگ قبلی‌ت رو نداره!

ما هر چه داشتیم در این شش سالی که از راه اندازی این وبلاگ و ده سالی که از راه‌اندازی آفتابگردان می‌گذرد، از خودمان در وَکَردیم!!!

هر وقت از این دلزدگی‌ها به شما هم دست داد، یک تنوع ایجاد کنید! چه می‌دانم مثلاً یک مدت مطالب را نخوانید، شاید مشکل حل شد 🙂

هیچ می دانی!؟

خاطرات, نکته ۴ دیدگاه »

هیچ می دانی چرا مستی ز پی دارد خوشی!؟
چون که در عالم همیشه آدم نادان خوش است…

(سحر ۲۰ خرداد ۹۳ – در حال مرور دفترچه خاطرات بابای خدا بیامرز)

تصمیم در لحظه…

امید نامه, خاطرات هیچ دیدگاه »

امید من،
گاهی خداوند آزمایشاتی را پیش می آورد تا قدرت تو برای تصمیم در لحظه را بسنجد… این نوع آزمایشات گاهی یک ثانیه بیشتر طول نمی کشد! باید در عرض یک ثانیه تصمیم الهی را بگیری و قطعاً این تصمیم الهی به ضرر تو خواهد بود… (مثلاً علیه یکی از اعضای خانواده ات در پاسخ به یک سؤال، بخواهی گواهی دروغ بدهی…) سخت است اما بالاخره یک روز بعد از ریاضت های بسیار، تصمیم در لحظه ات نیز تقویت خواهد شد…

وقتی خورد و خوراک عید مسأله ساز می شود!

اتفاقات روزانه, خاطرات, نقل قول‌ها (احادیث، روایات و ...), نکته یک دیدگاه »

می دانی الان که می نویسم ساعت چند است؟ دقیقاً ۳:۲۵ صبح!!
می دانی چرا بیدارم!؟ نیم ساعت است به خاطر درد شکم از خواب بیدار شده ام و خوابم نمی برد!
امسال این مادر ما (که بزرگ خاندان خودشان است) یک اشتباه کرد و همان اول عید همه را شام داد! مصیبت از فردای آن شب شروع شد! همه شروع کردند برای شام دعوت کردن!! حالا یک هفته است که پشت سر هم تقریباً هر شب یک جا شام دعوتیم!
و من در این چند شب فهمیدم <آب نبوده وگرنه شناگر خوبی هستم!!> شب ها غذای همیشگی من نون و پنیر و خیار و گوجه و یک چای و یک خرما بود، اما این چند شب فهمیدم دلیل این درویش بازی این بوده که غذای شبمان معمولاً مانده ی ظهر بوده و من هم غذای مانده نمی خورم! اگر غذای دست اول می بوده، احتمالاً برای خودم یک <امیر دانش> می شده ام!! (یادش بخیر، ما بچه که بودیم شخصی به نام امیر دانش در ساوه کبابی داشت و فربه ترین ساوجی بود. این تبدیل به ضرب المثل و نماد چاقی مفرط شده است)
اوج داستان، پری شب بود که خانه یک تازه داماد* مهمان بودیم! خانمش از شمالی های با سلیقه است. جایتان خالی، سنگ تمام گذاشته بود!!!! در وصف حال میزان و نحوه خوردن همین بس که یکی از اعضای خانواده ما برای اینکه بتواند نفس بکشد، فردای آن روز روزه گرفت!!!!!! توفیق اجباری!!!! به قول دامادمان اولین جوک سال ۹۳ رقم خورد!!!)
جداً این یک معضل در ایام عید است که باید فکری به حال آن شود! چرا ما فکر می کنیم فقط کارهایی مثل دروغ و ربا و امثالهم گناه هستند!؟ این نوع خورد و خوراک و اسراف ها مگر چه عیبی دارند که جزء گناهان حساب نمی کنیم!!؟
از این ها بگذریم! ببین بدبختی ما را با این خدا که الحمد لله دست از سر کچل ما بر نمی دارد:
از بین این همه کتاب، هوس کردم <مفاتیح الحیات> بخوانم. جایی که با کاغذ به عنوان آخرین صفحه ی خوانده شده بود را باز کرده ام، ببین چه آمده:

۱۳۹۳۰۱۱۲-۰۳۴۵۴۵.jpg
روی عکس کلیک کن و چند جمله اول را بخوان: نوشته «خدا خوارشان می‌کند!!» از این خواری بیشتر که بیدار بمانی که غذا هضم شود و احتمالاً برای نماز شب خواب بمانی یا کسل باشی!؟ یاد آن آیه وحشتناک افتادم:
إِنَّ الْمُنَافِقِینَ یُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاهِ قَامُوا کُسَالَىٰ یُرَاءُونَ النَّاسَ وَلَا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا

منافقان می‌خواهند خدا را فریب دهند؛ در حالی که او آنها را فریب می‌دهد؛ و هنگامی که به نماز برمی‌خیزند، با کسالت برمی‌خیزند؛ و در برابر مردم ریا می‌کنند؛ و خدا را جز اندکی یاد نمی‌نمایند!

