اى خدا باز دیگه صبح شد!

خاطرات ۳ دیدگاه »

اعتراف مى کنم که خاطرات خودم از جبهه تقریباً تمام شده است!
بنابراین چند شب است که نشسته ام پاى خاطرات یکى از دوستان که آخر آذر ٨٩ از جبهه برگشته!
تعریف مى کرد که:
از بس روال براى بچه ها سخت و تکرارى بود، صبح که از خواب بیدار مى شدند، اولین جمله شان این بود:
خیلی عاجزانه و ملتمسانه به سقف خوابگاه نگاه مى کردند و مى گفتند:
ای خدا باز دیگه صبح شد! :(
خودت به خیر بگذرون!!

و یا، شب ها که مى خواستند بخوابند مى گفتند: اى خدا مى شه صبح که بیدار مى شیم تو خونه خودمون باشیم!؟ Shocked

پینوشت:
این مطلب نگارش شد به تاریخ ٢٩ ماه دى سال یک هزار و سیصد و هشتاد و نه، در بستر بیمارى و با آیفون!!
_____
جبهه: دوره آموزشى سربازى

اولین باری که روضه خواندم!

اتفاقات روزانه, خاطرات, عادات من, نکاتی برای بچه حزب اللهی‌ها, نکته ۳ دیدگاه »

از بس مداح دیده‌ام که با آبروی امام حسین (علیه السلام) بازی کرده‌اند، در کل دل خوشی از مداح‌ها ندارم. حتی در «امید نامه‌ام» نوشته‌ام که:

امید من!
مداحی کن، اما مداح مشو!

حتی یک بار مجید (برادر کوچک‌تر) سؤال کرد که حمید! حالا که من شب‌ها قرآن شبانه را در مسجد می‌خوانم و با میکروفون مشکلی ندارم، به نظر تو گهگاه که شب شهادت و ولادت و … است، مداحی هم کنم؟

به او هم گفتم: مجید من! مداحی کن، اما مداح مشو.

****

چند شب پیش که اولین برف در ساوه باریدن گرفت، مهدی‌رضا (خواهر زاده دوست داشتنی من که حالا دارد پنج ساله می‌شود) هم منزل ما بود. معمولاً روزهایی که اینجا باشد، وقتی ببیند عزم مسجد کرده‌ام، سریع‌تر از من کتش را می‌پوشد و جلو در می‌ایستد که با من بیاید مسجد. معمولاً از هر چهار پنج بار، فقط یک بار درخواستش را قبول می‌کنم و می‌برمش. چون اولاً دردسر دارد. هر لحظه ممکن است دستشویی‌اش بگیرد و نمی‌دانم خسته بشود و … (البته انصافاً تا به حال فقط یک بار از این مشکلات داشته) اما دلیل دوم شاید مهم‌تر باشد و آن اینکه می‌خواهم برای مسجد رفتن التماس کند. نه اینکه من به زور ببرمش.

بچه‌تر که بود، پشت شیشه در می‌ایستاد و زار زار گریه می‌کرد. اما من مجبور بودم بروم و به گریه‌اش توجه نکنم. اما خدا می‌داند که تا مسجد بغض می‌کردم و می‌گفتم: مهدی جان، ببخش مرا، اما باید گریه کنی. باید التماس کنی… باید هر لحظه شور و شوقت برای مسجد رفتن بیشتر شود. نمی‌خواهم هر نعمتی که خواستی سریعاً برایت فراهم شود و آن‌وقت قدر نعمت را ندانی…

البته هر بار فکر می‌کند به خاطر دستشویی‌اش است، به همین خاطر، به مامانش رو می‌کند و می‌گوید: مامان! مگه من دستشویی نرفته‌م؟ مامانش هم از قول او قول می‌دهد که اذیت نکند. می‌گوید: دایی! بچه‌مون دیگه بزرگ شده. شما فقط دستشویی رو بهش نشون بده، اگه احساس کرد که دستشویی داره، خودش می‌ره دستشویی و برمی‌گرده. به مهدی رو می‌کنم و می‌پرسم: مامانت راست می‌گه؟ می‌گه: آره دایی، دیگه بزرگ شدم.

وقتی دلم راضی می‌شود که ببرمش، خیلی آهسته و بازی‌کنان می‌رویم. البته گاهی هم برای اینکه به نماز برسیم، مجبورم مسابقه بگذارم که کمی بدود!!
به هیچ وجه در این مواقع برایش بستنی و شکلات و غیره نمی‌خرم. فقط مسیر را کمی طولانی می‌کنیم و می‌گردیم و با هم صحبت می‌کنیم. دوست ندارم فکر کند اگر بیاید مسجد، بستنی گیرش می‌آید. حتی به همه سپرده‌ام که وقتی مسجد بردیدش، چیزی برای نخرید… اگر بازار و تفریح رفتید، هر چه خواستید بخرید، اما مسجد نه.

****

خلاصه، آن شب که اینجا بود، گفتم ببرمش که هم از چتری که تازه خریده، زیر برف استفاده برده باشد و هم اینکه کمی یخ بزند و با سرد و گرم روزگار آشنا شود و هم اینکه کم کم آماده شود برای دنیایی که بدون خدا نمی‌توان زندگی کرد. هر دو چتر برداشتیم و با کلی هیجان به مسجد رفتیم.

نماز اول را که خواندیم، بین دو نماز، سرش را دور تا دور مسجد گرداند و شروع کرد صحبت کردن: دایی! اون ساعته رو ببین! مثل سپر مختاره! (از این ساعت‌های دایره‌ای قوص‌دار روی دیوار را می‌گفت)

چشمش به آن صحنه ظهر عاشورا افتاد که استاد فرشچیان طراحی کرده است و اسب امام حسین و زنان و کودکان بنی‌هاشم در دور آن را نشان می‌دهد.

http://usera.imagecave.com/mycave20/Day_86/ResizeofzohreAshoora.jpg

پرسید: دایی! اون اسبه چرا گردنش خونیه؟

گفتم: دایی! تیر خورده بهش.

گفت: مگه امام حسین تیر نخورده بود؟

گفتم: خوب، این اسب، اسب امام حسینه. خیلی تیر به طرف امام حسبن پرتاب کردن. چند تاش خورد به امام، چند تاش هم خورد به اسب امام.

دوباره به تابلو نگاه کرد و پرسید: دایی! اون بچه‌ها دارن گریه می‌کنن؟

گفتم: آره دایی.

گفت: چرا؟

گفتم: خوب اون اسبه اومده که بگه دیگه باباتون برنمی‌گرده…

این جمله را که گفتم، خدا شاهد است که اشک در چشمانم جمع شده بود و دلم می‌خواست بلند بلند گریه کنم.

عجب روضه‌ای بود… کوتاه و جانسوز.
بغلش کردم و گفتم: دایی! تا به حال، روضه نخوانده بودیم که به لطف تو، روضه‌خوان هم شدیم!

مشاعره؛ آنچه که زمانه آن را بلعید

خاطرات یک دیدگاه »

شبکه آموزش امشب برنامه مشاعره دارد. بعد از مدت‌ها که شبکه‌های سراسری این برنامه جالب را حذف کرده‌اند، دیدن این برنامه، زنده کننده خاطرات دورانی است که نه کامپیوتری بود و نه موبایلی و نه مشغله‌های روزمره. بابای خدا بیامرز بچه‌هایش را دور هم جمع می‌کرد و یکه و تنها با پنج فرزندش مسابقه می‌داد. هر کداممان که یک بیت شعر یادمان می‌آمد می‌پریدیم وسط و می‌خواندیم…

به یاد دارم که در مهمانی‌ها هم همین اوضاع بود. یعنی به جای تلویزیون و …، مشاعره پر طرفدارترین گزینه بود! یادش بخیر آن دوران…

فرودگاه جیمبو!

خاطرات, کمی خنده ۲ دیدگاه »

آن زمان که جبهه بودیم، یک کلاس داشتیم به نام “صف جمع”.
آنقدر فرمان می‌دادند: “پاااا … فنگ” و “دووووش … فنگ” و “دسسسست … فنگ” که باور کنید دلمان می‌خواست با همان تنفگ توی سر فرمانده بزنیم و بگوییم: خوب بس است دیگر مرتیکه!!!!
اما خوبی ماجرا انتهای کلاس بود!! فرمانده برای اینکه خستگی کلاس از تنمان بیرون برود، فرمان می‌داد:
جیییییم … فنگ!!!! :)
به محض اینکه فرمان جیم فنگ داده می‌شد ١۴٠ نفر آدم حمله می‌کرد طرف آب سردکن!!

بعضی‌ها بودند که وسط کلاس‌ها دائماً به بهانه‌های مختلف جیم می‌زدند! بچه‌ها اسم این‌ها را گذاشته بودند:
جیمبو!!! :)

http://img9.mediafire.com/8054ee7ce5f735f5f59cc0763186bdd1f5f705927f671430adeba91b2057931f6g.jpg

شنیده‌ام برخی ادارات مملو شده است از کارمندانی که جیمبو هستند! من پیشنهاد دادم بالای سردر آن اداره بنویسند:
فرودگاه جیمبو!!
موافقید؟
_______________
منظور از جبهه همان دوره سربازی است! چیه!؟ چرا اونطور نگاه می کنید؟

حکمت خدا!

خاطرات, نکته ۴ دیدگاه »

این روزها که مجید (برادر کوچک‌تر) سرباز شده است و به خاطر اینکه فرمانده پایگاه با سال‌ها سابقه بسیج بوده است، ۱۱ ماه کسری خدمت گرفته و دوره آموزشی هم نرفته و در سپاه کنار خانه‌مان دارد خدمت می‌کند، یاد سربازی خودم افتاده‌ام!

از ۱۲ سالگی وارد بسیج شدم و تا قبل از دانشگاه، عاشقانه شبانه روزم را در مسجد و پایگاه می‌گذراندم (و نمی‌دانم چطور باید خدا را بر این نعمت شکر کنم). در همان سنین، بسیجی فعال به حساب می‌آمدم اما چون سنم کم بود، کارت بسیجی فعالمان را تحویلمان نمی‌دادند! بعدها هم عضو شورای پایگاه و معاون و فرمانده و … شدیم.

با اینکه بسیجی‌های بسیاری را به دوره‌های آموزش تکمیلی (که جایگزین دوره آموزشی در سربازی می‌شود) می‌فرستادیم، اما تعجب من و رفقا طی آن چند سال این بود که چرا حالا که اینقدر وقت خالی داریم و برای خودمان کسی هستیم، قسمت نمی‌شود خودمان به این دوره‌ها برویم تا هم تفریحی بشود و هم اینکه دوره آموزشی سربازی‌مان برداشته شود؟!!

خلاصه، نشد و ما ۹ ماه کسری گرفتیم و دوره آموزشی را رفتیم، آن هم سخت‌ترین نوعش را! دورترین نقطه ممکن، بدترین فصل سال و فقط یک چیزش را بگویم: تا ۱۰ روز حتی تلفن نبود که زنگ بزنیم بگوییم ما زنده‌ایم!! [هر چند مجید بیشتر از من کسری گرفت، اما در عوض، بنده سرباز معلم شدم و کاری ساده‌تر از این نوع سربازی یافت می‌نشود!! اما مجید، دردسرهای سربازی را باید تا ۷ ماه آینده تحمل کند (لباس پوشیدن و پست و پاس بخش و اطاعت کردن و رژه رفتن و ...) ]

الان که وضعیت مجید و آنچه در دوره آموزشی بر ما گذشت را بررسی می‌کنم، به حکمت خدا پی می‌برم!

انصافاً دوره‌ای نازنین‌تر از دوره آموزشی به عمرم ندیده‌ام! چه درس‌ها که می‌توان از آن گرفت. چه سختی‌های شیرینی در آن هست که هر کدامش برای یک مرد لازم و واجب است.

اما مجید! که در دوره‌های ماست‌مالی شده‌ی بسیج و فقط در چند روز این دوره را گذرانده، از آن لذت‌ها محروم است! (برادر بزرگ‌تر هم که کلاً معاف شد و از سربازی هیچ لذتی نبرد!)

مجید سختی زیادی را درک نکرده. مجید معنی منظم بودن را نمی‌فهمد. مجید فرمان‌برداری را تمرین نکرده. مجید غذای کم، خواب کم، احترام کم را تجربه نکرده. مجید وضعیت‌های روحی و جسمی سخت را ندیده و خلاصه مجید، طعم دوره آموزشی را نچشیده.

سختی‌های دوره آموزشی، هر چند گاهی اوقات انسان را آزار می‌دهد، اما سازنده و دوست داشتنی است. شما تا آخر عمر آن دوره را فراموش نمی‌کنید. شما را از نظر روحی و جسمی می‌سازد و یک نوع آزمون مرد بودن است.

خودم به این نتیجه رسیده‌ام که اگر پسری داشتم و قرار بود دوره آموزشی‌اش حذف شود، بروم و پا در میانی کنم که حتماً این دوره را برود!!

مادرمان می‌گوید: یک فامیل داشتیم که در زمان شاه، گونی گونی پول برایش می‌آوردند که افراد را از سربازی معاف کند، اما به دو پسر خودش که رسید، گفت حتماً باید سربازی بروند و آن هم راه دور!!!!! تا مرد شوند و پسرهایش را فرستاد سربازی…

حالا همان پسرها خیلی راحت در کشورهای مختلف زندگی می‌کنند و هر بار جایشان را تغییر می‌دهند بدون اینکه سختی مهاجرت آزارشان دهد.

یکی از بزرگ‌ترین فواید سربازی و به ویژه دوره آموزشی آن، این است که: شما هر سختی‌ای که در زندگی ببینید، با خودتان می‌گویید: از دوره آموزشی که سخت‌تر نیست! من آن را با موفقیت پشت سر گذاشتم…

امیدوارم پسرها قدر این دوران عزیز را بدانند و از آن لذت ببرند. ;)

Powered by WordPress
خروجی نوشته‌ها خروجی دیدگاه‌ها