پناه می بریم به خدا از خواری بر اثر خورد و خوراک ناصحیح!!

می دانی بعد از خواندن چند صفحه از کتاب و روایات آن به چه نتیجه ای رسیدم!؟ تنها دلیل این مصیبت در این چند شب یک چیز بود: ما اصلاً سر هیچ سفره ای بسم الله الرحمن الرحیم نمی گوییم! هر چه فکر می کنم، یادم نمی آید در حین خوردن در این چند شب لحظه ای به خدا فکر کرده باشم! وگرنه مگر می شود انسان به یاد خدا باشد و اینطور بخورد!؟
وای بر من!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این تازه داماد و شخصیت های دیگر این مطلب یا مطالب دیگر را شاید برخی دوستان بشناسند اما فکر نمی کنم لازم باشد سریعاً گوشی را بردارند و به او زنگ بزنند یا به محض اینکه او را دیدند (علاوه بر زیاد کردن پیاز داغ قضیه) بگویند: خوانده ای فلانی درباره ات چه نوشته!؟ مثل آن قضیه ی …. که یکی از دوستان لطف کرد گذاشت کف دست صاحبش و چه دعوایی در خانواده ما ایجاد شد و من به خاطر عصبانیت تا مرز حذف کردن کل مطالب و بستن وبلاگ پیش رفتم! البته همان لحظه سریعاً گفتم: فلانی به تو رسانده؟ چشمانش گرد شد! گفت از کجا فهمیدی؟ گفتم: من آمار همه خوانندگان وبلاگ را دارم! الان می دانم که دو نفر این تازه داماد را شناسایی کردند، یک نفر اگر از مادر بزرگش بپرسد احتمالاً می شناسد و یک نفر هم به محض خواندن مطلب، گوشی را برداشته زنگ بزند به یکی از آن دو نفر و پرس و جو کند که این تازه داماد کیست… بقیه نمی شناسند…
دوستان عزیز! بعضی مسائل خوب نیست از آن حیطه ای که بیان شده بیرون برده شود. مثلاً من گاهی در یک کلاس با یک دانشجو شوخی می کنم، فردا می بینم مدیر دانشگاه من را احضار می کند که یک شوخی با دانشجوها کرده ای که به یک نفر که ربطی به قضیه نداشته برخورده!

انسان با این کارها بیشتر خودش را ضایع می کند.

از مطالب، نکته ها و درس هایی که مد نظر بوده را برداشت کنید و تمام! دیگر زنگ زدن و پرس و جو و نقل و قول و جنایی کردن قضیه و امثالهم نیاز نیست که…

رمضان کودکان

خاطرات ۳ دیدگاه »

مهدى رضاى هفت ساله، به مامانش:
مامان! تو برو، من همین جا مى مونم، دیگه هم نمیام خونه! چون تو هیچ وقت من رو سحر بیدار نمى کنى!

دارم در کوچه ماشین را مى شویم که متوجه مکالمه مهدى رضا با دوستانش مى شوم:
بچه ها شما روزه اید؟
– نه
– نه
– اما من روزه ام!
– یعنى از صبح هیچى نخوردى؟
– فقط یه کم ناهار خوردم، الان هم یه لقمه نون پنیر و یه کم هندونه خوردم. ظهر هم نتونستم شنا نکنم پریدم توى استخر باشگاه و شنا کردم!!!

ما به خدا خیلی مدیونیم

اتفاقات روزانه, الهی نامه من, خاطرات هیچ دیدگاه »

هر از چند گاهی روحیاتم یک طور خاصی می‌شود و کمی حس ناامیدی بهم نفوذ می‌کند. این به نظر می‌رسد طبیعی‌ست به خصوص وقتی می‌بینی می‌توانستی طی یک هفته اخیر، خیلی بهتر باشی و نبودی، این احساس، چند برابر می‌شود.

در این مواقع، معمولاً گشتی در کارهایی که طی ده سال پیش انجام داده‌ام می‌زنم.

مثلاً گشتی در پروژه عظیم تستا و یا پروژه نمرا و امثالهم می‌زنم. یا مثلاً نشریه سانا را از شماره ۴ به بعد باز می‌کنم و یکی یکی می‌بینم:

سانا ۴سانا ۵ سانا ۶سانا ۷سانا ۸سانا ۹سانا ۱۰سانا ۱۱سانا ۱۲سانا ۱۳سانا ۱۴سانا ۱۵

(هر چند در این نشریه بیش از ۱۰ نفر درگیرند، اما من فکر می‌کنم همه این افراد می‌توانند همین حس من را داشته باشند)

یا مثلاً گشتی در صدها مقاله و آموزشی که نوشته‌ام می‌زنم.

معمولاً به شدت گریه‌ام می‌گیرد. می‌گویم: یعنی واقعاً این من بوده‌ام که توانسته‌ام این‌ها را تولید کنم؟ هر چه فکر می‌کنم، باورم نمی‌شود*. بعد خیلی سریع حواسم به عامل اصلی منعطف می‌شود: خدایا! من به تو خیلی مدیونم. این استعداد را می‌توانستی در وجود یکی دیگر بگذاری و من را مثل خیلی‌ها مشغول کارهای بی‌ارزش و حتی گاهی مضر کنی. بعد، من در قبال این الطلف عظیم تو چه کار کرده‌ام!؟ هر روز تو را (عامل اصلی این موفقیت‌ها را) بیشتر از قبل فراموش کرده‌ام.

هر چند کمی احساس شرمندگی می‌کنم، اما در کنارش انرژی‌ای وصف‌ناپذیر برای انجام کارهای جدید در وجودم شکل می‌گیرد تا شاید جبران کم‌کاری‌هایم شود. می‌گویم تا این استعداد را خداوند نگرفته است، باید تا می‌توانم از آن بهره ببرم.

الهی!

اگر خواستیم کاری کنیم که لیاقت داشتن استعدادهای فعلی و آینده‌مان از ما گرفته شود، خودت جلومان را بگیر…

___________
* مثل این بنده خدا که در زیر مطلب مربوط به معرفى تستا ٣ نظر داده بود:
درضمن چرا اسمی از متن باز بودن این پروژه نیست معذرت ها ولی من باور ندارم چنین دانشی در ایرن باشه
شما فقط فارسیش کردید همین و حق هم دارید پول فارسی کردنش رو بگیرید نه این که بگید خالقشید
http://aftab.cc/article/1108

احمد و محمود

خاطرات, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها هیچ دیدگاه »

این داستان را باباى خدا بیامرزم چندین بار، هر وقت مى دید زیاد وقتم را در مسجد سپرى مى کنم، تعریف مى کرد:
دو برادر بودند به نام هاى احمد و محمود که در یک خانه زندگى مى کردند. احمد سالیان سال بود که در طبقه دوم به نماز و عبادت مشغول بود و محمود سالیان سال بود که در طبق اول به عیاشى و گناه!
بعد از سال ها، یک روز محمود با خودش گفت: سال هاست که من عیاشى مى کنم، خسته شدم از این فسق و فجور! بگذار بروم ببینم احمد چه کار مى کند؟ او احتمالاً وضعش بهتر از من است… از قضا احمد هم داشت با خودش مى گفت: من سال هاست که از دنیا کناره گرفته ام و شادى هایش را کنار زده ام و به عبادت مشغولم! خسته و افسرده شدم از این وضعیت! بگذار بروم ببینم محمود چه کار مى کند؟ او احتمالاً وضعش بهتر از من است…
احمد داشت از پله ها پایین مى آمد و محمود از پله ها بالا مى رفت که در بین راه، ناگهان اجل هر دو فرا رسید و جان دادند.
خداوند احمد را به جرم کافر شدن به جهنم انداخت و محمود را به خاطر نیتش که قصد ایمان کرده بود، به بهشت راه داد…

هر چند این داستان ساختگى است، اما شاید روزى یک بار آن را از ذهن بگذرانم. بسیار تأثیرگذار است.
حداقل تأثیرش این است که انسان اگر یک محمودى را دید، او را به دید جهنمى نگاه نمى کند! این احتمال را مى دهد که او در آخرین لحظات عمرش کارى کند یا تصمیمى بگیرد که چه بسا جایگاهش از خیلى از احمدها بالاتر رود و این موجب احترام بیشتر به همه بندگان مى شود.

من در عمرم احمدها و محمودهاى بسیارى را دیده ام اما همیشه میان راه پله ها را بیشتر دوست داشته ام و خٓیرُ الأمورِ أوسٓطُها (بهترینِ امور، میانه روى در آن امر است)
کرمانشاه، ستاد اسکان فرهنگیان، بین الطلوعین (۵ صبح)

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها